Wednesday, April 20, 2005
من از شکست هاي مکرر خواهران بزرگترم رنج مي برم. با اين حال از ديدنشان که از سخت ترين زمين خوردن ها، سخت و سربلند، بي کوچکترين خدشه اي بر اراده شان در زيستن و در آزاد زيستن بلند مي شوند و چشم در چشم همه مي ايستند و آماده اند با همه چيز بجنگند، يک جايي آن ته دلم سرمست مي شوم. و از اينکه تجربياتشان را - هرچند تلخ ... هر چند ناموفق - با شکست يکي دانسته ام از خودم شرمسار مي شوم.
برادرم با دنيا سر جنگ دارد و خوب ناسازگاري اش با دنيا خانمش را بيش از هر کسي عاصي مي کند که بايد هزار جور مراقب بي کلگي هاي او باشد و مديريتش کند تا عاقل باشد و راهي را انتخاب کند که در نهايت به ضررش تمام نشود. به من مي نويسد: «راهي پيش پايم بگذار تا من اين مشکل -يکي از بيشمار مشکلات برادرم در اندرکنش با آن جامعه ي ناسالم- را حل کنم.»
من در راه خانه پشت فرمان ماشين خودم را تصوير مي کنم که به برادرم مي نويسم: «عاقل باش. مراقب همسرت باش. به اينده ي پوريا بيشتر فکر کن. ولشان کن اين رجاله ها را... بگذار به حال خودشان باشند. تو سلامت خودت را و آرامش خودت را نگه دار.» و ماشين را کنار بزرگراه نگه مي دارم تا دل و روده ام را بالا بياورم. عوووووق! مي دانم که عاقل نيست. که مانند دن کيشوت به چيزهايي جمله مي کند که نه از پسشان بر مي آيد و نه حتي چنگالهاي اصلي هيولا هستند - چنگالهاي هيولا کجا هستند پس؟-. مي دانم که اصولش بر منطق عالم ارجحيت دارد. و تو را به ياد مي آورم. مردي که اصولش و منافعش و عقايدش با هم رشد مي کنند و تغيير شکل مي دهند و ملغمه اي تشکيل مي دهند که حاصلش مي شود موفقيت. اين همه را به ياد مي اورم و داستاني را از «فريدون تنکابني» ... داستاني را که حتي اسمش يادم نيست و در کتابي از او درست بعد از داستان «ملاحت هاي پنهان و آشکار خورده بورژوازي» آمده بود ... و استفراغ ... سرم را پايين مي گيرم: عوووووووق ق ق ق ق.
نه! به برادرم زنگ مي زنم و مي گويم که چقدر دوستش دارم. همين. مگراين زندگي چند بار به آدم داده مي شود. اين يکي را بگذاريم خودش باشد. خانمش مي نويسد: «نبايد ازدواج کنيد». نخواهم کرد.
سالهاست که باور دارم که آنچه که هستيم ... اگر نه همانچه است که خواسته ايم که همانچه است که مي خواهيم. که اگر چيز ديگري هست که مي خواهيم به آن دست خواهيم يافت. اما به ليلا مافي که فکر مي کنم چيزي ندارم که بگويم. هه! من از بيست و سه سالگي مطالعه ام راجع به «اگزيستانسياليسم» را کنار گذاشته ام. با خودم فرض کردم که اين يکي چقدر به من نزديک است و راه افتادم. حالا هي به کله ام فشار مي آورم: «آخر کدام فرصت به ليلا مافي داده شده که او از آن استفاده نکرده و در چنين دوزخي افتاده است؟». مي پرسم: «ليلاي جوان که حتي فرصت ناچيز زندگي اش را از او دريغ مي کنند چگونه مي تواند بازگردد و خودش را ازچنگ شرايطي برهاند که جبر زندگي اش بوده اند: خانواده اش، مذهبش، جغرافياي محل تولدش و جنسيتش؟».
