Wednesday, September 19, 2007

نه لیبرال ها و نه کانسرواتیوهای بدذات در تبلیغاتشان اشاره ای به رفراندومی که در اونتاریو در پیش است نمی کنند. این رفراندوم شاید از نظر سیاسی مهمترین چیزی باشد که در این هشت سالی که من اینجا بوده ام در اونتاریو اتفاق می افتد.

شدیدا رای می دهم. گزینه ام هم معلوم است. این سیستم موجود باید تغییر کند.

What is the referendum about?

The referendum is about Ontario's electoral system. You will be asked to choose what electoral system you feel Ontario should use in the future.

You will be given a choice of two electoral systems. One of these systems is called First-Past-the-Post. It is the system used in Ontario now.

The other system is called Mixed Member Proportional. It is the alternative electoral system proposed by the Ontario Citizens' Assembly on Electoral Reform.

To learn more about the two electoral systems you are being asked to consider click on one of the two choices shown here.

First-Past-the-Post
Mixed Member Proportional



اولی که همین سیستم موجود است. بایدبه دومی رای داد تا -نه کاملا اما تا حدی- از شر این سیستم مثلا دمکراتیک نیمه تقلبی راحت شد.

کسانی که انتخابات فدرال کانادا یا استانی اش را دنبال می کنند می دانند که این سیستم رای گیری محلی چطور همیشه به نفع احزاب اکتریت کار می کند و چطور گروهی مثل NDP در مجموع مثلا ۲۰ درصد رای کل جمعیت را به دست می آورد اما ۳ درصد از کرسی های پارلمان را به دست می آورد و Green Party با داشتن نیم میلیون رای فقط در اونتاریو تا به حال هیج کرسی ای به دست نیاورده است و لیبرال ها و کانسرواتیوها همه چیز را بین خودشان تقسیم می کنند.

بر اساس سیستم دوم ۳۹ نماینده از ۱۲۹ نماینده نه به صورت محلی که بر اساس رای به احزاب سیاسی انتخاب خواهند شد. اینطوری یک گروه اقلیت مثل Green Party یا NDP تعداد بیشتری نماینده می توانند به پارلمان بفرستند.



OCTOBER 10,2007


Tuesday, September 18, 2007

دیگر چند پاره نیستم. دیگر یک نیمه زق زق نمی کند و نیمه ی دیگر زر زر نمی کند و نیمه ی دیگر ویز ویز نمی کند و دیگری توی سر خودش نمی زند و آن یکی به زمین و زماان و استیون هارپر فحش و بد بیراه نمی گوید و این یکی دلش برای تو - کدام تو؟- تنگ نمی شود و ...
حالا دیگر خلاصه شده ام. شاید دو پاره.

حالا می توانم بنویسم: خیلی عجیب است که ...
می توانم بنویسم:‌دیگر هیچ چیز در نظرم عجیب نیست.

می توانم بگویم: هاه! دیگر دلم برایت تنگی نمی شود ... هی هی!
یا بگویم: هاه! هنوز چیزهایی هستند که مرا به یاد تو می اندازند ...

می توانم بخوانم:‌

اونجا که شبا یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره بچه مثه یک چیکه بارون
به جای میوش سر یه شاخش بشه آویزون
و از صدای پر ناله و تمنای گوگوش و ابی و همه ی عاشقان سینه چاک در عشق وانهاده ی مهجور احساس دل بهم خوردگی کنم ...

یا باز هم زمزمه کنم:

اگه تلخی مثه نفرین
اگه تندی مثه رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در
رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مثه آب ...
بعدش فکر کنم: عزیز کی آبه آخه کله خربزه؟! خانمهایی که می خوان لاغر شن؟
و بخندم به ریش همه ی این مزخزفاتی که سالها تارهای دلم را کِش کِش می کردند.

