فینقیل همین الان به من تکیه کرده خوابیده. قیمبیل دارد سعی می کند بپرد روی لپتاپ. قمبل روی مبل خوابیده چشم از من بر نمی دارد.
Tuesday, March 6, 2007
Monday, March 5, 2007
برای من که خارج از کشور نشسته ام و در هراس حمله ی اقتدارگرایان(هه!) جهانی (در تقابل با اقتدارگرایان درون وطنی) به ایران به سر می برم ... یک خط باریک وجود دارد که در یک طرف ان باید از استقلال کشور و از لزوم واگذاری سرنوشت کشور به دست مردمش و دولتش دفاع کرد ... که از بی سر وسامانی جهانی که امپریالیزم جهانی در هر گوشه و کنارش آشوبی به پا کرده است ترسید ... و در طرف دیگر آن به انها که در داخل کشورشان به سر می برند حق داد که در حرکتهای اجتماعی (مانند جنبش زنان) یا سیاسی در طلب احقاق حقوق شان و در اعتراض به سیستم حکومتی شان با همه ی تبعیضها و ناعدالتی هایش برخیزند.
برای من که سیاسی چی نیستم و اینجا با خودم نمی نشینم و فکر نمیکنم که «هر حرکتی که به تضعیف حکومت منجر شود حرکتی است که باید از آن دفاع کرد و چه و چه ... » و فکر می کنم که شاید حتی در یک انتخابات آزاد هم همین الان قالیباف و احمدی نژاد مجموعاً بیشتر از خاتمی و معین و سحابی رای بیاورند و اگر صد تا رفراندوم برگزار شود شاید هنوز مردم کشورم به لزوم اجباری بودن حجاب و از میان برداشتن همجنسگراها رای بدهند ... برای من که دیگر هیچ چیز از هیچ چیز وطنم نمی فهمم و قادر به جمع بندی هیچ چیزش نیستم ... شاید خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر برسد که باید بی واسطه از حقوق زنان در خصوص ازدواج و طلاق و فرزند و منع سنگسار و حقوق زیر پا ماند ی مردم کرد و بلوچ دفاع کرد و خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر نرسد که درهای استادیوم ها فوتبال به روی زنان باز شوند ...و شاید خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر برسد که تلاش روشنفکران و مطلعین داخل کشور (و نه تنها دست از دور بر آتش بداران خارج نشین) به سمت مخالفت با سیاستهای دولتی در خصوص حرکتهای ماجروجویانه ی تشکیل مدار قدرتمداری شیعی در جهان اسلام و پشتیبانی از تروریسم و توسعه ی انرژی هسته ای معطوف شود و خیلی و ضرب الاجل به نظر نرسد که حالا چرا خانمها در ایران مجبورند حجاب بر سر بگذارند و یا حکومتهای اسلامی رفتار وحشیانه ای با همجنسگرایان دارند ...
من اینجا حواسم را حق استقلال ایران - زیر سلطه ی دولت مزخرفش ، یا دولت راست و شیعه ی فلسطین ... دولت دیکتاتور چین ... دولت نفهم کره ی شمالی -در تقابل با مقالات و گزارشهای سی ان ان و بی بی سی که هدایت کننده ی جریان اصلی سیاست جهانی هستند به خودش می گیرد و اینکه دولت امریکا حق ندارد برای دیگر حکومتها تصمیم بگیرد و یا آرایش جهان را بر هم بزند تا به آن نظمی برسد که مطلوب خودش هست ... به رشد سیستم سرمایه داری بر بستری از تحریب کنابع طبیعی و محیط زیست ... به شکاف میان ادیان ... به جهانی که هر روز بیشتر فواصل ایدئولوژیکی از هم می دردش و همچون بستری برای جنگهای قومی-مذهبی نامحدود آماده می شود ... و شاید فکر کنم تنها دغدغه های من هستند که مهمند. شاید اینطور هست ... شاید اینطور نیست ... اینجا می شود نشست و از همه ی این هراسها به خود لرزید-هراسهایی که خودم هم نمی دانم که منطقی هستند یا نیستند- اما اینکه اینها باید آزاد شوند ... گمان نمی کنم هیچکس با آن مشکلی داشته باشد.من هم.

برای من که سیاسی چی نیستم و اینجا با خودم نمی نشینم و فکر نمیکنم که «هر حرکتی که به تضعیف حکومت منجر شود حرکتی است که باید از آن دفاع کرد و چه و چه ... » و فکر می کنم که شاید حتی در یک انتخابات آزاد هم همین الان قالیباف و احمدی نژاد مجموعاً بیشتر از خاتمی و معین و سحابی رای بیاورند و اگر صد تا رفراندوم برگزار شود شاید هنوز مردم کشورم به لزوم اجباری بودن حجاب و از میان برداشتن همجنسگراها رای بدهند ... برای من که دیگر هیچ چیز از هیچ چیز وطنم نمی فهمم و قادر به جمع بندی هیچ چیزش نیستم ... شاید خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر برسد که باید بی واسطه از حقوق زنان در خصوص ازدواج و طلاق و فرزند و منع سنگسار و حقوق زیر پا ماند ی مردم کرد و بلوچ دفاع کرد و خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر نرسد که درهای استادیوم ها فوتبال به روی زنان باز شوند ...و شاید خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر برسد که تلاش روشنفکران و مطلعین داخل کشور (و نه تنها دست از دور بر آتش بداران خارج نشین) به سمت مخالفت با سیاستهای دولتی در خصوص حرکتهای ماجروجویانه ی تشکیل مدار قدرتمداری شیعی در جهان اسلام و پشتیبانی از تروریسم و توسعه ی انرژی هسته ای معطوف شود و خیلی و ضرب الاجل به نظر نرسد که حالا چرا خانمها در ایران مجبورند حجاب بر سر بگذارند و یا حکومتهای اسلامی رفتار وحشیانه ای با همجنسگرایان دارند ...
من اینجا حواسم را حق استقلال ایران - زیر سلطه ی دولت مزخرفش ، یا دولت راست و شیعه ی فلسطین ... دولت دیکتاتور چین ... دولت نفهم کره ی شمالی -در تقابل با مقالات و گزارشهای سی ان ان و بی بی سی که هدایت کننده ی جریان اصلی سیاست جهانی هستند به خودش می گیرد و اینکه دولت امریکا حق ندارد برای دیگر حکومتها تصمیم بگیرد و یا آرایش جهان را بر هم بزند تا به آن نظمی برسد که مطلوب خودش هست ... به رشد سیستم سرمایه داری بر بستری از تحریب کنابع طبیعی و محیط زیست ... به شکاف میان ادیان ... به جهانی که هر روز بیشتر فواصل ایدئولوژیکی از هم می دردش و همچون بستری برای جنگهای قومی-مذهبی نامحدود آماده می شود ... و شاید فکر کنم تنها دغدغه های من هستند که مهمند. شاید اینطور هست ... شاید اینطور نیست ... اینجا می شود نشست و از همه ی این هراسها به خود لرزید-هراسهایی که خودم هم نمی دانم که منطقی هستند یا نیستند- اما اینکه اینها باید آزاد شوند ... گمان نمی کنم هیچکس با آن مشکلی داشته باشد.من هم.

Sunday, February 25, 2007
حامد دم در ایستاده است. با آن سبیل قیطانی پشت لبش که یکجورهایی به او قیافه ی یک دون ژوان جوان را می دهد. صدای مامان را می شنوم:«الان می گم بیاد». من می رسم دم در و مامان به آرامی می چرخد و توی صورتم غر می زند که: «این همچین بچه هم نیست که!» و لحنش سردتر می شود: «سبیلم داره که!»
مامان را قانع کرده ام که حامد که پسر بچه ی نوزده ساله ای بیشتر نیست می اید دنبالم تا با هم برویم کلاس گیتار. مامان رو دست خورده است. گمانم تازه متوجه می شود که این پسرک چندان هم کوچکتر از منِ ۲۳ ساله نیست.اهمیتی نمی دهم. حامد آخرین آدمی در این دنیاست که ممکن است توجهم را جلب کند ... بچه است و شیرین زبان ... باهوش ... اما عادی.
