Saturday, November 24, 2007

Listen here: No Words Dor Com - COMING BACK TO LIFE - PINK FLOYD

or





Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching

Where were you when I was hurt and helpless
Because the things you say and the things you do surround me
While you were hanging yourself on someone else’s words
Dying to believe in what you heard
I was staring straight into the shining sun

Lost in thought and lost in time
While the seeds of life and the seeds of change were planted

Outside the rain fell dark and slow
While I pondered on this dangerous but irresistible pastime

I took a heavenly ride through our silence
I knew the moment had arrived
For killing the past and coming back to life

I took a heavenly ride through our silence
I knew the waiting had begun
And headed straight..into the shining sun



Sunday, November 18, 2007



The War on Women - domestic Violence in Canadian Homes
By: Brian Vallee


امروز CBC Radio مصاحبه ای داشت با Brian Vallée که دومین کتابش The War on Women در خصوص خشونت بر علیه زنان به تازگی منتشر شده است.

نویسنده راجع به خشونت علیه زنان و قربانیان ان یک تحیقی اماری کرده است که کم عجیب نیست. نویسنده از سال ۲۰۰۰ تا کنون امار زنان امریکایی که را که به دست همسرانشان (so called: Intimate man in their life) به قتل رسیده اند با تعداد کل کشته شدگان ارتش امریکا در جنگ و در سراسر جهان و تمام نیروهای نظامی داخلی و پلیس(Law and order force) مقایسه کرذه است.
آمار زنان قربانی بالای ۸۰۰۰ نفر است در حالی که دومی چیزی در حدود ۴۰۰۰ بیشتر نیست. نویسنده سپس تعداد کشته شدگان یازدهم سپتامبر را هم به عدد دوم اضافه می کند وباز هم عدد اول به مقدار قابل توجهی از دومی بیشتر است.

تحقیقی مشابه نشان می دهد که در کانادا هم تعداد زنان قربانی خشونت از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۷ بالای ۵۰۰ نفر است در حالی که کل تعداد کشته شدگان نیروهای ارتشی، پلیس و دولتی حدود ۱۰۰ نفر است.

در کتاب اشاره می شود به اینکه از زمان گشوده شدن پناهگاه های دولتی shelters تعداد مزدانی که به دست همسرانشان به قتل می رسند ۷۰ درصد کاهش پیدا کرده است در حالی که تعداد زنان در مقایسه تنها کمتر از ۲۵ درصد کاهش یافته است.

من نتوانستم بقیه ی مصاحبه را دنبال کنم و باید خودم راجع به آن بخوانم اما شنیدن این مطلب برایم آسان نبود ... آنهم وقتی که تمام مدت باید مزخرفات مربوط به توجیه حضور نیروهای کانادایی در افغانستان را بشنوم که فکر می کنندآنجا هستند تا به زنان افغانستان امکان دهند تا آزادی خود را به دست آورند و به مدرسه بروند و الخ الخ.

در دبیرستانمان -ولی الله نصر- دخترکی افغانی درس می خواند که پدرش پیش از حمله ی شوروی سفیر دولت افغانستان بود . خیلی طبیعی است که دختر جوان از شوروی و کمونیزم متنفر بود. یکبار به من گفت: «شوروی ها برای زنها و دخترها شناسنامه صادر می کنند و می خواهند آنها را به مدرسه بفرستند. می خواهند به زنها حق رای بدهند.» و اینرا مطلقا درست نمی دانست. از او می پرسیدم :«اشکال قضیه کجاست؟» طبعا در ۱۴ سالگی درک نمی کردم کهیک دولت خارجی از طریق حمله ی نظامی به خاک یک کشور نمی تواند هرگز هیچ چیزی را -مگر به سمت ویرانی بیشتر- تغییر دهد. استالینیستها شوروی انجا که پایشان را در خاک افغانستان گذاشتند اگر نه گور خودشان که گور ملت بی نوای افغانستان را کندند.

حالا اما خیلی به نظرم مسخره می آید که سی سال بعد امریکا و کانادا ابتدا به منظور مبارزه با تروریسم و بن لادن به افغانستان حمله می کنند و بعد چیزهایی مثل حقوق زنان و سازندگی سیستم دولتی کشور را بهانه ی ماندن در منطقه قرار می دهند.

کمونیستها و فاندامنتالیستها و کاپیتالیستها پدر افغانستان را در آوردند. بعدی کیست؟

****

امروز.