می توانم بروم وب سایتها را بگردم برای پیدا کردن کاری در لیما یا کالگری یا کنگو یا نونووت ....
یا می توانم در تاریکی خاموش اتاق بنشینم و به ان لحظه فکر کنم که باز گشته ام ... که برای همیشه بارگشته ام ... و همه چیز پشت سرم مانده است. همه ی این رویای آزادی.
به بازگشت می اندیشم باز ...برای همیشه ... حتی اگر همیشه چند روزی بیشتر اتفاق نیفتد ...

این رویای رهایی. جدایی.
فاصله.
که دوستش گرفته ام.

****

حمیرا عکسی برایم فرستاده بود ... عکسی به گمانم جدید. با تو. تو با لبخندی گرم و پر و خوشحال کنارش نشسته بودی. عکس خوشحالم کرد. به خنده ات خندیدم. از دیدن صورتت که در عکس جوان و شاداب می نمود حظ بردم ...

فردایش دوباره که ای میل را باز کردم از دیدن عکست دلگیر شدم و دلتنگ ... و بعد از سالها (آخرین بار که با هم بودیم؟ مرداد ۱۳۶۹) دلم هوایت را کرد ... هوای لحن جاهلی ات را ... و آن صدای خوشنوا ... و آن هوشمندی غزیزی که تو را از بقیه شان جدا می کرد ...

فردای فردایش وقتی دوباره چشمم به ای میل افتاد و وسوسه شدم و روی آن کلیک کردم یاد روزهایی افتادم که داشتی راهت را ... راهی را که برایت راه همیشه بود انتخاب می کردی ... چیزهایی را که برایت اهَّم بودند و چیزهایی که برایت فی الاهمّ بودند ... طرحی که از تصویر زندگی ات از کودکی در ذهنت کشیده بودی و حالا در آستانه ی آن بودی که محققش کنی ... شادمانی پیوستن به گله ی خوشبخت و مقبول ... و آسودگی و پذیرش.

پس فردای فردایش چیزهایی را به یاد آوردم که سالهای سال بهشان فکر نکرده بودم -بعد از رفتنت یک دیگری ای آمده بود و دلم را باز برده بود و من وقت نداشتم به تو فکر کنم- و چیزی مثل یک گیاه هرز بی ریخت شروع کرد در جایی رشد کردن.
خواستم درستش کنم ... به روزهایی فکر کردم که با هم بودیم .. خواستم جزئیات رابطه مان را به یاد آورم ... همآغوشی هایمان را ...یا بوی دل انگیز تنت را ... یادم نیامد.

هه! ای میل را پاک کردم. ۵ دقیقه احساسات رقیق سانتیمانتالیستی به فرو رفتن در گرداب در هم پیچنده و فرو رونده ی فاصله و تفاوت ... به همه ی آنچه که مرا از تو ... و در زمانی دیگر، دیگری زا از من جدا کرد نمی ارزد. به این همه دردسر ...

بی خیال بابا!

****

دیگر احساساتی نیستم.
دیگر می توانم به همه ی این حس ها و لبحنده ها و گذشته ها لبخند بزنم و فکر کنم: خوب بود که ازشان گذشتم و فکر کنم خوب شد که با جریانشان نرفتم ... و فکر کنم عجب خری بودم ها!

هاها! خرِ احساساتیِ عرعرو. ی ی ی ع ع ع عااااا .... ی ی یی یییععععع عع عااااا!

دیگر شبها همه ی این چیزها خوابم را بهم نمی زنند.
فقط فینقیلی است که گاهی می اید و سرش را روی تنم می گذارد و پنجه اش را می مکد و با خراش ناخنهای تیزش بیدارم می کند. غرق بوسه اش می کنم. در را باز می کنم که برود بیرون. و تخت می خوابم.

*****

بدترین دقایق زندگی ام موقعی است که می خواهم خودم را موّجه کنم ... برای تو ... یا برای خودم.

*****

ای خدا دلم می خواهد برگردم ...

*****

بدترین آدم دنیا کسی است که دیگران کنارش مرتب حس کنند که باید خودشان را موجّه جلوه بدهند. آدمها فکر کنند با بودنش ... با نفس کشیدنش به آدمها گیر میدهد ... خیلی مواقع فکر می کنم خیلی از دوستانم .... افسانه و نسرین را مثلا ... چقدر آزار دادم. و تو را ... بیش از همه تو را ... بی انصاف اما توجیح شدنی هم نبود. باید ولش می کردیم.

