Sunday, August 22, 2010

آدم مسخره ای هستم. از تنهایی لذت می برم. از نامه های نداشته ... از تلفن که زنگ نمی زند با طنین صدایی آشنا ... و گاهی هم که زنگ میزند صبر می کنم تا پیغامگیر که صدایش به طور عجیبی به من شبیه است به آن پاسخ می گوید.

از تنهایی لذت می برم. و از فراموشی. مثل مبتلایان به آلزایمر. من همه چیز را از یاد می برم. و همه چیز مرا. .... و در را باز نمی کنم و تلفن را جواب نمی دهم. انگار می ترسم گله ای از آنها که باید دوستشان بدارم و باید دوستم بدارند ناگهان بریزند توی زندگی ام ... چیزهایی که دیگر حتی نمی شناسمشان و ضروزت وجودیشان را به ضرب تنقیه ی هزار وپانصد دیدگاه فلسفی هم نمی توانم به خودم حقنه کنم.

آدم مسخره ای هستم. از لذتی که از تنهایی می برم می ترسم. نه از لحظه که از خودم می ترسم. از خودم در خلسه ی آن لحظه کامل که وجود ندارد ... از هیچ چیز که وجود ندارد


Tuesday, August 17, 2010


همیشه هم به همین سادگی‌ها نیست
ما دل‌های گرفته‌ای داشتیم
به خیابان آمدیم و گریستیم
به خیابان آمدیم و دست‌های یک‌دیگر را فراموش کرده بودیم
به خاطر آوردیم
شاید شهر بر اساس احساسات ما ساخته نمی‌شود
و اندوه در سرفه‌های گاز فلفل به ما سرایت کرد
و جمجمه‌های شکسته‌ی ما به هم سرایت کرد
پس هر چه را تا ابدیت پوشانید با بال‌های سیاه خویش
اما همیشه به همین سادگی‌ها نیست

سعدی گلبیانی


Friday, August 13, 2010

گاهی فهماندن این به آدمها آسان نیست ... که «دوست داشتن» و «دوست» داشتن،‌ دو مفهوم متفاوتند.



پانویس: پست را با خواندن نوشته ای از خانم فاطمه حق وردیان با مضمونی مشابه نوشتم.




براي ستايش تو
همين كلمات روزمره كافي است
همين كه كجا مي روي ، دلتنگم.

...براي ستايش تو
همين گل و سنگريزه كافي است
تا از تو بتي بسازم.

شمس لنگرودي


Sunday, August 8, 2010



با پسرک سوار یک هواپیمای آبی کوچک می شویم و از ناناییمو پرواز می کنیم به ونکوور ..
بیابانی اما در کرانه ی غربی نمی بینیم تا درش سقوط کنیم و تو را پیدا کنیم ...
به یوسف می گویم: از من گذشت ... این دیگر کار توست.


Thursday, August 5, 2010


سن فرانسیسکو ... سن خوزه ... رینو ... لیک تاهو ... ویستلر ...
دیروز ویکتوریا
امروز ناناییمو .
فردا ونکوور .

تاهو شاید زیباترین جایی باشد که دیده ام ... مجموعه ی اب و کوههای بلند با قله های سفید ... یکروزی را در دریاچه ای محلی به نام برگ افتاده شنا کردم ... وطعم شیرین اب هنوز با من است.

ویستلر به همه ی امت کوهنورد ... اسکی باز... دوچرخه سوار ... و تله کابین دوست و عاشق آسمان های زیبا شدیدا و عمیقا رکامند می شود

سن دیگو باز هم نطلبید.

یاشار یوسف ایز هوینگ د تایم آف هیز لایف. هیز استیل وری شورت لایف.
تله کابین قله به قله ی ویستلر "PEAK TO PEAK" ... و تله سیژ تا بالاترین قله را سوار شده است ...فردا هم پریدن با هواپیمای چند نفره ی آبی را تجربه می کند ... جزغلک من ... از آنها که هر چند وقت یکبار یکی شان سقوط می کند ... اما گمانم در هر حالتی به سوار شدنش بیارزد ... کمی آدرنالین لازمم اینروزها.

در مسیر آخرین ایستگاه تله کابین تا قله ...روی تله سیژ و در امان میله ی فلزی نااستوار ... نگران اینکه یاشار یوسف شروع کند به شرارت ....ترس را تجربه کردم. از نوع ترس های مادرانه!
در بغلم سخت فشارش می دادم ... و ترس بر هیجان غلبه داشت..