مي داني ... قاضي اي که حکم اعدام صادر مي کند قطعا خودش را خدا مي داند. «دست خدا» لابد. و فکر مي کند که راه پاک کردن آلودگي را از جامعه و از تن اين دختر جوان و يا همه ي زناني که سنگسار مي شوند - يعني شکنجه مي شوند تا بميرند - يافته است. عجب ... يکجايي در پشت ميزي مردي نشسته است و فکر مي کند که مي تواند مرا و تو را و ليلا را -مانند آن دخترک جوان در نکا - به جهنم يا به بهشت بفرستد.
نمي دانم. و کاري از دستم بر نمي آيد. از سرم مي گذرد که کاري بکنم ... مي دانم که نخواهم کرد. توانش را ندارم يا ايمانش را ... نمي دانم. اما مي دانم که اين بيش از آنکه براي نجات ليلا باشد براي راحت کردن خودم از اين عذاب روحي است. از ناتواني ام در عوض کردن فرمولهاي اين دنيا. و از کوچکي ام.
Monday, April 18, 2005
فروغ فرخزاد
اكنون دوباره در شب خاموش
قد مي كشند همچو گياهان
ديوارهاي حايل ديوارهاي مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اكنون دوباره همهمه هاي پليد شهر
چون گله مشوش ماهي ها
از ظلمت كرانه من كوچ مي كنند
اكنون دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهاي پراكنده باز مي يابند
اكنون درخت ها همه در باغ خفته پوست مي اندازند
و خاك با هزاران منفذ
ذرات گيج ماه را به درون مي كشد
اكنون نزديكتر بيا
و گوش كن
به ضربه هاي مضطرب عشق
كه پخش مي شود
چون تام تام طبل سياهان
در هوهوي قبيله اندامهاي من
من حس ميكنم
من ميدانم
كه لحظه ي نماز كدامين لحظه ست
اكنون ستاره ها همه با هم
همخوابه مي شوند
من در پناه شب
از انتهاي هر چه نسيمست مي وزم
من در پناه شب
ديوانه وار فرو مي ريزم
با گيسوان سنگينم در دستهاي تو
و هديه مي كنم به تو گلهاي استوايي اين گرمسير سبز جوان را
بامن بيا
با من به آن ستاره بيا
نه آن ستاره اي كه هزاران هزار سال
از انجماد خاك و مقياس هاي پوچ زمين دورست
و هيچ كس در آنجا از روشني نمي ترسد
من در جزيره هاي شناور به روي آب نفس مي كشم
من
در جستجوي قطعه اي از آسمان پهناور هستم
كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد
با من رجوع كن
با من رجوع كن
به ابتداي جسم
به مركز معطر يك نطفه
به لحظه اي كه از تو آفريده شدم
با من رجوع كن
من ناتمام مانده ام از تو
اكنون كبوتران
در قله هاي پستانهايم
پرواز ميكنند
اكنون ميان پيله لبهايم
پروانه هاي بوسه در انديشه گريز فرو رفته اند
اكنون
محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
با من رجوع كن
من ناتوانم از گفتن
زيرا كه دوستت ميدارم
زيرا كه دوستت ميدارم حرفيست
كه از جهان بيهودگي ها
و كهنه ها و مكرر ها ميآيد
با من رجوع كن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره هاي كوچك باران
از قلبهاي رشد نكرده
از حجم كودكان به دنيا نيامده
بگذار پر شوم
شايد كه عشق من
گهواره تولد عيسي ديگري باشد
Monday, April 11, 2005
مي گويد: «تو هم رسيده اي به آن. به منحني ترد. » آنجا که شکستني در کار نيست ... آنجا که هر فشاري را تاب مي اوري ، تغيير شکل مي دهي ... اما مي ماني.
مي گويم که اين نقش به منحني ترد نرسيده است. يکسري نقطه هاي بازيگوش و سرسخت و سر به هوا هستند که اينجا و آنجا ريخته اند ... و تراکمشان زياد است ... و هي خواسته اند حول يک چيزي شکل بگيرند و نتوانسته اند و هي دردشان آمده است و کج و معوج شده اند. مي گويم: «نه! منحني نه! انگار نقطه هاي حاصل از انفجار يک خط.»
