Monday, November 7, 2011

گاهی نمی توانم بفهمم ...
مشکل این است که تو از یاد برده ای
یا اینکه من نمی توانم از یاد ببرم


Monday, October 31, 2011

Whistle
That who's peekng out of the trench
Is our friend
Whom you are murdering

O my photoes, what the hell are you good for
Of us, who is more in love
He, who dies because of a whistle
or I, getting killed because of him

O my full body photographs
Are you the recollection of my memories
Or is it me a recollectionn of yours
I am growing old
I am growing old
Take my comrad off the ground
O my photes!


By: Shams Langaroudi
Translated By: Leilaye Leili

----------------


سوت بزنید
همان که سر از سنگر بیرون می‌کشد
دوست ماست
همان که شما او را می‌کشید.

ای عکس‌های من به چه درد می‌خورید
از ما کدام یک عاشق‌تر است
او که به خاطر یک سوت مرده است
یا من که به خاطر او می‌میرم.

ای عکس‌های تمام قد
شما از من یادگارید
یا من یادگار شمایم
دارم پیر می‌شوم
دارم پیر می‌شوم
رفیق مرا از روی زمین بردارید
عکس‌های من!

شمس لنگرودی


Wednesday, October 26, 2011

REPOST

این سخنرانی اوا انسلر است در روز سه شنبه، ۲۶ اکتبر در کنفرانس زنان در کالیفرنیا:
نویسنده ی کتابهای «من موجودی احساساتی هستم» و «تک گویی های یک مهبل» و بنیانگذار V-Day
ترجمه: لیلای لیلی

The Gift of Cancer
هدیه ی سرطان


اینگونه اتفاق می افتد
دکتر به سمت من می اید
با صورتی گرفته
می گوید ما چیزی پیدا کرده ایم
خوب به نظر نمی رسد
در صندلی اتاق انتظار دریچه ای هست
و من در حال افتادنم
و همانطور که سقوط می کنم می شنوم
پژواک صدایش را که می گوید
سی-تی اسکن
به بزرگی یک عنبه
ما مطمئن نیستیم
سقوط روزهای متوالی به طول می انجامد
در حالی که به نظر می آید که من راه می روم
و سخنرانی می کنم و سوار هواپیما می شوم
من سقوط می کنم
وقتی که دکتر تازه در بیمارستان تازه
آنرا به زبان می آورد
می گوید سرطان
و من صبر می کنم تا بشنوم که از کجا آمده است
و به کجا رفته است
همانطور که خراشیده می شوم و کاوش می شوم و سوراخ سوراخ می شوم
سقوط می کنم
وقتی که آنها در ابتدا می گویند که کبدم نیست
و بعد می گویند که نمی شود مطمئن بود
سقوط می کنم
تا وقتی که آنها به من دارو می خورانند و مرا روی چرخی می برند
برای نُه ساعت
و وقتی بیدار میشوم
در کشوری جدید هستم
هیچ چیز در آن آشنا نیست
و مردن در آن ناممکن نیست
چرا که من حالا در سرزمین بیماران زندگی می کنم
معلوم می شود که "سبزیخوار بودن-مشروبخواری نکردن-سیگار نکشیدن-فعال اجتماعی بودن"، مرا به هیچ وجه محافظت نکرده اند
جراح به من می گوید که تا به حال هزاربار جراحی کرد است و هرگز
چیزی مثل این ندیده است
و بعد کلمه ی فیستول
و رحم را به کار می برد.