برای منِ بیست و سه ساله یک آدم عادی حتی از جنازه هم کمتر توجه برانگیز است. حوصله ی آدم را سر می برد -امان از جوانی ... آنروزها فقط معدود آدمهایی که من بهشان می گفتم "خاص" چیزی برایم داشتند ... بقیه را اصلا نمی دیدم.
پیاده راه می افتیم. خانه ی معلم گیتار دو ر نیست ... حوصله ندارم. می گویم: «حامد بیا بریم مشروب خوری». حامد یک مشروب خور تمام عیار است و هر وقت پایش بیفتد می پرد و از یک ارمنی به نام موسیو بوغوس مشروب می خرد و با رفقایش می نشینند به مِی نوشی. به من قول داده که یکبار برایم عرق سگی بیاورد تا مست کنم.
در کوچه ای حوالی میدان ۲۵ شهریور زنگ خانه ای را در یک واحد آپارتمانی می زند و بالا می رود. من توی خیابان منتظر می مانم.
اول دیماه است. دوشنبه. هوا نسبتا سرد است و لایه ی نازکی از برف روی فضاهای خاکی مثلا سبز شهر را پوشانده.
***
زمستان است. اول دیماه. من تا بن استخوانهایم داغ است. می باور نمی کنم که می شود اینطور تب کرد ... اینطور بیتاب شد. همه رفته اند. هیچکس نیست.
تو دستت را در جیبت می کنی و یک کلید را بیرون می آوری و تکان می دهی.ای بلاگرفته!
در را پشت سرمان قفل می کنیم. این اولین بار است که در را قفل می کنیم. و همه ی جهان پشت در می ماند. این اولین بار است که آرام می گیریم.
تو پیش از من از اتاق بیرون می روی.
من روی سنگهای سفید سرد کف اتاق غلت می زنم. به کف دستهایم نگاه می کنم که به صورتی غیر قابل باور داغند و سرخ: «پس حتی آدم هم یک جایی ... در یک دمایی ... مثل کاغذ تاب بر می دارد و می سوزد.»
****
کوچه ها تاریک هستند و خالی از آدم. حامد از یک بقالی دو تا قوطی مقوایی آب پرتقال می خرد و با مهارت تمام سرشان را می برد (یادم نمی آید با چی و چطوری ... اما یادم هست که تحت تأثیر قرار گرفتم) و قدری از عرق سگی شفاف را از کیسه ی فریزر توی قوطی ها می ریزد.
وارد کوچه ای می شویم. ساعت را نگاه می کنم. ۸ است. در ماه دی ساعت هشت عین خود نیمه شب است. من از بوی الکل اخم می کنم. می گوید که باید یک چیزی پیدا کند برای مزه. اهمیت نمی دهم. یکی از قوطی ها را راست در حلقم خالی می کنم ... ده قُلُپ ... و پیش از اینکه مزه ی مزخرف عَرَق دلم را به بزند ... دو قلپ دیگر هم می روم بالا.
حامد متوجه نیست ... می گویم: «ببین من انگار یکجا تا کف پاهایم می سوزند.» هول می شود: «اِ اِ خوردی؟» ...
همه چیز عوض می شود. شب دیگر سرد و ساکت نیست ... ستاره ها ... نور پنجره های خانه ها ... و ماه ... همه و همه انگار براقتر می شوند.
من حرف می زنم. من حرف می زنم. چیزهایی که را می گویم که اصلا بهشان فکر نمی کنم. می خواهم چیزهایی را بگویم که در ذهنم هستند اما از یک جایی آن پشتها چیزهایی در می آیند و از دهانم بیرون می ریزند که هیچکس را بیشتر از خودم نمی توانند متعجب کنند.
آواز می خوانم.
سرود می خوانم.
من قاه قاه می خندم.
«من همیشه می خواستم توی جوب بخوابم ... امشب شبشه!»
****
توی یک خیابان تاریک ماشین را کنار جوی آبی نگاه می داری و می گویی: «برو! من هستم. خسته که شدی بیا!»
الان نمی دانم می خواستی نشان بدهی که هر جا که باشم ... هر چه که باشم همراهم هستی ... یا اینکه به سادگی دلبری می کردی. من خسته بودم از همه ... چهرهای تکراری و حرفهای تکراری و ارزشهای تکراری. باورم شد. من که از بدها و خوبها ... از همه چیز خسته بودم.
آنشب اما قبول نکردم. فایده ای نداشت اگر تو باشی و من در جویی بخوابم. با تو همه چیز می ماند. من هم با تو ماندم.
****
هوار می زنم: «آی ی ی ی ملت ... اینم عاقبت کمونیستها!» هه!«من که کمونیست نیستم!»
و سیلاب همچنان هُرهُر می کند.سیلاب حرفهای ناگفته ... حرفهای ناگفتنی
همه چیز مثل یک بازی می ماند. من سعی می کنم رشته ی چیزهایی را که از دهانم خارج می شوند را در دست بگیرم اما نمی توانم ... همه چیز بیواسطه و بیوقفه بیرون می ریزد ... خصوصی ... شخصی ... اعتقادی. اینها همه کجا تلنبار شده اند؟
می خندم. انقدر که می خواهم بمیرم ... می گویم: «حامد مرا ببوس!» تا حالا کسی را نبوسیده ام.
نمی دانم قیافه ی حامد چرا اینقدر نگران است.
*****
در باز می شود و ما به سرعت از هم جدا می شویم. کسی همیشه در را باز می کند و ما همیشه با یکه ای شدید از هم جدا می شویم.
هاه! وقتی ما در اتاق با همیم کسی در نمی زند ... حتی نزدیکترین دوستانمان.
آنها که می دانند ... آنها که فکر می کنند که می دانند.
تو مرا می بوسی ... آنقدر سخت که من بیحس می شوم. من می ترسم: «این یکی هم ما را دید.»
خنده دار است که تو در عین محافظه کاری از من جسور تری. در پشت سر یکی بسته نشده و تو باز مرا می گیری و می بوسی. من فکر می کنم: «آیا من هرگز کسی دیگری را اینطور خواهم بوسید؟... اینطور خواهم خواست؟"»
****
حامد بازویم را می گیرد: «لیلا! بیا چیک تو چیک راه برویم!» دستم را می کشم ... "چیک تو چیک" یعنی چی ... من هیچوقت دست کسی را نمی گیرم.
دست دخترك را می گرفتم ... در آن میان اما به این فکر می کردم که آیا دستم عرق می کرد یا نه ... "نکند با اینکار «تضمین» بدهم؟" تضمین ماندن ... تضمین یک جا و یک جور ماندن.
دستم را می کشم.
هر کاری می کنم نمی توانم از دست درخت گردن کلفت کناره پیاده رو فرار کنم و با صورت می روم توی درخت.
«لیلا دستتو بده به من... نمی توانی راه بروی»
و من از شدت خنده روده بر می شوم و پخش زمین می شوم و بلند بلند حرف می زنم.
«هاهاها... پس مستی اینـــــــه ... هاهاها».
حامد قیافه ی بدبختی دارد.
بلندم می کند و توی کوچه های خلوت و تاریک راه می افتیم. نگران می شوم. می گوید که ساعت تازه ۵/۸ است: «یعنی همه ی اینها همه اش نیم ساعت کشیده است ... نیم ساعت؟»
پس زمان اینقدر آرام می گذرد؟ آنقدر آرام که در واحد کوچک آن من تمام خودم را بیرون می ریزم .. هر آنچه که هست را؟
*****
سالها بعد هنوز هر اول دیماه من تب می کنم. تورنتو اما جوی آبی ندارد. اگر هم داشته باشد گمان نکنم بیست دقیقه هم بکشد تا همه ی آن تاب ... همه ی آن تب از تنم برود. آبهای تورنتو حتی از تو هم سردترند. از خاطره ات.
*****
مامان را قانع کرده ام که حامد که پسر بچه ی نوزده ساله ای بیشتر نیست می اید دنبالم تا با هم برویم کلاس گیتار. مامان رو دست خورده است. گمانم تازه متوجه می شود که این پسرک چندان هم کوچکتر از منِ ۲۳ ساله نیست.اهمیتی نمی دهم. حامد آخرین آدمی در این دنیاست که ممکن است توجهم را جلب کند ... بچه است و شیرین زبان ... باهوش ... اما عادی.
