Friday, January 16, 2004

من خدا پرست نيستم ... لااقل به شكل كلاسيك. تا سالها پيش با خدا خورده حساب هم داشتم و منتظر بودم كه يك طوري خودش را به من نشان بدهد تا بلكه حسابم را با او صاف كنم. كه طبعاً او خودي نشان نداد و من هم در فرايند از دست دادن همه ي باورها ، خصومتم با او را نيز از دست دادم.

زمان گذشته است و من همچنان به خداوند تو ايمان ندارم. خداوند قهار جبار آينده نگر مصلحت طلب. خداوند مكار جلوه فروش.اما اگر و تنها اگر خداپرست بودم، امشب، شب بيست و هفتم ديماه، دعا مي كردم كه مرا ازنعمت فراموشي بهره مند سازد.


Thursday, January 15, 2004

زنگ شعر
منظومه: در رهگذار باد
حميد مصدق

وقتي تو نيستي،
خورشيد تابناك،
شايد دگر درخشش خود را،
و كهكشان پير گردش خود را
از ياد ميبرد.
و هر گياه،
از رويش نباتي خود،
بيگانه مي شود.

و آن پرنده اي،
كز شاخه انار پريده،
پرواز را،
هر چند پر گشوده،
- فراموش ميكند .

آن برگ زرد بيد كه با باد،
تا سطح رود قصد سفر داشت .
قانون جذب و جاذبه را در بسيط خاك
مخدوش مي كند .

آنگاه،
نيروي بس شگرف،
مبهم،
نامرئي،
نور حيات را،
در هر چه هست و نيست،
خاموش مي كند.

وقتي تو با مني،
گويي وجود من،
سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند.

چشم تو آن شراب خلر شيرازست
كه هر چه مرد را
مدهوش مي كند .


چندي پيش من در اين وبلاگ تصويري گذاشته بودم از فيلم پينك فلويد ... حالا نامه اي دريافت كرده ام از فردي به نام Daniel Schulthess كه گويا اين نقاشي كار اوست و از من خواسته كه به منبع آن اشاره كنم .. كه من در واقع بايد در همان موقع اينكار را مي كردم.


made by Daniel Schulthess
Zurich switzerland
www.subwave.com




Wednesday, January 14, 2004

ندا مي گويد:

هيچ به حقوق بچه فکر ميکني؟ اگر بزرگ که شد ازت بپرسه چرا پدر نداره و چرا حق بزرگ شدن در يک خانواده رو ازش گرفتي جوابي براش داري؟ ... فکر نميکني که پروژه سينگل مادر بودن کمي خودخواهانه و بي انصافي به حقوق اون انسان جديد باشه؟ من که بعنوان يک زن نميتونم اين حق رو به خودم بدم که چنين تصميمي رو براي زندگي يک انسان بگيرم..... شما چي فکر ميکنيد؟

حاشيه مي گويد:

نه!
تو بی پدر نبوده ای
که دردش را حس کنی.
باور کن،
کودک عروسک جاندار نيست.

امير حسابدار مي گويد:

اما من پدرم رو مي خواهم، يا حداقل عكسش رو، كه وقتي بزرگتر شدم تو اينه قيافه خودم را باهاش مقايسه كنم و با پيدا كردن شباهت ها لذت ببرم و قند تو دلم اب شه و به همه ي بچه هايي كه باباشون مي آد دم مدرسه دنبالشون بگم منم بابا داشتم ...

رامين مي گويد:

مي بينم که از همين الان ميخواي رو بچمون تاثير بذاري و آزاديش و اختيارش رو بگيري ( همينکه ميخواي بی اجازش سارترش بکني و هم شيطونش کنی! ) اين هم از اگزيستانسياليست هاي استحاله شده قرن ۲۱!

