تکامل ادبی
كتاب: نويسنده ي نامدار، قرن نوردهم، دوران تزاري: "جنايت و مكافات"
كتاب: پسر همان نويسنده ، قرن بيستم، دوران گورباچف: "آزادی و مكافات"
كتاب: نوه ي همان نويسنده، قرن بيست و يكم، مهاجر،ليوينگ اين منهتن نيويورك در دوران جمهوری خواهی دمکراتیک: "انپروتكتد سكس، سلف دامينيشن و مكافات"
Monday, November 19, 2012
"اسپايدر من ايز فور بويز مامي!"
با شيطنتي در صدايش مي گويد.
مي پرسم: "چي پس مال دخترهاست؟!"
مي خندد: "پرينسزز!"
مي گذرد. روي مبل توي بغلم نشسته است و من دارم در سي بي سي استند آپ كمدي ويژه ي انتخابات امريكا را نگاه مي كنم و از خشم مجري كه انگار دارد سكته مي كند وقتي از سيستم انتخاباتي امريكا مي گويد در حيرتم.
هي مي پرسد كه اينها چي مي گويند و من برايش توضيح مي دهم كه اين طنز سياسي است و اينها راجع به سيستم انتخاباتي امريكا حرف مي زنند ... طبعا نمي فهمد چه مي گويند
بهش مي گويم: "مامي تو نبايد به هر چي بهت تو مدرسه مي گويند باور كني. تو بايد خودت فكر كني. تو بايد جرات كني و بهشان بگي كه اشتباه مي كنند."
با شرارت خنداني كه مشخص است به كي شبيه است مي گويد:"باشه مامي!" ومن بر مي گردم به برنامه ام و او ادامه مي دهد: "اما اسپايدر من ايز اونلي فور بويز!"
با شيطنتي در صدايش مي گويد.
مي پرسم: "چي پس مال دخترهاست؟!"
مي خندد: "پرينسزز!"
مي گذرد. روي مبل توي بغلم نشسته است و من دارم در سي بي سي استند آپ كمدي ويژه ي انتخابات امريكا را نگاه مي كنم و از خشم مجري كه انگار دارد سكته مي كند وقتي از سيستم انتخاباتي امريكا مي گويد در حيرتم.
هي مي پرسد كه اينها چي مي گويند و من برايش توضيح مي دهم كه اين طنز سياسي است و اينها راجع به سيستم انتخاباتي امريكا حرف مي زنند ... طبعا نمي فهمد چه مي گويند
بهش مي گويم: "مامي تو نبايد به هر چي بهت تو مدرسه مي گويند باور كني. تو بايد خودت فكر كني. تو بايد جرات كني و بهشان بگي كه اشتباه مي كنند."
با شرارت خنداني كه مشخص است به كي شبيه است مي گويد:"باشه مامي!" ومن بر مي گردم به برنامه ام و او ادامه مي دهد: "اما اسپايدر من ايز اونلي فور بويز!"
Sunday, November 18, 2012
Saturday, November 17, 2012
Friday, November 16, 2012
وقتي يه ويروس پيش پا افتاده ي هرجا و هر سال مي تواند چنين بلايي سر من بياورد، كه نفسم نمي ايد، كه نصف بيشترم درد مي كند، كه خفقان گرفته ام ... نه! حناق
و از كار و بار و بچه و همه چيز افتاده ام
انوقت چرا براي همه شان اينقدر عجيب بود كه تو ... با وزنت كه تريليون بار برابر اين ويروسه بود و ان نگاهت كه نفس ادم را در جا مي بريد و ان ... حالا اينت و آنت من را از زندگي انداختي؟
يعني حناق!
يعني ... هي! ... تو! ... حُنّاق!
و از كار و بار و بچه و همه چيز افتاده ام
انوقت چرا براي همه شان اينقدر عجيب بود كه تو ... با وزنت كه تريليون بار برابر اين ويروسه بود و ان نگاهت كه نفس ادم را در جا مي بريد و ان ... حالا اينت و آنت من را از زندگي انداختي؟
يعني حناق!
يعني ... هي! ... تو! ... حُنّاق!
Thursday, November 15, 2012
با همه ي مريضي اش دوبار هفته ي پيش مجبور شده است برود سر كار، دو بار اين هفته. هر بار صدبار بدتر شده حالش. رئيسش زنگ زده فاينالي كه بپرسد: "مي تواني فلان كار را انجام بدهي؟"
گفته است كه مي تواند.
هميشه فكر مي كند كه مي تواند.
برونشيت است نمونيا كه نيست.
امروز در قطار نشسته است و فكر مي كند به. همه ي اين مسخره بازي.
