Sunday, May 9, 2004

زير خروش و جنبش ظاهر
زير شتاب روز و شب موج
در خلوت ِ زننده‌ي عمق خليج دور
آن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌اند
درهم، ولي گريخته از هم،
آن‌جا که راه بسته به فانوس‌دار روز،
آن‌جا که سايه مي‌خورد از ظلمت‌اش به روي
رويايِ رنگ دختر دريايِ دور را ــ

آن‌جا کبود خفته
نه غم‌گين نه شادمان...



بي‌انتهاي رنگِ دو چشمِ کبودِ تو
وقتي که مات مي‌بَرَدَت، با سکوت ِ خويش
خاموش و پُرخروش
چون حمله‌هاي ِ موج بر ساحل، به‌گوش‌کر،
آن‌جا که نور و ظلمت داده به پشت پشت
آشوب مي‌کند!



اي شرم!
اي کبود!
تنها براي مردمک چشم‌هايِ اوست
گر مي‌پرستم‌ات.

کبود
احمد شاملو


Friday, May 7, 2004



ــ سلام
ــ سلام

آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي ؟...

زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون ميكشيد
من از كجا مي آيم ؟
من از كجا مي آيم ؟
كه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟

از : ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...


Thursday, May 6, 2004

من برگشته ام. همه ی راه راه. همه ی راه نرفته را. و تکه تکه هايم در همه جا ريخته است. مسخره است اما در اين داستان واقعی که در آن عشق به رنگ داستانهای کودکان بود ... هيچ چيز آخر خوشی نداشت. هيچ چيز حتی اين خاصيت مثالاً بديهی را نداشت که تمام شود. و من هميشه يکجای قصه برای يک لحظه مکث کردم و به عقب نگاه کردم و خالی را ديدم. و من هميشه برای يک لحظه از خودم بيزار شدم. از خودم که به عقب برمی گشت و هنوز می توانست از حقيقت پشت سر زخمی شود. مسخره است. هيچ چيز آخر خوشی نداشت. و من حتی مفهوم آخر را گم کردم. در ميان همه ی چيزهايي که يک به يک مفهومشان را از دست دادند. و گذشته و آينده و حال و رفتن و ماندن معنی خوشان را از دست دادند. حتی تو معنايت را از دست دادی. تو هم شدی يکی از چيزهايي که بود به همان اندازه که می توانست نباشد .... در دنيای ساخته شده از امکان. من از امکان بيزارم. از امکان و از تلاقی.

من همه ی اين راه را برمی گردم. اين راه را که اساسا نه به جايي می رفت و نه قرار بود برود. به پشت سر نگاه می کنم و به پيش رو ... و شانه بالا می اندازم. چطور نديده بودم؟ بعد از اين سالها ... من اينجا می نشينم. در تاريکی اين اتاق خالی. فکر می کنم که ... زندگی بعدی. اما در تاريکی ته ته ذهنم هيچ چيزی نمی بينم. هيچ تفاوتي. انگار همه چيز از تفاوت آغاز شد و به يکدستی، به همرنگی رسيد. به يکی."يک" ی. مفهوم آخر را گم می کنم .... وهمه چيز می چرخد و به هيچ می رسد ... پذيرفته ام.