Thursday, November 15, 2007

یادداشت اول: می گوید: »هیچ مرد ایرانی ای حتی نیم ساعت - تاکید می کند: نیم ساعت- هم با تو "زنده" نمی ماند .
باز تاکید می کند: "نمی گویم زندگی نمی کرد ... می گویم زنده نمی ماند."

یادداشت دوم: من باز هم بلیط (بلیت ... بلیة) رزرویدم. تا همه چیز جای خودشان را پیدا کنند و من بتوانم خودم را رها کنم زمان گذشته است و باز تبم کمی آرام گرفته است ... وقتی که تب می کنم می خواهم همان لحظه بیایم ... می خواهم همان لحظه ای بیایم که تب می کنم ... نمی شود.

یادداشت سوم: امروز برایت نامه ای نوشتم. این تقریبا اولین نامه ای است که بعد از نامه ی سیزدهم برایت می فرستم. ده نامه در یک ماه. ده سال و یک نامه.

یک تکه اش را اینجا می آورم ... خاصیت ارتباط داشتن با من اینست. چزهایی که تو به من می گویی - گفته ای- مال منند ... چیزهایی که من به تو گفته ام -می گویم- مال منند. تو هیچ چیز از خودت نداری. هیچ وقت فکر کرده ای چرا؟

فکر می کردم که اگر با هم بمانیم چه خواهد شد ... هیچ تصویری وجود نداشت. هیچ. یکجوری ترسناک بود. سیاه. من نمی توانستم یک روز، حتی یک روز زا تجسم کنم که ما با هم مانده بودیم. یک جا که بتوانیم با هم برویم -با آرامش- یک صفحه کتاب که با هم بخوانیم -بی دعوا- یک دوست راکه دوست بگیریم -بی مشاجره- ... یک آن خودمان باشیم- بی انکه دیگری تحقیرمان کند-
من همیشه در یکجور هراس به سر می بردم که: «نکند تن بدهیم و با هم بمانیم» و باز حتی یک لحظه نمی توانستم از تو دور بمانم. که ماندم.
یادداشت چهارم: دوستش دارم الاغچه را. هر چند که لجباز است و همه چیزش حول محور خودش می چرخد. هرچند به من بچه ای نمی دهد و همه اش دور و برم است و وقتی هم برایم باقی نمی گذارد که بروم یکی را پیدا کنم که بچه ای به من بدهد ... هرچند مرا زمینگیر این تورونتوی درندشت خالی کرده است -باید اینجا بیایی اینجا بمانی تا معنی خالی را بفهمی ... جتی اگر مثل من شروع کنی به دوست گرفتنش
دوستش دارم چون خوب است و ساده.

دیگر ظرفیت پیچیدگی را ندارم. باور ش ندارم. چیزها همان چیزی هستند که هستند ... آنچه که نمی توانند باشند و از آن درد می برند ... حالا برایم مثل جوکی است که دیگر خنده دار هم نیست.
اگر بیست ساگی اینطوری فکر می کردم اصلا عاشق نمی شدم.
اگر عاشق نمی شدم اینطوری فکر نمی کردم.

پانویس خباثت آمیز: «می شدم مثل حمیرا که فکر می کند آدمها درد می کشند چون خودشان می خواهند درد بکشند و برایش دردهای هامونی نشانه ی خودخواهی هستند. من هنوز گاهی یادش می افتم و می خواهم بزنم توی آن کله اش و چون نیست می زنم توی سر خودم.»

یادداشت پنجم: بیا و این یک یادداشت را تو بنویس. دلم لک زده برای دیدن خطت.


Friday, November 9, 2007

من می خواهم بروم یکجایی که کوه دارد زندگی کنم (نه این اونتاریوی صاف لعنتی)
من می خواهم بروم الاسکا
من می خواهم بروم کلیمانجارو
می خواهم بروم پرو
می خواهم بروم زایون کنیون
می خواهم بروم کنیا

....

من موهایم را تا ته ته (یا از ته ته) کوتاه کرده ام و احساس شرارت می کنم
و کلی از ندیدن ادمهایی که نمی بینم خوشحالم (با ادمها کنار نیامدن بد هم نیست ها!)
و کلی از نبودن در جاهایی که نیستم خوشحالم (خوصله ی هیچ جایی را نداشتن هم)
و کلی از یادآوری نکردن یادهای آبدوغ خیاری *خوشحالم (آخ آبدوغ خیار .. آبدوغ خیار ... در ماه رمضان های یک اداره ی دولتی در جنوب شهر تهران و ...)
و از اینکه می خواهم ساعت ۱۲ کار را ول کنم و بزنم به چاک خوشحالم (آقا یکی منو اخراج کنه)
و از اینکه فردا می خواهم بروم ۲۰ کیلومتر هایکینگ

....

