يادداشت اول: هنوز چيزي هست که بوي تو را مي دهد.باورت مي شود؟
يادداشت دوم: در اين چند وقت اخير به تکرار از آدمها برداشت هاي اشتباه داشته ام. گمانم يک دليلش دوري است ... دوري از آنها که دوستشان مي دارم ... يکجورهايي اين همه رويم سنگيني مي کند و سرريز مي شود.
يادداشت سوم: مثل اين است که رشته اي که در دست دارم گره اي خورده است ... مي خواهم گره را باز کنم ... گره را در مشت مي گيرم ... حسي در من هست که مي گويد که شايد ... تنها شايد ... باز کردن گره به پاره شدن رشته بيانجامد ... و خدا مي داند نگاه داشتن اين رشته ي بيهوده تا چه حد از حد تحملم خارج است. وسوسه ي رها کردنش بالا مي گيرد ... وسوسه ... وسوسه. تو هرگز وسوسه نمي شوي ... مي شوي؟
يادداشت چهارم: مهر ماه است ... با آن بوي عجيب ... رنگ روشن آفتاب و باد که مي وزد. مهرماه بايد عاشق شد .... يک مهرماهي بايد عاشق شد. يک مهر ماهي بايد بازوي چپ تو را - درست در بالاي ارنج - نرم گرفت و بي هراس در خيابانهاي نمزده و تاريک آن شهر - شهري که دوست مي دارم - راه رفت ... با حس رهايي مطلق ... تعلق مطلق. نمي آيد اما. بيهوده است.
Monday, September 20, 2004
با همه ي وقت کمي که اينروزها دارم ... مناقصه اي که اين چهارشنبه بايد ببندم ... هفت هشت تا اي-ميل ضروري که بايد جواب بدهم ... دوست نديده اي که بايد ببينم و تدارکات يک سفر کوهنوردي در واشنگتن که همين روزها خواهم رفت .... دارم تلاش مي کنم تا صفحه ي کويين را دوباره راه بياندازم. راستش صاحبخانه ي محترم - سياوش - که اهنگها و ويدئو ها را برايم آپلود کرده بود مدتي پيش مرا جواب کرد و با مهلت کافي و وافي به من گفت که انها را در فضاي ليلاي ليلي آپلود کنم ... که من سر وقت نرسيدم.
حالا چند روز است دارم توي ديسک هايم دنبال فايل هاي MP3 کويين مي گردم و چند تايي شان را هم ( I am going slightly mad, I want to break free, A crazy little thing Called love, We will rock you, Bohemian rapshody & Innuendo) آپلود کرده ام و بايد از پويا خواهش کنم تا انها را از MP3 به ram تبديل کند ... اما اهنگ مورد علاقه ام The show must go on را پيدا نمي کنم که نمي کنم و صفحه ي کويين بدون اين يکي اساسا برايم معني پيدا نمي کند ... ديشب گمانم ۲۵ تا CD را که قبل از فرمت کردن کامپيوترم همه ي اطلاعات را رويشان ضبط کرده بودم گشتم .... و اين کار شيرين چند ساعتي طول کشيد ... اما پيدا نشد که نشد . حالا تا هفته ي ديگر مرتبش مي کنم. باشد؟
حالا چند روز است دارم توي ديسک هايم دنبال فايل هاي MP3 کويين مي گردم و چند تايي شان را هم ( I am going slightly mad, I want to break free, A crazy little thing Called love, We will rock you, Bohemian rapshody & Innuendo) آپلود کرده ام و بايد از پويا خواهش کنم تا انها را از MP3 به ram تبديل کند ... اما اهنگ مورد علاقه ام The show must go on را پيدا نمي کنم که نمي کنم و صفحه ي کويين بدون اين يکي اساسا برايم معني پيدا نمي کند ... ديشب گمانم ۲۵ تا CD را که قبل از فرمت کردن کامپيوترم همه ي اطلاعات را رويشان ضبط کرده بودم گشتم .... و اين کار شيرين چند ساعتي طول کشيد ... اما پيدا نشد که نشد . حالا تا هفته ي ديگر مرتبش مي کنم. باشد؟
Friday, September 17, 2004
مي نشينيم ... تو با آن سهل انگاري باور نکردني از رسيدن مي گويي ... و از يارگرفتن. مي گويي: «خوب است که آدم همراهي انتخاب مي کند و با اوبا مردم روبرو شود.» ... و تکيه مي دهي به پشتي صندلي چوبي: « تفاوت را در نگاه همه مي شود ديد.» مي گويم که ديشب براي اولين بار شعر « بشنو از ني » مولوي را انگار فهميده ام. مي گويم: «من که زندگي ام به شعر مي گذرد.» مي گويم که جايي شعر فاصله را، فاصله ي من را و تو را انگار معني کرده است. و با صدايي شکسته مي خوانم: «هر کسي کو دور ماند از اصل خويش ... باز جويد روزگار وصل خويش. » و به تاکيد مکث مي کنم: «من» ... و ادامه مي دهم: «من، به هر جمعيتي نالان شدم .... جفت خوشحالان و بدحالان شدم.» ... تلخ مي شوي. تلخ نه ... زهر. مانند زهر مي شوي. هه! صدايمان از پشت ديوار به ديگري نمي رسد ... نمي خواهيم که برسد. نمي خواهيم که بشنويم ... مي ترسيم شايد. من به اين فکر مي کنم که ما از کي حرف زدن با ديگري را فراموش کرديم... و از کي هر کسي تنها سخن خودش را جواب مي داد ... و به ياد نمي اورم. خاموش مي مانم. و سکوت ... و سکوت.
