Wednesday, January 21, 2004

گمانم من بيچاره باز هم به شرح زير عازم مونترالم!! ... البته چون ماه مي هم قرار است همين آخر هفته براي سر زدن به دوستان (دوووستاااان!!) از كالگري به آنجا بيايد ... مي شود كمي شهر را گشت ... پس بزن بريم.

جلسه آينده گروه هواداران اتحادجمهوريخواهان ايران - مونترآل
تاريخ: - ۲۵ ژانويه ۲۰۰۴
مکان: دانشگاه کبک مونترال


جلسه عمومی آينده هواداران «اتحاد جمهوريخواهان ايران» مقيم مونترال روز يکشنبه 25 ژانويه از ساعت 3 تا 6 بعدازظهر در دانشگاه کبک مونترال (320 خيابان سن کاترين شرقی) برگزار خواهد شد.

برنامه جلسه:
1- گزارش اولين همايش سراسری «اتحاد جمهوريخواهان ايران»(برلين 8 تا 10 ژانويه)
2-مطالعه اسناد تصويب شده در همايش
3- انتخابات هيئت هم آهنگی گروه مونترآل


Tuesday, January 20, 2004

با رئيسم حرفم شده است. احساس مي كنم كه يكجور انرژي منفي در شركت دورم حلقه زده است كه نه حسش را دارم و نه تمايلش را كه بخواهم بر آن غلبه كنم. خودم هم از اينطور مورچه وار و يكنواخت كار كردن خسته ام. كار كردن در امريكاي شمالي مانند بردگي در زمان اسپارتاكوس است. بايد اينجا بيايي تا انرا از نزديك حس كني. 10 روز مرخصي در سال داري ... همين! تا وقتي كه به هر روز آويزان مي شدم تا از گذشته فاصله بگيرم ... اين چهارچوب تنگ يكجورهايي قابل تحمل بود ... اما الان ديگر آزادي ام را مي خواهم ... و يك زندگي كه داري مفهومي جز اين روزمرگي بي معني است.

مي داني شايد ان حس آزارنده ي فقدان امنيت شغلي كه در زمان كار در شهرداري داشتم با حس كنوني ام كيفيتا متفاوت است اما از ان كمتر نيست. آنجا هميشه حراست چي هاي رنگ و وارنگ كه از من و كفش كتاني هاي سفيد رنگم و رفتار بي پروايم خوششان نمي امد گزارش هاي آنچناني رد مي كردند مركز ... اينجا نه كنترل ساعت ورود و خروج هست و نه حراست اما سايه ي يك مديريت قوي هميشه رويت افتاده است ... و اين حتي براي آدمي به سركشي و نافرماني من هم سخت است. بماند كه من شايد قريب به يكسال و نيم صبحها هر ساعتي دلم خواست آمدم و هرچه رئيسم تذكر داد گوش نكردم!!

شايد خنده دار است اما اينجا با نوسانات اقتصادي اجتماعي و بالا رفتن دلار و نفت و ... تو هميشه انتظار مي كشي كه فردا حكم Lay off ات روي ميزت باشد. اين حس نگراني را تمام دوستان من در كانادا دارند و با توجه به موقعيت حساس يك مهاجر باور كن كه با اين تن لرزه هاي ويژه ي يك جامعه ي كاپيتاليستي كه در ان حقوق كارگر يكجورهايي نيمبند ( بهتر از امريكاي خرابشده ... بسيار بدتر از اروپاي غربي) در تقابل با كارفرما در نظر گرفته مي شود، خيلي به ادم خوش نمي گذرد.

به هرحال از يكطرف در فكر اين هستم كه دنبال كار بگردم ... از طرف ديگر فكر مي كنم اگر Lay off شوم مي توانم تا نُه ما از 55% حقوق فعلي ام برخوردار شوم و بيايم ايران و كمي خستگي در كنم از اين يكنواختي ولرم و بيمزه و بروم توچال و سبلان و خور. در حالي كه اگر كار پيدا كنم كه باز نمي توانم استعفا بدهم و بيايم ايران. شد عين قصه هاي دوزاري برسردوراهي زندگي ... يكطرف من و آزادي ام و نامعلوم ... يكطرف كار و ثبات و بيهودگي. هوم .... ؟!