برای منِ بیست و سه ساله یک آدم عادی حتی از جنازه هم کمتر توجه برانگیز است. حوصله ی آدم را سر می برد -امان از جوانی ... آنروزها فقط معدود آدمهایی که من بهشان می گفتم "خاص" چیزی برایم داشتند ... بقیه را اصلا نمی دیدم.
پیاده راه می افتیم. خانه ی معلم گیتار دو ر نیست ... حوصله ندارم. می گویم: «حامد بیا بریم مشروب خوری». حامد یک مشروب خور تمام عیار است و هر وقت پایش بیفتد می پرد و از یک ارمنی به نام موسیو بوغوس مشروب می خرد و با رفقایش می نشینند به مِی نوشی. به من قول داده که یکبار برایم عرق سگی بیاورد تا مست کنم.
در کوچه ای حوالی میدان ۲۵ شهریور زنگ خانه ای را در یک واحد آپارتمانی می زند و بالا می رود. من توی خیابان منتظر می مانم.
اول دیماه است. دوشنبه. هوا نسبتا سرد است و لایه ی نازکی از برف روی فضاهای خاکی مثلا سبز شهر را پوشانده.
***
زمستان است. اول دیماه. من تا بن استخوانهایم داغ است. می باور نمی کنم که می شود اینطور تب کرد ... اینطور بیتاب شد. همه رفته اند. هیچکس نیست.
تو دستت را در جیبت می کنی و یک کلید را بیرون می آوری و تکان می دهی.ای بلاگرفته!
در را پشت سرمان قفل می کنیم. این اولین بار است که در را قفل می کنیم. و همه ی جهان پشت در می ماند. این اولین بار است که آرام می گیریم.
تو پیش از من از اتاق بیرون می روی.
من روی سنگهای سفید سرد کف اتاق غلت می زنم. به کف دستهایم نگاه می کنم که به صورتی غیر قابل باور داغند و سرخ: «پس حتی آدم هم یک جایی ... در یک دمایی ... مثل کاغذ تاب بر می دارد و می سوزد.»
****
کوچه ها تاریک هستند و خالی از آدم. حامد از یک بقالی دو تا قوطی مقوایی آب پرتقال می خرد و با مهارت تمام سرشان را می برد (یادم نمی آید با چی و چطوری ... اما یادم هست که تحت تأثیر قرار گرفتم) و قدری از عرق سگی شفاف را از کیسه ی فریزر توی قوطی ها می ریزد.
وارد کوچه ای می شویم. ساعت را نگاه می کنم. ۸ است. در ماه دی ساعت هشت عین خود نیمه شب است. من از بوی الکل اخم می کنم. می گوید که باید یک چیزی پیدا کند برای مزه. اهمیت نمی دهم. یکی از قوطی ها را راست در حلقم خالی می کنم ... ده قُلُپ ... و پیش از اینکه مزه ی مزخرف عَرَق دلم را به بزند ... دو قلپ دیگر هم می روم بالا.
حامد متوجه نیست ... می گویم: «ببین من انگار یکجا تا کف پاهایم می سوزند.» هول می شود: «اِ اِ خوردی؟» ...
همه چیز عوض می شود. شب دیگر سرد و ساکت نیست ... ستاره ها ... نور پنجره های خانه ها ... و ماه ... همه و همه انگار براقتر می شوند.
من حرف می زنم. من حرف می زنم. چیزهایی که را می گویم که اصلا بهشان فکر نمی کنم. می خواهم چیزهایی را بگویم که در ذهنم هستند اما از یک جایی آن پشتها چیزهایی در می آیند و از دهانم بیرون می ریزند که هیچکس را بیشتر از خودم نمی توانند متعجب کنند.
آواز می خوانم.
سرود می خوانم.
من قاه قاه می خندم.
«من همیشه می خواستم توی جوب بخوابم ... امشب شبشه!»
****
توی یک خیابان تاریک ماشین را کنار جوی آبی نگاه می داری و می گویی: «برو! من هستم. خسته که شدی بیا!»
الان نمی دانم می خواستی نشان بدهی که هر جا که باشم ... هر چه که باشم همراهم هستی ... یا اینکه به سادگی دلبری می کردی. من خسته بودم از همه ... چهرهای تکراری و حرفهای تکراری و ارزشهای تکراری. باورم شد. من که از بدها و خوبها ... از همه چیز خسته بودم.
آنشب اما قبول نکردم. فایده ای نداشت اگر تو باشی و من در جویی بخوابم. با تو همه چیز می ماند. من هم با تو ماندم.
****
هوار می زنم: «آی ی ی ی ملت ... اینم عاقبت کمونیستها!» هه!«من که کمونیست نیستم!»
و سیلاب همچنان هُرهُر می کند.سیلاب حرفهای ناگفته ... حرفهای ناگفتنی
همه چیز مثل یک بازی می ماند. من سعی می کنم رشته ی چیزهایی را که از دهانم خارج می شوند را در دست بگیرم اما نمی توانم ... همه چیز بیواسطه و بیوقفه بیرون می ریزد ... خصوصی ... شخصی ... اعتقادی. اینها همه کجا تلنبار شده اند؟
می خندم. انقدر که می خواهم بمیرم ... می گویم: «حامد مرا ببوس!» تا حالا کسی را نبوسیده ام.
نمی دانم قیافه ی حامد چرا اینقدر نگران است.
*****
در باز می شود و ما به سرعت از هم جدا می شویم. کسی همیشه در را باز می کند و ما همیشه با یکه ای شدید از هم جدا می شویم.
هاه! وقتی ما در اتاق با همیم کسی در نمی زند ... حتی نزدیکترین دوستانمان.
آنها که می دانند ... آنها که فکر می کنند که می دانند.
تو مرا می بوسی ... آنقدر سخت که من بیحس می شوم. من می ترسم: «این یکی هم ما را دید.»
خنده دار است که تو در عین محافظه کاری از من جسور تری. در پشت سر یکی بسته نشده و تو باز مرا می گیری و می بوسی. من فکر می کنم: «آیا من هرگز کسی دیگری را اینطور خواهم بوسید؟... اینطور خواهم خواست؟"»
****
حامد بازویم را می گیرد: «لیلا! بیا چیک تو چیک راه برویم!» دستم را می کشم ... "چیک تو چیک" یعنی چی ... من هیچوقت دست کسی را نمی گیرم.
دست دخترك را می گرفتم ... در آن میان اما به این فکر می کردم که آیا دستم عرق می کرد یا نه ... "نکند با اینکار «تضمین» بدهم؟" تضمین ماندن ... تضمین یک جا و یک جور ماندن.
دستم را می کشم.
هر کاری می کنم نمی توانم از دست درخت گردن کلفت کناره پیاده رو فرار کنم و با صورت می روم توی درخت.
«لیلا دستتو بده به من... نمی توانی راه بروی»
و من از شدت خنده روده بر می شوم و پخش زمین می شوم و بلند بلند حرف می زنم.
«هاهاها... پس مستی اینـــــــه ... هاهاها».
حامد قیافه ی بدبختی دارد.
بلندم می کند و توی کوچه های خلوت و تاریک راه می افتیم. نگران می شوم. می گوید که ساعت تازه ۵/۸ است: «یعنی همه ی اینها همه اش نیم ساعت کشیده است ... نیم ساعت؟»
پس زمان اینقدر آرام می گذرد؟ آنقدر آرام که در واحد کوچک آن من تمام خودم را بیرون می ریزم .. هر آنچه که هست را؟
*****
سالها بعد هنوز هر اول دیماه من تب می کنم. تورنتو اما جوی آبی ندارد. اگر هم داشته باشد گمان نکنم بیست دقیقه هم بکشد تا همه ی آن تاب ... همه ی آن تب از تنم برود. آبهای تورنتو حتی از تو هم سردترند. از خاطره ات.
*****
شاید ادامه ی شب را بعداً نوشتم .... طولانی شد
Wednesday, February 7, 2007
خواستم چیزی اینجا بگذارم. رفتم سراغ نوشته های بهمن ما ۴ سال قبل. آی آی آی ... بدحال بودم ها!