مي گويم: «اگر نتوانم چه؟ ... اگر بزنم زير همه چيز و بروم؟» آرام و مطمئن است: «بي فايده است. بر خواهي گشت.» درست مي گويد. مي گويد و مي رود. ادريس است ديگر.
****
پا نويس: موقع نوشتن اين پست ياد يک تمرين ازمايشگاهي علوم در سالهاي دور دبستان افتام: براده هاي آهن را مي ريختيم روي يک صفحه ي کاغذي افقي و اهن ربا را زير صفحه حرکت مي داديم ... چه نقشهايي. قشنگ بودند. يادت هست؟
مغناطيس هاي زندگي چه ها که نکردند ... انقلاب ... جنگ ... عشق ... هجرت ... تنهايي ... تو.
Friday, April 8, 2005
شايد خوب است که در تمام طول راه چهارچوب ها دورت هياهو مي کنند. مي تواني روي مبل بنشيني و فکر کني: «در کداميک خوشگلترم؟». مي شماري: «چپ نوين» ... «فمينيست» ... «اصلاح طلب» ... «مبارز»... عاقل تر که باشي يا خسته تر، فکر مي کني که شايد گيتار ياد بگيري يا خط، يا کلاس سفالگري بروي و يا مفاهيم فيزيک کوانتوم را همزمان با ديوان شمس بخواني و خودت را در "قاب" ديگري معرفي کني: «هنرمند» ... يا «متفکر». مي نشيني بي اينکه بخواهي به هراس اعتراف کني. هراس گذشتن. هراس تمام شدن. خودت مي داني در همه ي اينها دنبال "تفاوت" مي گردي. نمي خواهي باور کني که برايت چقدر اهميت دارد که نگاههاي آن توده ي متراکم و بي شکل که تو خودت را متمايز - حالا اگر نه برتر- از ان مي داني، تو را برانداز کند و بگويد: «چفدر متفاوت ... چقدر خاص!». نمي خواهي باور کني که گذشته اي.
چيزها ماندني نيستند هر چند که ما مي خواهيم که بمانند. اول اسانتر به نظر مي رسند. تازه و هيجان انگيزاند به دنيا که مي آيند. دل ما را مي برند. بزرگ مي شوند. خسته مي شوند و بهانه گير و متوقع. بيشتر مي خواهند. و کمتر مي دهند ... و خسته کننده مي شوند. و گاهي ما بهشان مي چسبيم چون نحيف و نزار و تنهاييم ... و گاهي آنها به ما مي چسبند چون فکر مي کنند که به ما مفهوم کاملتري مي دهند... چون خودشان را ضروري مي دانند: "ايراني" ... "مرد" ... "زن" ... "چپ" ... "عاشق" ... "مهاجر" .... "هنرمند" ..."دوست" ... "دشمن". و ما مي ترسيم که انها را از تنمان دربياوريم. ما از تمام شدن چيزها مي ترسيم.
فکر مي کنم: «چقدر سخت است» حتي حالا که ديگر مي دانم که با گذشت زمان آسان تر نمي شود. از خانواده و از قضاوتهاي ناعادلانه ي جامعه ي سنت زده ي جهان سومي و از همه ي چيزهايي که فکر مي کنند تعريف تو را پيش از تو مي دانند مي گذري ... خودت مي ماني و خودت. باز چهارچوب ها دورت هياهو مي کنند. هه! «به همه چيز بايد پشت و پا زد» ... مي زني. « بگذر از اين همه» ... مي گذري. از چنگ يک هيولا فرار کني اما هيولاها هميشه هستند. هميشه يک چيزي هست که خودش را به تو تحميل مي کند . شکلش را ... و حقانيتش را. و تو عين آينه باز تابش مي دهي: "وطن" ... "خانواده" ... "اصول" ... "اصول". يکجا مذهب اصولش را به تو تحميل مي کند يک جا سرمايه داري. پنجه هاي اين دومي حتي سخت تر است. يک خانه با اقساط بيست ساله ... يک ماشين با اقساط پنج ساله ... صورتحساب هاي ماهانه ي تلفن و کابل تلويزيون و تنهايي. تنهايي مهاجر که مثل يک حفره ي خالي همه چيز را مي بلعد. عين يک گياه که در خاکي جديد ريشه مي کند و مي خواهد به هر چيزي بچسبد ... هر چيزي را بمکد تا بماند.