Saturday, May 1, 2004

شبی که شاهين دلتنگستان را ديدم، در يکی از نقاط ساحلی لس آنجلس، به سختی با دوستانم غرق يک بحث اتشين بوديم که من روز قبلش با حرفی دردفاع از مصرف هروئين شروعش کرده بودم. گمانم شاهين کمَکی از ما ترسيد!! بحث بالا گرفت و دوستانم تقريبا می خواستند مرا خفه کنند که در آزادی مصرف Drug حرف می زدم و اينکه زندگی تجربه ای خيلی شخصی است و بدی و خوبی در زندگی فردی مفهوم ندارد. دوستم سارا با خشم از اثرات مخرب اجتماعی اعتياد می گفت ( من اساسا با اين کلمه هم مسئله دارم!!) و يکجايي که من با سادگی کودکانه ی خبيثی گفتم :" اين زندگی مال من است و من نمی گذارم که ادمها با بد و خوب مسخره شان امکان تجربه ی بی واسطه ی آنرا از من بگيرند ... و اينکه شايد يک ساعت زندگی بعد از تزريق هروئين شايد برابر است با ده سال اين روزمره ی بی مزه ی مزخرف ..."، به شاهين گفت: "مشکل ليلا اينست که از بيست سالگی نخواسته است که عوض شودوتا هفتاد سالگی هم همينطوری می ماند!" ... موقع خداحافظی شاهين جنتلمنانه به من؛ که از تنش بين خودم و دوستانم عذر خواهی می کردم؛ دلگرمی داد که: داشتن دوستانی به اين نزديکی که آدم بتواند اينطوری باهاشان دعوا کند کلی ارزش دارد!

فردای آنروز بهشاهين زنگ زدم که تشکر کنم ( آخرتوی آن داد وقال پول شام را هم شاهين حساب کرد و دوستانم پدر مرا در آوردند!!) و او به من نصيحت کرد که اگر با کسی "راندوو" داشتم با دوستانم نروم که ... هاهاها .... بماند ... امشب مراسم اعطای جايزه ی جينی است که مخصوص سينمای کاناداست (فعالانش هم اين کبکی های چپ هستند گمانم) و کلاس و شکلش اساسا با اسکار مسخره ی هاليوود قابل مقايسه نيست(از اسکار و فيلمهايش بدتر هم مگر داريم؟!). تعجبی ندارد که Barbarian Invasion جوايز را قلع و قمع کرد. بگذريم ... جايزه ی بهترين فيلم مستند را داد به فيلم Addicted City که به نظر می رسد که فيلمی است در مطرح کردن حقوق و شرايط آنها که زندگی با Drug را برگزيده اند. دست اندر کاران تهيه اين فيلم که گویا در ونکوور اتفاق می افتد شهردار سابق ونکوور و یک پرستار هستند ... می روم که فيلم را ببينم.

FIX: The Story of an Addicted City
Genre: Documentary
Directed by Nettie Wild


کار جديد را شروع کرده ام و نمی رسم که پای کامپيوتر بنشينم ... مسئوليتم چندين برابر شده است و الان کلی هم کار نيمه کاره مانده است که قرار بود امروز، شنبه، بروم و انجام بدهم که نشد .. با يک تلفن صبحگاهی که حس هر کاری را گرفت. راستش ... یکی از مشکلات کار جديد اينست که نمی توانم بادوستانم چت کنم ... ای ميلهايم را هم نمی توانم چک کنم. در واقع هرکاری کردم ياهو هم کار نمی کند ... باید ای ميل سيمپاتیکو را فعال کنم و آدرسش را جايگزين ادرسهای قبلی کنم. اما از هر چه که بگذريم وقتی اين پنجره بسته است آرامش بيشتری دارم .

به من می گويند که با قبول اين پست در اين شرکت کار خوبی کرده ام ... که در اين شرکت موقعيتهای شغلی بيشتر و بهتری در انتظارم است ... که .. که ... اما از من مدير در نمی آيد. کوله ام را بر دوش می اندازم و کتانی های سفيدم را می پوشم و با شلوار جين آبی و بلوز سفيد و سرخ گلداری که عليِ مامانش برايم از مونترال به عنوان هديه خريد می روم سر کارو ظهر بی توجه به نگاه های متعجب دخترهای خوش پوش شرکت برای يک پياده روی ارام می زنم بيرون. دلم می خواهد فقط به امروز نگاه کنم. به اين هوای دلپذير بهاری ... به صدای خوشنوای تو. شانه بالا می اندازم. چيزی نيست که در ته خط بخواهم ... جز آرامش.

بگذريم يک دوست قديمی و عزيز، رفيق روزهای توچال و شير پلا، که خودش هم نمی داند که چقدر دوستش دارم ... برايم ای ميلی فرستاده است با سابجکت : "مرده شور کار جديدت را ببرند!" ... در ای ميل به عادت قديم يک جمله قصار از خودش نوشته است خواندنی:

عشق مثل مگس است. اگر دنبالش کنی فرار میکنه، اگر ولش کنی مياد و می نشينه روت!!


