Saturday, August 29, 2009

می خواهم باز دوستم بداری . ترکم کن.

********

برای آنکه باز دوستم بداری ... اگر لازم است تا مرا ترک کنی.
تردید نکن.

********

گاهی باید بپذیریم که آنکه دوستش می داریم ترکمان کند ... تا باز دوستمان بدارد ...

********

اگر ترکم نمی کردی ... باز اینقدر دوستم می داشتی؟

********

پانویس اول: نتوانستم بفهمم کدام ورژن منظور را بهتر می رساند ... همه را اینجا گذاشتم. داوری را می گذارم برای ادریس یحیی

پانویس دوم:این ورژن چطور است ابلیس: "وقتی نیستی دوستت دارم".

پانویس سوم: حالا که همه ی ورژن ها را کنار هم می خوانم متوجه ی منظور خودم می شوم: "بابا دست از سرم بردار! برو رد کارت!"


Wednesday, August 26, 2009




در میان دلتنگی ام برای ایران ... و آنچه در آن می گذرد ...
این را اینجا می گذارم که مایه ی آرامش و شادی ام شده است ....
عشق من.


Tuesday, August 25, 2009

فقط مونیکا بخواند. خیلی طولانی است و ساختار درستی ندارد!

مونیکا اینجا از من پرسید که :

خواننده نوشته هاتون هستم و همیشه این سوال برام وجود داشته با توجه به اینکه شما آدم اخلاقی هستید آیا هیچوقت به این فکر کردین رابطهٔ شما با معشوقه قدیمی‌ چه آثاری روی زندگی‌ الانش میذاره؟حتا اگر برای یه لحظه توجهشو از همسرش به خاطرات شما و شما برگردونه خودتونو مقصر نمیدونین؟
عذر می‌خوام اینقدر صریح پرسیدم ولی‌ واقعا کنجکاو بودم نظرتونو راجع به این موضوع بدونم
مونیکا جان

راستش برای اینکه خیلی از این بلندتر ننویسم باید از گفتن تجزبیات خودم، اشتباهاتم و برداشت های قدیمم در خصوص عشق و رابطه ی عاشقانه و رابطه ی دوستانه و ازدواج خودداری کنم ... (حالا البته جسته و گریخته در این وبلاگ نوشته امشان) و بیایم همین امروز را بنویسم که در ان هستم. یعنی لیلای لیلی را در روز ۴ ام شهریور ماه سال ۱۳۸۸.

دوست من ... ازدواج چیزی نیست به جز یک قرارداد ساده که در ان "این یک" به "آن یک" تعهد می دهد که با توجه به احساس امروز خود تا آخر عمر او را دوست بدارد و نزدیکترینش بداند و در زیر یک سقف با او زندگی کند و فرزندانی بیاورد و به مسافرتها و عروسی ها و ختمها و عزاها و سینماها و خانه ها ی عمه و خاله و دایی ها برود ...
در یک نگاه نزدیکتر در آن تعهد می کند که ان دیگری را دوست میدارد و با اوست که خصوصی ترین نیازهای جنسی و حسی اش را براورده می کند و با اوست که با سر شانه نکرده و پیژامه راه می رود ... و خشمها و شادی ها و سرخوردگی ها و تلخکامی هایش را به نمایش می گذارد حتی اگر کوچکند، ناچیزند یا احمقانه ... از اوست که مراقبت می کند و حساب و کتابهای مالی اش را با اوست که مخلوط می کند.

اما آیا با این تعهد عجیب قبول می کند که "دیگری" ای را هرگز به دوستی ای جانانه نخواهد گرفت؟ که با صدای بلند همراه "دیگری" بر چیزهایی که تنها خودش می داند و دیگری نخواهد خندید؟ آیا هرگز با "دیگری" به جشنی، کوهی، پیاده روی ای نخواهد رفت و آن لحظه، لحظه ای خواستنی و داشتنی نخواهد بود؟ که هرگز دست دیگری را در دست با مهر و اعجاب فشار نخواهد داد و به او نخواهد گفت که عجب اعجوبه ای است و چقدر دوست داشتنی است؟ که شب وقتی قدم زنان و زمزمه کنان به سمت خانه -آنجا که همسرش را در انتظار خود خواهد یافت- می رود هرگز طعم مکالمه ای با دیگری را زیر دندانهایش نخواهد جوید؟