فکر مي کنم به همه چيز بايد پشت پا زد ... بايد رفت. يکي شانه بالا مي اندازد: "چند بار مي شود از دست هيولا فرار کرد" ... به کجا مي شود فرار کرد. من صداي نفس هیولا را که پشت در خانه پاپا مي کند مي شنوم ... و در گوشي تلفن ... در روابطی که عين مهرهاي تسبيح تکرار مي شوند و مي خواهند به حس همسازي در من دلگرمي بدهند ... و در اين انتظار که مرا به تو متصل مي سازد.
چيزها ماندني نيستند ... تو ماندني نيستي و من ماندني نيستم. و مفهومي هست که گم شده و من پيدايش نمي کنم و در ميان اين همه دست و پا زدن که نمي دانم براي چي هست خسته و گنگ مانده ام.
Friday, April 1, 2005
بريده ايم. تو جلو مي افتي و دست مرا مي گيري و من براي بالا رفتن از فشار دستت نيرو مي گيرم. تا صد مي شمريم: « يک ... دو ... سه ... نود و نه ...» و هنوز سنگ هست و هيچ چيز فرقي نمي کند ... صد مي رسد ... و دوباه از اول. چند تا صد تا مي شمريم ... يادم نيست. اما به قله مي رسيم . گرسنه ... و سرخ از سرما. درياچه يکپارچه يخ است و چنان بادي در حاشيه اش مي وزد که نمي شود يک لحظه در کنارش تاب آورد. يک قوطي کنسرو سرد باز مي کنيم و مي خوريم و مي آييم پايين. وقت پايين آمدن اما ازنيمه ي راه تو به ديگران مي پيوندي و مي روي. من در سراشيبي تند و تيز پايم پيچ خورده و به زحمت و با نوعي حسرت ناگفته از آنچه پشت سر به جا مي ماند، پايين مي آيم و فکر مي کنم به اين همه. جوانکي خوش بر و رو که نمي دانم از کجا ديده است که من با شما بر نگشته ام، از پناهگاه دوباره کلي راه را بالا مي آيد - با يک باند کشي - و بي حرف جلوي من زانو مي زند و پايم را مي بندد و من را تا پناهگاه همراهي مي کند. من مثل هميشه تکرار نکمي کنم که: « من به کمک احتياج ندارم » و «خودم مي توانم کارهايم را بکنم» ... بي حرف کمکش را مي پذيرم، و همراهي اش را. در کنار آن همه چيز که معنايي ندارند برايم ... و دليلي.
با اينهمه اين سفر برايم شادي آفرين تر از اين که هست نمي تواند باشد. هيچ چيزي را نمي توان در ان تغيير داد که اين خاطره را از انچه که هست زيباتر کند ... يا واقعي تر. من هنوز گرماي دستت را به ياد دارم و بوسه هايمان را پشت تخته سنگها ... و سرود خواندمان را در راه بازگشت در ميان گله هاي گوسفند. و سردي درياچه و تيزي تخته سنگها را که جزئي از قطعيت موجوديت آن هستند. حالا حضورش، معني خودش است ... و دليل خودش.
صبح زود با بوي خوش بهار زودرس شهر از خواب بيدار مي شوم. به نور صبح که نرم نرمک در پشت حصير پنجره رنگ مي گيرد نگاه مي کنم و تخت که ازحضور شبانه ي تو آشفته است. فکر مي کنم: «مي تواني ليلا؟» نمي دانم. شانه بالا مي اندازم: «هيچ کس هيچ چيز را نمي داند». به پهلو مي چرخم و چشمهايم را مي بندم: « يک ... دو ... سه ... چهار ...»
