گذري بر گذشته
-----------------------------------------------------------
آخرين نامه؛ كه فرستاده نشد(سوم خرداد 1379، يكسال و نيم پس از جدايي).
-----------------------------------------------------------
دوست بسيار عزيزم، سلام
نمي دانم ما براي هم چه هستيم، دوست يا خاطره ي آن. هر چه هست احساسم نسبت به تو چنان زنده و پرتوان است كه تعريف آن را ضرورتي نمي بينم. زنگ زدي. خوشحالم كه زنگ زدي. باور دارم كه نزديكي روحيمان همچنان پا برجاست. ايمان داشتم كه تماس مي گيري و كوچك ترين تعجبي نكردم....در زندگي به اعتقاد من، چيزي هست كه قديمي ها آن را سرنوشت ناميده اند و من، بر اساس ژست هاي روشنفكري آنرا افسانه ي شخصي مي نامم. هر چه هست وقتي من و تو براي اولين بار همديگر را ديديم، افسانه هاي معين خود را داشتيم و حالا درست همان افسانه اي را زندگي مي كنيم كه در سال 70 در نظر داشتيم: من، تنها، آواره، ... و تو: ...
كه مي داند كه چگونه براي تمام هشت سال گذشته، تو تمام معني هستي من، تو افسانه ي من و همه ي آنچه بوده اي كه نه فقط خواسته ام، كه بوده ام و حالا علي رغم اينكه بر اساس همه ي آن عملكرد باور نكردني تو در سال 77 دريافته ام كه اشتباه كرده ام، هنوز نمي توانم چشم از گذشته، آنجا كه تو مصمم و مطمئن در آغوش مذهب و خانواده و عقل و سنت و و اجتماع ايستاده اي برگيرم. ميداني، تمام دو سال گذشته را، درست از زماني كه در آيينه ي ازدواج مردم پسند دوست دوران كودكيت چهره ي واقعي تو را، تجلي خواست واقعي تو را ديدم، در جهت ترك تو، در جهت ترك ليلاي ليلي دويده ام. همه ي عملكرد بيرونيم، آمدنم به كانادا، ترك دوستان بسيار گراميم، اصرارم به قطع مطلق رابطه ام با تو ( حتي تلفني )، همه و همه در اين راستا بوده است.
بر خلاف تو كه مرا تا آخرين نقطه به دنبال خود كشيدي و بدون كوچكترين گپ احساسي، از دامن يك ماجرا، ماجراي ديگري را آغاز كردي، من زماني طولاني را در كنج عزلت، در تنهايي مطلق، بدون كمترين رنگ محبت سپري كردم و بالاخره علي رغم تمايل نهانم، بين ليلايي كه حاضر بود تا آخر عمر در همان تنهايي، با گرماي عشق پر توانش زندگي را با لطف خاطره ي حضور تو سپري كند، ليلايي كه مورد شماتت همه بود؛ همه ي آنها كه واقعيت تو را بدون لفاف مي بينند؛ و ليلاي پر تلاش زياده خواه كه خدا مي داند كه حتي يك استخوان سالم در او باقي نبود، دومي را برگزيدم و بيرون زدم.
من سخت مصمم بوده ام كه تو را فراموش كنم، حداقل به همان اندازه كه تو در سال 77 در تكاپوي ساختن زندگي استوارت، ساختن خانه ي شخصي و خانه ي پدري و آينده ي شغليت، ”ما“ را فراموش كردي. به اندازه ي زماني كه عشق را در ترازوي بي ارزش و حقير معادلات و معاملات خانوادگيت گذاشتي و داوري كردي.اين همه را در نامه ي آخرم خيلي عصباني و خيلي بي منطق بيان كردم و علت عصبانيتم همانا ناتوانيم در انجام عملي مشابه بود. ولي من تو را علي رغم همه ي عملكرد بهت انگيزت عاشقانه دوست داشته ام كه البته اين عشق هرگز به تو نيست، به آن پسرك سياه چرده ي بدلباس شهرستاني، كه عشق و شوري مذهبي در برق نگاهش بود آري، ولي به مرد مصمم و حسابگري كه تركش كردم، نه.
و... تو زنگ مي زني. در دو ماه گذشته شدت تمايل من به بازگشت به ايران، به ميان دوستان گراميم سخت بالا گرفته است و من همه ي برنامه ريزي هاي لازم را براي بازگشت كرده ام، كه تو زنگ مي زني. مي بينمت. آنچه مي خواستي باشي: صدايي گرم و مخملين در يك گوشي تلفن. سالي يكبار. به ياد مي آورم جمعه 17 مهرماه سال 72 را كه تو به خانه ي ما به دنبال من آمدي و با هم بيرون رفتيم و در اولين جهش هاي محبت بي نظيرمان. تأكيد كرديم كه همراهي، هرگز مطلوبمان نيست... و رنج آغاز شد... به قصه ي ما، من و تو، ليلي مجنون و مجنون عاقل آينده نگر، نبايد پرداخت. افسانه ي حقيري مملو از عقل سليم و حسابگري و آينده نگري و ضعف بيش نيست.
تو تماس مي گيري. براي اولين بار به موقع و من مي بينم كه تو، اصلاً حقيقت نداري و عشق من، حاصل دل هماره عاشق من است. آن دريايي كه به آن از مشت آبي كه در كف دستانم رو به زوال بود باور كرده بودم، براي من سرابي بيش بود؟ شايد نه. قطعاً تو دريايي از محبت بي كران، مسئوليت پذيري، گذشت و سخاوت هستي. همه ي اينها صفاتي والا در تو هستند، اما نه در رابطه با من. هرگز نه براي من. همچنانكه در تيره ي شما رسم است همه ي صفات والا تعريف مي شوند اما نسبت به كساني تحقق مي يابند كه نامشان به ترتيبي در زنجيره اي از شتاسنامه هاي مشترك نوشته مي شوند: برادر زاده ام، خواهرم، پسر عمه ام، همسرم ... من خيلي خيلي دير به نحوه ي حضور ارزش ها در تيره ي تو و بالطبع بدون ذره اي تفاوت ، در تو پي بردم و خوب، تاوان آن را هم به سختترين وجهي پس دادم. در سنت تيره ي تو شكستن كوچكترين عرفي مجاز نيست اما شكستن يك دل، حتي تأملي هم ندارد، و نداشت.
*****
مدتهاست كه ديگر متأسف نيستم كه تو را در كنار خود ندارم. باور كرده ام كه واقعاً چه مي تواني و مي خواهي براي من باشي. من هم همه تلاشم را مي كنم كه براي تو هماني باشم كه مي خواهي: خاطره اي در حضور اينه اي، موضوع مشتركي در ديدار دوستان قديمي و مهمتر از همه، همه ي پرواز بلند تو، همه ي زندگي قهرماني. نكته ي اصلي همينجاست: قطعاً تو خيلي بيشتر به من داده اي چه تو در هشت سال گذشته و شايد سالي بيشتر، همه ي ليلا بوده اي. تو ماهيت وجودي من، تو مفهوم عميق عشق بوده اي و من قدر شناس خواهم بود كه لياقت آن را يافته ام كه دلم از عشق معشوق اينگونه مالامال شود و قطعاً، شكسته تر كه بهترو من از همه ي آنچه تو برايم بوده اي سپاسگزارم..... به قول حافظ: ملول از همرهان بودن طريق كارواني نيست ...
آرزويي ندارم جز اينكه دوست يكديگر باشيم و يكديگر را اگر نه ياري كنيم كه بپذيريم. من تو را آنچنانكه هستي، تمام و كمال مي پذيرم و اكنون كه پس از افت و خيز چندين باره سرپا ايستاده و به سمت جلو، آماده ي حركتم. همان حالي را دارم كه تو داري: قدر گذشته را مي دانم.
Friday, March 29, 2002
پنج انگشت جادويي روييده برعلم حضرت ابوالفضل
رفتم ديدني خانه ي دوستم ياشار بلند پرواز، همان كه جاناتانش مي ناميم، تا ديداري تازه كنم. ديدم اولين دوست خوب من در اين وبلاگستان، با خواندن حكايت اين پنج انگشت رسته در تنگ من دچار نوستالژي غريبي شده است و نقبي زده است به كودكي... روزهاي احساسات بي غش.