یادم هست دو سال پیش روزی خاطره ی اینروز را با جزئیاتش برای رشید تعریف کردم و او تا مدتی هق هق می کرد ... هاه! اشک در می اوردم ها!
نوشته را تنها به خاطر تاریخش می آورم- که اواسط بهمن ماه ۱۳۸۱ است- و نه به این خاطر که تجانسی با روحیات کنونی ام دارد ... تغییر کرده ام ها!
دلگیر نشو جانم ... دیگر من هم آن دیماه دور سال ۷۲ را فراموش کرده ام ... هرچند ۱۰ سال کشید.
آرام شده ایم ها.
یادم هست دو سال پیش روزی خاطره ی اینروز را با جزئیاتش برای رشید تعریف کردم و او تا مدتی هق هق می کرد ... هاه! اشک در می اوردم ها!
نوشته را تنها به خاطر تاریخش می آورم- که اواسط بهمن ماه ۱۳۸۱ است- و نه به این خاطر که تجانسی با روحیات کنونی ام دارد ... تغییر کرده ام ها!
دلگیر نشو جانم ... دیگر من هم آن دیماه دور سال ۷۲ را فراموش کرده ام ... هرچند ۱۰ سال کشید.
آرام شده ایم ها.
بهمن ماه ۱۳۸۱
می گويم که از حد تحمل گاهی خارج است. می گويم نمی دانم تحملش می کنم برای من ... يا برای تو. گاهی؟ من از پله پايين می آيم، نرده را گرفته ام ... تو راست به من نگاه می کنی. نمی فهمم. همه چيز را ان بالا گذاشته ام. هرگز ترسيده ای؟ برايت نگفتم. من تا آنروز هرگز در عمرم نترسيده بودم. و هراس آمد. و هراس آنجا ماند. تو سه پله ي آخر را بالا می آيي. من اما نرده را رها نمی کنم: چطور توانستی مرا اينجا بياوری. زن می گويد: آرام باش ... می گويدچيزی نيست. نرده را نمی خواهم رها کنم. هميشه جهان تا اين حد سنگين است؟ زنی فرياد می زند: چطور توانستی مرا اينجا بياوری؟ ... تو لبهای مرا می بوسی... عوووق. بالا می آورم. بعد از اين تهی. تو لبهايم را می بوسی. چيزی مگر در من مانده است؟ عوووق. تا حالا مضطرب شده ای؟ چطور توانستی؟ کاسه ای جلوی دهانم گرفته است. مرا همين حالا ببر بيرون. زنی سرش را با ناميدی تکان می دهد. چشمانم حتما بسته است. هراس انجاست و در شديدترين لرزه ی استفراغ هم بيرون نمی ريزد. تا حالا تو را مضطرب نديده ام. می دانی حتما چشمانم بسته بودند... عوووق... و تو در همان حالی که بالا می اورم مرا می بوسی. و هراس در تو هست. و شکست در تو هست. و حرکت سر زن ، گه ديگر حتی چهره اش را به ياد نمی آورم، ديوانه ام می کند. چطور توانستی همه چيز را بشکنی. و مرا. می گويم از حد تحمل خارج است شايد. صدای بچه ها با هم مخلوط می شود. حرف. قول. قرار. کدام کارگردان را می خواهيد؟ عجب بادی بيرون می وزد. صدايي نمی آيد. شايد؟ همه چيز آرام است. با اين زن که در آينه می گريد از خاطره ای بگو. پنجره را باز کن. نفسم بالا نمی آيد. تا حالا تو را مضطرب نديده بودم. چشمانم مگر بسته نبودند؟ نمی دانم تحملش می کنم برای تو ... يا برای من.
Wednesday, January 17, 2007
دل آشوبه های این یک روز
-"سلام".
-"سلام ... چه عجب".
می خندم: "می خواستم زودتر زنگ بزنم اما صبر کردم تا دیماه. تا بیست و هفتم دیماه. همین امروز است نه؟"
تلخ می شوی. تمام می شود. جادوی لحظه در یک آن ناپدید می شود. با یک جمله ی نابجای من. برای تو که همه چیز را سر جایشان دوست داری.
می دانی. من همیشه می توانستم از تو تعجب کنم که چطور می توانی چیزهایی را که بودند یا قرار بود باشند به آسانی نادیده بگیری و سهل انگار و متکی به نفس طوری رفتار کنی که انگار واقعیت ... موجودیت نداشتند.
حالا دیگر تعجب هم نمی کنم. برای تو وجود نداشتند. ندارند.
می گویم: "من دیگر از یادآوری اش هم ناراحت نمی شوم. می بینی ... دیگر هیچ چیز غمگینم نمی کنی."
لحنت بوی تحقیر می گیرد: "خوش به حال تو که چیزها را از یاد می بری."
می دانی ... دیگر حتی این هم ناراحتم نمی کند.
سالها پیش در جوابت شاید به تندی می گفتم که من شاید لااقل به خاطر می سپرم و بعد از یاد می برم ... اما ...
سالها پیش بچه بودم و عاشق.
****
نمی دانم تویی که پیشنهاد می کنی یا حمیرا و یادم نمی آید قرار شام بود یا چیزی هیجان انگیز تر ... هرچند که بیرون رفتنهای گروهی مان همیشه هیجان انگیز بودند. روزها را دوره می کنید:
-اوه ... آنروز من باید فلان جا باشم
-آنشب هم من مطمئن نیستم بتوانم.
گفتگویتان ادامه پیدا می کند و تو رو به من و علی و محمود که در طرف دیگر اتاق نشسته ایم بر می گردانی: "اول دی چطور است؟"
چهره ی من طوری تیره می شود که همه برای یک آن نفسشان را در سینه حبس می کنند. موج یکی از آن طوفانهای خشم مهارناکردنی می آید که بر سرت فرو بریزد. در آن سالها باورم نمی شد که در کمتر از یکسال تو همه چیز را -اول دیماه را ... سالگرد آن دفتر تاریک را که کفش با سنگهای چینی سرد و بی قواره فرش شده بود ... همه و همه را- به این راحتی فراموش کرده ای.
لحنم سرد و خصمانه است: "چرا ۲۷ دیماه قرار نمی گذارید؟"
همه همچنان خاموش هستند. می دانی .... رنجش و اندوه و سرخوردگی ام بیش از آن بود که بتوانم برای رنجش آنها اهمیتی قائل شوم. همین که نمی فهمیدند بیشتر دیوانه ام می کرد. نا آرام میشدم و پرخروش. و چهره ها همه از تاب دلسوزی و ترحم و بیزاری لبریز می شدند. و این همه باز عاصی ترم می کرد. بیرحم می شدم. دیوانه. دیوانه.
****
باور می کنی که من هنوز گاهی ساعتها در سکوت می نشینم و -نه دیگر به تو که- به مجموعه ی اتفاقاتی می اندیشم که توانستند مرا تا آن حد آزرده کنند ... تا آن حد در هم شکسته ... و خشمگین ... و همچنان و حتی بیش از پیش، عاشق.
یادم هست که اندوه در من به سرخوردگی و خشم بدل می شد. و این همه در تو به فاصله.
****
دیشب هامون مهرجویی را دیدم. در سال ۶۹ برای آخرین بار هامون را دیده بودم. از آخرین دیدارم با نادیا بازگشتم ... اندوهگین اما مصمم. دم سینما ریولی بی هوا به تاکسی گفتم که نگاه دارد و به درون رفتم. نشستم. "بیتا فرحی" می گفت: « ... افکار سیاه و تیره ی حمید خسته ام می کند ...من برای چیز دیگری ساخته شده ام ... من می خواهم بریزم ... بپاشم ... بسازم» و گفت که باید برود.
پذیرفتم.
*****
می گویم: «می دانی ... من همیشه همینقدر تبدار بودم».
همیشه همینقدر ناجور و نخراشیده بودم. و این چهره ها -چهره ی آدمهای آرام و معقول و منطقی که خوب و بد همه چیر را از بر می دانند و دورت را گرفته اند و بدتر هراسان و مضطربت می کنند یکطور بیمارگونه ای عاصی ام می کرد.