Friday, March 25, 2005
Friday, March 18, 2005
بيست و هشتم اسفند ماه سالي دور - جمعه روزي گمانم- با هم براي نهار بيرون مي رويم ... عاشق، گذشته از سر و ته حدود درد ... عاشق، آنقدرکه تنت درد مي گيرد ... و هرچيزي تبديل مي شود به يک وزنه که از تو آويزان مي شود و مي تواند تو را به قعر ببرد ... به قعر -ديگر هرگز اينطور عاشق نشدي نه؟.
عصر تو برمي گردي...من مي مانم و يک شهر که با آن همه بزرگي و تقلا در يک چشم بهمزدن انگار از حيات خالي مي شود. به مردن مي ماند نه؟ ... انگار دراز مي کشد و چشمهايش را مي بندد.همه چيز هست ... به جز آن تپش. حيات. نمي دانم ... آيا وقتي که در سال جديد به شهر بازمي گردي همان زن را باز پيدا مي کني ... يا آنچه با حضور تو باز از نو جان مي گيرد موجوديتي جديداست ... سخت تر ... عاشق تر؟
بيست و هشتم اسفندماه سالي دور و نزديک من در مغازه روي مبل کوتاه مي نشينم و تو را نگاه مي کنم که کت و شلوارخاکستري تيره را بر تنت امتحان مي کني. فکر مي کنم: «چطور مي شود چيزي را اينقدر دوست داشت... چيزي را ساخته شده از چند پاره استخوان و قدري گوشت ... و آن ضربان تبدار». تو با ان چهره ي گرفته به من نگاه مي کني ... مي خواهي که پسند افتي ... هميشه مي خواستي ... اما نگاهت از من مي گذرد -هرگز به من نگفتي که کي نگاهت از من گذشت- و من مي دانم که بازگشتي نيست. هميشه مي دانستم. در شهر عيد زده ي شلوغ و باراني من تهي تر از هميشه به خانه مي روم و نگاهم از شهر مي گذرد. شهر که ديگر مرده است.
سالها هست که از شهر گذشته ام ... و از تو و از همه ي آنچه مرا به آن شهر پيوند مي زند. در اين گوشه در تاريکي شب بيدار مي شوم و تن مي دهم به حسي که مثل يک جريان گرم مرا با خودش مي برد. بيدارم مي کند و باز مي خواباندم. بيدار مي شوم: «امروز بيست و هشتم اسفندماه است». ديرم شده است باز. ميخندم: «بيرونم مي کنند آخر!» و در آينه سعي ميکنم موهاي وحشي و نامرتب زن را، که عاشق و شادمان در آينه به من لبخند مي زند، مرتب کنم. شهر روز را آغازمي کند ... سالي پايان مي پذيرد ... سالي آغاز مي شود.يکجايي حس مي کنم که از آن خط گذشته ام. بوسه و شال گردن و کليد که در قفل در مي چرخد. راه مي افتم. در آسانسور شهر را در قاب کوههاي برفپوش به ياد مي آورم و عشق مثل يک جريان الکتريکي تارهاي دلم را مي لرزاند ... عشق به آن شهر که بي حضور تو و بي حضور من بيش از هميشه زنده است ... شهري که دوستش مي دارم.
Tuesday, March 8, 2005

رنج جنسیت نمی شناسد ... رنج مرز نمی شناسد و سال نمی شناسد و جغرافیایش خوب نیست ... رنج با ما به دنیا می آید و با ما بزرگ می شود. رنج از ما به جا می ماند و به کودکی می رسد که در گوشه ای به بازی سرگرم است. رنج های پدرم و رنج های مادرم هر روز صبح با من از خواب بیدار می شوند و ما با هم قهوه می نوشیم و با هم در دفتر کار از کسالت به خودمان می پیچیم. و من رنجهای برادرم را هر روز پشت فرمان این ماشین با پشت دست از گوشه ی چشمم پاک می کنم و به هق هق بی صدای کودک فکر می کنم که در سالی دور از حس تنهایی و وانهادگی ناگزیر بر خود خواهد پیچید.