*************

دوستان من هرگز نگفتم كه بچه پدر نمي خواهد ... در اينصورت كه بچه دار شدن كاري نداشت ... مگر بار گرفتن بچه از يك ناشناس رهگذر ( به قول اين خارجي ها: one night stand ) چقدر كار دارد؟ نه ... من فقط فكر نمي كنم براي بچه دار شدن لزوما ازدواج "تنها" فرم مطلوب است ... پايينتر هم گفته ام:

ما همراهي را الان شروع ميكنيم و مي بينيم در آينده چه مي شود ... امضا هم لازم نيست.اگر راهمان با هم يكي بود كه چه بهتر ... در غير اينصورت بچه يك پدر دارد يك مادر ... آدمهاي آزاد و آگاه .
از نظر من يك مرد و زن مي توانند با يك توافق عقلاني دست به اين كار بزنند و بسته به توانايي شان مسئوليت آنرا با هم تقسيم كنند ... نحوه ي ايده آلش براي من اينست كه اين دو نفر با هم زندگي كنند بي آنكه بر اساس هيچ تعهدي اينده شان را به هم بدوزند: تا مرگ ما را از هم جدا كند .... يا مزخرفي مشابه اين!! . در واقع هيچ دليلي نمي بينم كه دو نفر با قباله و امضا خودشان را به صليب بكشند كه يا خداياني را راضي كنند كه بر المپوس نشسته اند و از بد و خوب مي ترسانندمان و يا قواعد جامعه اي را رعايت كنند كه نمي خواهد لباس باورهاي قديمي را از تنش به در اورد. سينگل مادر يا سينگل پدر شدن يك انتخاب اگاهانه است كه از ازدواج كردن ترسناكتر به نظر مي رسد ( مانند هر چيز متفاوت ديگر ) و مرا و پدرش مجبور خواهد كرد كه بيشتر و سختتر تلاش كنيم تا بچه مان را بر اساس معيارهايي جديد و ناشناخته ( البته در ايران) بار بياوريم. بچه پدر مي خواهد و مادر ... اما من از گذاشتن اين بار بر روي دوش بچه ام نمي ترسم كه به دوستان هم مدرسه اي اش بگويد: پدر و مادرم با هم زندگي نمي كنند.

به هر حال مي دانم كه بچه دار شدن در جهان امروز كار عاقلانه اي به نظر نمي رسد ... مي دانم آوردن يك انسان ديگر به اين زندگي جهنمي كار درستي نيست ... اما من علي رغم همه ي اينها تصميم گرفته ام به اينكار ... انگار كه بچه مدتهاست كه درونم وول مي خورد .... مسئوليت اينرا هم مي پذيرم كه سرم فرياد بزند: كه چرا مرا به اين دنيا آوردي ( همانطور كه من در نوجواني با خشم و تهيدستي به پدر و مادرم گفتم) و سالها به حس خودكشي و هراس و سرگشتگي مبارزه كند ... شايد به ارامش برسد ... شايد نه. اين زندگي خود او و مبارزه ي خود اوست.

اما در جواب آنچه كه رامين گفته است چيزي ندارم كه بگويم ... مطابق معمول رامين تيزهوش به همان نكته اي اشاره كرده است كه بايد ... من حق ندارم با انتظارات و آرزوهايم بچه را به دنياي مطلوب خودم ميخكوب كنم ... نه! آزادي و اختيارش را نخواهم گرفت ... من كمكش مي كنم تا بزرگ شود و راهش را پيدا كند ... فقط اميدوارم كه بين سارتر و جنيفر لوپز ... دومي را انتخاب نكند!


Tuesday, January 13, 2004

يادداشت اول: اي ادريس پيامبر ... از زير ساختمان(Under Construction ) بيا بيرون!! ... بابا يك وبلاگ در بلاگ اسپات بزن ... خيلي خوب! باشه! .... با همان تمپليت و زر و زيور

يادداشت دوم: رفقاي راه و ساختماني ... ايران اوضاع كار ساختمان چطوره؟ هنوز هم با رابطه كار بايد پيدا كرد يا اينكه رزومه مي شود فرستاد؟ گمانم به زودي از اينجا كه كار مي كنم بيرونم كنند ... از بس كه صبحها دير مي آيم و وقتم پاي كامپيوتر به يللي تللي مي گذرد!

يادداشت سوم: از ديروز دوباره بالا و پايين رفتن از پله ها را شروع كردم. يكماهي مي شد كه از سر تنبلي باز هم تن داده بودم به آسانسور ... اين هفته هم واليبال شروع مي شود ... هم كلاس رقص آذري. ديگر چه مي خواهيم؟

يادداشت چهارم: امروز بيست و سوم دي ماه است ... بيست و سوم ... يادم باشد به ياد بيست و سوم ديماه سالي دور كه پنج شنبه اي بود غريب ... وقتي بر مي گردم خانه به يك آهنگ گوش كنم كه از ابي است و گمانم اسمش هست: رحم كن ... خيلي دوستش ندارم ... اما در آن روز بخصوص نوارش توي ضبط ماشين بود و من با يك حس ديگري به آن گوش كردم. مي داني ... سالها گذشته است اما من هنوز هر وقت به اين آهنگ گوش مي كنم ... اين كلمه ي عجيب را زير نور مي گيرم و زير و بالايش را خوب نگاه مي كنم: رحم!... و فكر مي كنم كه من دنبال چيزي جز عشق نبودم ... و اين انتظار ناگفته شايد جز حسي كودكانه و بيجا نبود كه محقق هم نشد ... مانند بقيه ي چيزها.