می گویم: «یک جایی هست که باید چیزها را بپذیری. چیزها را همانطور که هستند بپذیری. یک جایی هست که همه شان را باید بگذاری که بروند. بگذری.»
من پذیرفتم. عقل سلیم تو را و همه ی کسانی را که دوستشان می داشتم. رفتم.
باد در رویای مرگ همه چیز را -همه ی آن چیزهایی را که از جنس هامون نیستند و هامون از جنسشان نیست - با خود می برد.
می گویم: «شاید باید بمیریم تا بگذریم.»
هامون را از آب می گیرند. نفسی می کشد و بیدار می شود. از یکی از زندگی هایش.
«چند بار باید مرد؟ چند بار باید گذشت؟»
-"سلام".
-"سلام ... چه عجب".
می خندم: "می خواستم زودتر زنگ بزنم اما صبر کردم تا دیماه. تا بیست و هفتم دیماه. همین امروز است نه؟"
تلخ می شوی. تمام می شود. جادوی لحظه در یک آن ناپدید می شود. با یک جمله ی نابجای من. برای تو که همه چیز را سر جایشان دوست داری.
می دانی. من همیشه می توانستم از تو تعجب کنم که چطور می توانی چیزهایی را که بودند یا قرار بود باشند به آسانی نادیده بگیری و سهل انگار و متکی به نفس طوری رفتار کنی که انگار واقعیت ... موجودیت نداشتند.
حالا دیگر تعجب هم نمی کنم. برای تو وجود نداشتند. ندارند.
می گویم: "من دیگر از یادآوری اش هم ناراحت نمی شوم. می بینی ... دیگر هیچ چیز غمگینم نمی کنی."
لحنت بوی تحقیر می گیرد: "خوش به حال تو که چیزها را از یاد می بری."
می دانی ... دیگر حتی این هم ناراحتم نمی کند.
سالها پیش در جوابت شاید به تندی می گفتم که من شاید لااقل به خاطر می سپرم و بعد از یاد می برم ... اما ...
سالها پیش بچه بودم و عاشق.
****
نمی دانم تویی که پیشنهاد می کنی یا حمیرا و یادم نمی آید قرار شام بود یا چیزی هیجان انگیز تر ... هرچند که بیرون رفتنهای گروهی مان همیشه هیجان انگیز بودند. روزها را دوره می کنید:
-اوه ... آنروز من باید فلان جا باشم
-آنشب هم من مطمئن نیستم بتوانم.
گفتگویتان ادامه پیدا می کند و تو رو به من و علی و محمود که در طرف دیگر اتاق نشسته ایم بر می گردانی: "اول دی چطور است؟"
چهره ی من طوری تیره می شود که همه برای یک آن نفسشان را در سینه حبس می کنند. موج یکی از آن طوفانهای خشم مهارناکردنی می آید که بر سرت فرو بریزد. در آن سالها باورم نمی شد که در کمتر از یکسال تو همه چیز را -اول دیماه را ... سالگرد آن دفتر تاریک را که کفش با سنگهای چینی سرد و بی قواره فرش شده بود ... همه و همه را- به این راحتی فراموش کرده ای.
لحنم سرد و خصمانه است: "چرا ۲۷ دیماه قرار نمی گذارید؟"
همه همچنان خاموش هستند. می دانی .... رنجش و اندوه و سرخوردگی ام بیش از آن بود که بتوانم برای رنجش آنها اهمیتی قائل شوم. همین که نمی فهمیدند بیشتر دیوانه ام می کرد. نا آرام میشدم و پرخروش. و چهره ها همه از تاب دلسوزی و ترحم و بیزاری لبریز می شدند. و این همه باز عاصی ترم می کرد. بیرحم می شدم. دیوانه. دیوانه.
****
باور می کنی که من هنوز گاهی ساعتها در سکوت می نشینم و -نه دیگر به تو که- به مجموعه ی اتفاقاتی می اندیشم که توانستند مرا تا آن حد آزرده کنند ... تا آن حد در هم شکسته ... و خشمگین ... و همچنان و حتی بیش از پیش، عاشق.
یادم هست که اندوه در من به سرخوردگی و خشم بدل می شد. و این همه در تو به فاصله.
****
دیشب هامون مهرجویی را دیدم. در سال ۶۹ برای آخرین بار هامون را دیده بودم. از آخرین دیدارم با نادیا بازگشتم ... اندوهگین اما مصمم. دم سینما ریولی بی هوا به تاکسی گفتم که نگاه دارد و به درون رفتم. نشستم. "بیتا فرحی" می گفت: « ... افکار سیاه و تیره ی حمید خسته ام می کند ...من برای چیز دیگری ساخته شده ام ... من می خواهم بریزم ... بپاشم ... بسازم» و گفت که باید برود.
پذیرفتم.
*****
می گویم: «می دانی ... من همیشه همینقدر تبدار بودم».
همیشه همینقدر ناجور و نخراشیده بودم. و این چهره ها -چهره ی آدمهای آرام و معقول و منطقی که خوب و بد همه چیر را از بر می دانند و دورت را گرفته اند و بدتر هراسان و مضطربت می کنند یکطور بیمارگونه ای عاصی ام می کرد.
می گویم: «یک جایی هست که باید چیزها را بپذیری. چیزها را همانطور که هستند بپذیری. یک جایی هست که همه شان را باید بگذاری که بروند. بگذری.»
من پذیرفتم. عقل سلیم تو را و همه ی کسانی را که دوستشان می داشتم. رفتم.
باد در رویای مرگ همه چیز را -همه ی آن چیزهایی را که از جنس هامون نیستند و هامون از جنسشان نیست - با خود می برد.
می گویم: «شاید باید بمیریم تا بگذریم.»
هامون را از آب می گیرند. نفسی می کشد و بیدار می شود. از یکی از زندگی هایش.
«چند بار باید مرد؟ چند بار باید گذشت؟»
Tuesday, January 16, 2007
امروز صبح تلویزیون را روشن کردم و فیدل کاسترو را دیدم ... بیمار و پیر. گزارشگر به سادگی گفت که مراقبتهای پزشکی فایده ای ندارند و چیزی به مرگ «فیدل» نمانده است.
حتی همین الان هم که اینرا می نویسم نمی توانم اندوهم را سرکوب کنم.
برایم با مرگ فیدل انگار آخرین یادگار کمونیسم می میرد ... همه ی آن موج قهرمانی که در قرن بیستم قلب هزاران دختر و پسر جوان را تسخیر کرد و امیدوارشان کرد که می توانند دنیای بهتری را آرزو کنند و برای آن بجنگند. همه ی آن حس گرم و دوست داشتنی که در نوجوانی تنهایی مان را در میان همه ی آنچه در اطرافمان می رفت و مورد قبولمان نبود معنی کرد. آنچه امیدوارمان کرد به تلاش برای فردایی بهتر. به برابری. به آزادی.
ما در گوشه ی غارهایمان نشستیم و «چگونه فولاد آبدیده شد» و «زمین نو آباد» و «بر می گردیم گل نسرین بچینیم» را خواندیم و باور کردیم. باور کردیم که ویتنام و کوبا حقیقت دارند ... که می شود با «کاپیتالیزم جهانخوار» در افتاد و از پا در انداختش و گرسنگان جهان را سیر کرد و برهنگان جهان را پوشاند.
فکر می کردیم معنای گزینه ی شبه آنارشیستی «اِل چه» را و در تقابل با آن، گزینه ی «کاسترو»ی مرکزیت گرا را در می یابیم ... تلاش کردیم تا دریابیم که تقابل مایاکوفسکی و تروتسکی و خروشچوف و آنتونیو گرامشی با کمونیسم حکومتی -که قاتل جان مارکسیسم/لنینیسم شد- از کجا می آمد. با آن کمبود مراجع ... در کشوری که روشنفکرانش یا «توده ای» بودند و یا «ضد توده ای» ... که دو کتاب «۵۳ نفر» توسط دو تن از همان ۵۳ نفر در آن نوشته می شد و هر یک تعبیری کاملاٌ متناقض با دیگری از وقایع داشت ... در کشوری که ادبیات کمونیستی اش را یا بخش فارسی فرهنگستان شوروی ترجمه و منتشر می کرد یا انتشارات منحصر به فرد گوتنبرگ و یا کمونیست های تواب از حزب توده که وازده های دوست داشتنی ای میشدند مثل جلال آل احمد و حج می رفتند و «خسی در میقات» می نوشتند ... روشنفکرانی که نمی شد -لااقل در بیست سالگی نمی شد- بهشان نزدیک شد ... بوی وازدگی می دادند و مرگ زود رس.