من به این باور ندارم. ازدواج آنجا که به انسانها این حق را می دهد تا یک نفر را، خنده اش را و شادی اش را و مهرش را و خشمش را و اندوهش را برای همه ی آینده از آن خود بدانند تبدیل می شود به تابوت ...« مومیایی ات می کنم در این لحظه که هستی ... و به من تعلق خواهی داشت. همانگونه که من به تو ... برق چشمانت و آن طرح لبخند محو گوشه ی لبانت تنها از آن من است».

گمان می کنم "این یک" باید به این حقیقت که به درازای یک عمر چیزی برای دادن به "آن یک" دارد که این نقش را در زندگی دیگری می طلبد مطمئن باشد ... و قطعا باور دارد که هر آنچه را که در زندگی از همراهی می خواهد، می داند که الام و احلام یک عمر خود را تنها در همدلی و همرازی با آن یک نفر متصور می بیند.

****

نه.
من باور دارم که می شود زندگی خود را به یک نفر دیگر پیوند زد و با او فرزندانی به این دنیا آورد و به سفرها رفت و از هم در وقت ناخوشی مرافبت ها کرد ... بی آنکه دوستی ها ی پرشور و شیدایی مان را و حسهامان را به آنچه که در ما شور می آفریند و شب گاه به گاه خوابمان را از ما میگیرد با آن در بند کشید و محدودش کرد به آن یک نفر.

شاید از همین روست که هرگز زندگی ام را یا دیگری شریک نشده ام و نخواهم شد و باور ندارم که حتی با ازدواج -و بر اساس تعربف قرون وسطایی آن- این حق، حق تعلق داشتن به یک لحظه که با حضور من و "دیگری" معنا پیدا می کند و مثل برق می گذرد از من دریغ می شود.


پانویس اول:

حالا البته من انقدر طولانی نوشتم که نتوانستم در پاسخ سوال شما من هم سوال کنم که حقیقتا آیا با ازدواج می شود گفت که "این یک" بر گذشته ی "آن یک" -بر عشق ها که بوده اند و گذشته اند ... بر یادها ... بر دلتنگی های روزهای سالگرد و ...- فرمانروایی می یابد؟ ایا "آن یک" که امروز زندگی اش را آگاهانه و با عشق به "این یک" پیوند می زند این حق را برای همیشه از خود دریغ میکند که با لبخندی و مهری و برقی از عشق از دست رفته در چشمان با معشوق سالهای پیشین خود به گفتگو بنشیند و از آنچه با او سخن بگوید که بر او گذشته است و می گذرد؟ با آن یکدلی که پیش از حضور این یک شکل گرفته است و از میان نخواهد رفت؟

پانویس دوم:

من کَمَکی سخت گیرم. آدمها خود را به هم پیوند می زنند و از هم پرستاری می کنند وبا هم مهمانی می روند و روی یک تخت می خوابند و حساب های بانکی شان را با هم قاطی می کنند و بر اساس آن فکر می کنند که بر شادی و اندوه یکدیگر حقی پیدا کرده اند. و اگر چشمهای "آن یک" جایی و با دیدن چیزی برقی بزند "این یک" او را بر سر انتخاب قرار می دهد ... می گوید: «باید انتخاب کنی» ...می گوید که «یا من یا این سودای ناخواسته که من تاییدش نمی کنم» ...
این همان حقی است ما طی قرنها رابطه که از دل قرون وسطا شکل گرفته است برای خودمان تعریفش کرده ایم و سنتهای قبیله ای آنقدر تاییدش کرده اند که باورمان شده است که بدیهی اند.
باور دارم که آن حسی "آن یک" را به "این یک" انقدر وابسته می کند که از خود به درش می کند، آن حسادت پر توقع، که گاه مزه ی حضورش در دهان شیرین می اید و "این یک" را از دلبستگی بیمارگونه ی "آن یک" مطمئن می سازد، چیزی نیست جز بیماری ای خطرناک ... که در انتها هر دو را به تمامی در خود فرو خواهد برد ... و چیزی از موجودیت هیچیک باقی نخواهد گذاشت ... از آن موجودیت مستقل و ازاد.