يادداشت پنجم:مي آيي برويم اسكيت روي يخ؟ امسال حتي يكبار هم نرفته ام و دنبال يك پا مي گردم.

********
پانويس : شايد خنده دار است كه به اين موضوع فكر مي كنم. باز هم از تو مي پرسم: نمي ترسي؟ مي خواهي خلاف جريان شنا كني؟ مطمئن؟ ... نمي دانم ... گمان نمي كنم بتوانم چنين باري را بر روي دوشت بگذارم. هنوز خيلي كوچولويي! يادت باشد كه هوش آدم را روئين تن نمي كند.


Monday, January 12, 2004

يادداشت اول: از سنگيني بار كارهاي نكرده خسته ام.
يادداشت دوم: چيزهايي كه مي خواهم اينقدر دورند و چيزهايي كه نمي خواهم آنقدر نزديك ... نمي دانم آرايش خواستها و ناخواستهايم نادرست است ... يا آنجا كه ايستاده ام.
يادداشت سوم: مي دانم ... بدون دلبستگي، بدون دلدادگي نمي شود ... اگر مي شد كه تا به حال صبر نكرده بودم.

******
پانويس اول: نمي ترسي؟
پانويس دوم: اجاره خانه ... ثبت نام دانشگاه ... اورينتاليزم. ديگر چه؟


Friday, January 9, 2004

دوستان گرامي ... شورين جان ... بقيه ... تبريك لازم نيست ... نكند فكر كرده ايد كه من توانسته ام سر يك هفته پروژه ي Single Mother شدن را به يك جايي برسانم. ويارانه نپزيد ها!! بابا اگر پيدا كردن همراه ... آنكسي كه لياقت پدري يك پسر شيطون را داشته باشد پسري كه قرار است ژان پل سارتر قرن بيست و يكم شود ( من هم مثل همه ي مادرها فكر مي كنم كه پسر پسر قند و عسل ... شهد و شكر ... ) اينقدر آسان بود كه ... فراموش نكنيد: پيدا كردن همسر اسان است ... پيدا كردن معشوقي ياغي و سنت شكن در قرن بيست و يكم غير ممكن. اما پيدا كردن پدر بچه ... جانم لااقل چند سالي كار مي خواهد.

خودمانيم من از رشد فكري مرد جامعه ي خودمان در عجبم ... مي بينم كه چقدر طبيعي دوستانم اين حق طبيعي زن را شناسايي و با آن منطقي برخورد مي كنند. راستش من از 20 سالگي نصميم داشته ام كه Single Mother شوم اما نمي دانستم اينقدر قضيه براي ديگران مي تواند جا افتاده باشد!! آفرين!

تلفني با دوستي قديمي اما خيلي مذهبي در ايران حرف مي زدم .از شنيدن پروژه كلي عصباني شد. برايش توضيح دادم: بابا مگر شما كه مي رويد خواستگاري – دوستم مرد است و به روش سنتي ازدواج كرده – و بعد از برداشتن و نوشيدن استكان چاي مشهور از روي سيني با كانديداي مورد نظر به اتاق مجاور مي رويد ... به او نمي گوييد كه من مي خواهم در فلان شهر زندگي كنم و اين سبك زنگي را دوست دارم و فلان تعداد بچه مي خواهم و ... ال و بل؟ همين تو: گفتي كه وقتي رفتيد آن اتاق، تو مدتي طولاني از اينكه همسرت بايد چه باشد و چه نباشد حرف زده بودي ... ودخترك در جوابت به سادگي گفته بود: من كسي رامي خواهم كه بنده ي خوب خدا باشد!! هيچ تست خداشناسي خاصي هم در كار نبود. بود؟ به همين راحتي. يعني هر يك از دوستانت كه سن تو و سال تو و تحصيلات تو را داشتند اگر زودتر رفته بودند خواستگاري، مي توانستند به سادگي همسر خانمت باشند ... براي خيلي ها هميشه سادگي اين قضيه دلپذير است. از پيچيدگي فراري اند انگار. تو مي گويي كه تا آخز عمر بر اساس يك امضا با طرف مي ماني ... من مي گويم: ما همراهي را الان شروع ميكنيم و مي بينيم در آينده چه مي شود ... امضا هم لازم نيست.اگر راهمان با هم يكي بود كه چه بهتر ... در غير اينصورت بچه يك پدر دارد يك مادر ... آدمهاي آزاد و آگاه .