طبعا اولین چیزی که به دهنم می رسد
«کنگو» است
می دانستمش از همان اولین باری که به بیمارستان پانزی در بوکاوُ رفته بودم
من در محلی که شبیه یک انبار غله ی باز به نظر می رسید، ‌ایستادم
در محلی که دویست زن روی نیمکتها نشسته بودند
سرهای مجروحشان
عصاهاشان
عرق تنشان
و بوی شدید ادرار و مدفوع از فیستول هاشان
از سوراخهایی که متجاوزین در بدنهاشان ایجاد کرده بودند، با پاره پاره کردنشان
من از همان لحظه ی اولین می دانستم
وقتی که در صورتهاشان نگاه کردم
و جنایات قرن را دیدم که در چشمهایشان شعله ور است
پانصد هزار زن مورد تجاوز قرار گرفته
پانصد هزار مهبل مورد تعرض قرار گرفته
پانصد هزار بدن پاره پاره شده
من راهی برای محافظت خودم
در مقابل حجم عظیم این قساوت نداشتم
در مقابل درجه ی جنون آمیز این فضاحت
این همه مانند امواج اقیانوسی طوفانی از جنس درد از روی من گذشت و مرا گرفت
مرا گرفت مرا گرفت
من هرگز بازنگشته ام
و هرگز باز نخواهم گشت
و می دانستم که آن زنان دیگر مرا تصاحب کرده اند
مرا از ان خود کرده اند
و دیگر هرگز جای دیگری برای من وجود ندارد
مبارزه ای به جز این یک مبارزه
این در رَحِم توست
غده ی تجاوز جنسی
که در سراسر جهان افسار گسیخته است
غده ی تجاوز جنسی
که بدن زنان را به قیمت یک تلفن موبایل مبادله می کند
یا طلا یا الماس
یا هرچیزی که می تواند از سرزمینهایشان استخراج شود و به غارت رود

غده ی تجاوز جنسی که در من از وقتی که پنج سال بیش نداشتم شروع به رشد کرد
و حالا به قد و اندازه ی یک عنبه ی رسیده است
این چیزی است که آن دکتر گفت
و البته محصول کنگوست
خوشمزه ترین در سراسر دنیا

زنان کنگو در تن من هستند
من می بینم که هدیه ی اول همین است -- من تنها نیستم
من تجسم کرده ام چه احساسی می توان داشت اگر رحم یا تخمدانهایت را از دست بدهی
و درون تهی رحم گمشده
یک فاصله هست
یک گرسنگی هست
برای ساکن بودن
سرطان مرا متوقف کرد
از دویدن
از تلاش کردن
تقلا برای اتبات ارزش خودم
مرا متوقف کرد
از پوزش خواستنم از بیان حقیقت

مرا وادار کرد تا در یک مکان تامل کنم
برای شش ماه
خواهرم را برایم بازآورد
به من فرصت داد تا با دوستانم مراوده کنم
مرا مجبور کرد تا عشق را در خود بپذیرم
و هم اینکه از من مراقبت شود،‌ و مرا باز به یک انسان تبدیل نمود
از من امتیاز سلامت را گرفت
و مرا تبدیل کرد به یک بیمار
به من نوع جدیدی از رنج بردن را آموخت
و من حالا روشن تر از همیشه بیمار، فقیر، تجاوز شده و ستم دیده را می بینم
و می دانم که ما یک خانواده ایم
و اکثریت را تشکیل می دهیم
و آن چیزی که ما را از هم جدا می کند تنها خیالی بیشتر نیست
که با انکار خودمان از حس کردنش ایجاد شده
و توسط صاحبان قدرت با تردستی محافظت شده است
و من می دانم که من تقریبا جان سپردم و از همین روست که
فقط چند اینچ و چند ماه مرا اینجا نگاه داشتند
و حالا من با مرگ مانند ملازمی زندگی می کنم
و او گاهی مرا می ترساند
و گاهی آرامش می دهد
ولی معمولا، به من الهام می دهد تا شجاعتر باشم
و من دیگر هیچ اشتیاقی برای رویین تن بودن ندارم
برای اینکه ممکن نیست
و درست هم نیست
من آسیب پذیرم و نفوذ پذیر
و خشمگین و به شکل دیوانه واری خوشحال و زنده
و من می دانم که مراقبت چه هست
و چه نیست
و کسی می تواند سوزنی در تو فرو کند
و هرگز تو را نبیند
یا می توانند کمی وقت صرف کنند و آن را به شکلی انجام دهند که تو دردی احساس نکنی
و من به پرستارانی عاشق شدم
و من می دانم که همه چیز وارونه است
که ما آنها را که پولمان را می دزدند و همه چیز را صاحب می شوند تقدیس میکنیم، به جای آنان که
دستمزد ناچیزی می گیرند
تا خدمت کنند