امروز اما فقط این:



فقط اینجا ا ا ا ا ا ا


Saturday, November 3, 2007

خوب است یا بد ...
خوبی است یا بدی است ...
اصلا خوب چی هست و بد چه ...
من همانقدر سرگشته ام که باید باشم ...
در آستانه ی ۴۰ .

من شهری را که در آن زندگی می کنم دوست ندارم
و کشوری را ...
و قاره ای را ...
و جهانی را با همه ی بی *** ها و نا *** هایش
من کارم را دوست ندارم
و پروژه ای که هفته ای ۷۷۷ ساعت از وقتم را می گیرد و مثل حفره ای دهان باز کرده است و می خواهد مرا ببلعد
و شرکتی را که در آن کار می کنم
و بزرگراه های بتنی لخت و بیقواره را که هر روز باید گذر کنم
و هالوین و کریسمس و رمضان و عاشورا را ...
و سالروز مرگ فلان شاعر را و تولد فلان عارف را ...
و تحلیلهای سیاسی و اجتماعی و جنسی و درد و مرض را از فلان کتاب و فلان شعر فلان نویسنده که در بیزاری از مفاهیمی مرده است که باید حالا بیایند و مفهومش کنند.
و هر جایی را که مردم دراجتماعات بیش از یکنفره در آن جمع می شوند و خودشان را و باورهاشان را و زمانشان را تعریف می کنند

و من تو را دوست ندارم.

***

خواب دیدم که مرده ام. در خواب تو بودی .. می گذشتی ... و آن جاذبه ی دردآلود من به تو بود ... حسی علی رغم من. غلی رغم تو.
در خواب خواهرانم -سرخورده از دلدادگیِ آن هزار رهگذر- همچنان به انتظار واقعه ی عشق شب ها در را به روی رهگذر امروز باز می کردند. تا فردا.

*پانویس ۱:
باید ارتباطی بین عشق و ملافه های چرک باشد.
و درد و سرگشتی و تنهایی هم لابلای همان ملافه ها قل قل می خورند ... در میان هاه! هاه! و هوه! هوه! ...

*پانویس ۲:
من فکر می کنم و دلایلی دارم که اگر عشق به هم جنس چنین تابوی وحشتناکی نبود در ایران. خیلی از زنانی که می شناسمشان زندگی بهتری داشتند. بی آنکه حتی خودشان به خودشان فرصت بدهند که بدانند. تو. پیش از اینکه حرفی بزنی در اینه به چهره ی خودت نگاه کن - به آن چهره ی تیره رنگ دوست داشتنی ... با آن نگاه هوشیار ... بیش از اندازه هوشیار- و به یاد بیاور که چقدر از زنانی که به دوستی گرفتی دور ماندی.
من سرگردانم. در خواب. که جسارت خواهران را علیرغم دلشکستگی ... و ساده دلی کودکانه شان را غلی رغم تنهاییشان دوست بگیرم ...

در خواب مادرم ... پیر و ناتوان و تلخ ... هنوز به روزهایی می اندیشید که می توانستند گذشته باشند. بدون سایه ی پدرم. بدون جنگ. بدون انقلاب ... بدون عصیانگری فرساینده ی فرزندانش ... همه آن چیزها که جوانی اش را، آرامشش را ... خودش را قطره قطره از جانش بیرون کشیده بودند.

***

خواب دیدم که مرده ام.
در خواب تو بودی ... آمدی. مرده بودم. تو را نخواستم. نه آنچنان یکپارچه و تبدار سرانگشتهایم را به گوشه های برگشته ی مژه ها می کشیدم ... خالی و مردد ...

در خواب این دوست داشتنت نیست که رنجم می دهد... نه.
رها کردنت ... لزوم گذشتن از تو و دردهای عشق شکست خورده و هر آنچه که دوست داشته ام هستند که این را بیمعنی می کنند.
در خواب از تو بریدم.
در خواب من معنی چیزها را گم کردم. ... و دلیلشان را ...
چیزی هست شاید که پذیرفته ام.
حتمیتت را. حتمیت همه چیز را.