پروژه را ادامه مي دهيم. تو چي فكر مي كني؟




Wednesday, January 7, 2004

چيزي است تو مايه ي ”برمي گرديم گل نسرين بچينيم“ .... يادم هست كه در قصه اش هم انكسي كه زنده ماند كسي نبود كه من مي خواستم و آنكه مرد .... نمي دانم آخرش هم برگشتند يا نه ... و اساسا گل نسريني باقي بود ... فقط يادم هست كه طعم داستان با اسمش يكي نبود ... و طعم گس اين يكي هميشه ته حلقم هست. به آهنگ آن هيچ توجه كرده اي: ”برمي گرديم گل نسرين يچينيم“.


Tuesday, January 6, 2004

چيزهايي هستند كه آدم را هوايي مي كنند ... آينه مثلاً ... يا برف بازي ... يا ديواره ي صخره اي كنار جاده. ديماه. ديماهي كه اولين روزش در دفتر معاونت فرهنگي اجتماعي شروع مي شود و تقويم من در بيست و هفتمين روزش سالهاست كه باز مانده است ... از اين چيزهاي بد بد مي گذريم و مي رويم سر:

پروژ ه اي به نام بچه دار شدن

1- منابع مالي
منابع مالي كافي نيستند. يعني در واقع خيلي هم كم هستند. ... پس پروژه بي پروژه؟ نه بابا!! از قديم گفته اند هر آنكس كه دندان دهد نان دهد ( اين همه بچه هاي افريقايي كه در هر ثانيه ي اين ساعت گردالي از گرسنگي مي ميرند هرگز دندان در نياورده اند ... مي بيني!)

2- مشكلات اجرايي
تك و تنها چطوري مي شود هم كار كرد و هم بچه را بزرگ كرد. به عنوان يك Single Mother وقتي مي روي سر كار كي بچه را نگه دارد؟ مهد كودك ؟Baby Sitter؟ بي خيال. بچه كه به دنيا آمد فكرش را مي كنيم. يا اينكه چپ هاي مدرن ... سوسيال دمكراتها ... تا آن موقع توانسته اند دولتهاي كاپيتاليست را سر جايشان بنشانند و حق و حقوق محروميني مثل من را تضمين كنند و بچه ي بي پدر من از همان شرايطي برخوردار مي شود كه بچه هاي با پدر!

بزرگتر كه شد كي مي بردش مدرسه؟ كي از مدرسه مي گيردش؟ خودش مي رود جانم. من از دوم دبستان خودم رفتم مدرسه و برگشتم. و هميشه هم مدرسه بغل دست خانه نبود. كلاس اول هم مدرسه آن سر شهر بود. ننه باباي من هم مثل تو فكر مي كردند كه بچه را بايد مدرسه ي ملي گذاشت تا بيشتر باسواد شود. يك ماشين گرفته بودند كه هر روز مي آمد و تحفه هاي پنج گانه را سوار مي كرد و مي برد و مي آورد!! هيچ پخي هم نشدند! نخير جانم! مدرسه ي دولتي. پاي پياده!

3- مشكلات فرهنگي
بچه را نمي شود هرگز برد ايران. در ايران به بچه هاي كه خارج از ازدواج به دنيا بيايد چه مي گويند: حرامزاده گمانم. لعنت برشما ... يعني همه ي اين بچه هايي كه در زنجيره اي از ازدواج هاي عوامانه كه بر اساس صلاح ديد و منفعت و زر و زور انجام مي گيرند حلالزاده اند و بچه ي من حرامزاد است ... به خاطر يك امضاي جوهرين پاي يك صفحه ؟ ... يا چند كلام از دهان يك متصدي دفتر ثبت؟ ... فراموشش كن. زنده باد حرامزادگي. بچه را هم با خودمان مي بريم ايران. بگذار اين يكي را در كودكي بگيرند اعدام كنند. شهيد كه نشدم. لااقل مادر شهيد شوم.