تلخي نمي رود. تلخکامي نمي رود. سالهاست که بي نوا ... که تلخ مانده ايم ... .
Sunday, September 12, 2004
| من از اين شعر خاطره ها دارم ... خاطره... خاطره... چند سال گذشته است ... چند زندگي ...
در اسفند ماه آن سال برايم پيغام مي گذاري: «امشب شب تولد توست. مي روم که آنرا تنها - با تو - در خانه جشن بگيرم.» مي خندي:« نامه هايت با هم رسيده اند ... مي خواهم با خودم ... با تو بنشينم و بخوانمشان.» ... نامه هاي شماره دار ... خدايا چند سال گذشته است. چند زندگي .... من زنگ مي زنم. نيستي. زنگ مي زنم. زنگ مي زنم. شب مي رسد. بي فايده است. دير مي شود. در دل شب تيره و تار من که صبحگاه توست، در راه بازگشت از آن خانه ي قديمي که مي رفتي تا براي هميشه ترکش کني، جواب مي دهي. کلام نه ... که هق هق بلند گريه. سالها گذشته است و من ديگر هرگز از تو نپرسيدم: «حالا هيچ گريه مي کني؟ » ... صدايت گرفته است. شنيدن هق هق يک مرد، مردي که دوستش مي دارم کار اساني نيست. چاره اي نيست. نامه را خوانده اي. نامه را نوشته ام. راهي نيست. مي گويي که حرفي نداري. مي گويي: «نامه ي "دهم" را خواندم. ديگر حرفي نيست.» مي گويي: «گوش کن!» و صداي ضبط ماشين را بلند مي کني که هق هق ات را مي پوشاند: دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد که جواب تلخ گویی تو بدین شکر دهانیمن از هر مصراع اين شعر خاطره دارم. هر مصراع يادي ست ... هر مصراع تکه اي از زندگي من، از من است در تيره و تاريک شبهاي ان سال دور.مي داني ... نه نمي داني. من تن سپرده ام به اين شب. سالهاست ... ياد ... ياد ... من در خلوت اين هجرت ناخواسته در گوشه اي مي نشينم و مشق مي کنم: " نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی." *** نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یکدل سر دست برفشانی دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد که جواب تلخ گویی تو بدین شکر دهانی نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم عجبست اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی دل عارفان ببردند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری عوض تو من نیایم که به هیچ کس نمانی مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم تو میان ما ندانی که چه می رود نهانی مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد نه به وصل می رسانی نه به قتل می رهانی |
Saturday, September 11, 2004
ادريس حالا مي خواهد جور مرا بکشد ... در حاشيه ي جور يارش ... که جورش هم کشيدني است.
مي گويد: «مي داني ليلا ... از بعد از آن روز ... از بعد از آن مکالمه ... هيچ به حال خودت نيستي ... هيچ مي داني؟» هه! شانه بالا مي اندازم: «از آن وقت که دوست گرفتمش!»
پيگير و بي توجه به بي حسي خاموش من شيرين زباني مي کند ادريس. من از پشت ديوار همه ي اين بيهودگي دستم را بر گرماي آرامي ميکشم که از حضور اميدوارش بر تنه ي ديوار گل مي اندازد و ساکت مي مانم. چه نيازي است به کلام.
