Wednesday, January 7, 2004
چيزي است تو مايه ي ”برمي گرديم گل نسرين بچينيم“ .... يادم هست كه در قصه اش هم انكسي كه زنده ماند كسي نبود كه من مي خواستم و آنكه مرد .... نمي دانم آخرش هم برگشتند يا نه ... و اساسا گل نسريني باقي بود ... فقط يادم هست كه طعم داستان با اسمش يكي نبود ... و طعم گس اين يكي هميشه ته حلقم هست. به آهنگ آن هيچ توجه كرده اي: ”برمي گرديم گل نسرين يچينيم“.
Tuesday, January 6, 2004
چيزهايي هستند كه آدم را هوايي مي كنند ... آينه مثلاً ... يا برف بازي ... يا ديواره ي صخره اي كنار جاده. ديماه. ديماهي كه اولين روزش در دفتر معاونت فرهنگي اجتماعي شروع مي شود و تقويم من در بيست و هفتمين روزش سالهاست كه باز مانده است ... از اين چيزهاي بد بد مي گذريم و مي رويم سر:
پروژ ه اي به نام بچه دار شدن
.به قول رامين بابا نوئل هم كه برايم بچه نمي اورد .... پس بايد گشت و ديد و از اول امتياز داد. يك جدول مي كشيم و در ان امتياز بندي مي كنيم. چطور است؟
پروژ ه اي به نام بچه دار شدن
1- منابع مالي
منابع مالي كافي نيستند. يعني در واقع خيلي هم كم هستند. ... پس پروژه بي پروژه؟ نه بابا!! از قديم گفته اند هر آنكس كه دندان دهد نان دهد ( اين همه بچه هاي افريقايي كه در هر ثانيه ي اين ساعت گردالي از گرسنگي مي ميرند هرگز دندان در نياورده اند ... مي بيني!)
2- مشكلات اجرايي
تك و تنها چطوري مي شود هم كار كرد و هم بچه را بزرگ كرد. به عنوان يك Single Mother وقتي مي روي سر كار كي بچه را نگه دارد؟ مهد كودك ؟Baby Sitter؟ بي خيال. بچه كه به دنيا آمد فكرش را مي كنيم. يا اينكه چپ هاي مدرن ... سوسيال دمكراتها ... تا آن موقع توانسته اند دولتهاي كاپيتاليست را سر جايشان بنشانند و حق و حقوق محروميني مثل من را تضمين كنند و بچه ي بي پدر من از همان شرايطي برخوردار مي شود كه بچه هاي با پدر!
بزرگتر كه شد كي مي بردش مدرسه؟ كي از مدرسه مي گيردش؟ خودش مي رود جانم. من از دوم دبستان خودم رفتم مدرسه و برگشتم. و هميشه هم مدرسه بغل دست خانه نبود. كلاس اول هم مدرسه آن سر شهر بود. ننه باباي من هم مثل تو فكر مي كردند كه بچه را بايد مدرسه ي ملي گذاشت تا بيشتر باسواد شود. يك ماشين گرفته بودند كه هر روز مي آمد و تحفه هاي پنج گانه را سوار مي كرد و مي برد و مي آورد!! هيچ پخي هم نشدند! نخير جانم! مدرسه ي دولتي. پاي پياده!
3- مشكلات فرهنگي
بچه را نمي شود هرگز برد ايران. در ايران به بچه هاي كه خارج از ازدواج به دنيا بيايد چه مي گويند: حرامزاده گمانم. لعنت برشما ... يعني همه ي اين بچه هايي كه در زنجيره اي از ازدواج هاي عوامانه كه بر اساس صلاح ديد و منفعت و زر و زور انجام مي گيرند حلالزاده اند و بچه ي من حرامزاد است ... به خاطر يك امضاي جوهرين پاي يك صفحه ؟ ... يا چند كلام از دهان يك متصدي دفتر ثبت؟ ... فراموشش كن. زنده باد حرامزادگي. بچه را هم با خودمان مي بريم ايران. بگذار اين يكي را در كودكي بگيرند اعدام كنند. شهيد كه نشدم. لااقل مادر شهيد شوم.