و من می دانم که شیمی درمانی می تواند استعاره ای باشد
همچنان که فیزیوتراپی به این معنا که این سم برای من نیست
که برای سرطان است
برای مجرمین
و متجاوزین جنسی
و اشکالی ندارد که آنها را مرده و قطعه قطعه شده و نابود تجسم کرد
چرا که ما به یک راهی برای بیدون ریختن خشممان نیازمندیم
من می دانم که همانطور که برای سالها زیر ضربات پدرم خرد و خمیر می شدم
و مورد تجاوز جنسی قرار می گرفتم
بدیهایش را نگاه داشتم، آنچنان که از آن من هستند
و اینکه این جراحی سرانجام آن را از میان برداشت
و شیمی درمانی آن را سوزاند
و من می دانم که هرگز کسی قادر نخواهد بود
تا مرا قانع کند که بد هستم
و هرگز تحمل نمی کنم که کسی مرا کوچک کند
یا خام بشمرد
من می دانم که دملی که دور زخم من رشد کرد
بعد از عمل جراحی
شانزده اونس چرک
تبدیل شد به خلیج آلوده ی مکزیک
و لوله ای که آنها بدون داروی مناسب در بدن من فروکردند
فریادم را در آورد همانطور که زمین از حفاری ها ضجه می زند

من می دانم که همه ی چیزها با هم در ارتباط هستند
و رد زخمی که روی پهلوهایم می دود نشانه های یک زلزله اند
و من آنجا هستم با آن سه میلیون نفر
که در خیابانهای پورت دو فرانس زندگی می کنند
و آتشی که در روزهای سوم تا ششم درمان در من می سوزد همان آتشی است
که جنگلها را در سراسر جهان را می سوزاند

سرطان نشانم داد
که ما وقت زیادی نداریم

و باید تصمیم بگیریم
آیا ما باید خودمان را با سرکوفتن بر دیوارهای پوسیده ی پدرسالاری خسته کنیم
یا
آماده هستیم و شجاع، که جهانی نو بسازیم؟

و بعد از جستجویی طولانی و سالهای متمادی به منظور فهمیدن اینکه ما اینجا چه می کنیم
بالاخره متوجه می شوم که ما زنده هستیم
زنده
زنده
و باید زمانی باشد برای ماندن
و زمانی برای لذت بردن
و زمانی برای به خاطر آوردن
و زمانی برای هیچ
و هرچیزی گرانبهاست
پرده های ساری هندی که در افتاب آخر تابستان برق برق می زنند
مردی که در پارک سگ بی قواره ای را نوازش میکند
و بستنی یخی نارگیلی

و من می دانم که پرهیز از رنج بردن غیر ممکن است

از دفاع کردن از همه ی این اعمال دست بردار
از تظاهر به ندیدن آن مرد ژنده پوش با دستهای گشوده اش دست بردار
یا از تظاهر به نشنیدن صدای فریاد زمین که قتل عام می شود
یا از توجیه کردن جنگی غیراخلاقی که به نام تو اتفاق می افتد
یا از تلاش برای پیدا کردن راهی برای خلاص کردن آن تجاوزکننده ی صاحب نام
هزینه کردن نهصد میلیارد دلار را برای جنگهای غیرعادلانه متوقف کن
در زمانی که سی میلیون امریکایی بیکارند
و از توجیه کردن نسل کشی یکی توسط دیگری دست بردار
یا باور کردن داستانی که خودت برای خودت ساخته ای، چرا که فکر میکنی که نمی توانی این عذاب را تحمل کنی