نه.
من به این "حق" می گویم: "نه". می دانم ... اشتباه کرده ام ... زیاد ... خواستهای خودم را نشناخته ام ... و یا دیگری را ... و خشمگین شده ام یا دلسرد یا تلخ ... دیگری را اما به واسطه ی حضور خودم بر سر دوراهی انتخاب قرار نمی دهم. آنجا که میدانم که آن دیگری دلش با من نیست، راهم را میکشم و می روم. جه جایی برای خط و نشان کشیدن و سهم طلبیدن ... و اگر بمانم ... با این شرط می مانم - و هرچند سخت هم اگر باشد، تمرین می کنم- که آزادش بگذارم. آزاد ... به معنای واقعی کلمه ی آزادی. و اگر بمانم ازاد می مانم و هیچ وعده ای نمی دهم ... هیچ ... نه گذشته ام را می دهم و نه اینده ام را. دوست می دارم برای امروز ... برای حالا. همین لحظه. همین.


Friday, July 31, 2009

۷

دوست داشتن تو به قایم موشک بازی می ماند.

من هستم. من نیستم. کنارت می نشینم ... گاه گاه ... نیستم اما ... جایی در گذشته ام... یا جایی در آینده ... در مرز سایه ها و رویاها ... و تردیدهای در گذشته که به جامدیت یقین در می ایند ...
یک جایی هست که من در آن غوطه می زنم.
تو گیح می شوی. تو جای خودت را پیدا نمی کنی. خسته می شوی ... نه ... از فکر اینکه ممکن است خسته شوی است شاید، که خسته می شوی.

تو با من بازی می کنی. قایم میشوی ... یک جایی همین دم دستها. من از آنجا که هستم باز می گردم ... من دنبالت می گردم ... می دانم که منتظری. با اندکی بی ظرافتی ... شاید هم بی حوصلگی. شتاب دارم که باز برگردم.
می گیرمت و باز می اورمت و باز می نشانم.

***

حالا باز من هستم و نیستم. تو دوباره پنهان می شوی ... و دوباره ... و دوباره ...
یکجایی اما -حتی پیش از آنکه من از این بازگوشی ها که به دلبری های ساده دلانه ی دخترکی کوچک می ماند خسته شوم ... من که از قیل ها و قال ها خسته ام- یکجایی ...این تویی که از خاطر می بری که برای چه پنهان شده ای ...




گاهی فکر می کنم دوست داشتنت به یک قایم موشک بازی مداوم می ماند که در آن تو مرتب با حسی که طرحی از دلگیری دارد پنهان می شوی و من ... با رنگی از سرخوردگی -که در حس عمیق بیهودگی ریشه دارد- به تکرار به دنبالت می گردم و بازت می گردانم.


***

چیزی یکجایی گم می شود انگار.
یا شاید این تویی که گم می شوی ... در رفت و آمد بین پنهانگاه های نه چندان دست نایافتنی ات.

و تو یکباره ... همچنان که از سر بازیگوشی های احساساتی ات پنهان شده ای گم می شوی ...
من دستم را دراز می کنم. تو پا پس می کشی.
دور می شوی.
دور.
با حس عمیقی از رنجش ... که من از فهم چرایی آن عاجزم ... و نمودش بیزارم می کند. و عاصی.

می روی.

من تو را و بازیهایت را نمی فهمم و آنچه را که نیاز توست ... امنیت یک بستگی عاشقانه... که زنجیرهایش حلقه حلقه دورت پیچیده اند ... و من را می ترسانند ...
باز می گردم.به همین سادگی. آرام. دور.
من غوطه می خورم. دور از دستهای تو ... آزاد. سیال.

***

اینجا ... من هستم. تنها.
دلتنگ. و سبکبال.
حالا تو هم به سایه ها پیوسته ای.
در سایه هاست که باز می یابمت.


Thursday, July 30, 2009

۶

تکه پاره های من
که اینجا و آنجا ریخته اند


***

و یاد ... یاد ...
... یادها مرا دیوانه می کنند ...
بگذار همین ... هم "این" ... دیواری باشد که مرا از تو جدا می کند ... همچنان که تو را از خودت.