بدترین آدم دنیا خودم هستم.
از کوچکی خودم شرمسارم.
ببخش.

*****

یکی نیست بیاید توی گوشم بزند و این بی قیدی را که پشت صورتک کار و مسؤلیت پنهان کرده ام بپاشد روی آینه.

****

خسته ام.


Tuesday, September 4, 2007

این یکی رو حتما باید بخوانم. گفتگو با خانم نویسنده را شنیدم ... و بعد با مخالف و موافقینش. فوق العاده بود.
نویسنده را نمی شناختم. عجب جانوری است.



The Shock Doctrine
The Rise of Disaster Capitalism
by: Naomi Klein & Naomiklein.org


Sunday, September 2, 2007



من هنوز گاهی دارم می میرم ...
گاهی.

هنوز .


Saturday, September 1, 2007

دیماه ۸۱ این شعر چقدر معنی داشت ...
الان ندارد ...
نه از تو ... که از حضرت مولانا ... و از همه ی حضرات دیگر دوست داشتنی هم دور افتادیم.
بر ذات بی مروت شمس تبریزت صلوات.


به جان تو *

دگر باره بشوريـدم، بدان سانــم به جان تو
که هر بندی که بر بندی، بدرّانم به جان تو

من آن ديوانه ی بندم که ديوان را همی بندم
زبــانِ مرغ می دانــم، سليمـانم به جان تــو

نخواهم عمر فانی را، تويي عمــر عزيــز من
نخواهم جان پر غم را، تويي جانم، به جان تو

چو تو پنهان شوی از من، همه تاريکی و کفرم
چو تو پيـــدا شوی بر من، مسلمانــم به جان تو

گرآبی خوردم از کوزه، خيال تو در او ديدم
وگر يک دم زدم بی تو، پشيمانم به جان تــو

اگر بی تو بر افلاکم، چو ابـر تيـره غمنــاکم
و گر بی تو به گلزارم، به زندانم، به جان تو

سماع گوش من نامت، سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخــر، که ويرانـم به جان تـو
********
* نیستی که بگویی: ( جان من چرا؟! جان عمّت!!)


Thursday, August 30, 2007

به يــــاد آنــــان که رفتنــد. بـــرای آنــــان که مانـــدنـــد. یاد شهــدای تابستان 1367 گرامی باد.




Monday, August 13, 2007

کلمبیا - سقط جنین - کلیسا ... و قوانین الهی اش ...

سرنوشت زنی مبتلا به سرطان پیشرفته ی رحم ... که در کلمبیا حق سقط جنین به او داده نشده است ... بعد از به دنیا آمدن کودکش هم سرطان آنقدر پیشرفت می کند که هیچ راهی برای درمان آن باقی نمی ماند ...
دختزک کوچولو اکنون زنده است و مادر -که یکتنه به جنگ همه ی شوالیه های حامی قانون و مذهب می رود - به تازگی از دنیا رفته است ...
می بینی ... در امریکای جنوبی هم داستان از همین قرار است انگار ...

Last year her story helped push Colombia's Supreme Court to lift its absolute ban on abortion. In a landmark decision, the court legalized abortions after sexual assault or incest when the fetus is expected to die or when a pregnancy puts a women's life at risk.

Story from: Womens link world wide

Video:





HUMANITARIAN IMPERIALISM
Using Human Rights to Sell War

by: Jean Bricmont


این یکی که پرفروش ترین مطاع بازار غرب است ... خط باریکی است بین هواداری از حقیقتی که در جهان ما اتفاق می افتد و افتادن در سیلاب یکی از این جبهه های هواداری حقوق انسان «در جهان سوم» و «جهان اسلام» ...



کتاب را بگیرم بخوانم ... در میان این همه وقت نداشته ...