... گيج شده ام ياشار جان. قلم بردار و برايم بنويس كه علم هاي خوابيده چگونه برايت از هزار روضه مؤثرتر بود. برايم بگو كه حادثه چگونه اتفاق افتاد و چگونه همه چيز به اتمام رسيد. نگذار من در تاريكي بمانم. شايد كه من نشاني از حسين شبستري را در ضمير تو بازيابم....
رفتم ديدني خانه ي دوستم ياشار بلند پرواز، همان كه جاناتانش مي ناميم، تا ديداري تازه كنم. ديدم اولين دوست خوب من در اين وبلاگستان، با خواندن حكايت اين پنج انگشت رسته در تنگ من دچار نوستالژي غريبي شده است و نقبي زده است به كودكي... روزهاي احساسات بي غش.
... گيج شده ام ياشار جان. قلم بردار و برايم بنويس كه علم هاي خوابيده چگونه برايت از هزار روضه مؤثرتر بود. برايم بگو كه حادثه چگونه اتفاق افتاد و چگونه همه چيز به اتمام رسيد. نگذار من در تاريكي بمانم. شايد كه من نشاني از حسين شبستري را در ضمير تو بازيابم....
Thursday, March 28, 2002
پنج شنبه 26 مارچ
نمي دانم چه كنم. بايد تصميم بگيرم يا خانه را ترك كنم و يا ... و يا ...
انگشتها همينطور در تنگ ماهي رشد كرده اند و سرشان از تنگ زده است بيرون. درست مثل اينكه گياهي در تنگ پر از آب كاشته شده است ومي رويد ولي به جاي شيره ازآن مايع لزج سرخرنگي شبيه خونآبه مي چكد. سبزه ام، دانه هاي عدس نو رسته، در حال خشك شدن است. نمي توانم به ميز نزديك شوم و آبش دهم. سمنو خشكيده و به جداره ي شيشه اي ظرفش چسبيده و بوي مانده ي نامطبوعي از آن متصاعد مي شود كه دارد در اتاق رسوب مي كند. چند تا از پوسته هاي خشكيده ي سفيد سير روي ميز افتاده اند وحتي تجسم تركيب سايه ي رعب انگيز انگشتها روي زير بشقابي هاي سفيد پوشيده از چكه هاي قرمز كمرنگ با پرپرهاي سفيد سير براي من كافي ست تا بخواهم همين الان، همين آن به سمتي فرار كنم، ولي به كجا... شيشه ي آب پرتقالي كه خريده بودم و در يخچال گذاشته بودم هم در حال خراب شدن است و بوي ترشش هر بار كه در يخچال را باز مي كنم خانه را بر مي دارد.
اگر انگشتها، اين پنج انگشت هولناك، به همينصورت رشد كنند بزودي تنگ را خرد خواهند كرد و بيرون خواهند افتاد. انوقت چه؟... كسي خبري از حسين شبستري برايم نياورده است هنوز... تاكي بايد منتظر ماند؟ تاكي؟
نمي دانم چه كنم. بايد تصميم بگيرم يا خانه را ترك كنم و يا ... و يا ...
انگشتها همينطور در تنگ ماهي رشد كرده اند و سرشان از تنگ زده است بيرون. درست مثل اينكه گياهي در تنگ پر از آب كاشته شده است ومي رويد ولي به جاي شيره ازآن مايع لزج سرخرنگي شبيه خونآبه مي چكد. سبزه ام، دانه هاي عدس نو رسته، در حال خشك شدن است. نمي توانم به ميز نزديك شوم و آبش دهم. سمنو خشكيده و به جداره ي شيشه اي ظرفش چسبيده و بوي مانده ي نامطبوعي از آن متصاعد مي شود كه دارد در اتاق رسوب مي كند. چند تا از پوسته هاي خشكيده ي سفيد سير روي ميز افتاده اند وحتي تجسم تركيب سايه ي رعب انگيز انگشتها روي زير بشقابي هاي سفيد پوشيده از چكه هاي قرمز كمرنگ با پرپرهاي سفيد سير براي من كافي ست تا بخواهم همين الان، همين آن به سمتي فرار كنم، ولي به كجا... شيشه ي آب پرتقالي كه خريده بودم و در يخچال گذاشته بودم هم در حال خراب شدن است و بوي ترشش هر بار كه در يخچال را باز مي كنم خانه را بر مي دارد.
اگر انگشتها، اين پنج انگشت هولناك، به همينصورت رشد كنند بزودي تنگ را خرد خواهند كرد و بيرون خواهند افتاد. انوقت چه؟... كسي خبري از حسين شبستري برايم نياورده است هنوز... تاكي بايد منتظر ماند؟ تاكي؟
Wednesday, March 27, 2002
امروز
مي روي و مي آيي.
از چه رو مي روي؟ چرا باز مي گردي؟ من نه مي دانم و نه مي خواهم كه بدانم و نه توانم دانست. من بازگشت تو را تنها از گرماي لغزان روي گونه هايم، از انقباض بي اختيار لبان بر هم فشرده ام و از هجوم سكوت بيدادگر احساس مي كنم؛ آنگاه كه فضا از طنين هر صدايي و از ضربان هر حركتي تهي مي شود مگر تپش حضور تو ... و رفتنت را از بالا گرفتن هياهوي اين بيهوده دائم و انعكاس صداي شكننده ي خنده اي خالي كه در آينه مي پيچد، از تلخي تپنده ي جاري خون در نهاني ترين رگ اين تن. تلخ.
مي روي و مي آيي.
مي روي و مي آيي.
از چه رو مي روي؟ چرا باز مي گردي؟ من نه مي دانم و نه مي خواهم كه بدانم و نه توانم دانست. من بازگشت تو را تنها از گرماي لغزان روي گونه هايم، از انقباض بي اختيار لبان بر هم فشرده ام و از هجوم سكوت بيدادگر احساس مي كنم؛ آنگاه كه فضا از طنين هر صدايي و از ضربان هر حركتي تهي مي شود مگر تپش حضور تو ... و رفتنت را از بالا گرفتن هياهوي اين بيهوده دائم و انعكاس صداي شكننده ي خنده اي خالي كه در آينه مي پيچد، از تلخي تپنده ي جاري خون در نهاني ترين رگ اين تن. تلخ.
مي روي و مي آيي.
Monday, March 25, 2002
يكشنبه بيست و چهارم مارچ
هنوز يك كمي گيجم. صبح است و از اتاق خوابم بيرون آمده ام تا كارهايم را بكنم و بزنم بيرون كه .. اين ديگر چيست؟ نفسم بند آمده است. اين ديگر از دركم خارج است ... پنج انگشت بريده شده در تنگ ماهي روي ميز غذاخوري سياه رنگم كنار ديگر سين هاي سفره ي هفت سين ديده مي شود. انگشتها در تنگ شناورند و هر لحظه به گوشه اي از اطاق نشانه مي روند... نمي دانم از كجا آمده اند. نمي دانم از كي آمده اند. كي آورده شان... انگار آمده اند تا جاي ماهي هايم كه يك به يك مرده اند را بگيرند. نكند ماهيها تغيير ماهيت داده اند به اين انگشتهاي بريده ي هولناك؟ پس چرا پنج تا هستند؟ ماهي ها كه فقط يك جفت بودند كه من تمام اين چند روز نگران مردنشان بودم ... دست آخر هم مردند. نكند حالا بازگشته اند. ولي...اينطوري؟ ... واي كه يكي از انگشتها همين الان دارد به من اشاره مي كند....
شك ندارم، كوچكترين شكي ندارم كه اين انگشتها اشتباهاً اينجا هستند و كسي آنها را سهواً آنجا گذاشته است ... شايد به خاطر اين تنگ ماهي پر آب بي ماهي است...هر چه هست مي دانم كه اينها به من متعلق نيستند... اما از كجا مطمئن شوم؟ به كجا بفرستمشان؟ اصلاً چطوري بروم طرفشان ..
كسي مي داند اينها از كجا آمده اند؟ مي دانيد؟ اگر مي دانيد به من هم بگوييد كه ديگر نمي توانم به سفره ي هفت سينم نزديك شوم. نمي دانم چرا فكر مي كنم كه بايد از حسين شبستري بپرسم. شما مي دانيد كجاست اين حسين شبستري؟ زنده است... مرده است... آدم است يا پري؟ اگر مي دانيد كوتاهي نكنيد و چند لحظه وقتتان را بدهيد به من و برايم بنويسيد، من هم در عوض برايتان يك ليوان آب پرتقال تازه خواهم فرستاد...
