Wednesday, April 2, 2003

معرفي سايت


عدالت براي همـه




http://www.robert-fisk.com


This Website is mainly dedicated to articles by Robert Fisk - Middle East correspondent for Independent Newspaper UK



معرفي سايت


اين هم يك سايت (گويا) جامعترين سايت فارسي براي صادق هدايت


http://www.adabkade.com



معرفي سايت


اين هم يك ماهنامه ي ادبي اينترنتي ديگر به نام گذرگاه:


گذرگاه ما را تاريخ پاسدار است
با شاخه اي از گلهاي هميشه بهار
كه عطرش
ناسازگاران را سازگار نيست


Monday, March 31, 2003

.........

ديگر داشتم نااميد مي شدم. داشتم فكر مي كردم ديگر نخواهم توانست كه ببينمت. نخواهم توانست كه بازگردم. به انتظار نشسته بودم براي يك كارت كوچك مستطيل شكل كه گمانم عكسي از من رويش مي چسبانند. كارتي كه براي گرفتنش مي بايست سوگند وفاداري خورد به ملكه ي بزرگ انگليس. ملكه اليزابت گمانم. در تمام اين چهار سال فكر مي كردم بايد اين كارت را بگيرم. بايد دليلي داشته باشم براي اين مهاجرت بي معني و تلخ ... دليلي به جز تو.

در تمام اين چهار سال فكر مي كردم كه اين سوگند خيلي هم مهم نيست. الان هم همين فكر را مي كنم. وقتي ادم در كشوري بزرگ شده باشد مثل كشور من، كه از همان كوچكي وادارش مي كنند كه خودش را و جنسيتش را و عقايدش را انكار كند ... كه در خيابان سرش را پايين بيندازد تا مردم از گستاخي نگاه شاد دخترانه اش ناراحت نشوند ... كه در دانشگاه مقنعه اش را جلو بكشد تا برادر دانشجو - بسيجي از جبهه باز گشته است عصباني نشود و سيلي به صورتش نزند ... كه در محل كار بدترين لباسش را بپوشد  تا برادر دلسوز حراست برايش پرونده درست نكند و متهمش نكند كه با اين و با آن سَری و سِري دارد ... كه  در اين دنياي مجازي پاتوق آزادیخواهان هم مراقب باشد تا اگر يك روز از احسان طبري شعري نوشت فردايش حتما از سعيد سلطانپور شعري بنويسد، از ترس مدعيان چپ محيط مجازي نِت (نه سرخ که  سرخ آتشين که هر روز مشغول صدور حكم محكوميت براي هر كسي هستند كه مانند آنها و در قالب انها نمي انديشد) و واخورده هاي سياسي جوكي به نام حزب كمونيست كارگري  ...  يك سوگند به وفاداري به ملكه اليزابت كه چيزي نيست ... هست؟

سوگند به ملكه ي كشوري كه سالهاي سال كشورهاي عقب مانده ي دنيا را استعمار كرده است وحالا هم در شكوفايي استراتژي نوين جهاني از يك طرف با صلحدوستي قابل تحسيني متخصصين انها را با وعده ي بهشت قانونمند و مرفه غرب مي دزدد و در ساعات كار نامحدود و با حقوق و مزايايي كمتر از نمونه هاي مشابه شان به بيگاري مي كشد و از طرف ديگر ششلول مي بندد و با خداوندگار دمكراسي نوين عمو سام، مي رود به برقراري امنيت و آزادي در عراق و از ميان برداشتن بحران ميليتاريسم در خاور ميانه، ... سوگند وفاداري به سيستم يكي از هشت كشور صنعتي دنيا ...

پس هفته ي ديگر، دوشنبه صبح من بهترين لباسم را مي پوشم و موهايم را درست مي كنم و به سوي ساختمان دولتي اداره ي مهاجرت كانادا مي روم و ابلهانه سعي مي كنم در آن لحظات به چيزهاي خوب فكر كنم ...نه به جنگ و نه به دلتنگي ام براي كوچه هاي كودكي ... نه به تمام سختي اين چهار سال غربت و تنهايي ... اين چهار سال دوري از طنين صداي گرم تو ... و دلشكستگي ام از بيرحمي سنت هاي ديرينه ي مرز پرگهري كه در آن زاده شدم و تو از تكرار كردنشان حتي لذت مي بردي....نه! ... فقط به چيزهاي خوب ... و كلمات زير را با افتخار به زبان مي آورم:

I swear that I will be faithful and bear true allegiance to Her Majesty, Queen Elizabeth the Second, Queen of Canada, Her Heirs and Successors, and that I will faithfully observe the laws of Canada and fulfill my duties as a Canadian Citizen


نمي دانم در جلسه ي قسم خوردن، دارويي براي رفع تهوع هم مي دهند؟ ... تو مي داني؟


Friday, March 28, 2003

براي ليلا . براي ماه بانو
سلام بانو

برايت نامه اي بسيار طولاني نوشته بودم .براي نوشته نيشدارت. براي ستاره هاي ادريس و از ستاره هاي سرشانه كه ميخواستي بودنشان را به ياد ادريس و مثل ادريس ها بياوري .نوشته بودم كه عزيز جان برايم ازپستي آن- ستاره ها كه نه, از نشانه ها- ننويس كه ادريس نه چندان دورها خود از ميان آن تعفن وحشي كه بي دغدغه قرباني ميگرفت صداي ياد آور بود براي صدها هزار كه مي شنيدند وكفاره اش را هم پس داده ست .حالا مهربان, تو ادريس را كه دربه در به دنبال ستاره هاي مهرباني ست به پستوي هزار توي پستي , پيغام وپهلو نده وپرچم پيچيده به پيكر پاره پاره را پود پيش پرده خواني و پنبه زني ستاره مكن.........