4- مشكلات ژنتيكي
خوب ... اصل موضوع. از بعد از تو من هرگز كسي را نديده ام كه امتياز كافي بگيرد براي انتقال ژن مناسب: بي نظير در منطق و رياضيات و سرعت انتقال و توانايي بدني و و و و خوشگلي! در قبال اين امتيازات مي شد مشكلاتي مثل استعداد چاقي و ناراحتي كليه را ناديده گرفت! اما تو خيلي حواست جمع تر از اين حرفهاست كه بگذاري من بچه ات را بزرگ كنم!! خودمانيم چه شري مي شدها!!!!
.به قول رامين بابا نوئل هم كه برايم بچه نمي اورد .... پس بايد گشت و ديد و از اول امتياز داد. يك جدول مي كشيم و در ان امتياز بندي مي كنيم. چطور است؟
*. تو! .... احساساتي. مهربان. درونگرا .... م م م بد نيست. اما تو حاضر نيستي بچه را بدهي به من و بروي! نمي شود بچه را هم با عادت هاي مذهبي تو بار آورد! به بچه بايد رياضيات ياد داد و ورزش. خودش مي رود دنبال ريشه هاي وجودي اش. تو مي خواهي كله اش را پر كني با عرفان ... مي دانم از حسن حسن زاده ي املي حرف مي زني. آن يكي هم مي زد و اين از اب در امد... نوپ!
**. تو! ....بدقلق. باهوش. ورزشكار. متفاوت! م م م اما بداخلاق و غرغرو و آدم گريز! من هر كاري بكنم متهم مي شوم به اينكه بچه را دارم خراب مي كنم! ... تازه مي دانم كه IQ ي بالايي داري ... اما نمرات جبر و مثلثات دبيرستانت پايين بود .... م م م م نوپ!
****. خوب پس .... نبود؟!!!
Monday, January 5, 2004
يادداشت اول: مي خواهم بچه دار شوم.
يادداشت دوم: راستش گمانم فهميدم كه چرا يك روسپي حاضر است براي پول با مردي همبستر شود ... اما اجازه نمي دهد كسي ببوسدش.
يادداشت سوم: نمرات رياضي ات خوب هست؟
يادداشت چهارم: بايد كارم را عوض كنم ... كارم بد نيست ... حقوقش كم است. فقط براي گذران عمر يكنفر كافي است
يادداشت پنجم: بم و كابل و سومالي .... خوب دور افتاده ام نه؟ بايد برگشت به سياره. يكسال من به سر نرسيد؟
******
پانوشت: ديگر هيچوقت آنقدر رام نمي شوم ... رام. يادت هست؟
پانوشت پريم: گور باباي فمينيسم و ديگر ايسم هاي به درد نخور عالم: بچه ام بايد پسر باشد.
Sunday, January 4, 2004
مونترال .... خيابان ها ی يخزده ی برفپوش ... خانه های دو طبقه با آن پله های فلزی يخزده ی لغزان که با شيبهای تندشان روی پياده روها منتظرند ... تقاطع های نامنظم ... شيروانی های سبزرنگ کليساهای بيشمار شهر با آويزه های فلزی پر نقش و نگارشان.
از خانه بيرون می آييم. برف روی همه چيز را پوشانده است. برف را با آستين پالتو از روی ماشين پاک می کنم و همانطور که دور و بر ماشين ورجه ورجه می کنم می گويم: پاهايم را پاک می کنی؟ پوتينهايم پر برف شده اند ... و فرياد می زنم: ”نگاه کنيد ملت ... به پايم افتاده است!!“ می دويم و برف پرتاب می کنيم ... يکی فرياد می زند: ”غلط کردم“! برف اما بر سر و کله اش می ريزد. می گويم: ”در ماشين را باز کن ... می خواهم با تو بيايم“. چشمکی می زنم: ”ناکس فهميده!“.قفل باز می شود. برف را بر سر و کله اش می ريزم ... روی تو هم ... و روی دوربين. می دويم ... دور ماشينها می دويم و گلوله ی برفي محکم بر پشتم می خورد .... من باز برای لحظه ای ... يک لحظه ی کوتاه، احساس آزادی می کنم ... آزاد ... وحشی. می پرسی: ”چه احساسی داری؟“ نفسی تازه می کنم:” احساس خوب“.