هنوز يك كمي گيجم. صبح است و از اتاق خوابم بيرون آمده ام تا كارهايم را بكنم و بزنم بيرون كه .. اين ديگر چيست؟ نفسم بند آمده است. اين ديگر از دركم خارج است ... پنج انگشت بريده شده در تنگ ماهي روي ميز غذاخوري سياه رنگم كنار ديگر سين هاي سفره ي هفت سين ديده مي شود. انگشتها در تنگ شناورند و هر لحظه به گوشه اي از اطاق نشانه مي روند... نمي دانم از كجا آمده اند. نمي دانم از كي آمده اند. كي آورده شان... انگار آمده اند تا جاي ماهي هايم كه يك به يك مرده اند را بگيرند. نكند ماهيها تغيير ماهيت داده اند به اين انگشتهاي بريده ي هولناك؟ پس چرا پنج تا هستند؟ ماهي ها كه فقط يك جفت بودند كه من تمام اين چند روز نگران مردنشان بودم ... دست آخر هم مردند. نكند حالا بازگشته اند. ولي...اينطوري؟ ... واي كه يكي از انگشتها همين الان دارد به من اشاره مي كند....
شك ندارم، كوچكترين شكي ندارم كه اين انگشتها اشتباهاً اينجا هستند و كسي آنها را سهواً آنجا گذاشته است ... شايد به خاطر اين تنگ ماهي پر آب بي ماهي است...هر چه هست مي دانم كه اينها به من متعلق نيستند... اما از كجا مطمئن شوم؟ به كجا بفرستمشان؟ اصلاً چطوري بروم طرفشان ..
كسي مي داند اينها از كجا آمده اند؟ مي دانيد؟ اگر مي دانيد به من هم بگوييد كه ديگر نمي توانم به سفره ي هفت سينم نزديك شوم. نمي دانم چرا فكر مي كنم كه بايد از حسين شبستري بپرسم. شما مي دانيد كجاست اين حسين شبستري؟ زنده است... مرده است... آدم است يا پري؟ اگر مي دانيد كوتاهي نكنيد و چند لحظه وقتتان را بدهيد به من و برايم بنويسيد، من هم در عوض برايتان يك ليوان آب پرتقال تازه خواهم فرستاد...
Sunday, March 24, 2002
غزلواره
اسماعيل خوئي
اشكم دميد.
گفتم: ” نه پاي رفتن، نه تاب ماندگاري:
درد خزه ي كف جوي اينست.“-
گفت: ” آري.
اما دوگانه تا كي؟
يا موج وش روان شو
يا در كنار من باش.“-
گفتم: ”دلم گرفته ست؛
همچون سكون ملولم.“-
گيسو فشاند در باد؛ آشفت كـ
- ” ـاي پريشان!
منشين فسرده چون يخ،
در تاب شو چو آتش.
هان! بيقرار من باش.“-
- ”پرواز ... “ گفت.
گفتم:
- ”آري خوش است پرواز.
اما شب است و توفان،
وين بالهاي خونين ... “-
چتر نوازش افشاند
كـ: ” ـاين سايه سار پر برگ
ز ارامش يقينت
سرشار كرد خواهد.
تا بامداد پرواز
- اي خوب خسته ي من ! –
بر شاخسار من باش . “
گفتم: - شب ار چه تاريك،
زنگار جانم اما،
تاريكي درون است. “
خورشيد رخ بر افروخت
كـ: ” ـآيينه دار من باش.“
اسماعيل خوئي
اشكم دميد.
گفتم: ” نه پاي رفتن، نه تاب ماندگاري:
درد خزه ي كف جوي اينست.“-
گفت: ” آري.
اما دوگانه تا كي؟
يا موج وش روان شو
يا در كنار من باش.“-
گفتم: ”دلم گرفته ست؛
همچون سكون ملولم.“-
گيسو فشاند در باد؛ آشفت كـ
- ” ـاي پريشان!
منشين فسرده چون يخ،
در تاب شو چو آتش.
هان! بيقرار من باش.“-
- ”پرواز ... “ گفت.
گفتم:
- ”آري خوش است پرواز.
اما شب است و توفان،
وين بالهاي خونين ... “-
چتر نوازش افشاند
كـ: ” ـاين سايه سار پر برگ
ز ارامش يقينت
سرشار كرد خواهد.
تا بامداد پرواز
- اي خوب خسته ي من ! –
بر شاخسار من باش . “
گفتم: - شب ار چه تاريك،
زنگار جانم اما،
تاريكي درون است. “
خورشيد رخ بر افروخت
كـ: ” ـآيينه دار من باش.“
Friday, March 22, 2002
روز آفتابي
-----------------------------------------------------------
امروز آسمان آبي است، آبي خوش رنگ، و لكه هاي درشت و پررنگ ابرهاي سفيد آن را جا به جا پوشانده، خورشيد با رنگ و رويي تازه مي درخشد و من پس از زمستاني چندين ساله مانند يك خرس قطبي خواب آلود از غار خودم بيرون آمده ام و از لرزشي دل انگيز و هيجاني غريب سر مستم. ... چند سال طول كشيد ... همه ي اين سي و چهار سال گمانم. همه ي اين مدت طولاني را من به جنگ گذراندم: با ارزشهاي خانوادگي، اجتماعي، مذهبي، سنتي، سياسي ... با خودم. با خواستها و نا خواستهايم ... يك چيزي تازه است. يك چيز دوست داشتني.
مدتي است كه متوجه ي اين تغيير شده بودم گويي فضا آبستن چيزي بود و من چون در طول همه ي اين سالها جز ميوه ي رنج از درختي نچيده بودم، آمدنش را باور نداشتم. و خوب ... الان اينجاست. در من. درنگاه من. به آينه كه مي نگرم نه ليلاي هميشه، ليلاي جنگجوي سختگير ناهمساز خسته، كه آن دختر كوچك شيطاني را مي بينم كه هميشه يا از درختي آويزان بود ويا توي چاله آبي مشغول آبتني. منتظرم كه يكي از پسرهاي تخس همسايه صدايم كند تا برويم بازي و من هي در اضطرابم كه از زير نگاه مامان و خواهران بزرگم را كه انگار هميشه از روحيه ي وحشي من نگرانند چطوري در بروم ...
من كودكي شادي داشتم، اول به دليل آنكه بچه ي آخر يك خانواده ي پرجمعيت بودم و پدر و مادرم هر دو كار مي كردند و خواهران بزرگترم از من نگهداري مي كردند كه خودشان بسيار شيطان و بازيگوش و پر سر و صدا بودند، ديگر به آن دليل كه برادري دارم سه سال بزرگتر از خودم كه تا پيش از آنكه تضادهاي اعتقاديمان براي پانزده سال ما را از هم جدا كند بهترين رفيق و همبازيم بود، من پيش از پايان يك سالگي راه افتادم و از سه- چهار سالگي در كوچه بازي مي كردم و بزرگتر هم كه شدم تا سالها با موهاي كوتاه پسرانه و شيطنت و جسارتي حتي بيش از پسرهاي اطرافم، باور داشتم كه پسر هستم!! چيزي كه به اين قضيه لطفي خاص مي بخشيد، زندگي ما در جنوب شهر بود، من كودكيم را در شهرري گذراندم و خيلي چيزها را مديون لطف و صفاي مردم مهربان آن هستم. در محله ي ما زندگي مردم چنان به هم آميخته بود كه تو انگار در يك كولوني شاد و پرهياهو زندگي مي كني. عروسي و عزا و مهماني و گردش خانواده هايمان چنان به وابسته بود كه باور كردني نيست. طبعاً اين زندگي براي بچه ها دلفريبتر است. من تك تك پسران همسايه را و تمام ماجراجوييهايمان را به ياد مي آورم و اصلاً نمي توانم بگويم تا ده سالگي چند بار والدينم من و برادرم را در اثر آسيب ديدگي به بيمارستان محل برده اند، در شماره نمي آيد!!