Friday, April 30, 2004

هذيان ... و يک تصنيف

چرخ می خورم و هيچ چيز در اين دايره ی بسته در جای خودش قرار نمی گيرد. من در اين گردالی می چرخم و در دنيای سيال و مکرر و نااستوار دستهايم هيچ چيزی پيدا نمی کند که بگيردش و برای لحظه ای، برای کسری از اين تعليق پايان ناپذير، از آن قرار يابد. تا به حال بی قرار بوده ای؟ چقدر ... چند ساعت .... چند روز؟ من سالهاست که بی قرارم. اسان نيست. سخت شده ام .... و دور شده ام. بی قرارم .... مثل اسير شدن در يک خواب بد که تمام نمی شود و تو هر چند از تاب آن در هم می پيچی اما بيدارنمی شوی ... مثل گذشتن از يک در که در حال بسته شدن ، در حال باز شدن در ميانه وامانده است و در آستانه ی آن، در ناکجای بين گذشته و آينده، نه می توانم از آنچه پشت سر گذاشته ام جدا شوم و رها شوم و بروم ودر آنسويش به نامعلوم برسم ... و بی قراری ... بی قراری.

من نمی دانم کجا هستم و چه هستم و چه می خواهم. سالهاست که در سکوت نشسته ام به باور"آن" ... همان " آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود" ... آن که می دانم پشت اين سالها پا پا می کند ... پشت اين در که بازش نکرده ام و نبسته امش. تو حرف می زنی و من چرخ می زنم و همه چيز از دور هم دورتر می شود و نيست می شود. و من معنی اش را گم می کنم ...و دليلش را.

گم شده ام. شايد ... اما در اين چرخش مکرر يک نقطه ی ثابت هست که من از آن عبور می کنم. يک نقطه که در آن مفاهيم مجرد گذشته و آينده و رفتن و ماندن معنا پيدا می کنند. مفاهيمی که تو آنها را به من ياد دادی ... با آن منطق قدرتمندت. يک نقطه ی اتکا در ميانه ی همه ی بی قراری ها. تو با ان ادراک بدوی بی نظير و استثنائيت حضورش را بو می کشی. رنگ به رنگ می شوی. تو جلوه گری می کنی و رنگ و حس و حضور و معنای همه چيز را می گيری. جلوه وتجلی. من گيج می شوم و آنرا برای لحظه ای کوتاه گم می کنم. بی فايده است اما. منم و بيقراری که محو حضور هيچ چيز نمی شود. می چرخم و باز از آن نقطه، از آن حس می گذرم.آنجا که جز من نيست. خالی. من نمی دانم کجا هستم و چه هستم و چه می خواهم. اما حس اينجاست ... و آن ته ته من می دانم که در اين تکرار فرساينده، هر چه باشد و نباشد ... تو نيستی.

                  تصنيف از پريسا ( ام. پی. 3):


Tuesday, April 27, 2004

حالا هر چه که رشته بودم پنبه کرديم. همه ی حاصل اين سالها. همه ی دويدنم بر خلاف تو. بر خلاف من. حالا تو حرف می زنی و باز همه ی مفاهيم عالم از ياد می روند. تو می خندی و باز به يادم می آيد با تو خنديدن را. که می شود با تو از بزرگره مدرس گفت و از لهجه ی شيرين برادرت و از همه ی چيزهايي که نيستند و همه ی چيرهايي که نمی توانند باشند ... بی آنکه به کلمات نيازمند بود. من دستهايم را زير چانه می زنم و به تو گوش می کنم و همه چيز در تاريکی فرو می رود. تو از راه نرسيده همه چيز رنگش را و طعمش را و حسش را و اندازه اش را از دست می دهد. همه چيز به جز تو. می دانم ... تو از راه نرسيده ای و نخواهی رسيد. رفته ای. تمام. وهراس می آيد. همه را خواهی گرفت ... همه را گرفته ای ... و به هيچش نخواهی زد. همه ام را که نمی دانم اساسا به چه چيزي می توان زد. تو مرا از من رها می کنی و باز من می ماند و سرگشتگی. و باز من مانده ام و سرگشتگی.

