Wednesday, November 23, 2011

هرچی می خواهد از حرف من برداشت بشود بشود ... اما در سن و سال من، راحتتر می شود دل به یک دختر بست تا به یک پسر ...
هنوز چشمم دنبال یکی از دخترهای جنبش اشغالگران تورنتوست!!


Tuesday, November 22, 2011




نمی توانم یکراست از شرکت به محل «تورنتو را اشغال کنید» بروم ... باید بچه را بگیرم.
از خانه ی پدرش برش می دارم و به خانه می رویم. با هم بازی می کنیم. انارش را می خورد (انار شده است مایحتاج روزانه اش!) ... شامش را ... شیرش را ... تخم مرغ شکلاتی اش را ... پوپش را می کند ... لباس خوابش را می پوشانم. می گویم: «برویم!»
می گوید: «نه!»
اینروزها نه را طوری میگوید که دردم می آید. سخت.

پدرش را دوست دارد اما شبها را مطلقا دوست دارد پیش من بخوابد. طبیعی هم هست. نیمه شب گریه می کند و من می آورمش پیش خودم و توی بغلم می گیرمش. توی بغلم می تواند تا ابد بخوابد. گرد می شود و خودش را توی شکمم جمع می کند و می خوابد. آرام.

می گویم: «مامی باید برود بیرون.»
-«نه!»
صبح ها را پذیرفته است. مصمم است که زیر با شبها دیگر نرود.
می برمش. به هر ترتیبی که می شود. به هزار و یک ترتیب.

در خانه ی پدرش گریه می کند: «مامی نرو.». و تکرار. و تکرار.
من جایی نمی روم که خطرناک باشد و بازگشت نداشته باشد. می روم شب را با بچه هایی که سنت جیمز پارک را در تورنتو اشغال کرده اند بگذارنم.

از در خانه دور می شوم و صدای گریه اش می اید:‌«نه مامی.» ... «مامی بیا.»

گریه کنان می روم. می روم به یاد بچه های کوجک نسرین ستوده. به اینکه چطور از مادرشان دور مانده اند.


Monday, November 21, 2011



It is hard, Snowman
It’s hard
You love the aurora
Disconcerted, wondering what if it is to come.

By: "Shams Langeroudi"
From Book: "I Die, Guilty Of Being Alive”
Translated By: Leilaye Leili


--------


سخت است آدم برفي
سخت است
روشنايي روز را دوست داري
دل دل مي كني نكند بيايد.

شمس لنگرودی
كتاب: مي ميرم به جرم آنكه هنوز زنده بودم


Wednesday, November 16, 2011




بعد از اینکه با پدر یاشار یوسف دوست شدم ... یکسری از دوستان مرد خودم را از دست دادم ... دوستانی که باهاشان والیبال بازی می کردم و به من زنگ می زدند و با هم سفر می رفتیم و ساحل می رفتیم ... کانادایی ... چک ... و یکی دوتا از دوستان نزدیک ایرانی ام را ...

به دوستم می گویم: من فکر می کردم آنها (دوستان خارجکی ام) مرا برای اینکه دوست خوبی هستم و خوب والیبال بازی می کنم دوست گرفته اند و اینقدر اوقات خوشی داشتیم (لات بازی در می اوردیم و شب دیر می امدیم خانه، مست ... و الواطی می رفتیم) و اینها هم (دوستان ایرانی ام) مرا برای اینکه با هم ارتباط فکری داریم و سیاست و هایکینگ و عیره....

ابتدا متوجه قضیه نمی شدم .. شاید چند سالی کشید ...
این دوستی ها نه به خاطر خصوصیتهایی که من برای رابطه و خودم و خودشان قائل بودم موجودیت داشتند ... که شاید بیشتر به این دلیل که تنها بودم و زن بودم و ...
Single & Available and laughing at everything all the time!
و خوب طبعاً به محض اینکه در آن سالها یکی پیدا شد که بخش رختخواب قضیه حل شد (برای من البته) همه شان گم و گور شدند

بر خلاف گذشته که به سه سوت می امدند و می رفتیم و می امدیم ... نابود شدند ... سالی یک پیغام و یک ای میل!! و همیشه هم حرفهای بورینگ و زن و بچه و کار و ...!!
نمی فهمیدم سر ان روابط شاد و شر و بیقید چه امد
تا اینکه یکبار بعد از یک صحبت تلفنی با کریس یکباره مثل ارشمیدس فریادم در امد که: آهان!!