نمي دانم كودكي كي به پايان رسيد. آيا اصولاً به پايان رسيد؟ در من هميشه يك ليلاي بازيگوش حي و حاضر است حتي در اوج دلشكستگي. در سخت ترين لحظات عمرم، در آخرين دفعات ديدار معشوق كه مصادف بود به ترك وطن، زماني كه اصولاً نمي نوانستم بدون گريستن اب بخورم و حالت محكوم به اعدامي را داشتم كه حكمش را خودش صادر كرده بود و خودش هم بايد اجرا مي كرد، مي توانستم با شادترين صداها به وي بگويم: بره تو دارم ...اون جعبه رم (را هم) واسه بره دارم ... پوزه بنده رم (را هم) دارم ... و شروع كنم به خنده اي شلوغ ... من هنوز در هر موقعيتي دوستانم را جمع كرده مي زنم به دشت و بيابان و از دار و درخت بالا مي روم و از بازي كردن، همين كلمه: بازي كردن، به سختي لذت مي برم. با دوستان متأهلم كه بيرون مي روم با پسر بچه هايشان بازي مي كنم و هنگامي كه بين آدمهاي حسابي مي نشينم و شروع مي كنند به صحبت هاي جدي راجع به در و ديوار (به جزوقتي راجع به سياست باشد) يك جوري از زير آن شانه خالي مي كنم و يا كتابي بر ميدارم و يا فيلم نگاه مي كنم و يا اگر بشود مي روم سر كامپيوتر. آدم بزرگها بدجوري كسل كننده اند برايم! تا پيش از مهاجرت در كنار كوهپيمايي و كمپينگ، واليبال بازي مي كردم و از تمرينات سخت و طولاني منظم گروهي و پر جاذبه ي آن حتي با گله ي مداوم معشوق هم نمي گذشتم (كه از انتظار كشيدن در ساعات تمرين و بازي من سخت در عذاب بود!) و اينجا هم واليبال بازي مي كنم و هنوز هم در سالن واليبال همان پسر بچه ي تخس نا آرام در جنب و جوش است، نه من.
گفتني نيست كه در دانشگاه چندين بار از بعضي اساتيد شنيدم كه من نه شلوغترين دختر دوره ي خود كه شيطان ترين دانشجوي دانشگاه بودم و اسامي مستعار من در دانشگاه كه توسط پسرها انتخاب شده بودند واقعاً خجالت آور بودند: عمراني ها مي گفتند زلزله، مكانيكي ها مي گفتند فوتباليسته و برقي ها مي گفتند جانور! و رئيس دانشكده ي عمران مرا كه پرونده ام به خاطر درگيري با استادي از بخش برايش فرستاده شده بود، بوكسور مي ناميد. به روشني به خاطر مي آورم كه استاد نقشه برداري پس از يك جلسه كلاس تئوري مرا خواست و به من گفت: ”ببين ليلازي. لازم نيست سر كلاس تئوري بيايي. نه مي گذاري ديگران گوش بدهند و نه من مي توانم درسم را بدهم. فقط سر عملي بيا، سؤال داشتي بيا از خودم بپرس!!! “
هنوز به پدر و مادرم كه زنگ مي زنم، براي شاد كردن دل گرفته شان، پشت تلفن مي توانم تا دقايقي مثل يك بچه ي كوچك تخس از خرابكاري هايم تعريف كنم و بخندانمشان (دعوايشان هم مي اندازم!). در حيني كه هر دو به خوبي از عمق فاجعه وار تهي درونم مطلعند و از اينكه سعي شان در هدايت من به مسيري طبيعي و منطقي بي نتيجه بوده، همچنان احساس گناه مي كنند... دوستانم هم هميشه پاي تلفن به يادم مي اورند كه من نيستم كه ديگر شرارت كنم و از آن هم احساس دلتنگي مي كنند و هم آسودگي. مي گويند پس از اين همه وقت كه من آمده ام هنوز وقتي دور هم جمعند از خرابكاري ها و شيطنت هاي من تعريف مي كنند و مي خندند ... واي كه اگر برگردم ايران ... چه به روزشان آورم! خوب ديگر عاشقي تعطيل شد ... دور شرارت رسيد!
چندي پيش نوشته هايم به نام دغدغه هاي يك مهاجر را در دو قسمت فرستادم براي همكاري در ايران امروز و او كه اين نوشته هاي دردآلود مرا ديده بود، وقتي در تداوم مكاتبات دوستانه مان با لحن بسيار شوخ و شرور من كه در هر چيز تاريكي نكته اي براي خنديدن پيدا مي كند، آشنا شد، برايم نوشت كه انتظار ديدن چنين روي ”شر و شيطاني“ را نداشته است!! شايد چون كه من تأكيد داشتم كه دغدغه هاي يك مهاجر حتي يك كلمه اش نيست كه بازتاب واقعي خودم نباشد و راست گفتم!
شايد هم همين انرژي زياد باعث شد كه شديدترين آسيب ها را ببينم چه با شتابي كه من مي دويدم و مي خواستم سرم را به همه ي سنگها بكوبم، طبيعي بود كه در بيست و دوسالگي خودم را از پا انداختم. وقتي با معشوقم آشنا شدم كه جواني بوداز نوع مذهبيِ سنتي، در اوج گستاخي و ياغيگري روحي ام بودم و فكر مي كنم كه اين هيچ در عاشق شدنم بي تأثير نبود كه پس از چندين بار بحث راجع به مفهوم زندگي، دين، خانواده، ... روزي حوالي عصر، پس از سركشي به پروژه هاي ساختماني تحت نظارتمان، ماشين را به كنار جوي عريض لجن آلودي برد و پارك كرد و گفت: من اينجا توي ماشين مي خوابم. شما بفرماييد (سخت مؤدب بود) در زير آسمان باز در جويتان بخوابيد كه جاي ديگري برايتان نيست ... و هرگز نبود.
به راستي مي بينم كه كودكي در من هرگز تمام نشده است و تازگي دانستم كه همين ليلاي كودك بود كه تمام اين مدت چهار ساله ي درد و سرخوردگي در بطن ليلاي بزرگ وول مي زد. ليلاي كودك بر ليلاي بزرگ و دلتنگي هايش مي خندد. ليلاي كودك قصه ي عاشقي ليلاي بزرگ را كه به صورتي غمگنانه و دلتنگ گفته مي شود، با قيافه اي كه حتي جدي هم نيست گوش مي دهد و به زحمت خنده اش را پنهان مي كند و تازه گي ها شيطان شده و پقي مي زند به خنده كه : به! ده سال است خودت را علاف كردي... بابا ايوالله. پا شو بريم دنبال كشف و كار. بيچاره، چندان وقتي نداري ها.... و ليلاي بزرگ برايش دندان قروچه مي رود: برو كوچولو! تو ازخودمي. مي روي بيرون و زمين مي خوري و سختي مي كشي و عاشق مي شوي و آنوقت اين منم كه بر تو مي خندم ... و در آخر بايد با تو بگريم... واي كه اين دو چه مي كنند و چقدر نظاره ي اينكه آنكه كوچولوتر است چگونه بزرگتر را به نشاط و شوق مي آورد و چه حرفهاي شيطنت آميزي در گوشش زمزمه مي كند برايم تازه و شورانگيز است..بخصوص امروز كه هوا اينطور دل انگيز است، اين وروجك حتي نمي گذارد ديگري كارش را بكند ... خيلي خوب بچٌه!... قبول ... مي رويم كه با هم يك بار ديگر از نو نگاهي به دنيا بياندازيم، ! مي زنيم به آب دوبارم. يكذره امان بده. آخر!!
چقدر بايد رفت تا باز پس از چشيدن همه چيز، به همان نقطه ي شروع اين دايره ي بي معني رسد و تازه معنايي براي آن يافت ؟
-----------------------------------------------------------
امروز آسمان آبي است، آبي خوش رنگ، و لكه هاي درشت و پررنگ ابرهاي سفيد آن را جا به جا پوشانده، خورشيد با رنگ و رويي تازه مي درخشد و من پس از زمستاني چندين ساله مانند يك خرس قطبي خواب آلود از غار خودم بيرون آمده ام و از لرزشي دل انگيز و هيجاني غريب سر مستم. ... چند سال طول كشيد ... همه ي اين سي و چهار سال گمانم. همه ي اين مدت طولاني را من به جنگ گذراندم: با ارزشهاي خانوادگي، اجتماعي، مذهبي، سنتي، سياسي ... با خودم. با خواستها و نا خواستهايم ... يك چيزي تازه است. يك چيز دوست داشتني.