هر چه رشته بودم پنبه کرديم. من همه ی اين سالها را بر خلاف تو دويدم. هرگر ندانستم برای رسيدن به چه. چيزی وجود نداشت که بخواهمش. همه اش آنچيزی بود که بايد نمی خواستم. و نخواستم. تو را نشانه گرفتم و خلاف تو رفتم. فکر کردم می روم به آنجا که عشق با حسابگری آميخته نيست. که جسارت سن و سال ندارد و می شود تا هشتاد و هشت سالگی هم مثل پسر بچه های تخس شيطانی کرد و به ريش همه چيز خنديد و از نرسيدن نترسيد و به وسواس تفاوت و تنهايي دهن کجی کرد. آنجا که آدمها از خودشان آغاز می شوند و نه از خانواده هايشان ... و قرار است تا آخر راهی را که خودشان را به خودشان می رساند يکنفس بروند ... بی هراس فاصله ها. نرسيدم. به هيچ جا نرسيدم. انگار فقط سرم را بر طرف ديگر همان ديوار کوبيدم که تو در پشتش آسوده و در امان بی سايه ای از ترديد و تلخکامی در آستانه ی پيوستن بودی. و پيوستی. سخت بود. باور کن. اما با همه ی سختی اش باز يک چیز نشانه بود: جدا شدن از تو ... و از پيوندی که بين تو و گله بسته بود ... بين تو و گله بسته است... و ترديد نکردم.

حالا همه ی چيزها، حتی اين يگانه دستاويز تمام سالهای گذشته، سالهای فرار و اميد رسيدن به آنسوی ديوارها هم معنايشان را ازمی دهند. مثل يک شوخی بی معنی. مثل يک ادعای گزاف. حالا من مانده ام و من. قبول ... شايد بر تو هم آسان نگذشته باشد اين سالها ... اما گمانم بپذيری که ماندن من با "من" حتی برای من هم انصاف نيست .... راه رفتن را پيدا نکردم. حالا تو دری به من نشان بده. من از اين همه ديوار خسته ام.


Saturday, April 24, 2004

يادداشت اول: هيچ چيز خوبی در آن نيست. می دانم ... می دانم. بايد بگذارمش در يک جعبه سياه و بگردم به دنبال آرامش ... دلتنگی برايم می آورد ... و اين حس نفس بُر يکپارچه که می ايد و تصاحبم می کند. دوستش دارم اما. بايد حسش کنی تا بدانی. يادم هست .... سالهاست که حسش نمی کنی ... نه اينجا و نه با من. من اما می پذيرمش. امدنش را و سخت جانی اش را و اين هراس را که انگار همراهش می ايد تا بماند. از اينجا به آنجا می کشاندم و من برای لحظه ای تبديل می شوم به آن دختر بازيگوش که ماه را می خواست ... بی آن درماندگی کاليگولاوار.

می خندم. آواز می خوانم. آرام می نشينم و تن می سپارم به لحظه ... و باز صدای زنگ تلفن تکرار می شود و بی جواب می ماند ... و نامه ها هم .... و باز همه چيز در يخچال می ماند و می گندد. اما خوب ... می توانم برای چند لحظه دوباره آرزو کنم ... مثلا ارزوی اينکه .... و بعد در نيمه اش يا همان اولهاش مکث کنم .... همين هم بد نيست.