نوشتم اما ديدم نوشته ام سخت تلخ شده ست ونامهربان. شايد كه شيوا باشد اما شايسته ادريس يحيي كه شالوده اش از شور شيدايي و شيفتگي ست, نيست و ديدم كه اين همه تلخي را براي ليلاي ليلي پيچيدن و قرستادن, از پس ادريس برنمي آيد, بس كه بانو خوب و خواستني ست و بس كه با ادريس مهربان بوده ست و بس كه خود تلخي از ساليان خريده است. اين دومين نامه تلخيست كه نفرستاده ميماند. شگفت اينكه اولين, در پي روزي سرخ بود . روزي كه سرخيش درچشم مهربان ترين ماه بانو سخت زننده مينمود.. قلب گلوله ها را حواله بيشرمي مان كرد. چه ميشود كرد ازقرار گاهي گلوله ها قوت قلم قاصدك قصه گو ميشوند هر چند كه قيقاج ميزنند اما ازقوم وقماش قفا زن نيست اين برگ گل مگنوليا....

سخن آخر اينكه عزيز جان : آنكه وقت رفتن مينشيند و نمي آيد, نامش* نيامده* است نه آنكه* مانده* است


Thursday, March 27, 2003

”آنكه گفت آري“ ... ” آنكه گفت نه“

من با اين جنگ مخالفم. در تظاهرات ضد جنگ شركت كرده ام و باز هم خواهم كرد. از شطرنجي كه امريكا در خاور ميانه بازي مي كند و نيروهاي مخالف را به جان هم مي اندازد و بعد هم از صحنه برشان مي دارد بيزارم. اين دار و دسته ي بوش و ديك چني؛ كه همه شان سهامدار كمپاني هاي نفت و اسلحه اند؛ را مطلقا دوست ندارم. اما بر خلاف گفته هاي غير دوستانه و گاهي توهين آميز برخي از كساني كه در نظر خواهي اين صفحه مي ايند و مي نويسند:‌” صدام جانت“ يا ”دچار عقده ي حقارت“ يا ... به نوشته هاي متفكريني كه اين جنگ را تاييد مي كنند بيشتر مي پردازم تا انان كه آن را رد مي كنند. هر گزينه اي يك سري مزايا دارد و يكسري معايب و اين جنگ هم از اين قاعده مستثنا نيست. آنچه كه مهم است براي من، قيمتي است كه براي اين همه مي پردازيم. بد نيست به عقايد هر دو طرف گوش كرد و مزايا و معايب اين جنگ را كه ديگر آغاز شده است شناسايي كرد. البته اگز قصدمان واقعا دست پيدا كردن به حقيقت باشد ... وگرنه ...

ديروز در نظر خواهي صفحه ام لينك دادم به يك نوشته ي دو قسمتي از اوريانا فالاچي ( بخش اول - بخش دوم) كه در ايران امروز چاپ شده بود؛ در طرفداري از دمكراسي غربي:

من از جنگ بيزارم. هر كتابی كه نوشته‌ام انباشته است از اين احساس تنفر و من حتی تحمل ديدن اسلحه را هم ندارم. و با اين حال من اين اصل يا بلكه بهتر است بگويم اين شعار را نمی‌توان بپذيرم كه هر جنگی غير عادلانه و غير مجاز است. جنگ عليه هيتلر و موسولينی و هيروهيتو عادلانه بود و مجاز. جنگ ريزورگيمنتو كه در آن اجداد من بر عليه مهاجمان به ايتاليا به نبرد برخاستند حق طلبانه بود و مشروع و همچنين نبرد استقلال طلبانه آمريكايی‌ها بر عليه انگلستان.

. انسانها بايد آزادی را توسط خودشان مستقر سازند. مردم سالاری بايد متكی به خواست خودشان باشد و در هر دو مورد يك كشور بايد بداند كه آنها شامل چه چيزهايی هستند. در اروپا جنگ جهانی دوم جنگی برای آزادی بود نه فقط به اين دليل ساده كه با خود تجربه‌های تازه‌ای به ارمغان آورد، يعنی آن تجربه‌هايی كه به آزادی و مردم سالاری معروف شده‌اند بلكه به اين خاطر كه آنها دو باره برقرار شدند زيرا مردم اروپا نسبت به آنها شناخت كافی داشتند. ژاپنی‌ها چنين شناختی نداشتند و اين يك واقعيت است كه آن دو گنجينه را بايد به نوعی در حكم يك عطيه دانست، بازپرداختی برای وقايع اسف انگيز هيروشيما و ناكازاكي. ليكن ژاپن مدت‌هاست كه فرآيند تجدد را آغاز كرده است و به جهان اسلامی تعلق ندارد ... امروز نيز بايد بگويم كه آزادی و مردم سالاری يكسره با بافت عقيدتی اسلام بيگانه است و همينطور با استبداد و دولت ديني. بدين ترتيب مردم چنين جوامعی دست رد بر سينه‌ی آزادی و مردم سالاری می‌زنند و حتی می‌خواهند كه آزادی و مردم سالاری غربی را از صفحه‌ی گيتی حذف كنند.