مدتي است كه متوجه ي اين تغيير شده بودم گويي فضا آبستن چيزي بود و من چون در طول همه ي اين سالها جز ميوه ي رنج از درختي نچيده بودم، آمدنش را باور نداشتم. و خوب ... الان اينجاست. در من. درنگاه من. به آينه كه مي نگرم نه ليلاي هميشه، ليلاي جنگجوي سختگير ناهمساز خسته، كه آن دختر كوچك شيطاني را مي بينم كه هميشه يا از درختي آويزان بود ويا توي چاله آبي مشغول آبتني. منتظرم كه يكي از پسرهاي تخس همسايه صدايم كند تا برويم بازي و من هي در اضطرابم كه از زير نگاه مامان و خواهران بزرگم را كه انگار هميشه از روحيه ي وحشي من نگرانند چطوري در بروم ...
من كودكي شادي داشتم، اول به دليل آنكه بچه ي آخر يك خانواده ي پرجمعيت بودم و پدر و مادرم هر دو كار مي كردند و خواهران بزرگترم از من نگهداري مي كردند كه خودشان بسيار شيطان و بازيگوش و پر سر و صدا بودند، ديگر به آن دليل كه برادري دارم سه سال بزرگتر از خودم كه تا پيش از آنكه تضادهاي اعتقاديمان براي پانزده سال ما را از هم جدا كند بهترين رفيق و همبازيم بود، من پيش از پايان يك سالگي راه افتادم و از سه- چهار سالگي در كوچه بازي مي كردم و بزرگتر هم كه شدم تا سالها با موهاي كوتاه پسرانه و شيطنت و جسارتي حتي بيش از پسرهاي اطرافم، باور داشتم كه پسر هستم!! چيزي كه به اين قضيه لطفي خاص مي بخشيد، زندگي ما در جنوب شهر بود، من كودكيم را در شهرري گذراندم و خيلي چيزها را مديون لطف و صفاي مردم مهربان آن هستم. در محله ي ما زندگي مردم چنان به هم آميخته بود كه تو انگار در يك كولوني شاد و پرهياهو زندگي مي كني. عروسي و عزا و مهماني و گردش خانواده هايمان چنان به وابسته بود كه باور كردني نيست. طبعاً اين زندگي براي بچه ها دلفريبتر است. من تك تك پسران همسايه را و تمام ماجراجوييهايمان را به ياد مي آورم و اصلاً نمي توانم بگويم تا ده سالگي چند بار والدينم من و برادرم را در اثر آسيب ديدگي به بيمارستان محل برده اند، در شماره نمي آيد!!
نمي دانم كودكي كي به پايان رسيد. آيا اصولاً به پايان رسيد؟ در من هميشه يك ليلاي بازيگوش حي و حاضر است حتي در اوج دلشكستگي. در سخت ترين لحظات عمرم، در آخرين دفعات ديدار معشوق كه مصادف بود به ترك وطن، زماني كه اصولاً نمي نوانستم بدون گريستن اب بخورم و حالت محكوم به اعدامي را داشتم كه حكمش را خودش صادر كرده بود و خودش هم بايد اجرا مي كرد، مي توانستم با شادترين صداها به وي بگويم: بره تو دارم ...اون جعبه رم (را هم) واسه بره دارم ... پوزه بنده رم (را هم) دارم ... و شروع كنم به خنده اي شلوغ ... من هنوز در هر موقعيتي دوستانم را جمع كرده مي زنم به دشت و بيابان و از دار و درخت بالا مي روم و از بازي كردن، همين كلمه: بازي كردن، به سختي لذت مي برم. با دوستان متأهلم كه بيرون مي روم با پسر بچه هايشان بازي مي كنم و هنگامي كه بين آدمهاي حسابي مي نشينم و شروع مي كنند به صحبت هاي جدي راجع به در و ديوار (به جزوقتي راجع به سياست باشد) يك جوري از زير آن شانه خالي مي كنم و يا كتابي بر ميدارم و يا فيلم نگاه مي كنم و يا اگر بشود مي روم سر كامپيوتر. آدم بزرگها بدجوري كسل كننده اند برايم! تا پيش از مهاجرت در كنار كوهپيمايي و كمپينگ، واليبال بازي مي كردم و از تمرينات سخت و طولاني منظم گروهي و پر جاذبه ي آن حتي با گله ي مداوم معشوق هم نمي گذشتم (كه از انتظار كشيدن در ساعات تمرين و بازي من سخت در عذاب بود!) و اينجا هم واليبال بازي مي كنم و هنوز هم در سالن واليبال همان پسر بچه ي تخس نا آرام در جنب و جوش است، نه من.
گفتني نيست كه در دانشگاه چندين بار از بعضي اساتيد شنيدم كه من نه شلوغترين دختر دوره ي خود كه شيطان ترين دانشجوي دانشگاه بودم و اسامي مستعار من در دانشگاه كه توسط پسرها انتخاب شده بودند واقعاً خجالت آور بودند: عمراني ها مي گفتند زلزله، مكانيكي ها مي گفتند فوتباليسته و برقي ها مي گفتند جانور! و رئيس دانشكده ي عمران مرا كه پرونده ام به خاطر درگيري با استادي از بخش برايش فرستاده شده بود، بوكسور مي ناميد. به روشني به خاطر مي آورم كه استاد نقشه برداري پس از يك جلسه كلاس تئوري مرا خواست و به من گفت: ”ببين ليلازي. لازم نيست سر كلاس تئوري بيايي. نه مي گذاري ديگران گوش بدهند و نه من مي توانم درسم را بدهم. فقط سر عملي بيا، سؤال داشتي بيا از خودم بپرس!!! “
هنوز به پدر و مادرم كه زنگ مي زنم، براي شاد كردن دل گرفته شان، پشت تلفن مي توانم تا دقايقي مثل يك بچه ي كوچك تخس از خرابكاري هايم تعريف كنم و بخندانمشان (دعوايشان هم مي اندازم!). در حيني كه هر دو به خوبي از عمق فاجعه وار تهي درونم مطلعند و از اينكه سعي شان در هدايت من به مسيري طبيعي و منطقي بي نتيجه بوده، همچنان احساس گناه مي كنند... دوستانم هم هميشه پاي تلفن به يادم مي اورند كه من نيستم كه ديگر شرارت كنم و از آن هم احساس دلتنگي مي كنند و هم آسودگي. مي گويند پس از اين همه وقت كه من آمده ام هنوز وقتي دور هم جمعند از خرابكاري ها و شيطنت هاي من تعريف مي كنند و مي خندند ... واي كه اگر برگردم ايران ... چه به روزشان آورم! خوب ديگر عاشقي تعطيل شد ... دور شرارت رسيد!
چندي پيش نوشته هايم به نام دغدغه هاي يك مهاجر را در دو قسمت فرستادم براي همكاري در ايران امروز و او كه اين نوشته هاي دردآلود مرا ديده بود، وقتي در تداوم مكاتبات دوستانه مان با لحن بسيار شوخ و شرور من كه در هر چيز تاريكي نكته اي براي خنديدن پيدا مي كند، آشنا شد، برايم نوشت كه انتظار ديدن چنين روي ”شر و شيطاني“ را نداشته است!! شايد چون كه من تأكيد داشتم كه دغدغه هاي يك مهاجر حتي يك كلمه اش نيست كه بازتاب واقعي خودم نباشد و راست گفتم!
شايد هم همين انرژي زياد باعث شد كه شديدترين آسيب ها را ببينم چه با شتابي كه من مي دويدم و مي خواستم سرم را به همه ي سنگها بكوبم، طبيعي بود كه در بيست و دوسالگي خودم را از پا انداختم. وقتي با معشوقم آشنا شدم كه جواني بوداز نوع مذهبيِ سنتي، در اوج گستاخي و ياغيگري روحي ام بودم و فكر مي كنم كه اين هيچ در عاشق شدنم بي تأثير نبود كه پس از چندين بار بحث راجع به مفهوم زندگي، دين، خانواده، ... روزي حوالي عصر، پس از سركشي به پروژه هاي ساختماني تحت نظارتمان، ماشين را به كنار جوي عريض لجن آلودي برد و پارك كرد و گفت: من اينجا توي ماشين مي خوابم. شما بفرماييد (سخت مؤدب بود) در زير آسمان باز در جويتان بخوابيد كه جاي ديگري برايتان نيست ... و هرگز نبود.
