Wednesday, December 5, 2012

این فیلمهایی را که سوریه می ایند اصلا و ابدا نمی شود نگاه کرد.
قیمه قیمه شدن یک ملت بین مبارزین وارداتیِ غرب و دیکتاتور داخلی.
این اصطلاح «سیویل وار» را که می شنوم می خواهم خودم را خفه کنم.


اگر امروز زندگی می کزد ویرجینیا وولف، و مجبور نبود ازدواج کند، و می توانست با یک زن رابطه ی عاشقانه داشته باشد، شاید خودش را نمی کشت. شاید البته.


می گوید: "بذار قطارت دیر بشه. نرسی شرکت لیلازی!"
مات می مونم که اینطور حرف زدن را از کجا یاد گرفته این فسقل.


Tuesday, December 4, 2012




تورنتو را وقتي توي قطار شهري هستم دوست دارم. فقط وقتي.


خیلی بامزه است که یک بخش معینی از این سکولارهای دمکراتیک ضد استبداد سیاه اسلامی، مشکلی با Jewish State بودن اسرائیل ندارند. لینک و عکس هم می گذارند از مظلومیت اسرائیل ( و البته مردم اسرائیل به نظر من مظلوند و گوشت دم توپ سیاستهای نفتی/جنگی یک مشت بنیادگرای مزخرف اینطرفی و انطرفی) .. این جریان جنگ طلب و مخالف صلح نتانیاهو/شارون ...

سکولاریسم حالا خیلیFashinable  شده ... اما مخالفت با نژادپرستی، یا جنساید را فقط وقتی شامل می شود که طرف مقابل بنیادگرای مزخرف اسلامی است ... ارتدکسهای یهودی از خودشانند.


Monday, December 3, 2012

مرگ بر تصادف
مرگ بر مرگ
مرگ بر مرگ بر
مرگ بر یک کاسه ضد یخ که یک گربه بخوردش و جان بدهد
سالها بعد

مرگ بر خریت من. عاشقیت هیچوقت خریت را جبران نمی کند.
هیچ چیز هیچ وقت هیچ چیز را جبران نمی کند.


کمونیست امام زمانی (یا همان کمونیست حجتیه!): کمونیستی است که اعمال تحریم بر ملت را دوست دارد.

بگذار چنان اوضاع ملت خراب شود که بیفتند به جان این دولت بیمقدار و حسابش را برسند!
مدلش را -که هنوز متاسفانه در حال انقراض نیست- در گردهمایی های انگشت شماران بلندگو به دست و صدا نخراشیده ی حزب کمونیست کارگری می توان یافت.


تورنتو شهر با حالیه


ایرانی هایی بر علیه اعدام در آن فعالیت و سخنرانی می کنند که با اسلحه دست گرفتن و مبارزه ی مسلحانه و کشتن مخالف در اصل موافقند ... از مراسم رسمی ادم کشی خوششان نمی اید!


گربه ام را كشتم
موهايم را كوناه كردم
در بيهودگي خودم را غرقيده ام

كي فكر ميكرد باز اينقدر چيزها مي توانند سخت شوند. سخت. سخت. انقدر كه مخت متلاشي شود وقتي بهشان بر ميخوري.


Sunday, December 2, 2012

In 20th Century compassionate revolutionaries turned politicians killed so many, out of compassion for poor or needy ... Religious or communist, they killed a part of population, to "save" some other part of it ...


Now in 21th Century, we are dealing with businessman politicians,with their degrees in law or economy ...With this non-compassionate hardhearted intelligent government corporate executives ...
No wonder they could wipe out a country , a generation without a blink of an eye ...
No wonder Iraq, Afghanistan, Somalia, Palestine ... are what they are.





Saturday, December 1, 2012

در كريسمس پارتي مجلل شركت پشت ميز شام نشسته ام بين چندين صد تفر ادم خوش پوش و خوش حال و خندان
غذاي انچنان و مشروب اينچنان ...
و دلم مي خواهد سرم را بكوبم به ديوار از بيحوصلگي

حالا سياه را سفيد مي بينم يا روي لبه ها راه مي روم اينروزها، يا اين ماه ها؛ چنان كه دو ستانم مي گويند، اما يك چيزي يك جايي از ريشه ي سست و نگرفته اش در امده است يا برگهاي زرد و نزار اين چندين سالش ريخته است

با همه ي وزن بودنم از موجوديت پسرك اويزان مانده ام ... صخره اي كه هست.

خوابت را مي بينم. باز. جزئياتشان را نه مي خواهم بنويسم و نه اگر مي خواستم، مي توانستم. ملغمه اي از درد و دوري و بودن و رفتن و خواستن و خواستن و خواستن انقدر كه دردت بيايد و از درد بيدار شوي و از شيريني.

در كريسمس پارتي شركت نشسته ام. يكي دارد دعاي قبل از غذا را مي خواند و روبرويم مرد جوان بسيار خوش قيافه اي با حالتي معنوي، چشمانش را بسته است و دهانش به نكرار تكان مي خورد و نه مي توانم بيحوصلگي ام را از اين ريخت و پاش چند صد هزار دلاري پنهان كنم و نه بي تفاوتي ام را به اين شكرگزاري از "لُرد"

مي داني هميشه صخره اي پيدا كرده ام و مانند عنكبوتي ماهر با بندهاي تنيده ي ناگزيرم از ان تاب خورده ام؛ خانواده، كار، ديوانه بازي در نياوردن، كار، مهاجرت، بازگشت، ديوانه نشدن، دوست داشتن، ماندن، ديوانه بازي ديوانه ي ديوانه باز ... بازگشتن، بچه دار شدن، كار، بچه دار ماندن، كار، بچه داري كردن، كار، بچه را بزرگ كردن، ...

مي داني، گاهي همان چيزي كه دليل ادامه ي اين زندگي است، خودش دليل همه ي بيزاري هاست.

از مقتضيات بيزارم.
و تو تنها چيزي هستي خارج از دايره ي مقتضيات ... كه مقتضاي همه ي ان چيزي است كه من را من مي كند.

بدحالم. ببخش.



قابلیت دوست داشتن یعنی قابلیت خدشه دار کردن.

من دیگر ندارم.