***

در خواب دیگر مثل همیشه خشمگین نیستم.
یا امیدوار. یا تلخ. یا عاصی.
پذیرفته ام.
مرده ام.

***
از خواب بیدار نمی شوم.
می بینی؟


Tuesday, October 9, 2007



هی رامین و همید الاغچه (برای تاریخچه ی این صفت چند تا شماره تلفن می دهم خدمتتان تا تحقیقات بفرمایید) منظور من هرگز از چپ، پیروان در موزه بایگانی شده ی رفیق چه ی گوارا نیست ... معتقدان منجمد مارکیسیم لنینسم (زنده باد گلوبال وارمینگ که جخ بیاید و یخ اینها را بشکند) هم نیست ... اصلا هیچ «رفیقی» و «نارفیقی» نیست ...

منطور منِ بینوا هر کسی است که زمانی به خانه تکانی این «میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک» امید داشته است ... به اتفاق محال عدالت اجتماعی ... به مفهوم خالص آزادی (و بعدش هم فهمیده که آزادای در مقیاس اجتماعی و علی الخصوص از دریچه های بسته ی ایدئولوژیکی مفهوم ندارد اما هنوز تن نداده است به این دمکراسی های تقلبی که جای همه ی مفاهیم را گرفته اند و هیچ مرهم نیستند بر هاری مهار ناکردنی سرمایه *... »... حالا یا راه افتاده است دنبال رهراوان راه خجسته ی دفاع از حقوق زنان ... یا کودکان ... یا آوراگان ... یا اقلیت های سرکوب شده ی اجتماعی یا نژادی یا مذهبی ...یا جهانی سازی را دشمن می گیرد و یا گسترش نامتناسب تکنولوژی که سلامت جهان را و زمین را مورد تهدید قرار می دهد ...

حالا .... گذار من بالاخره آنورها می افتد ... شاید به زودی ...
آی گوش می پیچیم آی


****

پانویس: بله جانم، سرمایه ...ثرمایح ... صرمایة ... از نظر من همه ی دردها هنوز هم از سرمایه می آیند !


Monday, October 1, 2007

یادداشت اول: به قول کلاغ سیاه پیش از خودکشی اینترنتی اش: آآآهااااای ی ی ی ملللت!

بابا چرا هیچکس راجع به این رفراندم به این مهمی در اونتاریو نگران نیست. لیبرال های بی انصاف(کی بود بیست سال پیش می گفت که لیبرال ها هستند که معنای لیبرالیسم رو به گند کشیدند؟! قربانش بروم) از اینکه با ۴۰٪ رای کل رای دهندگان ۶۰٪ کرسی ها را اشغال کنند کلی سرخوشند ... اصلا در خصوص این موضوع لام تا کام تبلیغ نمی کنند. کانسرواتیوها هم که معلوم الحالند ...

بابا پس کی از حق اقلیت ها، مادران بدون همسر، همجنسگراها، کارگران دائما اخراجی کارخانه های ماشین سازی، مخالفین انرژی اتمی و معاندین استخراج نفت در الاسکا دفاع کند؟ کی می خواهیم ده درصد سبز و ۱۵ درصد چپ در این مجلس داشته باشم. کی می خواهیم این کورپوریشن ها را کمی نعلشان کنیم که آرامتر بتازند.

یادداشت دوم: آنقدر این روزها در باب سیاستها و کارهای اقتصادی-اجتماعی-محیط زیستی دولتهای فخیمه ی کانادا و امریکا شاکی و عصبانی ام که نمی شود بهم حرف زد ...
توی شرکت در یک گروه بزرگ تا رئیسم -که شدیدا راست است- به من گفت که: «این احمدی نژادتان (احمدی نژاد عمه تان!) در نیویورک چه گندی می زند» ... چنان تند و خضومت آمیز گفتم که: «در بدترین حالتش احمدی نژاد از حورج بوش شما بدتر نیست ... چشمتان را به سیستم حکومتی خودتان بسته اید و به اسم نجات خلقها می چاپیدشان» که همه زدند به چاک.یک پسر پاکستانی کمی بعد باز گشت و گفت: «لیلا نکن اینکار را!» خندیدم. مگر نه اینکه کانادا سرزمین آزادی بیان و امریکا مهد دمکراسی است؟
اما من هم می دانم و تو هم می دانی که امریای شمالی سرزمین آنهاست که از چین مائويست و کوبا و شوروی و چک اسلواکی کمونیست و ویتنام ویت کنگ زده و آلمان یهودی کش ۱۹۴۵ فرار کرده اند و عشق می ورزند به مفهوم کاپیتالیزم. سوسیالیزم در میان مردم امریکای شمالی به اندازه ی همجنسگرایی در مردم مسلمان میدل ایست زننده و ترسناک است.
آنوقت اینها می خواهند بروند آنها را نجات دهند ...
آ ی ی ی ی ی