مرگ تنها راه است برای تولد

سرطان من خوشبختانه رفته است
موهایم دوباره رشد می کنند
من اثر زخمی بر خود دارم
ردپایی از یک مبارزه که روی تن پنجاه و هفت ساله ام
پایین می رود
و هربار که به آن نگاه می کنم به من یادآوری می شود که من باز شدم تا تاریکی از درونم پاک شود
من برهنه دراز کشیدم تا از درد رها شوم
من تسلیم شدم تا قدرتم را بازپس بگیرم
هربار که جای زخمم را می بینم
به من یادآوری می شود که من خوش شانس بودم
که بیمه داشتم
و می توانستم هزینه ی مهربانترین و بهترین جراحان و دکترها را تقبل کنم
که دوستانم و خانواده ام با آوردن سوپ و هدیه هاشان مرا خجالت دادند
و آنها پاهایم را ماساژ می دادند و برایم در شش صبح، وقتی که باید بالا می آوردم، تخم مرغ می پختند
به من یادآوری می شود که وجود من اهمیت داشت
و به همین خاطر بهبود یافتم
و من می دانم که هر فرد آدمی سزاوار این توجه است
هر یک نفر
پس جای زخمم تبدیل شده است به یک خالکوبی
نشانه ای از برخوردار بودن و شادی

من می دانم که انچه حقیقتا مرا زنده نگاه داشت زنان کنگو بودند
هرگاه که دلسرد می شدم
یا برای خودم احساس دلسوزی داشتم
به زنان و دخترانی فکر می کردم
که علیرغم هلاک شدن شش میلیون نفر از برادران و خواهرانشان می رقصیدند

که هنوز هم می رقصند حتی بعد از اینکه سران قدرتمند بین المللی برای سیزده سال ترکشان کردند
که حالا می رقصند با دانستن اینکه «شهر شادی» در روز چهارم فوریه باز خواهد شد
و آنها جای خود را خواهند داشت،‌مزارعشان را
دهکده هایشان را تا در در آن رنج را به قدرت تبدیل کنند
و رهبری جهان خود را به دست بگیرند

چه سعادتمندم من که تا ابد با سرنوشتشان پیوند خورده ام
من نمی توانم بمیرم
تا آنها در امانند و آزادند و در چرخش زندگی

من در مقابل زنان کنگو سر فرور می آورم و از آنها برای نجات زندگی ام
تشکر می کنم


Monday, October 24, 2011

اگر دري ميان ما بود
مي‌كوفتم
درهم مي‌كوفتم

اگر ميان ما ديواري بود
بالا مي‌رفتم پايين مي‌آمدم
فرو مي‌ريختم

اگر كوه بود دريا بود
پا مي‌گذاشتم
بر نقشه‌ي جهان و
نقشه‌اي ديگر مي‌كشيدم

اما ميان ما هيچ نيست
هيچ

و تنها با هيچ
هيچ كاري نمي‌شود كرد

شهاب مقربین



If there were a door between us
I would knock it on
I would `knock it down

If there were a wall between us
I would climb it up, climb it down ...
I would crumble

If there were a mountain, a sea
I would step on the world map
And draw another one

But there is nothing between us
Nothing

And only with nothing
Nothing could be done.


By: Shahab Mogharabin
Translated by :Leilaye Leili



Tuesday, September 27, 2011

هی! معمولا روباها خوش زبونن و خروس زری-پیرن پری ها ساده لوح و نق نقو


Monday, September 26, 2011

رفته بودم ایران ... سال ۸۱ ... علی مجبورم کرد این ترانه را گوش بدهم ... می خواست همراه آن بخونم:

خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم
گفته بودم عاشقم خوب حرفمو پس میگیرم


هاه! چقدر باید پرداخت تا به روزهایی بازگشت که گاهی یک چیزی انقدر اهمیت پیدا می کرد که تو.