امروز برای من روزی است مثل هر روز دیگر ... من کوله ی سرخ و سیاهم را بر می دارم و کفشهای کتانی ام را و جورابهای سفیدم را که حاشیه ی سیاهی دارند در آن جا می دهم و به سرانگشتهای تو فکر می کنم گاهی که اشکهایم را از گوشه ی چشمم پاک می کنند. یکی در من شانه بالا می اندازد. نه! رنج جنسیت نمی شناسد ... رنج مرز نمی شناسد و سال نمی شناسد. رنج تاریخ نمی داند. یکی در من شانه بالا می اندازد ... این اشکها را کسی از گوشه ی این چشمها پاک خواهد کرد؟
**********
پانویس: عکس را از اینجا به امانت گرفتم!
Wednesday, March 2, 2005
اما در همان ابتداي راه تصميم گرفتم که رد زندگي را بگيرم و بروم هر کجا که مي رود ... فکر مي کردم که زير بار چيزهايي که جامعه تحت مفاهيم سنت و عرف ارزش گذاري شان مي کند و تو را به سمتشان هل مي دهد تا بپذيريشان...و يا تصميم گيري هاي مصلحت طلبانه و خيرخواهانه ي خانواده ام ... در خصوص ازدواج، کار يا روش زندگي نخواهم رفت. يادم هست که گفتي: « تنها خواهي ماند.» تنها ماندم. پذيرفتمش. دوستش گرفتم. حالا حسش نمي کنم. نه بيش از تو ... با آن دو کودک شيرين و بازيگوش که دور و برت شلوغ مي کنند و اينهمه وابستگي و اينهمه رابطه. رابطه هاي تعريف شده روي کاغذها و شناسنامه ها و اسناد محضري. نه. از ما دو نفر انکس که تنها تر است من نيستم. و تو آنقدر هوشيار هستي که اينرا بداني... همانطور که درد را مي داني.
در انتهاي سي و شش سالگي حس مي کنم که از آن يک ديوار گذشته ام. از آن ديوار که عبور از آن ترا مي ترساند ... آنجا که مقبوليت فردي و خانوادگي و اجتماعي عين زنجير به پايت مي پيچد و عين يک گياه زمينگيرت مي کند. يادت هست صداي نازک گلي را که مي گفت: «آدمها؟ ... خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد. باد اينور و آنور میبَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند، بیريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده» ... کي گفته است آدمها ريشه نمي کنند؟ ما هر کجا که مي رويم يک «جامعه» احداث مي کنيم. «جامعه ي ايرانيان مهاجر» ... « جامعه ي زنان مسلمان يا غير مسلمان» ... «جامعه ي دوستداران درد يا مرض» ... « جامعه ي دوستداران دکتر حسابي يا چه گوارا». و ما از شمارش تعداد آدمهايي که مثل ما فکر مي کنند خوشنود مي شويم - ازتنهايي مي ترسي نه؟ - و ما حتي به ريشه هايمان افتخار مي کنيم ... به وطنمان ... خانواده مان ... جامعه ي شغلي مان ... دسته بندي هاي سياسي مان. نه! من نه. من ترجيح مي دهم بازهم بروم.
مي دانم. بر اساس سيستم ارزشي معمول عزيزتر آنست که من به جاي سپاسگزاري از آرامشي که در راه به آن دست يافته ام -و يا شادماني- اينجا بنشينم و از ظلمي که بر من -لابد به عنوان يک زن- رفته است سخن بگويم ... از آنچه که از من -اينجا لابد به عنوان يک آدم- دريغ شده است ... و از آنچه -اينجا هم مثلا به عنوان يک جهان سومي- که در آن مانده ام. اما نمي توانم. از زندگي اي که در آن تولدم و مرگم در اختيار من نيست، چيزي نمي خواهم جز اينکه درش راهي را که مرا به من مي رساند پيدا کنم. راهي که از کنار «تو» مي گذرد. مثل سنگي که در دست مجسمه سازي تکرار ضربه هاي سخت را تاب مي آورد ... در انتظار آن شکل نهايي. در ميان آنهمه سنگ که مي شکنند. من هم شايد شکستم ... شايد ... مي دانم.