یادداشت سوم: نمی دانم باید خدا را شکر کرد یا بر رمین و زمان لعنت فرستاد که طرفدار از محیط زیست هم مثل فمینیسم امریکای شمالی جنبه ی پاپ پیدا کرده و هر کاپیتالیستی، هر دلفکی یک برچسب سبز می زند روی پیشانی اش!
من معتقدم با گسترش کار تبلیغاتی ای که این روزها در این خرب بی پدر روی مفاهیم می شود باید مثل موسیقی روی مکاتب و مفاهیم دسته بندی گذاشت:
-فمینیسم کلاسیک
-اینوایرونمنتالیسم پست مدرن
- ُفمینسم هیپ هاپ( اینرا ا هم ریانا Riana خوب برایتان می خواند)
-اینوایرونمنتالیسک اوریجینال
-فمینیسم پاپ
-هالیود اومانیسم
-فمینیسم رپ!
-پرو اینوایرونمنتالیسم
- وسترن اومانیسم
-یوروپین اومانیسم

یکی بود می گفت که چپ اِلیت Elite (گمانم تجربه اش می شود نخبه) دیگر در انزوای خودش کز کرده است. در سراسر جهان.
حالا برای اینکه یک مطلب درست و حسابی بخوانی (لااقل اگر مثل منِ دربدر دانشجوی یک رشته ی سیاسی-اجتماهی نباشی و صبح تا شب بدوی دنبال یک لقمه نان) باید یک جاهای معینی سر بکشی. صدای این جماعت در امریکای شمالی که خوب با چیزهای دیگر پوشش داده شده است.

یادداشت چهارم: چرا من در همه ی گروه بندی ها، دسته بندی ها، رای گیری ها، جبهه گیری ها نظرم با آن کوچکترین اقلیت دربدر بدبخت و مطرود همخوانی دارد.
همیشه به مامانم می گفتم: "تو ما رو چپکی زاییدی".
می دانم که تو شدیدا با این موافقی ... هاهاها ... از دور خوب شجاع شده ای... می آم جلو می خورمت ها!


Saturday, September 29, 2007



صدایش گرفته است. سرد.
می گویم: می خواستم بگویم برویم با هم قهوه ای بخوریم ... اما انگار خسته ای.
مردد می شود: خسته ام ...
فکر می کنم باید بالاخره راجع بهش حرف بزنیم: می خواهی بیایم برت دارم برویم «مارشه»؟

در تمام طول راه فقط به سی دی گوش می دهیم. داریوش می خواند: کوچه اما هر چی هست ... کوچه ی خاطره هاست ... اگه تشنه ست اگه خشک ... مال ماست کوچه ی ماست.
فکر می کنم داریم شبیه فیلمهای ایرانی می شویم ... یکی سرگشته است و یکی دلگیر و نحوه ی نشستنمان در ماشین -دور و خاموش- و ترانه ای که پخش می شود ... و ریش نتراشیده و موهای بلند و نامرتبش ...

دم در رستوران برای یک لحظه روبرویش می ایستم. می خندم و روی پنجه پا بلند می شوم و لبهایش را می بوسم. چهره اش باز می شود.

میزی -درست وسط سالن رستوران- پیدا می کنیم. می نشیند. من چند بار می روم و می آیم. کره را می آورم ... کارد و چنگال. سردی اما از چهره اش زفته است. وارد فضای شوخ و عجیب خودمان میشویم.

با لحنی طعنه آمیز و آسیب خورده -که فقط من می دانم و خودش که یک جور موش و گربه بازی شرورانه است- می پرسد: از هم جدا شده ایم.
این را در جواب من می گوید که گفته ام: «هنوز من نرفته از من جدا شده ای.»