مي گويد: اين نوشته زبان حال توست .... مي خوانمش. زيباست. زيباست. وقتي زيبايي هست زندگي معنا دارد نه؟
مي گويد: «مي داني ليلا ... از بعد از آن روز ... از بعد از آن مکالمه ... هيچ به حال خودت نيستي ... هيچ مي داني؟» هه! شانه بالا مي اندازم: «از آن وقت که دوست گرفتمش!»
پيگير و بي توجه به بي حسي خاموش من شيرين زباني مي کند ادريس. من از پشت ديوار همه ي اين بيهودگي دستم را بر گرماي آرامي ميکشم که از حضور اميدوارش بر تنه ي ديوار گل مي اندازد و ساکت مي مانم. چه نيازي است به کلام.
مي گويد: اين نوشته زبان حال توست .... مي خوانمش. زيباست. زيباست. وقتي زيبايي هست زندگي معنا دارد نه؟
در ميانه ی برزخ گر گرفته ای . ناگفته هم پيداست. اما گمانم گله ای در کار نباشد.
بازی ايست ابن که باز نمی ايستد از گردش در حوالی گيجگاه ترديد
رد ميشوی.می بازی و باز باور نميکنی.
پل ميزنی از ضربات ناهمگون بی حوصله
به پر باز کردن پروانه ای که بر ميگرداند برگهای تقويم را ـ روزهای ترا! ـ و
بازت ميگرداند به امروز، به تو ، که بر لب بام بيتوته کرده ای و از
بيم بلندی به خود می لرزی .
بر ميزنی... گل چهره. سرخی گونه های تو گرمم نميکند. نگين نگاهت
به اينسو بگردان. همان ها که به رنگ قهوه اند و بيدارم نگاه ميدارند.
گرگ ام من که به گله نمی زنم . به چشمان تو ميزنم و گرسنه می مانم بر اين بام بلند.
آری آری بر بزن و به شماره کن.
گرگی به بازی گرفته ای و به هواش داده ای.
... مهتاب ماه تمام است امشب.
من اما زوزه هام را با گوشواره و گردن آويزی برای تو تاخت زده ام.
Thursday, September 9, 2004
خيلي چيزها بر حس و حال نوشتنم اثر مي گذارند ... به سادگي.
اينکه پيش از رفتن به سالن ورزشي بنويسم ... يعني قبل از ظهر ... يا بعد از ان.
شبش ماه کامل باشد يا هلالي ... يا اصلا همينطوري بي شکل و کج و کوله افتاده باشد يک گوشه ي آسمان. اوايل ماه باشد ... مثلا اوايل سپتامبر باشد (آخ که من حتي از اسم ماه هاي ميلادي متنفرم) ... يا آخر آن ... سي ام اکتبر مثلا يا اول جولاي .... اصلا اينکه کدام ماه باشد ... من از شهريور ماه و ديماه بيزارم ... هه! ديماه عين چرخ تانک از رويم مي گذرد .... عاشق حال و هواي ارديبهشت ... و مهرماه.
خيلي چيزها روي نوشته هايم اثر مي گذارند ... اينکه الان در اين لحظه که مي نويسم دوستت دارم ... يا دوستت ندارم . يا صبح که در راه مي آيم کسي بخواند: «اي تو آشناي ناشناسم ... اي مرهم دست تو لباسم ... ديوار شبم شکسته از تو ... از ظلمت شب نمي هراسم». مي داني ...امروز آسمان مي بارد ... پنجره را باز مي کنم و باد و باران رويم مي ريزند ... در ميان قطره ها سعي مي کنم اين حس را بفهمم ... و نمي توانم ... و دلتنگي باز سرريز مي شود در دلشکستگي.