راست است ... سي و هفت سال گذشته است و کوه هاي زيادي هستند که مي خواهم ببينمشان ... کليمانجارو يا آلپ. جاهاي زيادي هستند که مي خواهم در گوشه شان بنشينم و يک چاي بنوشم ... نپال يا مکزيک. نواهاي زيادي هستند که مي خواهم بشنوم ... صداي گريه ي يک بچه ي کوچک يا صداي باد در بياياني . خواهيم ديد و خواهيم رفت و خواهيم شنيد. ترديد ندارم.
Friday, February 25, 2005
مسخره است شايد اما خاطره ي اسب کابوي لات و پات که سر پا مي ايستاد و هفت تير مي کشيد و به چکمه هايش ستاره هاي طلايي چسبيده بود و با صداي نخراشيده ي وحشتناکي اين آواز را به صورت نامفهومي مي خواند، اشک به چشمانم مي نشاند. حسي دردناک و عاشقانه باز به سراغم مي آيد: "حرف زدن با تو هميشه مثل حرف زدن با برادرم امير است" ... و فکر مي کنم به نشانه ها. ما در يک جا روييده ايم ... نه؟
در پارکينگ خانه کاکتوس را از پشت ماشين بر ميدارم. يکي از سر شاخه هايش را با دست لمس مي کنم: "آخ خ خ!" سر انگشتان دستم پر از تيغ مي شوند. تيغ هاي کوچک و تيز را از دستم در مي آورم: "آخر اينهمه تيغ براي چي؟" نگاهش مي کنم: "چه بلايي سرت آمده است که اينهمه تيغ به خودت چسبانده اي آخر؟" ... جواب نگفته اي در ذهنم مي چرخد: "تيغ ها براي ذخيره ي اب هم مناسبند انگار." سرم را به انکار به سويش تکان مي دهم: "مگر تو تنها گياه ان بياباني؟ چطور تو اينقدر تيز و بيرحم شدي؟" به جانور آفتاب زده ي تشنه اي فکر مي کنم که دور کاکتوس مي گردد. با زباني از حلق بيرون افتاده... له له زنان ... و به کاکتوس که براي بقا سال به سال و قرن به قرن خارهايش را بيشتر و بيشتر و تيزتر و تيزتر مي کند: "تو هم خوب درمانده و تلخ شدي ها ... بيچاره!"
همينطور که سرانگشتانم را به هم مي کشم تا ببينم خار ديگري در آنها هست يا نه چشمم به آينه مي افتد: آن دختربچه ي ساده دل زودباور را که فکر مي کرد دروغ گوها به جهنم مي روند ... که مي شود براي انچه که دوست داشت جان داد ... مي شود دوست داشت و بخشيد، آن دخترک دل نازک را نمي بينم ... "هاه!" خارها سطح روح را گرفته اند. زمين خوردن ... زخم خوردن ... تجربه. کبره بسته است سطح روح انگار. انگشتم را به تهديد برايش تکان مي دهم: "از چي درس گرفتي که به اين روز افتادي مثلا؟ حالا چکارت کنيم؟" و به قهقهه ي خنده اي بي واسطه و يکدست فکر مي کنم که جايي دور طنين ي اندازد: "زود باش جواب بده! نرم مي شوي يا نه؟" و بوسه اي براي کاکتوس مي فرستم و به همان زبان ساده ي کودکي مي خوانم و مي روم که بخوابم: "او و و وماد د دارل ل لي نگ او عزي ي ي ي زم" ...