***

از ترانه همان موقع هم خوشم نیامد.


Monday, September 19, 2011

یکدفعه مثل آواری روی سرم خراب شد. نخواستم قبولش کنم ... باورش کنم ... اما نمی توانم انکارش کنم.

اساسا شاید محور اصلی نوشته های من در این وبلاگ عشق و دوستی بوده اند. من از گذشته ی پر از ماجرایم نوشته ام و از خالی بودن امروز.

یکدفعه مثل آواری روی سرم خراب شد. این من هستم که جایی برای عشق و جایی برای دوستی در قلبم ندارم. بعد از تو و بعد از مهاجرت.
دور ماندن از هر آنچه و هر آنکه دوست می داشتم. و قاب زیبای کوه های البرز در دامنه ی شمالی شهر.

و این من ام که بیوقفه از خالی بودن لحظه ها و آدم ها نالیده ام. از بی عشقی ها.
یک چیزی در من است که مرده است.

***

برای همیشه؟


Saturday, September 17, 2011

داشتم به تو فکر می کردم ... به تو و بودنت ...
می دانی برایم تازگی دارد اما حس می کنم ... ... با گذشتن از میان کوهی از یادها ... که تو هیچوقت در حق من بی انصاف نبودی ....
بارمان شاید زیاد بود ... و ناتوان می شدیم ... خسته می شدیم ... و بی گذشت ... خشمگین .. یا تلخ ... یا زیاده خواه ... یا زیاده گو. اما تو همیشه منصف بودی.
... من؟ نه گمانم.
ببخش.


Thursday, September 15, 2011

یک پست قدیمی که پستش نکرده ام:

خوب حالا من هستم و حواس چندین گانه ی یک گاو شیرده.
هستم و پرسه ی عشق بی واسطه که از در آمده است و آمده است تا با این پسرک بماند ... حضورش را می شود در بوی غلیظ خاص نوزادان که از پشت گردن پسرک می اید حس کرد ... و در لبهایش که روی نوک پستانهایم چنان فشرده می شوند که اشکم در می اید ...
حالا من به همه ی بلندی هایی فکر می کنم که قرار است ازشان بیفتد ... و تارهای دلم می لرزند ...
و هم به او رشک می برم و هم به بلندی ها ...

***

گمانم شعر احمقانه ای بود که می گفت: «یک قصه بیش نیست غم عشق و بوالعجب .... از هر زیان که می شنوی نامکرر است» ... حالا حکایت من و است و این پسرک ... همه ی موجودات زنده خودشان را تکثیر می کنند و هی بچه می زایند و هی فکر می کنند چیزی به جهان اضافه می شود و باز بچه هاشان را از دست می دهند و تصور می کنند که چیزی از جهان کاسته می شود و نه این است و نه ان ...
و بچه ها، سیاه و سفید متولد می شوند و بزرگ می شوند و تولید مثل می کنند و و می میرند و هیچ آبی از هیچ آبی تکان نمی خورد ...
اما دانستن این همه ... از زیبایی و منحصر به فرد بودن این تجربه که برای من - لیلا- نامکرر است چیزی کم نمی کند ...

و من هر روز صبح بیدار می شوم و دلم می خواهد که لحظه بایستد ... لحظه ای که این پسرک بیدار می شود و شیر می خورد و می خوابد و زمزمه هایی گنگ از حلقش بیرون می آید ...

تا حالا آرزو کزده ای که زمان بایستد ؟


Monday, September 12, 2011

خیلی از کارهایی را که فکر می کردم خواهم کرد، نکردم ...خیلی از کارهایی را که فکر نمی کردم خواهم کرد، کردم ... خیلی از کارهایی را که دوست داشتم انجام دهم، ندادم ... خیلی از کارهایی را که باید انجام می دادم، ندادم ...
تنها زنده ماندم ... مثل یک حشره ی ناچیز -ویز ویز کنان- روی بدنه ی هستی.