باور نمي کني که آبي آسمان و سفيدي و خاکستري و بنفش ابرها و شکستگي خط افق در ارتفاع بيقواره ي ساختمانهاي شهر ... شهري که دوستش نمي دارم ... همه اينجا با من حرف مي زنند. و نبودن البرز سپيد پوش در بالاي تصوير شهر. من جرعه اي از کاپوچينو مي خورم و گازي به نان تست پنير مالي شده مي زنم و در حياط پمپ بنزين که مردم با باراني هايشان شتابزده و هراسان به سرعت به سمت ماشينهايشان مي روند با آستين و دامن کوتاه بي توجه به تلنگرهاي باران بر تنم آرام راه مي روم و فکر مي کنم به رهايي. فکر مي کنم چطور بايد اين پرده را کنار زد و به روشني رسيد. يکجورهايي باور دارم که آزادي هميجاست ... پشت پرده اي که بين من و دنيا کشيده است ... پشت اين تاريکي. هه! يادم هست که خداوند تو با بيرحمي گمراهان را در تاريکي سرگردان مي کرد. شانه بالا مياندازم ... من خداوندت را دوست نگرفتم و نمي گيرم. من با شرارت مي خندم: "من همان ولاالضالينم!" ... و چشمان تو که با هوشمندي مي خندند ... و ياد ... و ياد ... ياد آستانه ي جنون است ...و جسارت. باور کن. آستانه اي که من هميشه از آن بازگشته ام. وقتي خلاف خداوند مي روي کجاست که به رهايي مي رسي ... خدا مي داند!
اينکه پيش از رفتن به سالن ورزشي بنويسم ... يعني قبل از ظهر ... يا بعد از ان.
شبش ماه کامل باشد يا هلالي ... يا اصلا همينطوري بي شکل و کج و کوله افتاده باشد يک گوشه ي آسمان. اوايل ماه باشد ... مثلا اوايل سپتامبر باشد (آخ که من حتي از اسم ماه هاي ميلادي متنفرم) ... يا آخر آن ... سي ام اکتبر مثلا يا اول جولاي .... اصلا اينکه کدام ماه باشد ... من از شهريور ماه و ديماه بيزارم ... هه! ديماه عين چرخ تانک از رويم مي گذرد .... عاشق حال و هواي ارديبهشت ... و مهرماه.
خيلي چيزها روي نوشته هايم اثر مي گذارند ... اينکه الان در اين لحظه که مي نويسم دوستت دارم ... يا دوستت ندارم . يا صبح که در راه مي آيم کسي بخواند: «اي تو آشناي ناشناسم ... اي مرهم دست تو لباسم ... ديوار شبم شکسته از تو ... از ظلمت شب نمي هراسم». مي داني ...امروز آسمان مي بارد ... پنجره را باز مي کنم و باد و باران رويم مي ريزند ... در ميان قطره ها سعي مي کنم اين حس را بفهمم ... و نمي توانم ... و دلتنگي باز سرريز مي شود در دلشکستگي.
باور نمي کني که آبي آسمان و سفيدي و خاکستري و بنفش ابرها و شکستگي خط افق در ارتفاع بيقواره ي ساختمانهاي شهر ... شهري که دوستش نمي دارم ... همه اينجا با من حرف مي زنند. و نبودن البرز سپيد پوش در بالاي تصوير شهر. من جرعه اي از کاپوچينو مي خورم و گازي به نان تست پنير مالي شده مي زنم و در حياط پمپ بنزين که مردم با باراني هايشان شتابزده و هراسان به سرعت به سمت ماشينهايشان مي روند با آستين و دامن کوتاه بي توجه به تلنگرهاي باران بر تنم آرام راه مي روم و فکر مي کنم به رهايي. فکر مي کنم چطور بايد اين پرده را کنار زد و به روشني رسيد. يکجورهايي باور دارم که آزادي هميجاست ... پشت پرده اي که بين من و دنيا کشيده است ... پشت اين تاريکي. هه! يادم هست که خداوند تو با بيرحمي گمراهان را در تاريکي سرگردان مي کرد. شانه بالا مياندازم ... من خداوندت را دوست نگرفتم و نمي گيرم. من با شرارت مي خندم: "من همان ولاالضالينم!" ... و چشمان تو که با هوشمندي مي خندند ... و ياد ... و ياد ... ياد آستانه ي جنون است ...و جسارت. باور کن. آستانه اي که من هميشه از آن بازگشته ام. وقتي خلاف خداوند مي روي کجاست که به رهايي مي رسي ... خدا مي داند!
Wednesday, September 8, 2004
مرثيه
احمد شاملو
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...
احمد شاملو
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...