امروز ساعتها برای مرگ رفیق کاسترو گریستم هر چند که تمام کوبایی هایی که دیده ام از او منزجر بوده اند ... از شیوه ی زمامداری اش ... از کشوری که خوشبختی ایدئولوژیکی اش را به مردمش تحمیل کرده است ... مردمی که فکر می کنند سواحل فلوریدا و میامی بهشت گمشده شان هستند. بهشتی که مردم محروم امریکای جنوبی مستخدمین و رانندگان تاکسی و کارگران مزارع پر حاصلش هستند بی آنکه از کوچکترین حقوق انسانی برخوردار باشند. بهشت سرمایه داری.
هه! تا به حال تابلوهای تبلیغاتی برزرگراه ها را نگاه کرده ای ... پوشیده اند از عکس خواننده ها و هنرپیشه ها و مادل های دختر و پسر و مارک های معروف لباس و کفش و عطر و شامپو و ... کجا نوشته بود که سرمایه داری کمونیسم را با ابزار مدیا به زانو در آورد ... من باور نمی کنم. کمونیسم از درون پوسید. کمونیستها آنجا که حکومت را به دست گرفتند دیکتاتورهایی ترسناک شدند ... در دیگر جاها هم هوادارانشان کشیشهایی متعصب و غیر قابل انعطاف شدند که به هیچ صراطی مستقیم نمی شدند ... راه به هر طرف پیچ خورد ... و آنها همیشه و در سر هر پیچی تنها به چپ پیچیدند. چپ چپ چپ ...
دوست داشتنی بودند هرچند. با آن رد عمیق درد و بیزاری روی چهره شان. سالها در زندانها شکنجه شدند ... سرکوب شدند ... و وفادار ماندند.
بقایایشان هم حالا یا در گروه های حمایت از محیط زیست فعالیت می کنند یا حمایت از حقوق زنان و کودکان ... سوسیال دمکرات شده اند ... یا از War Child حمایت می کنند ... هستند همچنان.
من در امریکای شمالی زندگی می کنم. در قلب سرمایه داری. تحت سلطه ی کورپوریشن ها. قلب تپنده ی چبهه ای که صد سال در سراسر دنیا با خطر سرخ جنگید. حالا قرن بیست و یکم آغاز شده است. ... حالا جنگ در جبهه ی مذهب و قومیت است.
جنگ های قومی/مذهبی این قرن چقدر به طول خواهد انجامید؟
نمی دانم. نمی توانم بدانم ... اما قلبم همچنان در هم فشرده است. خنده دار است نه؟ من همچنان کاسترو را دوست دارم.
حتی همین الان هم که اینرا می نویسم نمی توانم اندوهم را سرکوب کنم.
برایم با مرگ فیدل انگار آخرین یادگار کمونیسم می میرد ... همه ی آن موج قهرمانی که در قرن بیستم قلب هزاران دختر و پسر جوان را تسخیر کرد و امیدوارشان کرد که می توانند دنیای بهتری را آرزو کنند و برای آن بجنگند. همه ی آن حس گرم و دوست داشتنی که در نوجوانی تنهایی مان را در میان همه ی آنچه در اطرافمان می رفت و مورد قبولمان نبود معنی کرد. آنچه امیدوارمان کرد به تلاش برای فردایی بهتر. به برابری. به آزادی.
ما در گوشه ی غارهایمان نشستیم و «چگونه فولاد آبدیده شد» و «زمین نو آباد» و «بر می گردیم گل نسرین بچینیم» را خواندیم و باور کردیم. باور کردیم که ویتنام و کوبا حقیقت دارند ... که می شود با «کاپیتالیزم جهانخوار» در افتاد و از پا در انداختش و گرسنگان جهان را سیر کرد و برهنگان جهان را پوشاند.
فکر می کردیم معنای گزینه ی شبه آنارشیستی «اِل چه» را و در تقابل با آن، گزینه ی «کاسترو»ی مرکزیت گرا را در می یابیم ... تلاش کردیم تا دریابیم که تقابل مایاکوفسکی و تروتسکی و خروشچوف و آنتونیو گرامشی با کمونیسم حکومتی -که قاتل جان مارکسیسم/لنینیسم شد- از کجا می آمد. با آن کمبود مراجع ... در کشوری که روشنفکرانش یا «توده ای» بودند و یا «ضد توده ای» ... که دو کتاب «۵۳ نفر» توسط دو تن از همان ۵۳ نفر در آن نوشته می شد و هر یک تعبیری کاملاٌ متناقض با دیگری از وقایع داشت ... در کشوری که ادبیات کمونیستی اش را یا بخش فارسی فرهنگستان شوروی ترجمه و منتشر می کرد یا انتشارات منحصر به فرد گوتنبرگ و یا کمونیست های تواب از حزب توده که وازده های دوست داشتنی ای میشدند مثل جلال آل احمد و حج می رفتند و «خسی در میقات» می نوشتند ... روشنفکرانی که نمی شد -لااقل در بیست سالگی نمی شد- بهشان نزدیک شد ... بوی وازدگی می دادند و مرگ زود رس.
امروز ساعتها برای مرگ رفیق کاسترو گریستم هر چند که تمام کوبایی هایی که دیده ام از او منزجر بوده اند ... از شیوه ی زمامداری اش ... از کشوری که خوشبختی ایدئولوژیکی اش را به مردمش تحمیل کرده است ... مردمی که فکر می کنند سواحل فلوریدا و میامی بهشت گمشده شان هستند. بهشتی که مردم محروم امریکای جنوبی مستخدمین و رانندگان تاکسی و کارگران مزارع پر حاصلش هستند بی آنکه از کوچکترین حقوق انسانی برخوردار باشند. بهشت سرمایه داری.
هه! تا به حال تابلوهای تبلیغاتی برزرگراه ها را نگاه کرده ای ... پوشیده اند از عکس خواننده ها و هنرپیشه ها و مادل های دختر و پسر و مارک های معروف لباس و کفش و عطر و شامپو و ... کجا نوشته بود که سرمایه داری کمونیسم را با ابزار مدیا به زانو در آورد ... من باور نمی کنم. کمونیسم از درون پوسید. کمونیستها آنجا که حکومت را به دست گرفتند دیکتاتورهایی ترسناک شدند ... در دیگر جاها هم هوادارانشان کشیشهایی متعصب و غیر قابل انعطاف شدند که به هیچ صراطی مستقیم نمی شدند ... راه به هر طرف پیچ خورد ... و آنها همیشه و در سر هر پیچی تنها به چپ پیچیدند. چپ چپ چپ ...
دوست داشتنی بودند هرچند. با آن رد عمیق درد و بیزاری روی چهره شان. سالها در زندانها شکنجه شدند ... سرکوب شدند ... و وفادار ماندند.
بقایایشان هم حالا یا در گروه های حمایت از محیط زیست فعالیت می کنند یا حمایت از حقوق زنان و کودکان ... سوسیال دمکرات شده اند ... یا از War Child حمایت می کنند ... هستند همچنان.
من در امریکای شمالی زندگی می کنم. در قلب سرمایه داری. تحت سلطه ی کورپوریشن ها. قلب تپنده ی چبهه ای که صد سال در سراسر دنیا با خطر سرخ جنگید. حالا قرن بیست و یکم آغاز شده است. ... حالا جنگ در جبهه ی مذهب و قومیت است.
جنگ های قومی/مذهبی این قرن چقدر به طول خواهد انجامید؟
نمی دانم. نمی توانم بدانم ... اما قلبم همچنان در هم فشرده است. خنده دار است نه؟ من همچنان کاسترو را دوست دارم.