Monday, January 19, 2004

اين نوشته ی خليل جبران را خوانده اي؟ يادت هست ... يک جايي آنت می گفت: همه ام را می گيری و به هيچش نمی زنی ... بر دستت بوسه می زنم ای عشق.

از من می پرسيد چگونه ديوانه شدم. چنين روی داد: يک روز، بسيار پيش از آنکه خدايان به دنيا بيايند، از خواب عميقی بيدار شدم و ديدم که همه ی نقابهايم را دزديده اند. همان هفت نقابی که حودم ساخته بودم و در زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دويدم و فرياد زدم: "دزد، دزد، دزد نابکار." مردان و زنان بر من خنديدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هايشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسيدم، جوانی که بر سر بامی ايستاده بود فرياد برآورد: " اين مرد ديوانه است." من سر برداشتم که او را ببينم و خورشيد نخستين بار چهره ی برهنه ی مرا بوسيد. نخستين بار خورشيد چهره ی مشتغل مرا بوسيد و من از عشق ِ خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازی نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم: " رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند."

چنين بود که من ديوانه شدم. و از برکت ديوانگی هم به آزادی و هم به امنيت رسيده ام؛ آزادی تنهايي و امنيت از فهميده شدن، چرا که کسانی که ما را می فهمند چيزی ازما را به اسارت می گيرند.


Sunday, January 18, 2004

به زودی می روم ايران ... در مفياس امريکای شمالی ... به زودی يعنی در کمتر از شش ماه ... بعد از آن چه خواهد شد؟ من که هستم که بدانم.


Friday, January 16, 2004

من خدا پرست نيستم ... لااقل به شكل كلاسيك. تا سالها پيش با خدا خورده حساب هم داشتم و منتظر بودم كه يك طوري خودش را به من نشان بدهد تا بلكه حسابم را با او صاف كنم. كه طبعاً او خودي نشان نداد و من هم در فرايند از دست دادن همه ي باورها ، خصومتم با او را نيز از دست دادم.

زمان گذشته است و من همچنان به خداوند تو ايمان ندارم. خداوند قهار جبار آينده نگر مصلحت طلب. خداوند مكار جلوه فروش.اما اگر و تنها اگر خداپرست بودم، امشب، شب بيست و هفتم ديماه، دعا مي كردم كه مرا ازنعمت فراموشي بهره مند سازد.


Thursday, January 15, 2004

زنگ شعر
منظومه: در رهگذار باد
حميد مصدق

وقتي تو نيستي،
خورشيد تابناك،
شايد دگر درخشش خود را،
و كهكشان پير گردش خود را
از ياد ميبرد.
و هر گياه،
از رويش نباتي خود،
بيگانه مي شود.

و آن پرنده اي،
كز شاخه انار پريده،
پرواز را،
هر چند پر گشوده،
- فراموش ميكند .

آن برگ زرد بيد كه با باد،
تا سطح رود قصد سفر داشت .
قانون جذب و جاذبه را در بسيط خاك
مخدوش مي كند .

آنگاه،
نيروي بس شگرف،
مبهم،
نامرئي،
نور حيات را،
در هر چه هست و نيست،
خاموش مي كند.

وقتي تو با مني،
گويي وجود من،
سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند.

چشم تو آن شراب خلر شيرازست
كه هر چه مرد را
مدهوش مي كند .