Monday, September 6, 2004
۱ - تاريک است ... هيچ نوري نيست. نشسته ايم. مي خوانم:
۲- جاده تا افق مي رود ... مي داني جايي در انتهايش به انجا مي رسي که مي تواني تن به آب بزني ... اما کي ... اما کجا؟ ... حالا بايد رفت. مي خواند:
۳- زيبايي و درد هم خانواده اند ... من از صخره هاي بلند که بالاي آبي تيره رنگ بي انتها ايستاده اند درد مي کشم ... و از زيبايي تو. بالاي صخره ي بلند مي نشينم و در ميان اين همه زيبايي که نمي دانم چرا و چگونه ناگهان به من هديه مي شود سبز عميق چشمهايت را به ياد مي آورم ... من هيچوقت ندانستم چشمهاي تو چه رنگي هستند ... تاب هوشمنديِ ناارامت رنگشان را برده بود گمانم ... تابي که من هرگز دوباره نديدمش.
يک چيزي هست که اينجا گمش کرده ام. يک چيزي که اينجا نيست. مي شود از صخره پريد. پريد ميان ابي. من اما نه ... نمي پرم. ديگر نمي پرم. بي وزني و درد ... نه. رسيدني نيست. نمي پرم.
۴- ازچيزي دلتنگم ... از چيزي دلگير ... و ... من به کف دستهايم نگاه مي کنم ... و حسي در نوک انگشتهايم بزرگ مي شود. از جنس درد.
با من اکنون چه نشستنها خاموشي ها
با تو اکنون چه فراموشي هاست
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فراموشي من
۲- جاده تا افق مي رود ... مي داني جايي در انتهايش به انجا مي رسي که مي تواني تن به آب بزني ... اما کي ... اما کجا؟ ... حالا بايد رفت. مي خواند:
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پاي من آبله زد بسکه دويدم
تو اگر رسيده اي ما رو خبر کن
چرا اونجا که تويي، من نرسيدم
۳- زيبايي و درد هم خانواده اند ... من از صخره هاي بلند که بالاي آبي تيره رنگ بي انتها ايستاده اند درد مي کشم ... و از زيبايي تو. بالاي صخره ي بلند مي نشينم و در ميان اين همه زيبايي که نمي دانم چرا و چگونه ناگهان به من هديه مي شود سبز عميق چشمهايت را به ياد مي آورم ... من هيچوقت ندانستم چشمهاي تو چه رنگي هستند ... تاب هوشمنديِ ناارامت رنگشان را برده بود گمانم ... تابي که من هرگز دوباره نديدمش.
يک چيزي هست که اينجا گمش کرده ام. يک چيزي که اينجا نيست. مي شود از صخره پريد. پريد ميان ابي. من اما نه ... نمي پرم. ديگر نمي پرم. بي وزني و درد ... نه. رسيدني نيست. نمي پرم.
۴- ازچيزي دلتنگم ... از چيزي دلگير ... و ... من به کف دستهايم نگاه مي کنم ... و حسي در نوک انگشتهايم بزرگ مي شود. از جنس درد.
Thursday, September 2, 2004
يادداشت اول: چند روزي مي روم کمپينگ. هوا در انتهاي تابستان تورنتو يکدفعه گرم شده است ... وسوسه ام مي کند: «تا من هستم باش!»...و اين يادآور چه کسي است؟
حالا هست ... و مي رود و من مي مانم تا تابستان بعدي که نمي دانم کي فرا خواهد رسيد.
جايي مي رويم که تا به حال نرفته ام. جايي است به اسم Bruce peninsula Park ... يکي از معدود جاهاي اين اونتاريوي درندشت است که صخره اي است ...راست کنار Georgian bay خواهم بود در يک نقطه ي ناچيز از عظمت طبيعت. ... ببين:
يادداشت دوم: توانستم وارد اورکوت شوم ... گمانم بعد از عوض کردن پسورد حدود يکروز زمان لازم است تا بشود از آن استفاده کرد ... هنوز هم آن ليلاي دوم آنجا هست.
يادداشت آخر: شهريور ماه را دوست ندارم ... به دلايل بسيار. پارسال هم شهريور بود که گفتي که اين صفحه را مي خواني. از آن موقع نتوانسته ام درست بنويسم. حالا چکار کنيم؟
حالا هست ... و مي رود و من مي مانم تا تابستان بعدي که نمي دانم کي فرا خواهد رسيد.
جايي مي رويم که تا به حال نرفته ام. جايي است به اسم Bruce peninsula Park ... يکي از معدود جاهاي اين اونتاريوي درندشت است که صخره اي است ...راست کنار Georgian bay خواهم بود در يک نقطه ي ناچيز از عظمت طبيعت. ... ببين:
يادداشت دوم: توانستم وارد اورکوت شوم ... گمانم بعد از عوض کردن پسورد حدود يکروز زمان لازم است تا بشود از آن استفاده کرد ... هنوز هم آن ليلاي دوم آنجا هست.