Thursday, January 11, 2007
اینهم یکی از اخبار این چند روز کانادا. دختر شایسته ی ایرانی الاصل کانادا Nazanin Afshin-Jam برای جلوگیری از اعدام نازنین فاتحی که به جرم قتل مردی که قصد تجاوز به او را داشته است به اعدام محکوم شده است فعالیت می کند. در اخبار تصویر او را دیدم که در خیابان با بلند گویی مردم را به حمایت این حرکت دعوت می کند و با CNN مصاحبه می کند و Petition جمع می کند (تا حالا هم ۳۱۰۶۶۳ تا امضا برای آن جمع کرده است )...
از همه ی حرفهایی که همه جا زده می شود و همه می دانند اگر بگذرم (که خوب است یا بد است یا ...) فکر می کنم نسل قدیم فعالین سیاسی؛ چپ ها و آزادی خواهان مستقل و غیر مستقل؛ اینروزها غصه ی دیگر هم دارند بخورند (خصوصا جماعت ذکورشان -نمی توانم به جماعت مونث همجنسگرا اشاره کنم چرا که زنها هرگز به اندازه ی مردها در انتخاب معشوق خوشگل پسند نیستند) که چرا در فرهنگ قدیم دخترهای فعال سیاسی همه "فاطمه کماندو" و "سکینه چریک" بودند( با آن بلوز های چینی بلند و هر چیزی که خارج از مد بود و ان روحیات مثلا انقلابیِ که خیلی چیزهایش در ظاهر ادمها تجلی پیدا می کرد و در ادعاهایشان که: «من مستقلم و من فلانم و بهمانم» و «به من به چشم یک رفیق نگاه کن و نه یک زن»).... و در زمان حال یک همچون دختر خانمی دست به فعالیت های اجتماعی (که در ممالک جهان سوم سریعا تِرَنسلِیت می شود به حرکت سیاسی) می زند آنهم با این صدای شیرین و خم ابروی بی مثال که حتی من را هم در زیر کرسی بی قرار نمود.
حتی من (بی آنکه سنم هرگز به همراهی و همخوانی با دختران چریک فدایی و مجاهد دهه ی پنجاه قد دهد و فقط بوی چیزی به نام مبارزه ی سیاسی اجتماعی به مشامم خورده بود که آنهم در استبداد مطلق برادران رفسنجانی-خامنه ای در دهه ی ۶۰ «قبل از اینکه احمدی نژاد پیدایش شود و میانه شان را پاک به هم بزند» از سرم پرید ) در دانشگاه یا یک اورکت سربازی می پوشیدم و یا یک کاپشن خیلی تنگ خیلی پسرانه ی خیلی کوتاه چرم سیاه که مایه ی خنده ی دوستانم بود. حالا هم که دیگر در ۳۸ سالگی جان عمه ام کمی خانم تر شده ام هنوز لباس پوشیدنم مایه ی تعجب همکاران شرکتم است. یک شلوار جین ... یک بلوز تنگ و کوتاه و بی قواره ... حالا با یقه ای کمی باز تر ... یک کفش پیاده روی زمخت.
دوستانم هم البته بیشتر دانشجوی مهندسی بودند و معمولا هیچ تردیدی در هوش و توانایی خودشان در تقابل با جامعه ی مردسالار نداشتند و زیر بار هیچ حرف زوری از جانب جامعه نمی رفتند و خواسته و ناخواسته رگ و ریشه ی خشن و پسرانه ای در همه شان دیده می شد (شاید جز نسرین که صدایی جغجغه وار و پر از ناز داشت و ادا و اطوارش یک جورهایی "مامانم اینا"یی بود) ... و همه ی انها هم کلی کشید تا ریشه های زنانه ی شخصیت خودشان را قبول کردند و بعد باور کردند و بعدتر ارزش گذاشتند. همانطور که من.
با دیدن گزارش شبکه ی تلویزیونی CTV یاد جمله ی پسرانه ی حرص در بیار خیلی قدیمی ای افتادم و خندیدم: «دختر یا خوشگل می شود یا سیاسی» ... آی آی آی.
Wednesday, December 27, 2006
Where the Sidewalk Ends
Shel Silverstein
There is a place where the sidewalk ends
And before the street begins,
And there the grass grows soft and white,
And there the sun burns crimson bright,
And there the moon-bird rests from his flight
To cool in the peppermint wind.
Let us leave this place where the smoke blows black
And the dark street winds and bends.
Past the pits where the asphalt flowers grow
We shall walk with a walk that is measured and slow,
And watch where the chalk-white arrows go
To the place where the sidewalk ends.
Yes we'll walk with a walk that is measured and slow,
And we'll go where the chalk-white arrows go,
For the children, they mark, and the children, they know
The place where the sidewalk ends.
هاها!! این شل سیلوراستاین هم «اینوایرونمنتالیست شده »!! ... جخ این شعر از چیزی دیگر سخن می گوید ... من اما همان چیزی را در آن می بینم که می خواهم ببینم.
الان است که ادریس بد یحیی زنگ بزند و من را متهم کند به تمایلات بورژوایی (یک جوجه ابلوموف جنوب شهری با تربیت خورده بورژوایی و با ته مانده ای از اگزیستانسیالیسم ملحدانه ی ژان پل سارتری ی عجب ملقمه ای می شود) ...
بچه بورژوای دون ژوان خواهد گفت که اینوایرونمنتالیسم درد امروز نیست ... و درد مردم نیست و ...
و بعد هم حمید عاشق پیشه ی دختر کش می آید و می نویسد که اینجا حمام خون به راه است و شما دلتان برای گلها می سوزد و ...
جخ خوشان خودشان را به آن راه زده اند اما من یادم هست که یکی یک زمانی گفت :
و همه -حتی همین ادریس و همان حمید هم- هی به به گفتند (البته شاید برای اینکه منظور شاعر جسور نه اصل و نفس باغچه که رهایی زنان از قید بندگی مردان بود ).کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
*****
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
Sunday, December 24, 2006
من گمانم خیلی دیر از این بازی شب یلدا خبردار شده ام ...خواستم به حرمت سارا و آوات چیزی بنویسم، اما هر چه فکر می کنم چیزی راجع به خودم به یاد نمی آورم که گفتنی باشد ... شاید تنها یک چیز که از علی شنیدم و کلی به آن خندیدم: اینکه پسرهای دانشگاه از من می ترسیدند.
عجیب هم نیست ... الان خودم هم از خاطره ی خودِ بیست ساله ام می ترسم.
عجیب هم نیست ... الان خودم هم از خاطره ی خودِ بیست ساله ام می ترسم.
Wednesday, December 13, 2006
یادداشت یکشنبه شب: بچه ها رفتند. حالا من هستم و یکی دو ساعت بیداری. یکی دو ساعت سکون. من به شب یلدا فکر می کنم ... و به اول دیماه و آن سنگهای چینی سرد. و به بیست و هفتم دیماه. باور می کنی دیگر هیچ چیز ... یاد یا آرزوی آنچه که گذشته است اندوهگینم نمی کند؟ و حتی اینکه سالهاست که خنده ی شیرین محمود را نشنیده ام ...و در خیابانهای تهران بی هدف و آزاد قدم نزده ام و در دایره ی اسرار آمیز و برانگیزاننده ی نگاهت قرار نگرفته ام. و اینکه سالهای دیگری را هم به دور از همه ی آنچه که دوست می داشتم سپری خواهم کرد اندوهگین و یا حتی دلتنگم نمی کند. یک جایی اما همه ی اینها به من نزدیکند. انگار من برای همیشه همه ی اینچیزها را با خودم به همراه آورده ام. لحن مهرآمیز خانم حبیبی را و نگاه حمیرا که از عاشقیت های دست و پاگیر و بیدرمان من خسته بود.
یادداشت دوشنبه: خنده دار است که من در میان کار و رانندگی های طولانی به پروژه و قمبلی و دوستانم دیگر وقتی برای تو پیدا نمی کنم. خنده داراست که من دیگر آن ترانه های عاشقانه را که اشکم را در می آورد گوش نمیکنم ... برایم خسته کننده اند
اگه تلخی ... مثل نفرین ... اگه تندی ... مثه رگبار ... اگه زخمی ... زخم کهنه ... بغض یک در ...رو به دیوار ...
خنده داراست که من پذیرفته ام که باز نمی گردم.