من لحن زن ایرانی را پیش می گیرم. لحن مادرهاما را وقتی که با پدرهامان به طعنه ی سرد حرف می زدند. لحنی که من را برای همه ی عمر از مادرم دور کرد ... دستم را به کمرم می زنم: «مگه نشده ایم؟» چاشنی عزیز السلطنه ای اش را می برم بالا: «شبها که نمی مانی ... صبحها دیگر برای صبحانه نمی آیی ... زنگم که نمیزنی ..»
قیافه ی مهربان و آرامش باز هم مظلومانه تر می شود: «جدا شده ایم؟»
و با صدایی ظاهرا شکسته ... آسیب دیده ادامه می دهد: «این تویی که می خواهی بروی» ...
من با خشونت خندان و سلیطه وار بهش میپرم: «تو که بدت نَیمَده!»
شیطنت نهان پشت ظاهر رنجیده اش جری ترم می کند.
-«پس چرا من را روی لب بوسیدی.»
با حالت شرور و مهاجمم می چرخم: «من همه ی دوستانم را می بوسم ... »
-«روی لب؟»-
- بله ...نه روی لب ... ولی می بوسم ... تو را چون قبلا بوسیده ام دیگر فرقی نمی کند چطوری ببوسم ... لب یا لپ!» ... ادامه می دهم :«کریس را می بوسم»
عصبانیت شرورش زبانه می کشد: «کریس را می بوسی؟!!! ...»
باز هم دست به کمر می شوم: -حتی یک لحظه هم به این فکر نمی کنم که وسط رستوران شلوغ که پاتوق ایرانی هاست ایستاده ام- «بعععله! تا مرا می بیند مرا بغل می کند و ...» رویش خم می شوم و به نرمی شروع می کنم به بوسیدنش ...می خواهد روی لب ببوسدم ... با خشونت «زن ایرانی»ای معروف توی ذوقش می زنم :«روی لب نه ... روی گونه!»
-«خوب دیگر ... کریست را برو ببوس ...» در آستانه ی انفجار است ... از خنده. اما نگاه مظلوم و آسید دیده اش را هنوز دارد. می دانم که در لایه هاس زیرین آسیب آنجا هست ... ود من سرگشتگی ... چیزی که هیچ گفتگویی نمی تواند رفع و رجوعش کند. ریشه در تفاوت بنیادی شخصیت ما دارد. پذیرفته ایمش. هر دو.
می دیگر نمی توانم خوب تمامش کنم... خنده با خشونت فرخ لقایی قاطی می شود: «رگ زابلستانی ای یت گل کرد ...مرد ایرانی!»
که یکدفعه نگاه مردی میخکویم می کند. ما هیچ متوجه نشده بودیم که در تمام این مدت سه نفر مرد نسیتا حوان که درست دور میز کناری نشیته اند میخکوب این دعوای عجیب شده اند ...
نگاه مرد چنان از اعجاب و سرگشتگی پر است که ...
می نشینم ... می خندیم ... هاهاهاها .....
می دانیم که باورشان شده است. دعوای خشونت آمیز و پر از تحقیر و یدزبانی یک زوج هموطن ... زن تیپیکال عزیزالسلطنه ای ... مرد دوست علی خانی ...
می گویم: «این سه تا برای چند سال آب بندی شدند ها ... دنیال هیچ رابطه ای ... هیچ زنی نخواهند رفت ..»
خوشحال از نقشش در میانه می گوید: «هر سه شان فهمیدند من چقدر مظلومم!»
تا چند ساعت هر وقت یاد قیافه ی مرد می رویم ریسه می رویم: «رگ زابلستانی ات گل کرد!!!» هاهاها.

دارد باورم می شود که مامانم راست می گفت که بگومگوهاشان با بابا یک جورهایی قربان صدقه رفتن بود و ما نمی فهمیدیم ..

ما مدتهاست دیگر حرف نمی زنیم ... نمی توانیم خودمان را -که فاصله ی ماست با ما- تغییر دهیم. این بگومگوهای Sarcastic و خنده آور کاریکلماتور گقتگویی است که نداریم. دیگر نداریم.

مدی بعد نگاه همان مرد را می بینم که رویم سنگینی می کند. دارند می روند ...
می گویم: «می دانی اینها الان راجع به من چی فکر میکنند؟»
-«حق دارند!»
بگو مگویمان شروع می شود.
در راه بازگشت همه چیز فرق می کند.


Wednesday, September 19, 2007

نه لیبرال ها و نه کانسرواتیوهای بدذات در تبلیغاتشان اشاره ای به رفراندومی که در اونتاریو در پیش است نمی کنند. این رفراندوم شاید از نظر سیاسی مهمترین چیزی باشد که در این هشت سالی که من اینجا بوده ام در اونتاریو اتفاق می افتد.

