Friday, January 21, 2011

عجیب است ... در ماندنمان با هم من بودم که رنج می کشیدم ... در نبودنمان هم، من. از آنچه که به نظر می رسید انتخاب من است. از آنچه که انگار من می توانستم به سادگی آن را پایان دهم. و نمی دادم.

تو هم در عذابی سخت بودی. هرگز اختیاری از خودت نداشتی. خانواده ات و مذهبت و خاستگاه اجتماعی ات و اعتبادت به مزخرفاتی که جامعه ات هر روز در گوشت می خواند که چنین نباید باشد و چنان نمی تواند باشد تو را همیشه در حاشیه ی ماجرا -ماجرای من و تو- نگاه می داشت. تو در حاشیه ی گرداب به همه ی تعلقاتت آویزان ماندی ... تلخ شاید. و در نوعی وسواس دائم
سخت بود. می دانم.

زمان گذشت. تاب آوردیم. من همچنان عاشق ... و تو همچنان بسته به ریشه هایت.
حالا انتخاب کردیم. نو ماندی و زمینی که باید بر آن خودت را ادامه می دادی. و دیگر شبیه به گذشته نبود.

تو در عذابی سخت هستی. همچنان. هیچ چیز به گذشته نمی ماند. مهلکه گذشته است و خانواده ات و مذهبت و خاستگاه اجتماعی ات و اعتبادت به مزخرفاتی که جامعه ات هر روز در گوشت می خواند همه مانده اند، اما بودنشان، علی رغم همه ی تلاشت، درمانت نمی کند.

نمی توانی مردی را دوست بداری، که من دیگر دوستش ندارم.
مردی که دوستش دارم دیگر در تو نیست.
شاید این تو هستی که می دانی. حتی پیش از من.
دوستت ندارم. دیگر ندارم.


Tuesday, January 18, 2011

تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"خشم کودکانه"۲


من خشمگین می شوم ... و من زیر همه چیز می زنم. خشم اما خیلی زود -همراه طوفان های عاشقانه ی پردرد- به احساس محبتی عمیق بدل می شود. خشم عاشق کیمیاگری است که آن مطالبه ی دردناک عاشقانه را،‌به چیزی از جنسی دیگر، به محبتی آرام تبدیل می کند.

من یادهای عاشقانه و محبت یکپارچه را برای خود بر می دارم ... و اندوهی را که تو سرچشمه اش می شوی ... و خشمم را -از انتخابی که می کنی بی آنکه مسئولیتش را به تمامی بپذیری- به تو می میدهم که راهتوشه ی سفرت باشد. به من بگو عشق من، چند بار ... چندبار بر سر دوراهی تردید ایستادی ... چند بار این همه به یادت آورد که راهی به پشت سر پیدا نخواهی کرد ... -آنجا که‌من در هم شکسته و غمگین برجای همیشه مانده ام.


Sunday, January 16, 2011

تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"خشم کودکانه" ۱


گاه به گاه بر تو خشمگین می شوم. گاه به گاه زیر همه چیز می زنم. احساس خشم اما چه زود تغییر شکل می دهد -در کنار همه ی چیزهای دیگر- و به شکل ساده ای از محبت تبدیل می شود.
خشم بر آنچه که نمی پسندم همان کیمیاگری ست که آن حس نیازمندی پر توقع و زخم زننده برخاسته از عشق را،‌ درمان می کند. مانند آبی بر آتش. بر آتش درون من.

تو اما خشم را نشانه می گیری و می روی.
می روی.
رفتنت اما با من برای همیشه می ماند.


Friday, January 14, 2011

ما از چیزهایی که دوست می داریم مقدساتی می سازیم و به هنگامی که ترکمان می کنند با پتکی بر جانشان می افتیم و خردشان می کنیم و ناسزاشان می گوییم و فکر می کنیم که چگونه هستی مان را برای سالهای متمادی به بازی گرفته اند.

من هرگز اما حتی خرده ای ز این همه شکسته ها را در پشت سر جا نگذاشتم. در تمام تکه پاره های تو، خرده ریزه های خودم را می یابم. خودم هستم که شکسته ام. خودم به رنگ و بوی تو.

من خودم را شکسته ام بعد از تو ... عشق من.