پذیرفته ام؟
ما در مهرماهی با بوسه ای شروع کردیم و در دیماهی تنها میوه ی این درخت را نارسیده از ان چیدیم و در بهمن ماهی مرا راهی این راه کردیم که قرار بود مرا برساند به من - که دیگر گمش کرده بودم- و تو را به قرار، که گمش کرده بودی. خنده دار است اما انگار رسیدیم.
یادداشت سه شنبه شب: این بحث جدید و سریعا گسترندی حق مهاجرین کانادایی در نگاه داشتن ملیت اصلی خود در کنار ملیت کانادایی شدیدا خسته ام می کند. هزار حرف می شود در خصوص آن زد اما شنیدن این یک جمله ی تکراری که کانسرواتیوها به آن چسبده اند خسته ام کرده است که «مهاجرین باید بین وفاداری به کشور خودشان و کانادا یکی را انتخاب کنند».
بحث از وقتی بالا گرفته است که استفان دیان -با داشتن گذرنامه ی فرانسوی در کنار کانادایی- به رهبری لیبرال پارتی انتخاب شده است. می خواهند با مجبور کردن دیان به گذشتن از ملیت فرانسوی خود، لیبرال ها را در تقابل با مهاجرین قرار دهند و یا کانادایی ها را از انتخاب دیان به عنوان نخست وزیر کانادا بترسانند.
یادداشت امروز: از خانه تا پروژه 90 کیلومتر فاصله است. از اخبارها و گزارشها و تحلیلها خسته ام. «سی دی پلیر» (آقا اینرا شما در ایران چه می گویید؟) را روشن می کنم.می خواند.
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم ... تو آخه مسافری خون تن اینجا منم ...
باز می گردم. همه ی این سالها را. به سرگشتگی نوجوانی ام.
هیچوقت فکر کرده ای آنکه سفر کرده است چه باری با خود به همرا می برد.
من نمی خواستم بروم اما -در سرگشتگی بین تو و آرزوهایت- مثل احمقها فکر کردم که آنچه که نمی خواهم همان چیزی است که باید دنبالش بروم. با همان روحیه ی خود آزاری چریکی بچه های سالهای انقلاب.
هنوز زمینش نگذاشته ام. بار را. وزن آن همه را.
خواهم گذاشت؟ نمی دانم.
می خوانم:
تن تو مثل تبر ... تن من ریشه ی تر ... تپش عکس یه قلب ... مونده اما رو دلم ...
من هنوز پُرم از آرزو. هاه! بد هم نیست. بچرخ تا بچرخیم.
یادداشت دوشنبه: خنده دار است که من در میان کار و رانندگی های طولانی به پروژه و قمبلی و دوستانم دیگر وقتی برای تو پیدا نمی کنم. خنده داراست که من دیگر آن ترانه های عاشقانه را که اشکم را در می آورد گوش نمیکنم ... برایم خسته کننده اند
اگه تلخی ... مثل نفرین ... اگه تندی ... مثه رگبار ... اگه زخمی ... زخم کهنه ... بغض یک در ...رو به دیوار ...
خنده داراست که من پذیرفته ام که باز نمی گردم.
پذیرفته ام؟
ما در مهرماهی با بوسه ای شروع کردیم و در دیماهی تنها میوه ی این درخت را نارسیده از ان چیدیم و در بهمن ماهی مرا راهی این راه کردیم که قرار بود مرا برساند به من - که دیگر گمش کرده بودم- و تو را به قرار، که گمش کرده بودی. خنده دار است اما انگار رسیدیم.
یادداشت سه شنبه شب: این بحث جدید و سریعا گسترندی حق مهاجرین کانادایی در نگاه داشتن ملیت اصلی خود در کنار ملیت کانادایی شدیدا خسته ام می کند. هزار حرف می شود در خصوص آن زد اما شنیدن این یک جمله ی تکراری که کانسرواتیوها به آن چسبده اند خسته ام کرده است که «مهاجرین باید بین وفاداری به کشور خودشان و کانادا یکی را انتخاب کنند».
بحث از وقتی بالا گرفته است که استفان دیان -با داشتن گذرنامه ی فرانسوی در کنار کانادایی- به رهبری لیبرال پارتی انتخاب شده است. می خواهند با مجبور کردن دیان به گذشتن از ملیت فرانسوی خود، لیبرال ها را در تقابل با مهاجرین قرار دهند و یا کانادایی ها را از انتخاب دیان به عنوان نخست وزیر کانادا بترسانند.
یادداشت امروز: از خانه تا پروژه 90 کیلومتر فاصله است. از اخبارها و گزارشها و تحلیلها خسته ام. «سی دی پلیر» (آقا اینرا شما در ایران چه می گویید؟) را روشن می کنم.می خواند.
باز می گردم. همه ی این سالها را. به سرگشتگی نوجوانی ام.
هیچوقت فکر کرده ای آنکه سفر کرده است چه باری با خود به همرا می برد.
من نمی خواستم بروم اما -در سرگشتگی بین تو و آرزوهایت- مثل احمقها فکر کردم که آنچه که نمی خواهم همان چیزی است که باید دنبالش بروم. با همان روحیه ی خود آزاری چریکی بچه های سالهای انقلاب.
هنوز زمینش نگذاشته ام. بار را. وزن آن همه را.
خواهم گذاشت؟ نمی دانم.
می خوانم:
من هنوز پُرم از آرزو. هاه! بد هم نیست. بچرخ تا بچرخیم.
Wednesday, December 6, 2006
در خانه کرسی گذاشته ام.
ابنجا دیگر شب است. این ساعت که در تابستان تورنتو حتی غروب هم نیست در زمستان خود شب است. زیر کرسی نشسته ام. قمبل روی پتوی کرسی روی پایم نشسته است. لپتاپ را روی کرسی گذاشته ام و قمبل خودش را مابین من و کرسی جا کرده است. خمار و آرام و خواب آلود. گاهی دستش را بلند می کند و به صورتم می کشد. روی سرش را می بوسم. چشمانش را باز می کند و می بندد. گاهی دست راستش می پرد. نمی دانم چرا. برایش چیزی می خوانم. دمش را تکان می دهد. کشاله ای می رود و سرش را روی دستهایش می گذارد.
می گذارد که سرش را بگیرم و ببوسم. چشمهایش را. گوشهای را که همیشه قدری سردند. برایش آواز می خوانم. آنقدر می خوانم تا تسلیم می شود. احساساتی می شود و برای چند لحظه ی کوتاه طاقباز می شود و می گذارد شکمش را نوازش کنم. نگاهش دیدنی است. بعد باز می چرخد و به حالت همیشگی اش -گوش به زنگ و منقبض- در می اید. دستهایم را لیس می زند. صورتم را جلو می برم. چانه ام را حالا.
دوستش دارم. وروجک سیاه گوش دراز را. می داند. یک لحظه از من جدا نمی ماند.
جدا نیستیم.
ابنجا دیگر شب است. این ساعت که در تابستان تورنتو حتی غروب هم نیست در زمستان خود شب است. زیر کرسی نشسته ام. قمبل روی پتوی کرسی روی پایم نشسته است. لپتاپ را روی کرسی گذاشته ام و قمبل خودش را مابین من و کرسی جا کرده است. خمار و آرام و خواب آلود. گاهی دستش را بلند می کند و به صورتم می کشد. روی سرش را می بوسم. چشمانش را باز می کند و می بندد. گاهی دست راستش می پرد. نمی دانم چرا. برایش چیزی می خوانم. دمش را تکان می دهد. کشاله ای می رود و سرش را روی دستهایش می گذارد.
می گذارد که سرش را بگیرم و ببوسم. چشمهایش را. گوشهای را که همیشه قدری سردند. برایش آواز می خوانم. آنقدر می خوانم تا تسلیم می شود. احساساتی می شود و برای چند لحظه ی کوتاه طاقباز می شود و می گذارد شکمش را نوازش کنم. نگاهش دیدنی است. بعد باز می چرخد و به حالت همیشگی اش -گوش به زنگ و منقبض- در می اید. دستهایم را لیس می زند. صورتم را جلو می برم. چانه ام را حالا.
دوستش دارم. وروجک سیاه گوش دراز را. می داند. یک لحظه از من جدا نمی ماند.
جدا نیستیم.
Subscribe to:
Posts (Atom)