شدیدا رای می دهم. گزینه ام هم معلوم است. این سیستم موجود باید تغییر کند.

What is the referendum about?

The referendum is about Ontario's electoral system. You will be asked to choose what electoral system you feel Ontario should use in the future.

You will be given a choice of two electoral systems. One of these systems is called First-Past-the-Post. It is the system used in Ontario now.

The other system is called Mixed Member Proportional. It is the alternative electoral system proposed by the Ontario Citizens' Assembly on Electoral Reform.

To learn more about the two electoral systems you are being asked to consider click on one of the two choices shown here.

First-Past-the-Post
Mixed Member Proportional



اولی که همین سیستم موجود است. بایدبه دومی رای داد تا -نه کاملا اما تا حدی- از شر این سیستم مثلا دمکراتیک نیمه تقلبی راحت شد.

کسانی که انتخابات فدرال کانادا یا استانی اش را دنبال می کنند می دانند که این سیستم رای گیری محلی چطور همیشه به نفع احزاب اکتریت کار می کند و چطور گروهی مثل NDP در مجموع مثلا ۲۰ درصد رای کل جمعیت را به دست می آورد اما ۳ درصد از کرسی های پارلمان را به دست می آورد و Green Party با داشتن نیم میلیون رای فقط در اونتاریو تا به حال هیج کرسی ای به دست نیاورده است و لیبرال ها و کانسرواتیوها همه چیز را بین خودشان تقسیم می کنند.

بر اساس سیستم دوم ۳۹ نماینده از ۱۲۹ نماینده نه به صورت محلی که بر اساس رای به احزاب سیاسی انتخاب خواهند شد. اینطوری یک گروه اقلیت مثل Green Party یا NDP تعداد بیشتری نماینده می توانند به پارلمان بفرستند.



OCTOBER 10,2007


Tuesday, September 18, 2007

دیگر چند پاره نیستم. دیگر یک نیمه زق زق نمی کند و نیمه ی دیگر زر زر نمی کند و نیمه ی دیگر ویز ویز نمی کند و دیگری توی سر خودش نمی زند و آن یکی به زمین و زماان و استیون هارپر فحش و بد بیراه نمی گوید و این یکی دلش برای تو - کدام تو؟- تنگ نمی شود و ...
حالا دیگر خلاصه شده ام. شاید دو پاره.

حالا می توانم بنویسم: خیلی عجیب است که ...
می توانم بنویسم:‌دیگر هیچ چیز در نظرم عجیب نیست.

می توانم بگویم: هاه! دیگر دلم برایت تنگی نمی شود ... هی هی!
یا بگویم: هاه! هنوز چیزهایی هستند که مرا به یاد تو می اندازند ...

می توانم بخوانم:‌

اونجا که شبا یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره بچه مثه یک چیکه بارون
به جای میوش سر یه شاخش بشه آویزون
و از صدای پر ناله و تمنای گوگوش و ابی و همه ی عاشقان سینه چاک در عشق وانهاده ی مهجور احساس دل بهم خوردگی کنم ...

یا باز هم زمزمه کنم:

اگه تلخی مثه نفرین
اگه تندی مثه رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در
رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مثه آب ...
بعدش فکر کنم: عزیز کی آبه آخه کله خربزه؟! خانمهایی که می خوان لاغر شن؟
و بخندم به ریش همه ی این مزخزفاتی که سالها تارهای دلم را کِش کِش می کردند.

می توانم بروم وب سایتها را بگردم برای پیدا کردن کاری در لیما یا کالگری یا کنگو یا نونووت ....
یا می توانم در تاریکی خاموش اتاق بنشینم و به ان لحظه فکر کنم که باز گشته ام ... که برای همیشه بارگشته ام ... و همه چیز پشت سرم مانده است. همه ی این رویای آزادی.
به بازگشت می اندیشم باز ...برای همیشه ... حتی اگر همیشه چند روزی بیشتر اتفاق نیفتد ...

این رویای رهایی. جدایی.
فاصله.
که دوستش گرفته ام.

****

حمیرا عکسی برایم فرستاده بود ... عکسی به گمانم جدید. با تو. تو با لبخندی گرم و پر و خوشحال کنارش نشسته بودی. عکس خوشحالم کرد. به خنده ات خندیدم. از دیدن صورتت که در عکس جوان و شاداب می نمود حظ بردم ...