Monday, July 27, 2009

۵

من چرخ می زنم میان چهره ها که دوست گرفته ام ... روز به روز ... و در عجب می مانم که هر چه هست بوی تو را می دهد ... که بعد از تو هر چه هست به تو آغشته است ...
... و درد ...

***

می دانی ... باید آن را در خون خود داشت ... سیاهی را و سپیدی را... غم را و شادی را ... خنده و گریه را... همزمان.
یا می فهمی اش یا نمی فهمی اش ...می دانی اش یا نمی دانی اش ... تمام.
هست آنکه از کنارش می گذرد بی هیچ تقلایی ... بی هیچ تردیدی ... آن که نمی بیندش، نمی خواهدش، نمی داندش ...

***

این؟ ...

***

با این همه من همیشه همه چیز را و همه کس را همانطور که هست پذیرفته ام ... هه! چه فرقی می کند. من سلام می کنم و لبخند می زنم و با لحنی ساده دلانه کلامی طنزآلود می گویم و می خندانم و می خندم ... و چیزی به سختی سنگ درم آب می شود. و من در حسرت می مانم که :«همه چیز کی و چرا و چگونه تا به این حد سخت شد؟»

و تو؟


Friday, July 24, 2009

۴

می روی.
نصفه و نیمه و شکسته هر آنچه را که بود ... که هست را می گذاری و می روی.


تو در را پشت سرت می بندی ... بی نیم نگاهی به پشت سر ....
می ترساندت ... یا غمگینت می سازد ... یا خشمگین ... یا دلشکسته ... نمی دانم.
تو روبرمی گردانی ... از شکست است که می پرهیزی؟ -در مفهوم عامش ... از تنها ماندن در میان میدان بازی می ترسی؟ ... از راه به جایی نبردن می ترسی؟ ... شاید خسته ای ... شاید بیش از آنکه من فکر می کردم دلزده ...

از خودت رو می گردانی ......و به شکلی شگفت آور هر روز از همان روز آغاز می شوی ...
و داستانی تازه از ابتدا آغاز می شود ... داستانی که از ابتدا بار هراس تمام راه های نیم رفته و به مقصد نرسیده را در خود مستتر دارد ... داستانی پر از هراس بی بار و بری ... هراس وانهادگی ....
داستانی نو . نه فصلی نو بر آنچه رفته است ... نه ... همه چیز از اول.

مانند زنی که به هنگام هر عشقبازی وانمود می کند که باکره ست ... و ان رمزها و رازها را که از آمیزش گذشته آموخته است از خودش - و بیش از همه از خودش- پنهان می کند ... به دنبال تصویر دخترک جوان و دست ناخورده... که دیگر نیست ... و نه تازگی طرد و وحشی دخترک جوان را به لحظه می دهد و نه رسیدگی ابدار و شورانگیز زنی را که می تواند باشد ...

انسان نصفه نیمه
انسان شکسته بسته
عروسک کهنه ی بازی های دیروز



Monday, July 20, 2009

۳

عجیب نیست؟ که در بین این همه چیز که هست ... با من هست و با تو هست و در با هم بودنمان ... این همه چیز که از فراز این همه چهره ی بی نشان من را و تو را به هم می رساند ... این تفاوتهای ما است که با گذشت زمان به بار می نشیند ... نه ... تفاوت نه ... این کلمه کفایت نمی کند برای آنچه که می رود... یک چیز دیگری هست ... چیزی که طعمی از جنس درد با خود دارد ... چیزی از جنس فاصله.

فاصله.

فاصله مثل یک درخت جوان رشد می کند ... و ما روی شاخه های آن می نشینیم و در جهانی از تفاوت که از هر طرف گسترده ترمی شود روز به روز از هم دور می شویم ...بی اختیار ... تسلیم ... به تلخکامی.
عاشق و تلخکام.