Monday, December 29, 2003
مي داني ... من اينجا هميشه دل نگران آتشفشانهاي كوچك سياره هستم و اينكه كسي گردگيري شان نمي كند و شايد اسباب ناراحتي شوند ... من اينجا نگران پوزه بند بره اي هستم كه ندارم ... و گل و ميعاد و ستاره ... اينها همه خوابهاي آشفته اي بيشتر نيستند، ميدانم. اما راه نديدنشان را من نمي دانم.
حالا مرگ و تيرگي و درد باز آمده است و من با خودم فكر مي كنم كه: امان از درختهاي بائوباب. گمانم يادمان رفته كه بائوباب ها را بايد ريشه كن كرد ... همان بائوبابهايي كه در بچگي خيلي شبيه گل سرخند ... گمانم خيلي چيزها هستند كه از ياد برده ايم.
و سفر تمام نمي شود و بائوبابها رشد مي كنند ... و گلي كه پشت سر نيست - كه هرگز پشت سر نبوده است ... من گاهي گيج مي شوم كه مهاجرت آغاز اين سفر بود يا پايان آن. نشانه ها هميشه راست نمي گويند. هنوز بايد رفت. هنوز بايد يافت. راستي ... هيچوقت به شازده كوچولو گوش مي كني؟
حالا مرگ و تيرگي و درد باز آمده است و من با خودم فكر مي كنم كه: امان از درختهاي بائوباب. گمانم يادمان رفته كه بائوباب ها را بايد ريشه كن كرد ... همان بائوبابهايي كه در بچگي خيلي شبيه گل سرخند ... گمانم خيلي چيزها هستند كه از ياد برده ايم.
و سفر تمام نمي شود و بائوبابها رشد مي كنند ... و گلي كه پشت سر نيست - كه هرگز پشت سر نبوده است ... من گاهي گيج مي شوم كه مهاجرت آغاز اين سفر بود يا پايان آن. نشانه ها هميشه راست نمي گويند. هنوز بايد رفت. هنوز بايد يافت. راستي ... هيچوقت به شازده كوچولو گوش مي كني؟
Sunday, December 28, 2003
گمانم من يکی از معدود کسانی هستم که آخر هفته نه حالش را دارند و نه وقتش را که پای کامپيوتر و وبلاگ بنشينند. با اين همه و علی رغم اينکه هيچ چيز ديگر مرا هيجان زده نمی کند و همه چيز يکجورهايي در من به اندوه می نشيند، ديدم بد نيست بيايم اينجا و چند تا لينک بدهم:
علی يک مطلبی نوشته است در رابطه با زلزله که بد نيست. نمی دانم می شود هماهنگ کرد که يک سری از اين بچه های بی سرپرست شده ی بم را آورد کانادا.
از امروز هم دست به کار شده است ... در وبلاگش می شود خواند
بچه های تورنتو ايرانين هم جلساتی داشته اند و کمکهايي جمع کرده اند و يک سايتی هم توسط يکی از بچه ها برای کمک درست شده است. ارگانهای معتبر خارجی هم هستند مثل Word Vision و صليب سرخ کانادا . تا انجا که می دانم صليب سرخ در همه جا از جمله امريکا هم دست به کار شده است و می شود با آنها همکاری کرد. ديگر چه؟
علی يک مطلبی نوشته است در رابطه با زلزله که بد نيست. نمی دانم می شود هماهنگ کرد که يک سری از اين بچه های بی سرپرست شده ی بم را آورد کانادا.
از امروز هم دست به کار شده است ... در وبلاگش می شود خواند
بچه های تورنتو ايرانين هم جلساتی داشته اند و کمکهايي جمع کرده اند و يک سايتی هم توسط يکی از بچه ها برای کمک درست شده است. ارگانهای معتبر خارجی هم هستند مثل Word Vision و صليب سرخ کانادا . تا انجا که می دانم صليب سرخ در همه جا از جمله امريکا هم دست به کار شده است و می شود با آنها همکاری کرد. ديگر چه؟
Friday, December 26, 2003
Wednesday, December 24, 2003
شب يلدا آمد و رفت ... دوستان آمدند و شبي داشتيم پر سر و صدا ...بچه ها زدند و رقصيدند و رقصاندند. فال هم گرفتيم و حافظ بدزبان هم به من گفت كه همه ي نشانه ها از خويشتن من است و همه دردها و درمان هم. به علي هم گمانم گفت كه به سفري كه در پيش رو دارد نرود ... و بچه ها همه خوشحال شدند و بهش گفتند كه : ببين حافظ هم مي گويد كه از پيش ما نرو! ( اگر حرف حافظ حرف بود كه .... !!!)