چندي پيش من در اين وبلاگ تصويري گذاشته بودم از فيلم پينك فلويد ... حالا نامه اي دريافت كرده ام از فردي به نام Daniel Schulthess كه گويا اين نقاشي كار اوست و از من خواسته كه به منبع آن اشاره كنم .. كه من در واقع بايد در همان موقع اينكار را مي كردم.


made by Daniel Schulthess
Zurich switzerland
www.subwave.com




Wednesday, January 14, 2004

ندا مي گويد:

هيچ به حقوق بچه فکر ميکني؟ اگر بزرگ که شد ازت بپرسه چرا پدر نداره و چرا حق بزرگ شدن در يک خانواده رو ازش گرفتي جوابي براش داري؟ ... فکر نميکني که پروژه سينگل مادر بودن کمي خودخواهانه و بي انصافي به حقوق اون انسان جديد باشه؟ من که بعنوان يک زن نميتونم اين حق رو به خودم بدم که چنين تصميمي رو براي زندگي يک انسان بگيرم..... شما چي فکر ميکنيد؟

حاشيه مي گويد:

نه!
تو بی پدر نبوده ای
که دردش را حس کنی.
باور کن،
کودک عروسک جاندار نيست.

امير حسابدار مي گويد:

اما من پدرم رو مي خواهم، يا حداقل عكسش رو، كه وقتي بزرگتر شدم تو اينه قيافه خودم را باهاش مقايسه كنم و با پيدا كردن شباهت ها لذت ببرم و قند تو دلم اب شه و به همه ي بچه هايي كه باباشون مي آد دم مدرسه دنبالشون بگم منم بابا داشتم ...

رامين مي گويد:

مي بينم که از همين الان ميخواي رو بچمون تاثير بذاري و آزاديش و اختيارش رو بگيري ( همينکه ميخواي بی اجازش سارترش بکني و هم شيطونش کنی! ) اين هم از اگزيستانسياليست هاي استحاله شده قرن ۲۱!

*************

دوستان من هرگز نگفتم كه بچه پدر نمي خواهد ... در اينصورت كه بچه دار شدن كاري نداشت ... مگر بار گرفتن بچه از يك ناشناس رهگذر ( به قول اين خارجي ها: one night stand ) چقدر كار دارد؟ نه ... من فقط فكر نمي كنم براي بچه دار شدن لزوما ازدواج "تنها" فرم مطلوب است ... پايينتر هم گفته ام:

ما همراهي را الان شروع ميكنيم و مي بينيم در آينده چه مي شود ... امضا هم لازم نيست.اگر راهمان با هم يكي بود كه چه بهتر ... در غير اينصورت بچه يك پدر دارد يك مادر ... آدمهاي آزاد و آگاه .
از نظر من يك مرد و زن مي توانند با يك توافق عقلاني دست به اين كار بزنند و بسته به توانايي شان مسئوليت آنرا با هم تقسيم كنند ... نحوه ي ايده آلش براي من اينست كه اين دو نفر با هم زندگي كنند بي آنكه بر اساس هيچ تعهدي اينده شان را به هم بدوزند: تا مرگ ما را از هم جدا كند .... يا مزخرفي مشابه اين!! . در واقع هيچ دليلي نمي بينم كه دو نفر با قباله و امضا خودشان را به صليب بكشند كه يا خداياني را راضي كنند كه بر المپوس نشسته اند و از بد و خوب مي ترسانندمان و يا قواعد جامعه اي را رعايت كنند كه نمي خواهد لباس باورهاي قديمي را از تنش به در اورد. سينگل مادر يا سينگل پدر شدن يك انتخاب اگاهانه است كه از ازدواج كردن ترسناكتر به نظر مي رسد ( مانند هر چيز متفاوت ديگر ) و مرا و پدرش مجبور خواهد كرد كه بيشتر و سختتر تلاش كنيم تا بچه مان را بر اساس معيارهايي جديد و ناشناخته ( البته در ايران) بار بياوريم. بچه پدر مي خواهد و مادر ... اما من از گذاشتن اين بار بر روي دوش بچه ام نمي ترسم كه به دوستان هم مدرسه اي اش بگويد: پدر و مادرم با هم زندگي نمي كنند.