تلاش بیهوده ست. باید پذیرفت. باید پذیرفت و زیر همه چیز زد و رفت. باید جوان بود و سرکش بود و نترس بود و بی مدارا ... باید سر جنگ داشت ...
پذیرفتن چیزها -به همان صورتی که هستند- جسارت می خواهد ... تمام کردن چیزها و رها کردنشان و پشت سرگذاشتنشان جسارت می خواهد ... شاید همانطور که امید به تغییر دادنشان به کَمَکی حماقت نیازمند است ... و عافیت طلبی. نشان از هراس دارد ... و تلاش برای ماندن و چنگ زدن. مانند دل دل زدن ماهی که از اب بیرون افتاده است ...
خورشید هیچوقت از مغرب طلوع نخواهد کرد ... هیچوقت.

***

و تو در تاریکی می نشینی ... تنها. و سیلاب همه چیز را با خود برده است. و تو می مانی و ناتوانی ات در به دست آوردن سررشته ها که برای همیشه از دست رفته اند ... و می دانی ... و دانستن این همه هیچ دردی از دردهایت را درمان نمی کند ... و گریزناپذیری آنچه می رود زارت می کند ... زار .... و زرد می شوی و تلخ می شوی و ناجور می شوی ...

چند بار ... چند بار ... چند بار ...

***

یادها از خاطر نمی روند و تلخی در گوشه ی دهان جا خوش کرده است و بیزاری ... بیزاری.

چگونه می شود دل بست ... دل داد ...ماند ... رفت؟ ... بیــــزار.


Saturday, July 18, 2009

۲

از یاد می بریم. همیشه از یاد می بریم.
آن چیز که بوده است، بوده است و آن چیز که نیست، نیست. چه جای انکار می ماند ...

می شود اما چیزها را جایی ... جای مقبولی دفن کرد و گاه گاه - مثلا شب جمعه ی آخر سال- سری بهشان زد ... و گلی روی سنگ قبر خاطره ای*.
می شود آنچه را که گذشته است ... تا آنجا که بوده است ... به این دلیل که بوده است ... هرچند کوتاه ... هر چند ناتمام ... بی هراس از اینکه تمام شده است ... دوست گرفت ... دوست داشت ... و بعد روبرگرداند. و رفت.
می شود پروا نکرد. می توان در چشمهایش نگاه کرد ... مستقیم. و گفت سلام.
می توان در خیابان دیدش و دستش را برای لحظه ای فشرد و پرسید: «خوبی؟» (و آشفته با خود فکر کرد: "این فشار دست پیشترها می توانست مرا دیوانه کند ... ") و به آرامی تلخی لبخند را فرو برد.
می شود روز تولدش برایش اگر نه هدیه ای یا حتی نامه ای که ایمیلی فرستاد که: "آی آی ی ی ی ... به دنیا آمدی ها ... آخر" ...

پرهیز؟ ...از دیگری؟ ... بیزاری؟...از خود؟...

***

گاهی فکر می کنم شده ام قبرستان آنها که دوستشان داشته ام ...
نه.
سطل زباله.


Thursday, July 16, 2009

۱

می خواهی از یاد بروی ...
از یاد ببری ...
می خواهی که نباشی ... که نباشد ... که بروی .... که برود ... که نمانی ... که نماند ...
می خواهی از دست بگذاری و از دست بگذاردت


Wednesday, July 15, 2009

یک عاشقانه ی شاد در دنیایی از خشونت و بیداد
یا روزهای آفتابی من


عجیب است یا احمقانه است یا ساده دلانه است ...
که من امشب به دنبال این شعر می گردم ... با صدای فریدون فرخزاد- با صدای خاطرات عاشقانه ی بیست سالگی- نه تنها با حسی که از تماس تلفنی دیروزت درم به جا مانده است ... شیرینی کلامت ... و آن مهر ساده و صادقت که به غمره ی آن سالهای دور با هم بودنمان آغشته است ... به دنبال آن می گردم باحس عاشقانه ای که یوسف، حضورش و شادمانی اش و سادگی بودنش در من بر می انگیزد ...

به وقت شیرخوردن، نگاهش را بالا می آورد در چشمهایم نگاه می کند ... ممتد ... و در حالی که با حرکات مکرر و ناارام دستش روی صورتم طرح هایی نامعلوم می کشد طرح لبخندی روی صورتش نقش می بندد. تو را به یاد می آورم ... آنقدر که دوستش دارم.






Wednesday, July 1, 2009

بازی بچه ها در عراق


آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده یی ،
هیچ کجا دیواری فروریخته باقی نمی ماند