از خوردني هاي رسمي شب يلدا اگر بخواهم بگويم: آجيل كه حرف نداشت ... هندوانه را علي خريده بود و به وفور پيدا مي شد اما يك كاسه كوچك انار بيشتر نداشتيم و من آن را با يك قاشق كوچك دو دور گرداندم و هر بار در دست يا دهان بچه ها يك قاشق انار ريختم و خنديديم و خورديم. دلم براي كرسي برقي نااستوار ”خور“ تنگ شده بود و براي تخته بازي كردن هاي تمام نشدني مان. مي بيني ... نمي شود انكار كرد ... شب يلدا اگر كه دوستانت در كنارت باشند كوتاهترين شبهاي سال است.
از خوردني هاي رسمي شب يلدا اگر بخواهم بگويم: آجيل كه حرف نداشت ... هندوانه را علي خريده بود و به وفور پيدا مي شد اما يك كاسه كوچك انار بيشتر نداشتيم و من آن را با يك قاشق كوچك دو دور گرداندم و هر بار در دست يا دهان بچه ها يك قاشق انار ريختم و خنديديم و خورديم. دلم براي كرسي برقي نااستوار ”خور“ تنگ شده بود و براي تخته بازي كردن هاي تمام نشدني مان. مي بيني ... نمي شود انكار كرد ... شب يلدا اگر كه دوستانت در كنارت باشند كوتاهترين شبهاي سال است.
Tuesday, December 23, 2003
Monday, December 22, 2003
اول ديماه. براي خودش روزي است نه؟ شايد براي خودش ... شايد براي من. مي دانم. روزها وقتي معنا دارند كه انها را در تقويم ها به رنگ قرمز بنويسند: تعطيل رسمي به مناسبت هزار و چندمين سالگرد مرگ فلان اسطوره ي مذهبي. پس مي شود سياه پوشيد و ريشها و موها را كوتاه نكرد و در ميدان ارك به شيون هاي گوشخراش مداحي چرب زبان بر سينه كوفت. حالا گيرم با رعايت مناسبات اجتماعي جديد ... به شيوه اي مدرنتر. مي دانم. روزها معنايي ندارند مگر آنها كه در پاي قراردادها با امضاي چند نفر مهر و موم مي شوند و ما انگار در آنها ريشه مي كنيم و خودمان را باز از نو پيدا مي كنيم و دوست مي داريم و مسئوليتشان را با امضاهايمان مي پذيريم و آنها را روي تخت هاي ناراحت خانه هايي سرد و نامهربان قصابي نمي كنيم.هيچوقت شانه بالا انداخته اي؟ كار خوبي بايد باشد. آدم شانه هايش را بالا بياندازد وبراي كسري از ثانيه آنها را در همان وضعيت ناپايدار نگاه دارد و بعد رهايشان كند و همزمان لبهايش را روي هم فشار بدهد و فكر كند كه كاري نمي توانسته است بكند. من سالهاست كه آن را تمرين مي كنم و راستش ... گمانم بايد بپذيرم كه اين توانايي هم مثل خيلي چيزهاي ديگر تنها با زنجيره اي از ژنها به آدم منتقل مي شود.
در تاريكي مي نشينم و دست مي كشم روي سطوح ناهموار ديماه كه از راه مي رسد. خرده هاي آنرا در دستم مي گيرم و در بازتابشان به تو نگاه مي كنم و انعكاس هيچ تصويري را بر مردمك هايت نمي بينم. ديگر پذيرفته ام كه تو مي تواني فقط خودت باشي بي بازتاب سايه اي. و همه چيز در تو فرو مي رود و تبديل مي شود به تو. حتي من ... و ديماه. دنياي تو كه از تو شروع مي شود و به تو ختم مي شود - دنياي بدون ديماه -دنياي آرامي بايد باشد. اما من هنوز نمي توانم آنرا مثل تو دوست بگيرم و نمي توانم هيچ چيز ديگر را دوست بگيرم و بيهودگي عين شيره ي چسبنده ي يك گياه هرز كه نمي توانم ريشه كنش كنم، تراوش مي كند و روي حواس من را مي پوشاند. در تاريكي دايره وار راه مي روم و در حضور سايه وار تو و دنياي تو هرچه ميكنم معنايي براي حادثه اي به نام ”اول ديماه“ نمي يابم. بي فايده است. در آينه ي ديماه ديگر تصويري از هيچ چيز نيست. شايد به جز يكجور بي حسي ارام و سرشار از خود. تصويري از تو.