يادداشت دوم: فردا بعد از هايکينگ بچه ها می آيند اينجا. يکی از بچه ها دارد بر می گردد ايران. مهندس ساختمان است و گويا کار خوبی در ايران برايش پيدا شده ... به من گفته اند که قرمه سبزی بپزم. من هم که امروز هم هايکينگ بوده ام و فردا زودتر از 4 بعد از ظهر نمی رسم خانه، پس الان مثل يک خانم حسابی (!؟!) آنرا برای فردا آماده کردم. آن وسط ها وقتی سبزی را در ماهيتابه ريختم تا سرخ کنم، متوجه شدم که اساسا تا به حال در عمرم سبزی سرخ نکرده ام ... ها ها ها لوبيا پلو هم تا به حال درست نکرده ام. بلد هم نيستم. می دانم ... می دانم که آن چين شيطان بازيگوش باز گوشه ی بينی ات را به شوخ طبعی بالا می برد: می خندی؟ ... بايد گريه کنی!

يادداشت سوم: يادم باشد حالت که بهتر شد برايت بگويم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ... يا ما گمان کرده ايم که دوستمان دارد ... يا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را ديگر دوست نداشته باشد. از همين لحظه. نمی شود دوست داشتن را از ديگری به واسطه ی تاريخ و قانون و منطق خواست، يا او را به ادامه دادن چيزی که تداوم ندارد؛ لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد. نمی توان ديگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه، با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد. اين درد، اين آسيب، اين وانهادگی که در توست، از توست. نه از ديگری. نگاه کن ... اگر ديگری ما را دوست ندارد؛ يا به شکلی که ما می خواهيم يا به اندازه ی ان؛ می توان مغموم شد يا دلتنگ يا سرگشته يا ماند يا رفت ... اما هر چيزی به جز اين اگر تبديل به حکايت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی که تملک طلبی است. دوست داشتن حق نيست. انتظار نيست. مطالبه نيست. يا هست. يا نیست. همين. وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ... تا هست بايد قدرشناس بودنش بود ... و وقتش که رسيد، رهايش کرد تا برود و آنجا برويد که می رويد.


Friday, April 23, 2004

- بی من چگونه لول؟
....


Tuesday, April 20, 2004

يادداشت اول: کار جديد مسئوليت بيشتری دارد. راحتترم.

يادداشت دوم: خواب عجيبی ديدم ديشب: عاشقم. تبدار. هر لحظه منتظرم تا اطرافيان رهايم کنند و من بتوانم معشوفم را ببينم و در آغوش بگيرم و لمس کنم. نمی شود. خانواده هستند، کار هست، جنگ است. در انتهای اين همه تاب و تب و دلشوره ی مکرر، در اتاقی بزرگ کنار يک ديوار شيشه ای ايستاده ام و در ميان چند ماهی سياه دوست نداشتنی، ماهی عجيبی با فلسهای سبز براق در انسوی شيشه روبرويم صورتش را به آنطرف شيشه فشار می دهد و لبخند می زند. "ماهی مگر لبخند می زند؟" ... به ماهی نگاه می کنم. و همه ی تب و تاب و تمام آن سودای مهار نشدنی در دلم سرريز می شود: "من عاشق اين ماهی هستم. عاشق اين ماهی بوده ام. در تمام اين مدت." دستهايم را باز میکنم و می چسبم به دیوار شيشه ای. با تمام تن. و ماهی با ان نگاه محزونش به من لبخند می زند.

يادداشت سوم: تلويزيون سه شنبه شبها يک سريال آشغالی هاليوودی می دهد که من به خاطر خوشگلی و دلبری هنرپيشه هايش نگاهش می کنم. از اين سريالها که چند تا دختر و پسر خوشگل و مرد و زن جذاب در آن در گير روابط پيچيده شان می گردند و می گردند تا تو را به اين نتيجه برسانند که: 1- سکس پيش از ازدواج بد است 2- سقط جنين برابر آدمکشی است 3- طلاق بد است 4- مادر و پدر زندگيشان بچه شان است و جز اين اگر فکر کنند بد است... راست از نوع امريکايي. امشب دخترکی از دخترکان فيلم فکر کرد که حامله است و دوست پسر 16 ساله سخت دست و پا می زد تا راه درست را پيدا کند. فکر کرد و فکر کرد و گشت و پرسيد وآخر به دخترک گفت: "من نمی خواستم در جوانی بچه دار شوم ... و بدون عشق ( آخر عاشق دختر ديگری بود) ... اما تا هر جا که باشد همراهت می آيم. چه بچه را نگاه داری و چه نه ... من هستم." فرقی نمی کند که آخر داستان چی شد. حالا من از يک طرف به فاندامنتاليستهای امريکايي فکر می کردم که در چرخش داستانهايشان آخر تماشاچی را می رسانند به آنجا که می خواهند برسانند ... آنهم به اين صورت تاثير گذار ، از طرف ديگر به اينکه چرا تو را درست نديده بودم. آنچه را که نبودی. باشد. بعضی اشتباهات هست که آدم بايد مرتکبشان شود تا بفهمدشان.