به هر حال مي دانم كه بچه دار شدن در جهان امروز كار عاقلانه اي به نظر نمي رسد ... مي دانم آوردن يك انسان ديگر به اين زندگي جهنمي كار درستي نيست ... اما من علي رغم همه ي اينها تصميم گرفته ام به اينكار ... انگار كه بچه مدتهاست كه درونم وول مي خورد .... مسئوليت اينرا هم مي پذيرم كه سرم فرياد بزند: كه چرا مرا به اين دنيا آوردي ( همانطور كه من در نوجواني با خشم و تهيدستي به پدر و مادرم گفتم) و سالها به حس خودكشي و هراس و سرگشتگي مبارزه كند ... شايد به ارامش برسد ... شايد نه. اين زندگي خود او و مبارزه ي خود اوست.

اما در جواب آنچه كه رامين گفته است چيزي ندارم كه بگويم ... مطابق معمول رامين تيزهوش به همان نكته اي اشاره كرده است كه بايد ... من حق ندارم با انتظارات و آرزوهايم بچه را به دنياي مطلوب خودم ميخكوب كنم ... نه! آزادي و اختيارش را نخواهم گرفت ... من كمكش مي كنم تا بزرگ شود و راهش را پيدا كند ... فقط اميدوارم كه بين سارتر و جنيفر لوپز ... دومي را انتخاب نكند!


Tuesday, January 13, 2004

يادداشت اول: اي ادريس پيامبر ... از زير ساختمان(Under Construction ) بيا بيرون!! ... بابا يك وبلاگ در بلاگ اسپات بزن ... خيلي خوب! باشه! .... با همان تمپليت و زر و زيور

يادداشت دوم: رفقاي راه و ساختماني ... ايران اوضاع كار ساختمان چطوره؟ هنوز هم با رابطه كار بايد پيدا كرد يا اينكه رزومه مي شود فرستاد؟ گمانم به زودي از اينجا كه كار مي كنم بيرونم كنند ... از بس كه صبحها دير مي آيم و وقتم پاي كامپيوتر به يللي تللي مي گذرد!

يادداشت سوم: از ديروز دوباره بالا و پايين رفتن از پله ها را شروع كردم. يكماهي مي شد كه از سر تنبلي باز هم تن داده بودم به آسانسور ... اين هفته هم واليبال شروع مي شود ... هم كلاس رقص آذري. ديگر چه مي خواهيم؟

يادداشت چهارم: امروز بيست و سوم دي ماه است ... بيست و سوم ... يادم باشد به ياد بيست و سوم ديماه سالي دور كه پنج شنبه اي بود غريب ... وقتي بر مي گردم خانه به يك آهنگ گوش كنم كه از ابي است و گمانم اسمش هست: رحم كن ... خيلي دوستش ندارم ... اما در آن روز بخصوص نوارش توي ضبط ماشين بود و من با يك حس ديگري به آن گوش كردم. مي داني ... سالها گذشته است اما من هنوز هر وقت به اين آهنگ گوش مي كنم ... اين كلمه ي عجيب را زير نور مي گيرم و زير و بالايش را خوب نگاه مي كنم: رحم!... و فكر مي كنم كه من دنبال چيزي جز عشق نبودم ... و اين انتظار ناگفته شايد جز حسي كودكانه و بيجا نبود كه محقق هم نشد ... مانند بقيه ي چيزها.

يادداشت پنجم:مي آيي برويم اسكيت روي يخ؟ امسال حتي يكبار هم نرفته ام و دنبال يك پا مي گردم.

********
پانويس : شايد خنده دار است كه به اين موضوع فكر مي كنم. باز هم از تو مي پرسم: نمي ترسي؟ مي خواهي خلاف جريان شنا كني؟ مطمئن؟ ... نمي دانم ... گمان نمي كنم بتوانم چنين باري را بر روي دوشت بگذارم. هنوز خيلي كوچولويي! يادت باشد كه هوش آدم را روئين تن نمي كند.