***

چند سالی طول کشید تا بفهمم!!
شاید چرا که من نه زن خوشگلی هستم و نه دلبر ...و همچنین معمولا ؛ حتی در چهل و چند سالگی، مثل پسر بچه های تخس لباس می پوشم و اینطرف و اطرف می پرم.

حالا یکجوری برای هر زنی که خوشگل است و دلبر است و نازنین دلم می سوزد ...فکر می کنم: طفلک!!


***

با همه ی این حرفها: ای میس مای تیم میتز!!


Sunday, November 13, 2011

در یک روز عادی من به یک جباب کوچک، خیلی کوچک می مانم. و دنیا بزرگترین حجم ممکن است.
من کوچک و بی وزن و ناچیز. و جهان بزرگ و سنگین و پر.
جهان نمی ترساندم اما... و حتی وسوسه ام نمیکند.
با هم حسابهامان را رسیده ایم و یکدیگر را پذیرفته ایم.

وقتی حامله ام اما ...همه چیز عوض می شود. من می شوم بزرگترین و سنگینترین. می شوم حامل جهان. من همان کره ی کوچکم اما جهان همه در من است. در بیرون هیچ چیزی نیست. همه چیز درون است. از صبح با آن پا می شوم و با آن به خواب می روم.
می شوم همه چیز. گذشته و آینده. هر آنچه که هست.



حامله نیستم.
هاه!
برای یک هفته -اما- فکر می کردم که هستم.


Friday, November 11, 2011

یاشار یوسف دلباخته ی رنگ آبی است. رنگ ابی را می شناسد ... مرتب به چیزهای آبی رنگ اشاره میکند: آبیه!
می گویم: بله!
رنگهای دیگر موجودیت ندارند. فقط «آبی» نیستند. می گوید: «این آبی نیست!» می گویم: «این قرمز -یا سیز یا زرد- است» فریادمی زند: «آبی نیست.»

دنیا برای پسرکم یا آبی هست، یا آبی نیست.
با «چوچو تِرِین»ش دور می شود سرش را می چرخاند و به همان چیزی هم که آبی نیست اشاره می کند و فریاد می زند:‌«آبیه»

جان دلم هر چه هم که من بگویم ... دنیا برایش فقط آبی است.


Thursday, November 10, 2011


چندان تحمل كرديم
كه زمين را تاب تحمل مان نيست
و ستايش مان
نه از سر عبوديت
كه از وحشتی پنهانی است.

شمس لنگرودی
مجموعه شعر: “رفتار تشنگی”

----

We did bear it such
The earth could not bear us so
And not out of our devotion
These praises are,
But of a mystical fear.
...
By: "Shams Langeroudi"
From Book: "The Behavior of Thirst”
Translated By: Leilaye Leili



Tuesday, November 8, 2011




O my Prophet!
O cruel Job
You who could not be your own savior
For what did you choose me


By: "Shams Langeroudi"
From Book: "Fifty Three Love Songs”
Translated By: Leilaye Leili




----


پيامبر من!
ايوب ستمگر
تو كه منجی خود نيز هم نبودی
از چه مرا برگزيدی

شمس لنگرودی
مجموعه شعر: پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه



Reference: Poetry In TRanslation


Monday, November 7, 2011

گاهی نمی توانم بفهمم ...
مشکل این است که تو از یاد برده ای
یا اینکه من نمی توانم از یاد ببرم


Monday, October 31, 2011

Whistle
That who's peekng out of the trench
Is our friend
Whom you are murdering

O my photoes, what the hell are you good for
Of us, who is more in love
He, who dies because of a whistle
or I, getting killed because of him

O my full body photographs
Are you the recollection of my memories
Or is it me a recollectionn of yours
I am growing old
I am growing old
Take my comrad off the ground
O my photes!


By: Shams Langaroudi
Translated By: Leilaye Leili

----------------


سوت بزنید
همان که سر از سنگر بیرون می‌کشد
دوست ماست
همان که شما او را می‌کشید.

ای عکس‌های من به چه درد می‌خورید
از ما کدام یک عاشق‌تر است
او که به خاطر یک سوت مرده است
یا من که به خاطر او می‌میرم.

ای عکس‌های تمام قد
شما از من یادگارید
یا من یادگار شمایم
دارم پیر می‌شوم
دارم پیر می‌شوم
رفیق مرا از روی زمین بردارید
عکس‌های من!