4- مشكلات ژنتيكي
خوب ... اصل موضوع. از بعد از تو من هرگز كسي را نديده ام كه امتياز كافي بگيرد براي انتقال ژن مناسب: بي نظير در منطق و رياضيات و سرعت انتقال و توانايي بدني و و و و خوشگلي! در قبال اين امتيازات مي شد مشكلاتي مثل استعداد چاقي و ناراحتي كليه را ناديده گرفت! اما تو خيلي حواست جمع تر از اين حرفهاست كه بگذاري من بچه ات را بزرگ كنم!! خودمانيم چه شري مي شدها!!!!

.به قول رامين بابا نوئل هم كه برايم بچه نمي اورد .... پس بايد گشت و ديد و از اول امتياز داد. يك جدول مي كشيم و در ان امتياز بندي مي كنيم. چطور است؟

*. تو! .... احساساتي. مهربان. درونگرا .... م م م بد نيست. اما تو حاضر نيستي بچه را بدهي به من و بروي! نمي شود بچه را هم با عادت هاي مذهبي تو بار آورد! به بچه بايد رياضيات ياد داد و ورزش. خودش مي رود دنبال ريشه هاي وجودي اش. تو مي خواهي كله اش را پر كني با عرفان ... مي دانم از حسن حسن زاده ي املي حرف مي زني. آن يكي هم مي زد و اين از اب در امد... نوپ!

**. تو! ....بدقلق. باهوش. ورزشكار. متفاوت! م م م اما بداخلاق و غرغرو و آدم گريز! من هر كاري بكنم متهم مي شوم به اينكه بچه را دارم خراب مي كنم! ... تازه مي دانم كه IQ ي بالايي داري ... اما نمرات جبر و مثلثات دبيرستانت پايين بود .... م م م م نوپ!

****. خوب پس .... نبود؟!!!


Monday, January 5, 2004



يادداشت اول: مي خواهم بچه دار شوم.
يادداشت دوم: راستش گمانم فهميدم كه چرا يك روسپي حاضر است براي پول با مردي همبستر شود ... اما اجازه نمي دهد كسي ببوسدش.
يادداشت سوم: نمرات رياضي ات خوب هست؟
يادداشت چهارم: بايد كارم را عوض كنم ... كارم بد نيست ... حقوقش كم است. فقط براي گذران عمر يكنفر كافي است
يادداشت پنجم: بم و كابل و سومالي .... خوب دور افتاده ام نه؟ بايد برگشت به سياره. يكسال من به سر نرسيد؟

******

پانوشت: ديگر هيچوقت آنقدر رام نمي شوم ... رام. يادت هست؟
پانوشت پريم: گور باباي فمينيسم و ديگر ايسم هاي به درد نخور عالم: بچه ام بايد پسر باشد.


Sunday, January 4, 2004



مونترال .... خيابان ها ی يخزده ی برفپوش ... خانه های دو طبقه با آن پله های فلزی يخزده ی لغزان که با شيبهای تندشان روی پياده روها منتظرند ... تقاطع های نامنظم ... شيروانی های سبزرنگ کليساهای بيشمار شهر با آويزه های فلزی پر نقش و نگارشان.

از خانه بيرون می آييم. برف روی همه چيز را پوشانده است. برف را با آستين پالتو از روی ماشين پاک می کنم و همانطور که دور و بر ماشين ورجه ورجه می کنم می گويم: پاهايم را پاک می کنی؟ پوتينهايم پر برف شده اند ... و فرياد می زنم: ”نگاه کنيد ملت ... به پايم افتاده است!!“ می دويم و برف پرتاب می کنيم ... يکی فرياد می زند: ”غلط کردم“! برف اما بر سر و کله اش می ريزد. می گويم: ”در ماشين را باز کن ... می خواهم با تو بيايم“. چشمکی می زنم: ”ناکس فهميده!“.قفل باز می شود. برف را بر سر و کله اش می ريزم ... روی تو هم ... و روی دوربين. می دويم ... دور ماشينها می دويم و گلوله ی برفي محکم بر پشتم می خورد .... من باز برای لحظه ای ... يک لحظه ی کوتاه، احساس آزادی می کنم ... آزاد ... وحشی. می پرسی: ”چه احساسی داری؟“ نفسی تازه می کنم:” احساس خوب“.