به راستي مي بينم كه كودكي در من هرگز تمام نشده است و تازگي دانستم كه همين ليلاي كودك بود كه تمام اين مدت چهار ساله ي درد و سرخوردگي در بطن ليلاي بزرگ وول مي زد. ليلاي كودك بر ليلاي بزرگ و دلتنگي هايش مي خندد. ليلاي كودك قصه ي عاشقي ليلاي بزرگ را كه به صورتي غمگنانه و دلتنگ گفته مي شود، با قيافه اي كه حتي جدي هم نيست گوش مي دهد و به زحمت خنده اش را پنهان مي كند و تازه گي ها شيطان شده و پقي مي زند به خنده كه : به! ده سال است خودت را علاف كردي... بابا ايوالله. پا شو بريم دنبال كشف و كار. بيچاره، چندان وقتي نداري ها.... و ليلاي بزرگ برايش دندان قروچه مي رود: برو كوچولو! تو ازخودمي. مي روي بيرون و زمين مي خوري و سختي مي كشي و عاشق مي شوي و آنوقت اين منم كه بر تو مي خندم ... و در آخر بايد با تو بگريم... واي كه اين دو چه مي كنند و چقدر نظاره ي اينكه آنكه كوچولوتر است چگونه بزرگتر را به نشاط و شوق مي آورد و چه حرفهاي شيطنت آميزي در گوشش زمزمه مي كند برايم تازه و شورانگيز است..بخصوص امروز كه هوا اينطور دل انگيز است، اين وروجك حتي نمي گذارد ديگري كارش را بكند ... خيلي خوب بچٌه!... قبول ... مي رويم كه با هم يك بار ديگر از نو نگاهي به دنيا بياندازيم، ! مي زنيم به آب دوبارم. يكذره امان بده. آخر!!
چقدر بايد رفت تا باز پس از چشيدن همه چيز، به همان نقطه ي شروع اين دايره ي بي معني رسد و تازه معنايي براي آن يافت ؟
Tuesday, March 19, 2002
در رهگذار باد
من زياد شعر مي خوانم. به هستي متصلم شعر مي خوانم، منفصلم شعر مي خوانم ....كتابهاي شعرم هميشه درب و داغان هستند و ورق ورق ... زير شعرهايي كه دوست دارم خط مي كشم و گاهي وقتي خطي از شعر حالم را دگرگون كند روي همان صفحه آنرا تكرار مي كنم...
هواي تازه را كه باز كني ليلاي نوجوان محصل را مي بيني:
ای خداوندانِ خوف انگيز شب پيمان ظلمتدوست!... تا نه من فانوس شيطان را بياويزم.... در رواق هر شکنجه گاه پنهانی اين فردوس ظلم آيين ...
.... هشت كتاب و يا تولدي ديگر را كه باز كني ليلاي دانشجو را مي بيني:
زندگي آبتني كردن در حوضچه ي ( نوشته ام: گنداب) اكنون است...
سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن ...
.... مثنوي مولانا و ديوان حافظم را كه باز كني در پانوشت ها، ليلاي مهاجر، ليلاي ليلي را مي بيني:
گفتي مرا كه چوني؟... در روي ما نظر كن ... گفتي خوشي تو بي ما ... زين طعنه ها گذر كن ....
گوش من و حلقه ي گيسوي يار ... روي من و خاك در ميفروش....
شايد بتوان گفت كه تركيب عاشقيِ فاجعه آميز و تشديد كشش من به شعر سبب دوري من از مطالعه در سالهاي دهه ي هفتاد شد و من كه در دوران محصلي و دانشجويي گشتن كتاب فروشي هاي روبروي دانشگاه تهران وظيفه ي هرروزم بود و نويسنده به نويسنده و شاعر به شاعر فتح مي كردم، در سالهاي عاشقي ( كه البته سالهاي كارم در شهرداري تهران هم بود در دوران كرباسچي فقيد و مجبور بوديم تا نيمه هاي شب برسر پروژه هاي ساختماني خاك سيمان بخوريم و مسئوليت هاي سنگين كاري آنچه از نفسم را كه عاشقي نگرفته بود، در خود مي بلعيد) چندان چيزي به جز شعر نخواندم و بايد اعتراف كنم كه الان سخت احساس بيسوادي مي كنم.
گاهي فكر مي كنم بازمانده ي زلزله اي هستم سخت ويرانگر كه از بطن خودم رخ داده است. همه ي چيزهايي كه سالهاي سال قسمتي از ماهيتم را تشكيل مي دادند، مطالعه ، نقد و فعاليت هاي دامنه دار ورزشي كه هر يك از بحرهاي عميق و گسترده ي اين سرزمين ليلا نام بودند در گسلهاي عميقي كه زلزله ي عشق در مقطعي كوتاه در من ايجاد كرد خشك و ناپديد شدند و حالا، پس از سالها بي بار و بري، من افتاده ام دنبال سر منشأ چشمه سارها تا بلكه آنها را احيأ كنم... چه تلاشي!
سفر نخستين
-----------------------------------------------------------
با خود شبي به سير و سفر رفتم
با سايه ام به گشت و گذر رفتم
***
با سايه گفتگوي من آنشب ادامه داشت
شب
- با پياله هاي پياپي
پايان نمي گرفت.
هر جام،
- خاطره اي بود و
در دل هزار پرسش و
- بر لب سكوت تلخ.
رفتيم رود را به تماشا كه او نشست.
زاينده رود
- در دل مرداب مي نشست
كه او برخاست.
و دستهاي نحيفش را،
بر نرده هاي آهني ساحل
آويخت
بانگي؟
- نه
ناله اي از سينه بركشيد؛
و آن سكوت كامل ساحل را آشفت.
- چونان نسيم،
كه برگ برگ درختان را -
پنداشتي كه زمزمه ي سايه
در هيچ مي نشست.
گفتي كه واژه ها
در حجم بي نهايت
نابود مي شدند.
و باز هم سكوت.
گفتم: سكوت چيست؟
آري سكوت تو هرگز دليل پايان نيست.
- گفتي سكوت؟
هرگز!
گاهي سكوت، واژه ي گويايي ست.
يك اسب شيهه مي كشد و
سرنوشت ما
تغيير مي كند.
حاصل چه بود آنهمه فرياد را
كه من؟
گر شيهه بود شيون من،
- شايد!
اما شيون به هيچ كار نيامد
و سوگواري
در ماتم گلي كه به گرداب برگذشت،
بيهوده.
آن شب كه دست من،
از دشت چيد آن شقايق وحشي را
- آنگاه
برگ درخت توت دم دستش را چيد –
با من
دشتي پر از شقايق
دشتي پر از شقايق وحشي بود.
- برگ درخت توت
رها بر آب مي رفت –
ما نيز بر ساحلي كه خلوت و خاموشي،
و پاسي از شبانه گذشته،
مي رفتيم.
با مرد كشت سوخته اي
گرم گشت مي رفتم.
و انحناي گرده ي او
پنداشتي كه بار مصايب را
بر خويش مي كشيد.
***
پرسيدمش كه:
گفتي چه؟
رود؟
آن خشمناك رود
گفتي چه شد؟-
به دامن مرداب ها نشست؟
ناگاه ايستاد:
- آن خشمناك رود؟
هيهات!
الحق كه ما چه پست و پليديم؛
و من،
علي الخصوص.
من رود پاك را
در لحظه هاي خشم،
در ذهن خود به مرداب برده ام.
بيچاره من كه خرمن عمرم را
با دست خويشتن
در شعله هاي اتش خشمم نشانده ام.
بركام ما نگشت و نكرديم،
كاري كه چرخ نگردد.
اين گرد گرد چرخ كهن گشت و
كُشت و
گشت.
ما روزهاي معركه در خواب بوده ايم.
آنگاه مي گريست،
- كه من گفتم:
اين جاي گريه نيست
آرام گريه كن
كه هق هق گريستن تو سكوت را ...
ديدم صداي هق هق او اوج مي گرفت.