Monday, January 12, 2004

يادداشت اول: از سنگيني بار كارهاي نكرده خسته ام.
يادداشت دوم: چيزهايي كه مي خواهم اينقدر دورند و چيزهايي كه نمي خواهم آنقدر نزديك ... نمي دانم آرايش خواستها و ناخواستهايم نادرست است ... يا آنجا كه ايستاده ام.
يادداشت سوم: مي دانم ... بدون دلبستگي، بدون دلدادگي نمي شود ... اگر مي شد كه تا به حال صبر نكرده بودم.

******
پانويس اول: نمي ترسي؟
پانويس دوم: اجاره خانه ... ثبت نام دانشگاه ... اورينتاليزم. ديگر چه؟


Friday, January 9, 2004

دوستان گرامي ... شورين جان ... بقيه ... تبريك لازم نيست ... نكند فكر كرده ايد كه من توانسته ام سر يك هفته پروژه ي Single Mother شدن را به يك جايي برسانم. ويارانه نپزيد ها!! بابا اگر پيدا كردن همراه ... آنكسي كه لياقت پدري يك پسر شيطون را داشته باشد پسري كه قرار است ژان پل سارتر قرن بيست و يكم شود ( من هم مثل همه ي مادرها فكر مي كنم كه پسر پسر قند و عسل ... شهد و شكر ... ) اينقدر آسان بود كه ... فراموش نكنيد: پيدا كردن همسر اسان است ... پيدا كردن معشوقي ياغي و سنت شكن در قرن بيست و يكم غير ممكن. اما پيدا كردن پدر بچه ... جانم لااقل چند سالي كار مي خواهد.

خودمانيم من از رشد فكري مرد جامعه ي خودمان در عجبم ... مي بينم كه چقدر طبيعي دوستانم اين حق طبيعي زن را شناسايي و با آن منطقي برخورد مي كنند. راستش من از 20 سالگي نصميم داشته ام كه Single Mother شوم اما نمي دانستم اينقدر قضيه براي ديگران مي تواند جا افتاده باشد!! آفرين!

تلفني با دوستي قديمي اما خيلي مذهبي در ايران حرف مي زدم .از شنيدن پروژه كلي عصباني شد. برايش توضيح دادم: بابا مگر شما كه مي رويد خواستگاري – دوستم مرد است و به روش سنتي ازدواج كرده – و بعد از برداشتن و نوشيدن استكان چاي مشهور از روي سيني با كانديداي مورد نظر به اتاق مجاور مي رويد ... به او نمي گوييد كه من مي خواهم در فلان شهر زندگي كنم و اين سبك زنگي را دوست دارم و فلان تعداد بچه مي خواهم و ... ال و بل؟ همين تو: گفتي كه وقتي رفتيد آن اتاق، تو مدتي طولاني از اينكه همسرت بايد چه باشد و چه نباشد حرف زده بودي ... ودخترك در جوابت به سادگي گفته بود: من كسي رامي خواهم كه بنده ي خوب خدا باشد!! هيچ تست خداشناسي خاصي هم در كار نبود. بود؟ به همين راحتي. يعني هر يك از دوستانت كه سن تو و سال تو و تحصيلات تو را داشتند اگر زودتر رفته بودند خواستگاري، مي توانستند به سادگي همسر خانمت باشند ... براي خيلي ها هميشه سادگي اين قضيه دلپذير است. از پيچيدگي فراري اند انگار. تو مي گويي كه تا آخز عمر بر اساس يك امضا با طرف مي ماني ... من مي گويم: ما همراهي را الان شروع ميكنيم و مي بينيم در آينده چه مي شود ... امضا هم لازم نيست.اگر راهمان با هم يكي بود كه چه بهتر ... در غير اينصورت بچه يك پدر دارد يك مادر ... آدمهاي آزاد و آگاه .

پروژه را ادامه مي دهيم. تو چي فكر مي كني؟