Monday, April 19, 2004



برای نهار از ساختمان بيرون می آيم. هوا گرم و شرجی است. باد عجيبی می وزد. ساختمان در محله ی چينی هاست. در مارکهام در شمال شرقی تورنتو. تابلوهای مغازه ها و رستورانها همه به چينی ست. باد انگار می خواهد از جا بلندم کند. دگمه ها را تا بالا می بندم. گرم است. اما باد نفوذ نمی کند. یکساعتی راه می روم در پیاده روهای گل الود ناهموار که از زباله پوشيده اند. يکجا برای لحظه ای ترديد می کنم تا از میان گلها عبور کنم. به کفشهايم نگاه می کنم که اولين روز است که پاشان کرده ام. سياه و براق. شانه بالا می اندازم و راست راهم را می روم ... هه! گل!

به پسرک می گويم که غذا را با خودم می برم و جعبه ی مکعب مستطيل را زير بغل می زنم و بيرون می آيم. رد پاهايم روی چمن خيس می ماند. همانطور که جلو می روم سرم را برمیگردانم و به پشت سر، به رد پايم نگاه می کنم که بعد از چند لحظه يک به يک کم کم ورم می کنند و محو می شوند ... محو شده ام. باور کن.


Saturday, April 17, 2004

می خندم و با شنيدن صدای خنده ی تو فراموش می کنم که چقدرهمه چيز در سکوت بهتر است. لازمه ی سکوت زمان است. نه؟ بگذريم ... درست گفتی. ادريس يحيی مرا نديده است ... و می دانم که دوستانم نمی دانند. می خندم و می روم سر حرف بعدی اما فکر می کنم به اينکه تو راست می گويي .... فکر می کنم به فاصله. می دانی ... همه ی تفاوت من با آنچه که بايد بودم و نبودم مانع از اين نبود که تو را بپذيرم ... اما باعث شد که تو را همانطور که هستی دوست بدارم ... و نه آنطور که می توانستی باشی و نبودی.

در دنيا که هُرم "من" و "حق من" و " سهم من" با هر نفس به صورتم می خورد، من باز حق دوست داشتن تو را طلب می کنم. بی هيچ شرطی. بدون رعايت بندهای قواعد احمقانه ی از پيش تعريف شده ای که بر تقابل در دوست داشتن و بر مکان و بر زمان و بر آنچه که تو "بايد" باشی تا باشی و من " نبايد" پافشاری می کنند. دلم می خواهد باز هم مانند بيست سالگی در مقابل این ديوار بايستم و انکارش کنم و همه ی آنچه را که ديوارها ازشان حمايت می کنند با حق ساده ی دوست داشتن یکسره ی يکطرفه ی نامتعارف نامتعادل تاخت نزنم. شکی نيست که تنهاتر شده ام. بايد باشی تا بدانی ... و نيستی.

********

پا نويس: امروز 19 کيلومتر در باران روی گل و لای راه رفته ام و نفس برايم نمانده . شيشه ی آبم را که در ماشين جا گذاشتم. در آن هنگامه ی خيس نتوانستم چايي هم درست کنم و ماندم با سر درد و خستگی ... تمام راه به اين فکر می کردم که وقتی برگردم ايران نخواهم توانست از علی که دنبال اخترکش می گردد خواهش کنم تا مرا با خودش ببرد کوه