شمس لنگرودی


Wednesday, October 26, 2011

REPOST

این سخنرانی اوا انسلر است در روز سه شنبه، ۲۶ اکتبر در کنفرانس زنان در کالیفرنیا:
نویسنده ی کتابهای «من موجودی احساساتی هستم» و «تک گویی های یک مهبل» و بنیانگذار V-Day
ترجمه: لیلای لیلی

The Gift of Cancer
هدیه ی سرطان


اینگونه اتفاق می افتد
دکتر به سمت من می اید
با صورتی گرفته
می گوید ما چیزی پیدا کرده ایم
خوب به نظر نمی رسد
در صندلی اتاق انتظار دریچه ای هست
و من در حال افتادنم
و همانطور که سقوط می کنم می شنوم
پژواک صدایش را که می گوید
سی-تی اسکن
به بزرگی یک عنبه
ما مطمئن نیستیم
سقوط روزهای متوالی به طول می انجامد
در حالی که به نظر می آید که من راه می روم
و سخنرانی می کنم و سوار هواپیما می شوم
من سقوط می کنم
وقتی که دکتر تازه در بیمارستان تازه
آنرا به زبان می آورد
می گوید سرطان
و من صبر می کنم تا بشنوم که از کجا آمده است
و به کجا رفته است
همانطور که خراشیده می شوم و کاوش می شوم و سوراخ سوراخ می شوم
سقوط می کنم
وقتی که آنها در ابتدا می گویند که کبدم نیست
و بعد می گویند که نمی شود مطمئن بود
سقوط می کنم
تا وقتی که آنها به من دارو می خورانند و مرا روی چرخی می برند
برای نُه ساعت
و وقتی بیدار میشوم
در کشوری جدید هستم
هیچ چیز در آن آشنا نیست
و مردن در آن ناممکن نیست
چرا که من حالا در سرزمین بیماران زندگی می کنم
معلوم می شود که "سبزیخوار بودن-مشروبخواری نکردن-سیگار نکشیدن-فعال اجتماعی بودن"، مرا به هیچ وجه محافظت نکرده اند
جراح به من می گوید که تا به حال هزاربار جراحی کرد است و هرگز
چیزی مثل این ندیده است
و بعد کلمه ی فیستول
و رحم را به کار می برد.

طبعا اولین چیزی که به دهنم می رسد
«کنگو» است
می دانستمش از همان اولین باری که به بیمارستان پانزی در بوکاوُ رفته بودم
من در محلی که شبیه یک انبار غله ی باز به نظر می رسید، ‌ایستادم
در محلی که دویست زن روی نیمکتها نشسته بودند
سرهای مجروحشان
عصاهاشان
عرق تنشان
و بوی شدید ادرار و مدفوع از فیستول هاشان
از سوراخهایی که متجاوزین در بدنهاشان ایجاد کرده بودند، با پاره پاره کردنشان
من از همان لحظه ی اولین می دانستم
وقتی که در صورتهاشان نگاه کردم
و جنایات قرن را دیدم که در چشمهایشان شعله ور است
پانصد هزار زن مورد تجاوز قرار گرفته
پانصد هزار مهبل مورد تعرض قرار گرفته
پانصد هزار بدن پاره پاره شده
من راهی برای محافظت خودم
در مقابل حجم عظیم این قساوت نداشتم
در مقابل درجه ی جنون آمیز این فضاحت
این همه مانند امواج اقیانوسی طوفانی از جنس درد از روی من گذشت و مرا گرفت
مرا گرفت مرا گرفت
من هرگز بازنگشته ام
و هرگز باز نخواهم گشت
و می دانستم که آن زنان دیگر مرا تصاحب کرده اند
مرا از ان خود کرده اند
و دیگر هرگز جای دیگری برای من وجود ندارد
مبارزه ای به جز این یک مبارزه
این در رَحِم توست
غده ی تجاوز جنسی
که در سراسر جهان افسار گسیخته است
غده ی تجاوز جنسی
که بدن زنان را به قیمت یک تلفن موبایل مبادله می کند
یا طلا یا الماس
یا هرچیزی که می تواند از سرزمینهایشان استخراج شود و به غارت رود

غده ی تجاوز جنسی که در من از وقتی که پنج سال بیش نداشتم شروع به رشد کرد
و حالا به قد و اندازه ی یک عنبه ی رسیده است
این چیزی است که آن دکتر گفت
و البته محصول کنگوست
خوشمزه ترین در سراسر دنیا

زنان کنگو در تن من هستند
من می بینم که هدیه ی اول همین است -- من تنها نیستم
من تجسم کرده ام چه احساسی می توان داشت اگر رحم یا تخمدانهایت را از دست بدهی
و درون تهی رحم گمشده
یک فاصله هست
یک گرسنگی هست
برای ساکن بودن
سرطان مرا متوقف کرد
از دویدن
از تلاش کردن
تقلا برای اتبات ارزش خودم
مرا متوقف کرد
از پوزش خواستنم از بیان حقیقت