فردایش دوباره که ای میل را باز کردم از دیدن عکست دلگیر شدم و دلتنگ ... و بعد از سالها (آخرین بار که با هم بودیم؟ مرداد ۱۳۶۹) دلم هوایت را کرد ... هوای لحن جاهلی ات را ... و آن صدای خوشنوا ... و آن هوشمندی غزیزی که تو را از بقیه شان جدا می کرد ...

فردای فردایش وقتی دوباره چشمم به ای میل افتاد و وسوسه شدم و روی آن کلیک کردم یاد روزهایی افتادم که داشتی راهت را ... راهی را که برایت راه همیشه بود انتخاب می کردی ... چیزهایی را که برایت اهَّم بودند و چیزهایی که برایت فی الاهمّ بودند ... طرحی که از تصویر زندگی ات از کودکی در ذهنت کشیده بودی و حالا در آستانه ی آن بودی که محققش کنی ... شادمانی پیوستن به گله ی خوشبخت و مقبول ... و آسودگی و پذیرش.

پس فردای فردایش چیزهایی را به یاد آوردم که سالهای سال بهشان فکر نکرده بودم -بعد از رفتنت یک دیگری ای آمده بود و دلم را باز برده بود و من وقت نداشتم به تو فکر کنم- و چیزی مثل یک گیاه هرز بی ریخت شروع کرد در جایی رشد کردن.
خواستم درستش کنم ... به روزهایی فکر کردم که با هم بودیم .. خواستم جزئیات رابطه مان را به یاد آورم ... همآغوشی هایمان را ...یا بوی دل انگیز تنت را ... یادم نیامد.

هه! ای میل را پاک کردم. ۵ دقیقه احساسات رقیق سانتیمانتالیستی به فرو رفتن در گرداب در هم پیچنده و فرو رونده ی فاصله و تفاوت ... به همه ی آنچه که مرا از تو ... و در زمانی دیگر، دیگری زا از من جدا کرد نمی ارزد. به این همه دردسر ...

بی خیال بابا!

****

دیگر احساساتی نیستم.
دیگر می توانم به همه ی این حس ها و لبحنده ها و گذشته ها لبخند بزنم و فکر کنم: خوب بود که ازشان گذشتم و فکر کنم خوب شد که با جریانشان نرفتم ... و فکر کنم عجب خری بودم ها!

هاها! خرِ احساساتیِ عرعرو. ی ی ی ع ع ع عااااا .... ی ی یی یییععععع عع عااااا!

دیگر شبها همه ی این چیزها خوابم را بهم نمی زنند.
فقط فینقیلی است که گاهی می اید و سرش را روی تنم می گذارد و پنجه اش را می مکد و با خراش ناخنهای تیزش بیدارم می کند. غرق بوسه اش می کنم. در را باز می کنم که برود بیرون. و تخت می خوابم.

*****

بدترین دقایق زندگی ام موقعی است که می خواهم خودم را موّجه کنم ... برای تو ... یا برای خودم.

*****

ای خدا دلم می خواهد برگردم ...

*****

بدترین آدم دنیا کسی است که دیگران کنارش مرتب حس کنند که باید خودشان را موجّه جلوه بدهند. آدمها فکر کنند با بودنش ... با نفس کشیدنش به آدمها گیر میدهد ... خیلی مواقع فکر می کنم خیلی از دوستانم .... افسانه و نسرین را مثلا ... چقدر آزار دادم. و تو را ... بیش از همه تو را ... بی انصاف اما توجیح شدنی هم نبود. باید ولش می کردیم.

بدترین آدم دنیا خودم هستم.
از کوچکی خودم شرمسارم.
ببخش.

*****

یکی نیست بیاید توی گوشم بزند و این بی قیدی را که پشت صورتک کار و مسؤلیت پنهان کرده ام بپاشد روی آینه.

****

خسته ام.


Tuesday, September 4, 2007

این یکی رو حتما باید بخوانم. گفتگو با خانم نویسنده را شنیدم ... و بعد با مخالف و موافقینش. فوق العاده بود.
نویسنده را نمی شناختم. عجب جانوری است.



The Shock Doctrine
The Rise of Disaster Capitalism
by: Naomi Klein & Naomiklein.org


Sunday, September 2, 2007



من هنوز گاهی دارم می میرم ...
گاهی.

هنوز .