Friday, August 10, 2007

حلاج
شفیعی کدکنی

در اینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند

وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست

-----

امروز «از میان ریگ ها و الماس ها» ی "احسان طبری" را پیدا کردم ... و خُب یاد این شعر شفیعی کدکنی افتادم و اینجا گذاشتمش ...

هنوز هم می توانی غمگینم کنی ... می بینی؟


Tuesday, August 7, 2007






منتظرش هستم.
منتظر ماه.
این روز بلند و ملالت بار خیال گذشتن ندارد انگار.

من آرامم. همه ی اینها که دور و برم هستند می بینندش که درم می نشیند و اگار ماندگار می شود. تاب باور را در نگاهشان می بینم. می خواهم بگویم نه ... اما هراس می آید و نیشم می زند و می رود: نکند همه اش همین باشد؟ نکند همه ام همین باشد؟

من اما روی لبه ی بلندی پرسه می زنم.
من اما باز همه ی تنم درد می کند.

می گویم: هشت سال و نیم است.
می خندد.
می گوید: به کوه ها رحم کنید.
باشد من به کوهها و خرسها و شهرها رحم می کنم.
من به این بیهودگی ممتد و توانفرسا رحم می کنم.

نمی گویم که: بگذر!
نمی گویم که: چرا اینجا هیچ صدایی نمی آید؟
از علامت سوال "؟" فراری ام انگار ... ناخودآگاه.
گمانم می گویم: اینجا هیچ صدایی نمی آید "نقطه"
با نوعی از آرامش. با نوعی از پذیرش. می گویم و همه ی اینها نوعی حس رضایت درَم به جا می گذارد. هاه! آخر از مرز جنون گذشتم.

مزه اش را دوست ندارم. مثل همیشه. من چیزی را به دست می آورم که نمی خواهم. که من نبوده ام که خواسته امش. بدستش می آورم شاید چون تو باور داشتی که از من بر نمی آید. و هراسهایی که محرک هستی ات بود ... هراس از تنهایی ...از وانهادگی ... از دور افتادگی ... همانقدر که بیزارم می کرد اسیرم کرد. من هرگز به راه خودم که نمی دانستم و نمی دانم چی هست نرفتم ... آن راه را رفتم که راه تو نبود.

هیچ فکر کرده ای ... زندگی کردن مثل این گوسفندی که من هستم کاری ندارد که ...
هه! خدایا رحمتی کن ... آغلم را خالی نگذار ....!

منتظرش هستم.
منتظر ماه.


Tuesday, July 17, 2007

باید برنامه هایم را برای ۱۹ آگوست مرتب کنم.


George Bush is coming to Canada


Demonstrate in Ottawa on August 19 US
Stop the WAR! Stop the SPP!


George Bush will join Prime Minister Stephen Harper and Mexican president Felipe Caldéron for a summit of the Security and Prosperity Partnership (SPP) in Montebello, Quebec this August. A mass demonstration will take place in Ottawa on Sunday, August 19. Other actions are planned for August 20 and 21.


The Toronto Coalition to Stop the War is organizing buses to and from Ottawa for the mass demonstration on August 19. Depending on demand, additional buses may be booked for actions from August 19 to 21.


To book a seat on the bus, please e-mail your name, phone number and e-mail address to: bushbus2007@gmail.com



Peace Reel Film Festival

Sunday, July 22 at 8:00 pm: The Prisoner, or How I Planned to Kill Tony Blair
A fundraising evening for the Toronto Coalition to Stop the War
Also screening: Reel Bad Arabs and Where Is Iraq?

Sunday, July 29 at 8:00 pm: The Battle Of Algiers
The classic black-and-white film by Gillo Pontecorvo
Also screening: Juggling In Mosul and Career Opportunity

****

If you missed the Peace Reel premier of Occupation 101, CAIA is screening Occuaption 101 at the Brunswick Theatre, July 27, 28 and 29. Buy tickets online at: http://www.brunswicktheatre.com/node/245

The Peace Reel Film Festival is organized by Artists Against War and is co-sponsored by CitizenSHIFT,NOW Magazine and the Toronto Coalition to Stop the War.