چیزی نداشتم که به زندگی بیافزایم ... مثل بتهوون یا گاندی، سارتر یا گالیله... چیزی از زندگی نخواستم ... من فقط زنده ماندم.

به گذشته که فکر می کنم غمگین نمی شوم یا پشیمان ... کمکی برایم عجیب است که تمام انرژی اندکم تنها صرف یک چیز شد: زنده ماندن! کاری که به نظر می رسد آنهای دیگر به راحتی انجامش می دهند ... بی هیچ تلاشی!


Sunday, September 11, 2011

رسم و رسوم را نفی می کنیم...
سینه سپر می کنیم که زندگی مان از خود ماست که شروع می شود ...
بی داغ تجربه ای از گذشته.
و فراموش می کنیم که هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد ...
حتی نفی کردن.


Friday, September 9, 2011

یک نوشته که دوسال پیش همین امروز نوشته ام و پستش نکرده ام .. یام نمی اید چرا


گاهی فکر می کنم که باید دستم را دراز می کردم ... حتی اگر نه برای باز پس گرفتن دست تو ...نه ... شاید تنها به نشانه ای ...
باید دستم را دراز می کردم

نکردم. شانه بالا انداختم ... پشت کردم ... و دوری گزیدم.
از خودم. که با تو جا مانده بود.

***

همین است ... یکی در آخر شانه بالا می اندازد ... پشت می کند و می رود ... به زاری
و یکی می ماند ... به زاری ...
و من -همچنان که تو- می دانم که اگر آنکه رفت، می ماند ... آنکه ماند، می رفت.
داستان کسالت باری است.

****

می دانی ... دوست داشتن ... یعنی یکطور عاشقانه ای به یک چیزی دل بستن ... به یک جور استعداد ...یا حس ... نمی دانم ... به یک چیزی در وجود ادم ربط دارد دارد گمانم ...
یعنی شاید همان ۱۷-۱۶ سالگی هم وقتی به آدمها نگاه کنی می توانی با خودت بگویی: "این از اون عاشق پیشه هاست که اصلا عقل و منطق ندارد" .... و آن دیگری "هیچوقت خودش را و آنچه را که خودش می خواهد از یاد نمی برد."

اگر فرض هم کنم که فرضیه ی بالا درسته ... باز نمی توانم ناگفته بگذارم که در یک رابطه ی احساسی ماندن ... یکجور هنر است که تنها دل شیر داشتن و سر بی ترس داشتن جوابگویش نیست ... تجربه می خواهد ... هنری است ظریف که فراگرفتنش زمان می خواهد و صبر ... نه اینکه فقط عشق مثل یک نهال است که کوچک و شاداب و پر رنگ و رو از خاک سر بر می اورد و ما هی سالها از خودمان میپرسیم: "چی شد که من عاشق «این» شدم" ... و "کی بود -دقیقا کی بود- که من عاشقش شدم" ... و هیچوقت درست نمی دانیم .... و اینکه این نهال آب می‌خواهد و خاک خوب می‌خواهد و نور خورشید می‌خواهد و گاهی هرس باید بشود که بیشتر میوه بدهد و گاهی اید پایش بیل بخورد تا بهتر رشد کند ...
نه ... فقط این نیست ... برای اینکه باغبان خوبی بشوی و نهالک را برسانی به درخت تنومندی -که سالها بعد در غم و اندوه وانهادگی هر چه با تبر می افتی به جانش که از جا بکنی اش و خشکش کنی، نمی شود -که می تواند بشود ... باید باغبانی را فرا بگیری ...

***
من همیشه سختترین راه را رفته ام. همیشه فکر کرده ام : این راه نه ...این یکی هم نه... ان یکی هم نه ... من ان راه را می خواهم که راه خودم است ... و چشم و گوش بر یاد گرفتنی ها بسته ام و ... سبز انگشتی هم به دینا نیامده ام ... و صد تا صد تا نهال نشکفته در مسیر راه زندگی ام خشکیده اند.