گفتم:
بگذر ز گريه مرد
آنجا نگاه كن
آن پر خروش رود خروشنده
اينك اين، خاموش.
در پاسخم سرود:
آري شگفت رود!
اما شگفت نيست؟
آن پر خروش رود خروشنده اي
- كه در من بود؟
اينك:
در بطالت،
در يأس،
در كدورت خود تنها.
تابنده آفتاب،
از ما دريغ داشت طلوعش را.
آيا اين خيل خواب در خور خرگوشان
از چشم خلق خيمه نخواهد كند؟
آنگاه مي فروش
ما را به يك پياله محبت كرد.
مي گفت:
در سرزمين هرز
سرشاخه هاي سبز نمي رويد.
ديدم ايمان به نااميدي بسيار خويش داشت،
- كه ترسيدم.
***
از دور عابري
با سوزناك زمزمه اي، گرم ناله بود
”هر كو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد
در رهگذار باد نگهبان لاله بود.“
***
گفتم: شب ديرگاه شد!
دستان سايه جانب من آمد
يعني
- برو.
رفتم.
در انتهاي جاده نگاهم بر او فتاد
او بود
از روي نرده خم شده
روي
ر
و
د.
***
ديدم
سيماب صبحگاهي
از سربلندترين كوهها
فرو
مي ريخت.
من زياد شعر مي خوانم. به هستي متصلم شعر مي خوانم، منفصلم شعر مي خوانم ....كتابهاي شعرم هميشه درب و داغان هستند و ورق ورق ... زير شعرهايي كه دوست دارم خط مي كشم و گاهي وقتي خطي از شعر حالم را دگرگون كند روي همان صفحه آنرا تكرار مي كنم...
هواي تازه را كه باز كني ليلاي نوجوان محصل را مي بيني:
ای خداوندانِ خوف انگيز شب پيمان ظلمتدوست!... تا نه من فانوس شيطان را بياويزم.... در رواق هر شکنجه گاه پنهانی اين فردوس ظلم آيين ...
.... هشت كتاب و يا تولدي ديگر را كه باز كني ليلاي دانشجو را مي بيني:
زندگي آبتني كردن در حوضچه ي ( نوشته ام: گنداب) اكنون است...
سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن ...
.... مثنوي مولانا و ديوان حافظم را كه باز كني در پانوشت ها، ليلاي مهاجر، ليلاي ليلي را مي بيني:
گفتي مرا كه چوني؟... در روي ما نظر كن ... گفتي خوشي تو بي ما ... زين طعنه ها گذر كن ....
گوش من و حلقه ي گيسوي يار ... روي من و خاك در ميفروش....
شايد بتوان گفت كه تركيب عاشقيِ فاجعه آميز و تشديد كشش من به شعر سبب دوري من از مطالعه در سالهاي دهه ي هفتاد شد و من كه در دوران محصلي و دانشجويي گشتن كتاب فروشي هاي روبروي دانشگاه تهران وظيفه ي هرروزم بود و نويسنده به نويسنده و شاعر به شاعر فتح مي كردم، در سالهاي عاشقي ( كه البته سالهاي كارم در شهرداري تهران هم بود در دوران كرباسچي فقيد و مجبور بوديم تا نيمه هاي شب برسر پروژه هاي ساختماني خاك سيمان بخوريم و مسئوليت هاي سنگين كاري آنچه از نفسم را كه عاشقي نگرفته بود، در خود مي بلعيد) چندان چيزي به جز شعر نخواندم و بايد اعتراف كنم كه الان سخت احساس بيسوادي مي كنم.
گاهي فكر مي كنم بازمانده ي زلزله اي هستم سخت ويرانگر كه از بطن خودم رخ داده است. همه ي چيزهايي كه سالهاي سال قسمتي از ماهيتم را تشكيل مي دادند، مطالعه ، نقد و فعاليت هاي دامنه دار ورزشي كه هر يك از بحرهاي عميق و گسترده ي اين سرزمين ليلا نام بودند در گسلهاي عميقي كه زلزله ي عشق در مقطعي كوتاه در من ايجاد كرد خشك و ناپديد شدند و حالا، پس از سالها بي بار و بري، من افتاده ام دنبال سر منشأ چشمه سارها تا بلكه آنها را احيأ كنم... چه تلاشي!
سفر نخستين
-----------------------------------------------------------
با خود شبي به سير و سفر رفتم
با سايه ام به گشت و گذر رفتم
***
با سايه گفتگوي من آنشب ادامه داشت
شب
- با پياله هاي پياپي
پايان نمي گرفت.
هر جام،
- خاطره اي بود و
در دل هزار پرسش و
- بر لب سكوت تلخ.
رفتيم رود را به تماشا كه او نشست.
زاينده رود
- در دل مرداب مي نشست
كه او برخاست.
و دستهاي نحيفش را،
بر نرده هاي آهني ساحل
آويخت
بانگي؟
- نه
ناله اي از سينه بركشيد؛
و آن سكوت كامل ساحل را آشفت.
- چونان نسيم،
كه برگ برگ درختان را -
پنداشتي كه زمزمه ي سايه
در هيچ مي نشست.
گفتي كه واژه ها
در حجم بي نهايت
نابود مي شدند.
و باز هم سكوت.
گفتم: سكوت چيست؟
آري سكوت تو هرگز دليل پايان نيست.
- گفتي سكوت؟
هرگز!
گاهي سكوت، واژه ي گويايي ست.
يك اسب شيهه مي كشد و
سرنوشت ما
تغيير مي كند.
حاصل چه بود آنهمه فرياد را
كه من؟
گر شيهه بود شيون من،
- شايد!
اما شيون به هيچ كار نيامد
و سوگواري
در ماتم گلي كه به گرداب برگذشت،
بيهوده.
آن شب كه دست من،
از دشت چيد آن شقايق وحشي را
- آنگاه
برگ درخت توت دم دستش را چيد –
با من
دشتي پر از شقايق
دشتي پر از شقايق وحشي بود.
- برگ درخت توت
رها بر آب مي رفت –
ما نيز بر ساحلي كه خلوت و خاموشي،
و پاسي از شبانه گذشته،
مي رفتيم.
با مرد كشت سوخته اي
گرم گشت مي رفتم.
و انحناي گرده ي او
پنداشتي كه بار مصايب را
بر خويش مي كشيد.
***
پرسيدمش كه:
گفتي چه؟
رود؟
آن خشمناك رود
گفتي چه شد؟-
به دامن مرداب ها نشست؟
ناگاه ايستاد:
- آن خشمناك رود؟
هيهات!
الحق كه ما چه پست و پليديم؛
و من،
علي الخصوص.
من رود پاك را
در لحظه هاي خشم،
در ذهن خود به مرداب برده ام.
بيچاره من كه خرمن عمرم را
با دست خويشتن
در شعله هاي اتش خشمم نشانده ام.
بركام ما نگشت و نكرديم،
كاري كه چرخ نگردد.
اين گرد گرد چرخ كهن گشت و
كُشت و
گشت.
ما روزهاي معركه در خواب بوده ايم.
آنگاه مي گريست،
- كه من گفتم:
اين جاي گريه نيست
آرام گريه كن
كه هق هق گريستن تو سكوت را ...
ديدم صداي هق هق او اوج مي گرفت.
گفتم:
بگذر ز گريه مرد
آنجا نگاه كن
آن پر خروش رود خروشنده
اينك اين، خاموش.
در پاسخم سرود:
آري شگفت رود!
اما شگفت نيست؟
آن پر خروش رود خروشنده اي
- كه در من بود؟
اينك:
در بطالت،
در يأس،
در كدورت خود تنها.
تابنده آفتاب،
از ما دريغ داشت طلوعش را.
آيا اين خيل خواب در خور خرگوشان
از چشم خلق خيمه نخواهد كند؟
آنگاه مي فروش
ما را به يك پياله محبت كرد.
مي گفت:
در سرزمين هرز
سرشاخه هاي سبز نمي رويد.
ديدم ايمان به نااميدي بسيار خويش داشت،
- كه ترسيدم.
***
از دور عابري
با سوزناك زمزمه اي، گرم ناله بود
”هر كو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد
در رهگذار باد نگهبان لاله بود.“
***
گفتم: شب ديرگاه شد!
دستان سايه جانب من آمد
يعني
- برو.
رفتم.