يادداشت آخر: شهريور ماه را دوست ندارم ... به دلايل بسيار. پارسال هم شهريور بود که گفتي که اين صفحه را مي خواني. از آن موقع نتوانسته ام درست بنويسم. حالا چکار کنيم؟
مي شود به آن خنديد حتي. يا مي شود فکر کرد که خوب، «حال»م بد است. اين که حرفي درش نيست. رفيقي - ماه مي - با توجهي مهرآميز از Calgary به من پيغام مي دهد که از نوشته هايم پيداست که ... و مي گويد که زنگ مي زند. نوشته ها را نگاه مي کنم. من که هنوز چيزي ننوشته ام. يعني نمي شود نوشت. مي شود از درد گفت ... يا از دلتنگي ... يا از آن عميقتر ...از جداماندگي. اما از انچه که حتي خودم هم نمي دانم و بيهوده انتظار دارم که تو بداني ... مي شود نوشت؟ ... يا حرف زد؟
من در جواب نگاه دوستانم تکرار مي کنم: "حال"م بد است ... و از طنين ان بيزار مي شوم. مي گويم: Hyper شده ام ... اما باز معنا پيدا نمي کنم. مي گويم: اين مرتب ورزش کردن روزانه سطح انرژي ام را بالا برده است و نمي توانم آرام باشم ... و راستش ديگر فرقي هم نمي کند. شانه بالا مي اندازم.
مي خواهم خودم را ساده کنم. صورت و مخرج راديکالها و مجذورها و e به توان n ها را با هم بزنم و برسم به هسته. چيزهايي که خودم را پشتشان قايم مي کنم تا از نگاه آن زن در آينه پنهان بمانم. فکر مي کني بتوانم بازگردم به سادگي بدوي انسان اوليه?
به مارتين زنگ مي زنم: "امشب واليبال بازي نمي کنم". اعتراض مي کند: "Are u calling volleyball off " ؟ مي خندم: "U bet!" ... نيم ساعت بعد زنگ مي زند و هيچ حرفي را نمي پذيرد. چهار نفريم. دو به دو بازي مي کنيم ... بعد از مدتها مجبورم که جدي بازي کنم . مايک در تيم مقابل سرو مي زند. آرام به مارتين مي گويم: "Just look at The Sun!" و توپ بين مان زمين مي خورد که ايستاده ايم ... محو برق نارنجي تيره ي خورشيد که درست در بالاي خط زمين در پشت درختان فرو مي نشيند. !"Come on you guys ... It's volleyvball" ... مايک است که فرياد مي زند.
من در جواب نگاه دوستانم تکرار مي کنم: "حال"م بد است ... و از طنين ان بيزار مي شوم. مي گويم: Hyper شده ام ... اما باز معنا پيدا نمي کنم. مي گويم: اين مرتب ورزش کردن روزانه سطح انرژي ام را بالا برده است و نمي توانم آرام باشم ... و راستش ديگر فرقي هم نمي کند. شانه بالا مي اندازم.
مي خواهم خودم را ساده کنم. صورت و مخرج راديکالها و مجذورها و e به توان n ها را با هم بزنم و برسم به هسته. چيزهايي که خودم را پشتشان قايم مي کنم تا از نگاه آن زن در آينه پنهان بمانم. فکر مي کني بتوانم بازگردم به سادگي بدوي انسان اوليه?
به مارتين زنگ مي زنم: "امشب واليبال بازي نمي کنم". اعتراض مي کند: "Are u calling volleyball off " ؟ مي خندم: "U bet!" ... نيم ساعت بعد زنگ مي زند و هيچ حرفي را نمي پذيرد. چهار نفريم. دو به دو بازي مي کنيم ... بعد از مدتها مجبورم که جدي بازي کنم . مايک در تيم مقابل سرو مي زند. آرام به مارتين مي گويم: "Just look at The Sun!" و توپ بين مان زمين مي خورد که ايستاده ايم ... محو برق نارنجي تيره ي خورشيد که درست در بالاي خط زمين در پشت درختان فرو مي نشيند. !"Come on you guys ... It's volleyvball" ... مايک است که فرياد مي زند.
Subscribe to:
Posts (Atom)