Thursday, January 13, 2011

تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"جدایی" ۶


من از تسلیم شدن به آنچه که تو ضرورتش می خوانی سر باز می زنم ... تو از ماندن با عشقی که سرانجامی ندارد.
انجامت را یافتی عشق من؟


Wednesday, January 12, 2011

تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"جدایی" ۵


تو فکر می کنی: "خوب است با آنها بمانم که با من می مانند. که من را همانطور که هستم دوست می گیرند،‌دوست می دارند. وآنها که در ازای آنچه می دهم چیزی دارند که به من باز پس دهند."
تو هنوز هیچ نمی دانی از دل بستن به دیگری و با او ماندن، بی هیچ قید و شرط. به ماندن با انکه دوستش داری، تا آنجا که از تو سیر شود. تا آنجا که تو را زیر پا له کند ... و مانند تکه پارچه ای مستعمل و چرکین به دور اندازد.
تو از عشق می دانی، شاید ...از عاشقی، اما نمی دانی.

حالا تو در امن خانه ات می نشینی و از آسیب های نخورده خوشحالی -و از باز پس گرفتن خودن به وقتش- ... و از اینکه دیگری را از معجزه ی حضورت محروم کرده ای حسی از شعفی پنهانی را در خود تجربه می کنی.

تو رابرای این همه نساخته اند جان من. عروسکهایت را بردار و با آنها خیمه شب بازی های هر روزه ات را بازی کن که در آن عاشقان سینه چاک گریبانهای ساختگی خود را می درند و بر مزار معشوق های دروغین گریه سر می دهند.

من اما تو را همینطور که هستی دوست می دارم ... دوست می گیرم. عشق من. بی آنکه حتی بدانی.


Tuesday, January 11, 2011

تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"جدایی" ۴


تو با آنها می مانی که با تو می مانند ...می گویند که می مانند ... که می خواهند بمانند ... می خواهند از تو که بمانی ... می دانی که می مانند ...
آنها که قدرِ امروز می دانند به بهای فردا.
من اما فردا ندارم. فردا نمی شناسم ... و آن را به هیچ قدری نمی دهم. ندارم که بدهمش. من به جستجوی آن می روم که ندارم.

فاصله ی ما همینجاست عشق من.
میان از آنِ کردن ها و از آنِ شدن های تو ...
و بی قراری من ... برای رهایی.


Monday, January 10, 2011

تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"جدایی" ۳


به من می گفت: چه مهربانید شما.
این پیش از آن بود که مرا دوست بدارد.
مرا دوست گرفت. به من گفت: چه نامهربانی تو.
و رفت.

من هستم. همانند همیشه.


تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"جدایی" ۲


دیگرانی هستند که با دیدنشان به فکر می رسد که ازشان بپرسم: با هم ماندنتان از وفاداری به دیگری -از عشق به دیگری- است ... یا از وفاداری به انتخاب خود؟ به خود؟

هرگز نمی پرسم. دانستنش نه برای من فرقی می کند ...نه برای دیگران.
چیزها همان هستند که می توانند باشند.


تمرین نوشتن ماجراهای عاشقانه
"جدایی" ۱


دل بستن من به تو به انتخاب من نبود ... جدایی مان اما، انتخاب توست.


Tuesday, December 21, 2010


بیرون
جنگ خاموشی و فراموشی‌‌ست.

با من
...درون همین شعر بنشین.
من از عاشقانی می‌گویم
که نداشتم،
تو از سفرهایی بگو
که نرفتی.

بیرون
آدم می‌کشند.

مژگان عباسلو


Sunday, December 19, 2010



از جمهوری دومینیکن بازگشته ام. خسته. و کمی تلخ. از دیدن ملتی که مستخدم ارواییان و امریکایی های پولدار هستند. صدها نفر جان می کنندند تا توریستها تا خرخره از صبح تا شب بخورند ... و زیر افتاب لم بدهند ... و دست به سیاه و سفید نزنند.
به ایران فکر می کردم .. و جنبش سبز ... و این شب تیره ... و سلطه ی نظامیان.

***
من حقیقتا از... شنیدن و خواندن کلماتی مانند عرب و عجم خسته ام. از اینکه یک عده «عرب سوسمار خوار» چنین کردند و چنان کردند ...
طبعا من در دومینیکن ریپابلیک بودم ... جایی که اصلا گذشته ندارد ... کریستف کلمبوس اروپایی متمدن که عرب نبود و مسلمان نبود و لابد سوسمار هم نمی خورد پایش را به انجا گذاشت ... از اروپای متمدن ... همه ۴۰۰هزار نفر جمعیت جزیره به بردگی گرفته شدند ... بر اثر بی رحمی و بدرفتاری اروپاییان، ظرف کمتر از ۴۰ سال ۶۰۰۰ نفر هم از این تعداد باقی نماند ...