در انتهاي جاده نگاهم بر او فتاد
او بود
از روي نرده خم شده
روي
ر
و
د.
***
ديدم
سيماب صبحگاهي
از سربلندترين كوهها
فرو
مي ريخت.
Monday, March 18, 2002
ترديدهاي مهاجر
امشب مي خواستم توضيح بدهم كه چرا اين شعر را ديروز گذاشتم و بعد برداشتم و امروز دو باره گذاشتم ولي از انجا كه چهار دوست، مرا On-Line ديدند و به Chat مشغول شدم نتوانستم نوشته ام را كامل كنم.... بايد بگويم دلم از اين مي گيرد كه اين شعر، ديگر وصف حال من نيست، بوده است ولي الان ديگر نيست. من هيچ فالي ندارم، پروانه ها از دورم پريده اند ... انها هم مي دانند كه زندگيم يك انتخاب اگاهانه است و خودم انچه را كه بخواهم انجام خواهم داد ... به روشني مي بينم كه صدف آينده مي تواند گوهر هر امكاني را برايم بياورد، پلهاي ويران پشت سر را مي نگرم و، به مسير نامعلوم و گنگ روبرو خيره مي شوم...كدام است آن كه من خودم آنرا خواهانم؟ ديگر نمي دانم.
قصد رحيل
-----------------------------------------------------------
م. سرشك
-----------------------------------------------------------
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي كه با شب مي رفت
اين فال را براي دلم ديد.
ديري ست،
مثل ستاره ها چمدان را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر كرده ام، ولي
مهلت نمي دهند تا مثل كبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يك سبد ترانه و لبخند
خود را به كاروان برسانم.
اما،
من عاقبت از اينجا خواهم رفت.
پروانه اي كه با شب مي رفت،
اين فال را براي دلم ديد.
امشب مي خواستم توضيح بدهم كه چرا اين شعر را ديروز گذاشتم و بعد برداشتم و امروز دو باره گذاشتم ولي از انجا كه چهار دوست، مرا On-Line ديدند و به Chat مشغول شدم نتوانستم نوشته ام را كامل كنم.... بايد بگويم دلم از اين مي گيرد كه اين شعر، ديگر وصف حال من نيست، بوده است ولي الان ديگر نيست. من هيچ فالي ندارم، پروانه ها از دورم پريده اند ... انها هم مي دانند كه زندگيم يك انتخاب اگاهانه است و خودم انچه را كه بخواهم انجام خواهم داد ... به روشني مي بينم كه صدف آينده مي تواند گوهر هر امكاني را برايم بياورد، پلهاي ويران پشت سر را مي نگرم و، به مسير نامعلوم و گنگ روبرو خيره مي شوم...كدام است آن كه من خودم آنرا خواهانم؟ ديگر نمي دانم.
قصد رحيل
-----------------------------------------------------------
م. سرشك
-----------------------------------------------------------
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي كه با شب مي رفت
اين فال را براي دلم ديد.
ديري ست،
مثل ستاره ها چمدان را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر كرده ام، ولي
مهلت نمي دهند تا مثل كبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يك سبد ترانه و لبخند
خود را به كاروان برسانم.
اما،
من عاقبت از اينجا خواهم رفت.
پروانه اي كه با شب مي رفت،
اين فال را براي دلم ديد.
Sunday, March 17, 2002
- چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي.
- چقدرهم تنها!
- خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
- دچار يعني؟
- عاشق.
- و فكر كن چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد
- چه فكر نازك غمناكي
- و غم تبسم پوشيده ي نگاه گياه است
و غم اشاره ي محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه ي آنهاست.
- نه وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي ست
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر.
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق صداي فاصله هايي ست كه
- غرق ابهامند.
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره ي رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها، با زورق قديمي اشراق
در ابهاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- چقدرهم تنها!
- خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي
- دچار يعني؟
- عاشق.
- و فكر كن چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد
- چه فكر نازك غمناكي
- و غم تبسم پوشيده ي نگاه گياه است
و غم اشاره ي محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه ي آنهاست.
- نه وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي ست
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر.
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق صداي فاصله هايي ست كه
- غرق ابهامند.
- نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره ي رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها، با زورق قديمي اشراق
در ابهاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
Saturday, March 16, 2002
كوچ بنفشه ها
-----------------------------------------------------------
م. سرشك
-----------------------------------------------------------
در آرزوهاي آخر اسفند،
كوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.
در نيم روز روشن اسفند،
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد،
در اطلس شميم بهاران،
با خاك و ريشه
-ميهن سيارشان
در جعبه هاي كوچك چوبي،
در گوشهء خيابان، مي آورند:
جوي هزار زمزمه در من،
مي جوشد:
اي كاش ...
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه
(در جعبه هاي خاك)
يك روز مي توانست،
همراه خويشتن ببرد هر كجا خواست،
در روشناي باران،
در آفتاب پاك.
-----------------------------------------------------------
م. سرشك
-----------------------------------------------------------
در آرزوهاي آخر اسفند،
كوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.
در نيم روز روشن اسفند،
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد،
در اطلس شميم بهاران،
با خاك و ريشه
-ميهن سيارشان
در جعبه هاي كوچك چوبي،
در گوشهء خيابان، مي آورند:
جوي هزار زمزمه در من،
مي جوشد:
اي كاش ...
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه
(در جعبه هاي خاك)
يك روز مي توانست،
همراه خويشتن ببرد هر كجا خواست،
در روشناي باران،
در آفتاب پاك.
زنگ شعر
يك چيزي در فضا معلق است ... چيست؟ نمي دانم.... حتي نمي دانم بايد از آن ترسيد يا بايد انتظارش را كشيد تا بيايد. گيجم. حسي مثل سالهاي دور دور، وقتي كه زندگي صدف بسته ي يك ابهام بيش نبود كه سخت در باز كردنش كوشيدم .... در جستجوي آگاهي .... صدفي كه باز شدنش برايم جز درد به همراه نياورد..... نمي توانم بنويسمش، بايد صبر كرد تا ابهام برود.... در لحظات اين بيخودي شعور، شعر هميشه پناه آرامش من است، بندر امن آرامش. مثل يك آغوش گشوده كه باز مي شود و محكم نگاهت مي دارد و اشكهايت را پاك مي كند و آرام رهايت مي كند تا بر سر پاي خود بايستي ...
ديباچه
-----------------------------------------------------------
م. سرشك
---------------------------------------------------------------
بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛
پيام روشن باران،
ز بام نيلي شب،
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسي
- كه سد بسي بستند
نه در برابر اب، كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه ببين
بهار آمده،
از سيم خاردار
گذشته.
حريق شعله ي گوگردي بنفشه چه زيباست.
هزار آينه جاري ست.
هزار اينه
اينك
به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق.
زمين تهي است ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل سرخ و عاشفانه بخوان:
”حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني“
يك چيزي در فضا معلق است ... چيست؟ نمي دانم.... حتي نمي دانم بايد از آن ترسيد يا بايد انتظارش را كشيد تا بيايد. گيجم. حسي مثل سالهاي دور دور، وقتي كه زندگي صدف بسته ي يك ابهام بيش نبود كه سخت در باز كردنش كوشيدم .... در جستجوي آگاهي .... صدفي كه باز شدنش برايم جز درد به همراه نياورد..... نمي توانم بنويسمش، بايد صبر كرد تا ابهام برود.... در لحظات اين بيخودي شعور، شعر هميشه پناه آرامش من است، بندر امن آرامش. مثل يك آغوش گشوده كه باز مي شود و محكم نگاهت مي دارد و اشكهايت را پاك مي كند و آرام رهايت مي كند تا بر سر پاي خود بايستي ...
ديباچه
-----------------------------------------------------------
م. سرشك
---------------------------------------------------------------
بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛
پيام روشن باران،
ز بام نيلي شب،
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسي
- كه سد بسي بستند
نه در برابر اب، كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه ببين
بهار آمده،
از سيم خاردار
گذشته.
حريق شعله ي گوگردي بنفشه چه زيباست.
هزار آينه جاري ست.
هزار اينه
اينك
به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق.
زمين تهي است ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل سرخ و عاشفانه بخوان:
”حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني“
Subscribe to:
Posts (Atom)