Monday, February 21, 2005
به هر حال شبيه يک انشا است. من هرگز نفهميدم دقيقا کي شروع شد ... شانزده سالگي بگمانم. با گريه شروع شد ... با اولين گريه ي بي دليل يک دختر کله شق در سن بلوغ و کنار يک بخاري بزرگ نفتي در يک اتاق تاريک و خالي. من روي پهلو چرخيدم و فکر کردم« چرا گريه مي کني؟» ... و اشکها راه خودشان را به داخل گوشم پيدا مي کردند و قلقلکم مي داند ... مسخره است اما دنيا درست يک همچو شبي معنايش را از دست داد. معنايي که قبل از ان بي پرسشي در يک انار سرخ پيدا مي شد يا در يک توپ بسکتبال. يک سه گام سريع ... و گل! هاه ... من و امير برادرم سر آن با هم کتک کاري مي کرديم.
مسخره است اما حس مي کنم سالها هست که زندگي کردن من نوشتن حول و حوش موضوعي است که حتي نمي دانم چيست و نمي دانم که چه کسي آنرا به من تکليف کرده است. چيزي مثل: «کجاست آنجا که مي رسيم؟»... يا «چرا نمي توانيم معني چيزها را به موجوديتشان بچسبانيم؟» من رج به رج نوشته ام... خط زده ام ... با يک جمله مفهوم چندين سال قبلش را نقض کرده ام ... شعار داده ام ... جايي هزاران بار مشق کرده ام که دوستت دارم و جايي هزاران بار از تو خواسته ام که رهايم کني ... همه ي اينها هست اما حتي يک کلمه مفهوم نيست ... حتي يک جمله آهنگي ندارد.
امروز يک روز خاکستري است. ميان هزاران روز آبي و خاکستري و سرد و گرم ديگر. من از نوشتنش ابا نميکنم. اينجا نشسته ام و دلم مي خواهد همه چيز را يکجا بالا بياورم. دلم مي خواهد همين جا که هستم بنشينم و چيزي به خاطرم نيايد ... جز همين صداي باد که مي شنوم. من از نتيجه گيري و جمع بندي بيزارم ... به اندازه ي همان بچه ي کلاس سوم ابتدايي که مي توانست روي دستهايش از پله ها بالا و پايين برود اما نمي توانست حتي براي يک ساعت به حرفهاي بزرگترهايش گوش کند و يک کار را درست انجام دهد. من دلم مي خواهد بخوابم. از يک چيزي يک جايي خسته ام ... و حتي نمي دانم از چي.
Wednesday, February 16, 2005
To kill The child
The child lay In the starlit night
Safe in the glow of his Donald Duck light
How strange to choose to take a life
How strange to choose to kill a child
Hoover, Blaupunkt, Nissan Jeep
Nike, Addidas, Lacoste and cheaper brands
Cadillac, Amtrak, gasoline, diesel
Our standard of living, could this be a reason
That we would choose to kill the child
That we would choose to kill the child
Allah, Jehovah, Buddah, Christ
Confucius and Kali and reds, beans and rice
Goujons of sole, ris de veau, ham hocks
Lox bagels and bones and commandments in stone
The Bible, Koran, Shinto, Islam
Prosciutto, risotto, falafel and ham
Is it dogma, doughnuts, ridicule faith
Fear of the dark, or shame or disgrace
That we would choose to kill the child
That we would choose to kill the child
It's cold in the desert
And the space is too big
The rope is too short
And the walls are too thick
I will show you no weakness
I will mock you in song
Berate and deride you
Belittle and chide you
Beat you with sticks
And bulldoze your home
You can watch my triumphant procession to Rome
Best seat in the house
Up there on the cross
Is it anger or envy, profit or loss
That we would choose to kill the child
That we would choose to kill the child
Take this child and hold him closely
Keep him safe from the holy reign of terror
Take this child hold him closely
Take this child to the moral high ground
Where he can look down on the bigots and bully boys
Slugging it out in the yard
Lyrics by Roger Waters