۷۳٪ جمعیت مخلوطی است از اروپایی و افریقایی و بومی، ۱۶٪ سفید و ۱۱٪ سیاه.
زیان اسپانیایی است و کمی از بومی و زبان سیاهان مخلوط دارد. نزدیک به ۹۰٪ شان مسیحی هستند و بقیه هم مسلمان و بهایی و بودایی و یهودی ... وتعدادی هم معتقد به ادیان افریقایی. چیزی از دومینیکن ریپابلیک پیش از حمله ی اروپاییان موجود هست؟

اروپایی ها یک ملت را از بین برده اند. نژادش را ... زبانش را ... برده اش کرده اند ...
چیزی که در ایران اتفاق نیفتاد ... ایران را که مغولها و عربها و مقدونی ها بر آن تسلط یافتند ... و ما هنوز بی کفایتی مان را، فقرمان را، فساد مالی و اداری مان را، به شکستمان در یک جنگ در ۱۴۰۰ سال پیش رجوع می دهیم ....

تاریخ امریکای جنوبی و مرکزی لبالب است از تجاوز و تعدی و ظلم ... از کشتار هایی که خواندنشان خواب را از ادم می گیرد ... و ۱۰۰ سال گذشته هم مردم این سرزمینها زیر دست و پای کاپیتالیسم له شده اند ... و باز سر بلند کرده اند ... و باز له شده اند. و فقیرند. فقیر.

ما اما می نشینیم و اشعار فردوسی را تکرار می کنیم و از برتری عجم بر عرب بانگ می زنیم.

هه!

------------------------------------------
قطعاتی از تاریخ دومینیکن ریپابلیک
------------------------------------------

اسپانیایی ها بعد شروع به وارد کردن بردگان افریقایی کردند ... و همین حضور افریقاییان و اروپاییان زبان و فرهنگ دومینیکن ریپابلیک را از بنیان تغییر داد ..

در تاریخش می شود دید که ۱۰۰ سال بعد وقتی قدرتمندان اسپانیایی ها برای غارت پرو از جزیره رفتند و جزبره داشت باز روی پای خود می ایستاد اسپانیا به ان حمله کرد و بخش عمده ای از مردم مستعمره باز از کرسنگی و مرض مردند.

بعد فرانسه قدرت را از اسپانیا گرفت. و بردگی را (که در زمان انقلاب فرانسه ملغی اعلام شده بود) ابقا کردند. بعد هائیتی ان را تصرف کرد ... در ۱۸۴۴ مستقل و جمهوری شد ... با اسپانیا به ان حمله و انرا تصرف کرد ... از زمانی که اسپانیایی ها در مارس۱۸۶۵ کشور را ترک کردند تا ۱۸۷۹ دولت ۲۱ بار عوض شد، و ۵۰ شورش نظامی رخ داد ... و در میان کودتاها و شورش ها و کشتار ها، در زمان جمهوی دوم، بردگی همچنان ادامه داشته است.

بعد دولتهای سرسپرده یکی بعد از دیگری امدند، کشور را به غرب مقروض کردند و در امریکا در سال ۱۹۱۶ جزیره را تسخیر کرد. و بعد سرزمین را از چنگ کشاورزان در اورد و به شرکتهای شکر بخشید ... و شورشهای پارتیزانی مردم سالها به طول انجامیده است. ۸۱٪ کمپانی های شکر جزیره در سال ۱۹۲۶ به امریکا تعلق داشته اند.

با نگاهی سطحی به تاریخش می شود دید که قرن بیستم قرن تسلط کشورهای خارجی است بر اقتصاد. و ظلم ... و استثمارو فقر. و استثمار.



***

و من همچنان کاپیتالیسم را دشمن می دارم ... آنجا که از ناسیونالیسم، از مذهب،‌از جنگ، از تمدن، از پیشرفت یا از هرگونه نشان استفاده می کند تا بیشتر بهره ببرد ... نباید گول خورد ... همه ی اینها، یک به یک می ایند و می روند. هدف سرمایه است.