بدون هر گونه ترديدی من بايد در آلاموی جديد به آقای بوش و بلر بپيوندم. با اشتياق زياد بايد همراه آنها به نبرد برخيزم و بميرم. و اين تنها چيزی است كه من ابداً در آن ترديدی به خود راه نمی‌دهم.


Wednesday, March 26, 2003

ادريس مي گويد كه از هر چه حرف جنگ و ضد جنگ است، بيزار است. ادريس مي گويد كه حالم از هز چي سياسي نويس رومانتيك نشان به هم مي خورد. مي گويد: يك چيزي بنويس آخر! مي گويد:

عجب! پس آنكه روسري آبي اش را به دور گردن انداخته بود و رو به سوي آن كوه بلند گاهي به نجوا و گاهي به بغض و گاهي به خشم و گاهي به شيدايي چيزهايي زمزمه مي كرد تو بودي؟ همان كه آب آن بركه را در مشتش مي بوييد و دست به سبزه مي كشيد و باران مي نوشيد؟ هان ... تو بودي؟ يا باز ادريس در خواب ستاره اي گم شده بود كه از ان حوالي مي گذشت؟ راستي تو بانو! ستاره اي نديده اي؟

برايش مي گويم كه ستاره كه نه، ستاره هايي ديده ام ... روي سردوشي هاي ژنرال هاي ارتش كه مرتب در تلويزيون دهانهايشان را تكان مي دهند و آنچه دهانشان مي گويد با انچه كه چشمانشان، تفاوتي دارد از زمين تا اسمان ... مي گويم كه باز هم ستاره هايي ديده ام ادريس! روي پرچمهايي كه به دور بدن سربازاني پيچيده اند كه دور از خانه و خانواده شان به صيد ستاره رفتند و در برق چشمهايشان كه در بهتي عجيب باز مانده است، درخشش يك انفجار كور مثل آن ستاره شكوفه زده است. آن ستاره ي درد. ان ستاره ي آخرين.

مي انديشم به همه ي ستاره ها. و شب من كه از درخشش تو تهي است. گذاشته ام كه وقت بگذرد ... ادريس مي گويد كه مي رود. كه خسته است از همه ي حرف ها، كه طنينشان به تهي مي ماند. خوب است كه مي رود. من مانده ام. مي داني ادريس ... هميشه اين منم كه مي مانم. تو مي داني چرا؟


Tuesday, March 25, 2003



اين شبكه ي مقاومت جهاني هم برنامه ريزي راهپيمايي هاي خياباني و تجمعات در سطح جهان را بر عهده دارد

- - - - - - - - - - - - - - - - -



اين شبكه هم برنامه ريزي گردهمايي هاي غير خشونت آميز در اطراف قرارگاه هاي ارتشي را بر عهده دارد

- - - - - - - - - - - - - - - - -




در صفحه ي Action شبكه ي مبادله ي جهاني ليستي از مهمترين وقايعي كه در جهان در حال حاضر در حال وقوع است مي بينيد و نمونه هايي از نامه هايي كه مي شود به مراكز مسئول فاكس كرد و بسياري چيزهاي ديگر ...


Sunday, March 23, 2003

نمی دانم اگر هنوز 14 سالم بود و يک انفجار احمقانه ی کور به نظرم گره ای از اين جهان را باز می کرد ... و يک گزينه به من داده می شد تا يک نقطه از جهان کاپيتاليسم را برای هميشه به هوا بفرستم، پنتاگون را انتخاب می کردم ... يا هاليوود را ... ؟؟


Saturday, March 22, 2003

اول فروردين است ... اول سال نو ... جنگ است در جايي ... سکوت و خاموشی است در جايي ديگر ... اينجا می نشينم و از اين پنجره نگاه می کنم به دنیا ... به خبرها ... به نوشته های دوستانم ... به برنامه های اجتماعات و گردهمايي های مخالف جنگ ... عکس ها و کارتهايي که دوستانم فرستاده اند ... ایملی رسيده است به اين شرح ...برای روز اول سال چه افکاری بوده است پشت اين نوشته ... و چه مَنِشی ...

From: Kimiaia@aol.com
Date:Saturday, March 22, 2003 1:23 AM
To:lilazi@hotmail.com
Subject:Farvardin 1, 1382



Khak bar sarat



Friday, March 21, 2003

MARCH 22: DAY OF ACTION AGAINST WAR ON IRAQ All OVER THE WORLD


10 دليل براي مخالفت با جنگ با عراق