مرا وادار کرد تا در یک مکان تامل کنم
برای شش ماه
خواهرم را برایم بازآورد
به من فرصت داد تا با دوستانم مراوده کنم
مرا مجبور کرد تا عشق را در خود بپذیرم
و هم اینکه از من مراقبت شود،‌ و مرا باز به یک انسان تبدیل نمود
از من امتیاز سلامت را گرفت
و مرا تبدیل کرد به یک بیمار
به من نوع جدیدی از رنج بردن را آموخت
و من حالا روشن تر از همیشه بیمار، فقیر، تجاوز شده و ستم دیده را می بینم
و می دانم که ما یک خانواده ایم
و اکثریت را تشکیل می دهیم
و آن چیزی که ما را از هم جدا می کند تنها خیالی بیشتر نیست
که با انکار خودمان از حس کردنش ایجاد شده
و توسط صاحبان قدرت با تردستی محافظت شده است
و من می دانم که من تقریبا جان سپردم و از همین روست که
فقط چند اینچ و چند ماه مرا اینجا نگاه داشتند
و حالا من با مرگ مانند ملازمی زندگی می کنم
و او گاهی مرا می ترساند
و گاهی آرامش می دهد
ولی معمولا، به من الهام می دهد تا شجاعتر باشم
و من دیگر هیچ اشتیاقی برای رویین تن بودن ندارم
برای اینکه ممکن نیست
و درست هم نیست
من آسیب پذیرم و نفوذ پذیر
و خشمگین و به شکل دیوانه واری خوشحال و زنده
و من می دانم که مراقبت چه هست
و چه نیست
و کسی می تواند سوزنی در تو فرو کند
و هرگز تو را نبیند
یا می توانند کمی وقت صرف کنند و آن را به شکلی انجام دهند که تو دردی احساس نکنی
و من به پرستارانی عاشق شدم
و من می دانم که همه چیز وارونه است
که ما آنها را که پولمان را می دزدند و همه چیز را صاحب می شوند تقدیس میکنیم، به جای آنان که
دستمزد ناچیزی می گیرند
تا خدمت کنند

و من می دانم که شیمی درمانی می تواند استعاره ای باشد
همچنان که فیزیوتراپی به این معنا که این سم برای من نیست
که برای سرطان است
برای مجرمین
و متجاوزین جنسی
و اشکالی ندارد که آنها را مرده و قطعه قطعه شده و نابود تجسم کرد
چرا که ما به یک راهی برای بیدون ریختن خشممان نیازمندیم
من می دانم که همانطور که برای سالها زیر ضربات پدرم خرد و خمیر می شدم
و مورد تجاوز جنسی قرار می گرفتم
بدیهایش را نگاه داشتم، آنچنان که از آن من هستند
و اینکه این جراحی سرانجام آن را از میان برداشت
و شیمی درمانی آن را سوزاند
و من می دانم که هرگز کسی قادر نخواهد بود
تا مرا قانع کند که بد هستم
و هرگز تحمل نمی کنم که کسی مرا کوچک کند
یا خام بشمرد
من می دانم که دملی که دور زخم من رشد کرد
بعد از عمل جراحی
شانزده اونس چرک
تبدیل شد به خلیج آلوده ی مکزیک
و لوله ای که آنها بدون داروی مناسب در بدن من فروکردند
فریادم را در آورد همانطور که زمین از حفاری ها ضجه می زند

من می دانم که همه ی چیزها با هم در ارتباط هستند
و رد زخمی که روی پهلوهایم می دود نشانه های یک زلزله اند
و من آنجا هستم با آن سه میلیون نفر
که در خیابانهای پورت دو فرانس زندگی می کنند
و آتشی که در روزهای سوم تا ششم درمان در من می سوزد همان آتشی است
که جنگلها را در سراسر جهان را می سوزاند

سرطان نشانم داد
که ما وقت زیادی نداریم

و باید تصمیم بگیریم
آیا ما باید خودمان را با سرکوفتن بر دیوارهای پوسیده ی پدرسالاری خسته کنیم
یا
آماده هستیم و شجاع، که جهانی نو بسازیم؟