در تاريكي مي نشينم و دست مي كشم روي سطوح ناهموار ديماه كه از راه مي رسد. خرده هاي آنرا در دستم مي گيرم و در بازتابشان به تو نگاه مي كنم و انعكاس هيچ تصويري را بر مردمك هايت نمي بينم. ديگر پذيرفته ام كه تو مي تواني فقط خودت باشي بي بازتاب سايه اي. و همه چيز در تو فرو مي رود و تبديل مي شود به تو. حتي من ... و ديماه. دنياي تو كه از تو شروع مي شود و به تو ختم مي شود - دنياي بدون ديماه -دنياي آرامي بايد باشد. اما من هنوز نمي توانم آنرا مثل تو دوست بگيرم و نمي توانم هيچ چيز ديگر را دوست بگيرم و بيهودگي عين شيره ي چسبنده ي يك گياه هرز كه نمي توانم ريشه كنش كنم، تراوش مي كند و روي حواس من را مي پوشاند. در تاريكي دايره وار راه مي روم و در حضور سايه وار تو و دنياي تو هرچه ميكنم معنايي براي حادثه اي به نام ”اول ديماه“ نمي يابم. بي فايده است. در آينه ي ديماه ديگر تصويري از هيچ چيز نيست. شايد به جز يكجور بي حسي ارام و سرشار از خود. تصويري از تو.
Friday, December 19, 2003
يك چيزي در من به حالت تعليق است. مثل حس گذشتن از آنچه گذشته است ... كه از پشت ديوار سرك مي كشد اما نگاهش را از من مي دزدد ... يا تن دادن به آنچه كه هست كه با خوشباوري احمقانه اش دور و برم مي گردد اما دستش را به من نمي دهد. تو مي گذري از آنچه كه چيزي به تو نمي دهد، و مصمم و مطمئن چنگ مي زني به آنچه كه دستت را مي گيرد و از ميان روزها راهت مي برد. يك چيزي در من اما به حالت تعليق است. من به مارپيچ اين روزها و ادمها و تصويرهاي لغزنده ي بي معني نگاه مي كنم و به تو ... و فاصله ها عين درختان تنومند قد مي كشند و من هر روز تنهاتر مي شوم ... و ناممكن تر.
لحظه اي مي ايستم تا در آينه به بيهودگي خيره شوم و زني كه در آينه موهاي كوتاهش را مرتب مي كند حتي در چشمان من هم نگاه نمي كند ... درست همانطور كه نگاهش را از تو مي دزديد. نمي دانم و راستش ديگر فرقي هم نمي كند. انگار در ناباوري همهمه ي مفاهيمي كه پوچيشان در مخيله ام نمي گنجد، يك جايي تنها در ميانه ي راه منجمد شده ام در شگفت از تو كه چگونه به مفاهيم باور داري ... و به خودت. و فاصله تنومندتر مي شود و هراس عين غباري روي آينه را مي پوشاند. عجيب است نه ... فاصله در من به درد مي رسد ... و در تو به خشم. نمي خواهي بگويي كه چرا آزرده اي؟
لحظه اي مي ايستم تا در آينه به بيهودگي خيره شوم و زني كه در آينه موهاي كوتاهش را مرتب مي كند حتي در چشمان من هم نگاه نمي كند ... درست همانطور كه نگاهش را از تو مي دزديد. نمي دانم و راستش ديگر فرقي هم نمي كند. انگار در ناباوري همهمه ي مفاهيمي كه پوچيشان در مخيله ام نمي گنجد، يك جايي تنها در ميانه ي راه منجمد شده ام در شگفت از تو كه چگونه به مفاهيم باور داري ... و به خودت. و فاصله تنومندتر مي شود و هراس عين غباري روي آينه را مي پوشاند. عجيب است نه ... فاصله در من به درد مي رسد ... و در تو به خشم. نمي خواهي بگويي كه چرا آزرده اي؟
Subscribe to:
Posts (Atom)