P.S. Picture is from pick to pick Gondola in whistler and is not mine


Thursday, July 29, 2010

ایجاد خاطره کردن


What is Life's true meaning? for me, however trying to hide it; it is "creating memories".
As sad as it sounds, a moment only is worth living, if it's worth rememmbering.
Sometimes I feel I have not lived at all.






Thursday, July 22, 2010

گویا سحرگاه سه شنبه بود روزی
که آسمان را ابری عجیب گرفت،
و باران
برای زایش گندم و شفا
از شب گذشت و
صبح شد.
...
اتفاق عجیب این جاست،
هر کجا که می روم
تو یک طورهایی همان حدودها دیده می شوی.
بعضی ها به زور حرفم را باور می کنند،
می پرسند مگر می شود
یک عمر زیر باران زیست و خسته نشد؟
...

سیدعلی صالحی


Wednesday, July 21, 2010




Today They warn: “Global Warning”.
I, the tree hugger; sit and cry: “ oh no future for being!”
You, the liberal; use it to campaign: “vote for me. I will fix it.”
They, the conservatives: “It is a myth.”

Tomorrow, They beg: “still Global Warming.”
I, still hugging trees, too depressed to talk.
You, the liberal, still Campaigning to win people's vote.
They, the conservatives, having had thier practically unannounced meetings and sorted out the right and ownership of melted lands and seas: “Yuppie ... new shipping vessels are on the way!!”


برایم شعری نوشته است ... که با این بیت تمام می شود:

شاید این بار به سروقت خدا رفتم تا
تا بخواهم بنویسد تو و من را باهم

***

می نویسم: خیلی پسر بچه مدرسه ای بود این شعرت!!

***

ای میلش را باز می کنم و برای مدت طولانی قاه قاه میخندم:

چی شده به ما نمی اید که يک وقتهايی هم از سر دلتنگی، شاید هم تنوع بچگي کنیم یا اداي اونها رو در بیاريم؟
از تو که در خمره آبنمکت همیشه از این دست از جغله ها داشتی تعجب میکنم.بیشتر متعجب میشوم وقتی یادم می اید که «قبل و حین وبعد از این بچه مدرسه ای» ، لعبتي احتمالا 15 ساله هم مد نظر بوده.

***

در سالهای با هم بودن مان من دوستان دختر و پسر زیادی داشتم ... با انها کوه می رفتم و سینما و کنسرت و سفر ... و خصوصا نزدیکترین دوستانم پسرک جوانی بود سرتق و عاضی، بسیار خوشگل و دوست داشتنی و اهل موسیقی و شعر‌، که از من کوچکتر بود و ما همیشه با هم بودیم ... خصوصا هنگام کوهنوردی.
یادش نرفته است.

می نویسم: لعبتک ۱۵ ساله ام آرزوست، چه چیزم مگر از حافظ و سعدی کمتر است؟


Monday, July 19, 2010

دلت می خواهد از سفر چیزی برایت بیاورم؟

***

نمی دانم.
دلم می خواست خودم باز می گشتم. به تو.


***

زندگی ام شده بودن با هر انچه که تو نیست.
زندگی ام شده است هیچ.
درست گفته اند. ما به همان چیزی می رسیم که می طلبیم.


Sunday, July 18, 2010

من عاشق زمانم. می گذرد. و چیزها آرام می شوند. و شب روز می شود. و روز شب می شود. و چیزهایی که آنقدر می خواستی شان که زجرشان می دادی، می شوند پاره ای از تو که از با خود به همراه داشتنشان احساس خوشبختی می کنی. و چیزهایی که آنقدر می توانستند مایه ی زجر باشند یا انزجار، می شوند چیزهایی که بودند و گذشتند و تو حتی نمی دانی چرا می توانستند اینقدر مایه ی آزارت باشند. و دلت برای کسی از گذشته تنگ نمی شود و دیدن کسی از گذشته آزارت نمی دهد و شنیدن یک ترانه ی قدیمی می تواند لبخندی بر گوشه ی لبت بنشاند.

من عاشق زمانم. من به زمان پناه می برم. مثل بچه ای که به بغل مادرش می چسبد و گریه کنان از چیزی شکایت می کند. نامفهوم و درهم ریخته و ناشکیبا. و زمان بی حرف مرا در آغوشش نگاه می دارد و تسلا می دهد. و همه چیز دوباره آرام می شود. و من دوباره همان بچه ی شاد و شیطانی می شوم که بودم. کمی آرامتر،‌هر بار.

من عاشق زمانم. زمان می گذرد. و با آن من هم. تو هم. همه چیز. به جز این آرامش که مستقر هست. عمیق.