به اينها باشد پنج شش جور ماده ي شيميايي به ادم تزريق مي كنند و عين حيوان مزرعه از ادم استفاده مي كنند.
وقت نداري براي بهتر شدن بيا درستت كنيم!
در يك صف طولاني، وقت براي زندگي نيست. زمان زمان كار است.
***
من احتياج دارم به زمان.
به وقت پياده روي.
به دويدن.
به عاشق شدن.
به راه رفتن با يك دوست توي يك خيابان شلوغ
غم نان اگر بگذارد
بين ١٢ ساعت كار روزانه و بزرگ كردن يك بچه بدون فاميلي، بدون پسرخاله و دختر عمو، كه باهاشان بازي كند، تنها، اين همه براي من كار ساده اي نيست.
بين اين حس بيهودگي كه از ترسش قايم شده. ام پشت ياشار يوسف. تا مرا با خودش نبرد.
و چقدر دلم مي خواهد با ان بروم.
حالا بهتر مي شوم.
حالا بهتر مي شود.
گفته است كه مي تواند.
هميشه فكر مي كند كه مي تواند.
برونشيت است نمونيا كه نيست.
امروز در قطار نشسته است و فكر مي كند به. همه ي اين مسخره بازي.
به اينها باشد پنج شش جور ماده ي شيميايي به ادم تزريق مي كنند و عين حيوان مزرعه از ادم استفاده مي كنند.
وقت نداري براي بهتر شدن بيا درستت كنيم!
در يك صف طولاني، وقت براي زندگي نيست. زمان زمان كار است.
***
من احتياج دارم به زمان.
به وقت پياده روي.
به دويدن.
به عاشق شدن.
به راه رفتن با يك دوست توي يك خيابان شلوغ
غم نان اگر بگذارد
بين ١٢ ساعت كار روزانه و بزرگ كردن يك بچه بدون فاميلي، بدون پسرخاله و دختر عمو، كه باهاشان بازي كند، تنها، اين همه براي من كار ساده اي نيست.
بين اين حس بيهودگي كه از ترسش قايم شده. ام پشت ياشار يوسف. تا مرا با خودش نبرد.
و چقدر دلم مي خواهد با ان بروم.
حالا بهتر مي شوم.
حالا بهتر مي شود.
نمي دانم چه بايد به بگويم.
فقط مي دانم جوابي در ذهنش براي سوال دارد و خوداگاهانه يا ناخوداگاهانه همان را مي خواهد بشنود ... با ديگري كه در گفتگوست.
ان ظرافت ذهن سي سالگي را كه بتوانم بفهممش ندارم و ان جسارت بيست سالگي را كه هر چه را دلم مي خواهد بگويم بي توجه انتظاراتي كه از من مي رود و رنجي كه مي دانم مسببش هستم
درها و پنجره ها را بسته ام و در گوشه اي مچاله و بي حركت نشسته ام كه بگذرد. دردش اما با من مي ماند. بي انكه بداند. بي انكه هرگز بداند.
فقط مي دانم جوابي در ذهنش براي سوال دارد و خوداگاهانه يا ناخوداگاهانه همان را مي خواهد بشنود ... با ديگري كه در گفتگوست.
ان ظرافت ذهن سي سالگي را كه بتوانم بفهممش ندارم و ان جسارت بيست سالگي را كه هر چه را دلم مي خواهد بگويم بي توجه انتظاراتي كه از من مي رود و رنجي كه مي دانم مسببش هستم
درها و پنجره ها را بسته ام و در گوشه اي مچاله و بي حركت نشسته ام كه بگذرد. دردش اما با من مي ماند. بي انكه بداند. بي انكه هرگز بداند.
Wednesday, November 14, 2012
خیلی بامزه است که برای یاشار یوسف ماهی یا مرغ می پزم ... نمک و فلقل و زردچوبه میزنم ... بدون اینکه بچِشم...
میکِشَم ... خُرد میکنم ... استخوانهایش را میگیرم ... دهانش می گذارم ...
جمع میکنم ... ظرفها رامیشورم ....و خودم نمیخورم ...
نمیتوانم خودمرا قانع کنم که به بچک گوشت ندهم...به واسطه ی عقیده ی خودم.
به هرحال شدنی بود. خیلی ساده تر از آنکه فکر میکردم.
میکِشَم ... خُرد میکنم ... استخوانهایش را میگیرم ... دهانش می گذارم ...
جمع میکنم ... ظرفها رامیشورم ....و خودم نمیخورم ...
نمیتوانم خودمرا قانع کنم که به بچک گوشت ندهم...به واسطه ی عقیده ی خودم.
به هرحال شدنی بود. خیلی ساده تر از آنکه فکر میکردم.
Subscribe to:
Posts (Atom)