و بعد از جستجویی طولانی و سالهای متمادی به منظور فهمیدن اینکه ما اینجا چه می کنیم
بالاخره متوجه می شوم که ما زنده هستیم
زنده
زنده
و باید زمانی باشد برای ماندن
و زمانی برای لذت بردن
و زمانی برای به خاطر آوردن
و زمانی برای هیچ
و هرچیزی گرانبهاست
پرده های ساری هندی که در افتاب آخر تابستان برق برق می زنند
مردی که در پارک سگ بی قواره ای را نوازش میکند
و بستنی یخی نارگیلی

و من می دانم که پرهیز از رنج بردن غیر ممکن است

از دفاع کردن از همه ی این اعمال دست بردار
از تظاهر به ندیدن آن مرد ژنده پوش با دستهای گشوده اش دست بردار
یا از تظاهر به نشنیدن صدای فریاد زمین که قتل عام می شود
یا از توجیه کردن جنگی غیراخلاقی که به نام تو اتفاق می افتد
یا از تلاش برای پیدا کردن راهی برای خلاص کردن آن تجاوزکننده ی صاحب نام
هزینه کردن نهصد میلیارد دلار را برای جنگهای غیرعادلانه متوقف کن
در زمانی که سی میلیون امریکایی بیکارند
و از توجیه کردن نسل کشی یکی توسط دیگری دست بردار
یا باور کردن داستانی که خودت برای خودت ساخته ای، چرا که فکر میکنی که نمی توانی این عذاب را تحمل کنی

مرگ تنها راه است برای تولد

سرطان من خوشبختانه رفته است
موهایم دوباره رشد می کنند
من اثر زخمی بر خود دارم
ردپایی از یک مبارزه که روی تن پنجاه و هفت ساله ام
پایین می رود
و هربار که به آن نگاه می کنم به من یادآوری می شود که من باز شدم تا تاریکی از درونم پاک شود
من برهنه دراز کشیدم تا از درد رها شوم
من تسلیم شدم تا قدرتم را بازپس بگیرم
هربار که جای زخمم را می بینم
به من یادآوری می شود که من خوش شانس بودم
که بیمه داشتم
و می توانستم هزینه ی مهربانترین و بهترین جراحان و دکترها را تقبل کنم
که دوستانم و خانواده ام با آوردن سوپ و هدیه هاشان مرا خجالت دادند
و آنها پاهایم را ماساژ می دادند و برایم در شش صبح، وقتی که باید بالا می آوردم، تخم مرغ می پختند
به من یادآوری می شود که وجود من اهمیت داشت
و به همین خاطر بهبود یافتم
و من می دانم که هر فرد آدمی سزاوار این توجه است
هر یک نفر
پس جای زخمم تبدیل شده است به یک خالکوبی
نشانه ای از برخوردار بودن و شادی

من می دانم که انچه حقیقتا مرا زنده نگاه داشت زنان کنگو بودند
هرگاه که دلسرد می شدم
یا برای خودم احساس دلسوزی داشتم
به زنان و دخترانی فکر می کردم
که علیرغم هلاک شدن شش میلیون نفر از برادران و خواهرانشان می رقصیدند

که هنوز هم می رقصند حتی بعد از اینکه سران قدرتمند بین المللی برای سیزده سال ترکشان کردند
که حالا می رقصند با دانستن اینکه «شهر شادی» در روز چهارم فوریه باز خواهد شد
و آنها جای خود را خواهند داشت،‌مزارعشان را
دهکده هایشان را تا در در آن رنج را به قدرت تبدیل کنند
و رهبری جهان خود را به دست بگیرند

چه سعادتمندم من که تا ابد با سرنوشتشان پیوند خورده ام
من نمی توانم بمیرم
تا آنها در امانند و آزادند و در چرخش زندگی

من در مقابل زنان کنگو سر فرور می آورم و از آنها برای نجات زندگی ام
تشکر می کنم


Monday, October 24, 2011

اگر دري ميان ما بود
مي‌كوفتم
درهم مي‌كوفتم

اگر ميان ما ديواري بود
بالا مي‌رفتم پايين مي‌آمدم
فرو مي‌ريختم

اگر كوه بود دريا بود
پا مي‌گذاشتم
بر نقشه‌ي جهان و
نقشه‌اي ديگر مي‌كشيدم

اما ميان ما هيچ نيست
هيچ

و تنها با هيچ
هيچ كاري نمي‌شود كرد

شهاب مقربین



If there were a door between us
I would knock it on
I would `knock it down

If there were a wall between us
I would climb it up, climb it down ...
I would crumble

If there were a mountain, a sea
I would step on the world map
And draw another one

But there is nothing between us
Nothing

And only with nothing
Nothing could be done.


By: Shahab Mogharabin
Translated by :Leilaye Leili