Friday, February 8, 2013


Collective mind ... Collective consciousness ... they scare me ...why?
It is before I even think about the reason ...
like an animal, I get scared and run away ...

It should have roots in my coarse anarchist soul I suppose


Thursday, February 7, 2013

۱- چه حالی می کنند امریکا و اسرآئیل که مدیاشان مظهر مخالفت در مقابل امپریالیسم را اجمدی نژاد جا می زنند.

۲- جهانی که مثلا مخالف و موافق موجودیتش در سازمان مللش نتانیاهو و احمدی نژاد است انقدر فاکد آپ است که ... مجبورم بودایی شوم ...

۳- احمدی نژاد،‌حضورش در مدیای غرب، موجودیتش، دلیلی است بر مشروعیت سیاستهای غرب .. و هیچکس صدای کودکان سوریه را که در آتش جنگی که غرب برافروخته است کشته می شوند نمی شنود ... به واسطه ی این دلقک

دارم بالا می اورم .. عق ق ق ق ق ق ق ق ق


Wednesday, February 6, 2013

دلش می خواهد یک گاو بگیرد ... گاو را در حیاط خیلی کوچک خانه ی خیلی کوچکش نگاه دارد ... شیرش را بدوشد ... کره و پنیر و خامه درست کند ... و بعد با هم پیر شوند .. و گاوش به مرگ طبیعی بمیرد ... و گاوش را خاک کند.


Tuesday, February 5, 2013

هنوز نمی دانم که وقتهایی که می دانم کوچکم و کوچکی می کنم باید خودم را ببخشم ... یا وقتهایی که نمی دانم. جایی هست که دانستن چیزها ... زمین باروری می شود برای درد.


Monday, February 4, 2013

"زنی که به زانو در امد" 
کارگردان: جامعه ی مدنی 
بازیگران: لیلای لیلی ... و پسر! 

 صحنه روشن می شود. یک فروشگاه زنجیره ای بزرگ. بخش فروش کفش. یاشار یوسف و مامان دارند کفش کتانی به پای بچک امتحان می کنند. یاشار یوسف: "مامی من اینو می خوام!" من به کفش که صورتی و قهوه ای و پر از گل و قلب است و روی هر لنگه اش یک دورای شاد و خندان و چشم درشت برق برق می زند نگاه می کنم و می گویم: "این نه مامی" یاشار یوسف: "مامی من اینو می خوام... چرا نه؟ وای؟" من: "این دخترانه است مامان ..." و یاشار یوسف با شک به من یک دفعه شدیدا به تته پته می افتم نگاه می کند و می فهمد که یک چیزی درست نیست

. من آسمان و زمین را به هم می بافم: " دختر و پسر نداریم .. ولی مامی این صورتیه و خیلی بی ریخته و جنسش هم خوب نیست و ..." کفش خوشگل درست و حسابی ای با یک عکس هواپیما روی هر لنگه اش برایش می خرم ... بعد بر می گردم و جلوی کفش صورتی/قهوه ای/بنفش دورا می ایستم وسعی می کنم خودم را راضی کنم تا آن را هم برای یاشار یوسف بخرم. نمی توانم. فکر می کنم در مدرسه بچه ها دورش جمع خواهند شد و به او خواهند گفت و به او خواهند خندید و ... خیلی زود است که پسرکم را به تنهایی به جنگشان بفرستم ... 

"دیدی؟ من هم بالاخره به زانو در آمدم. " کی فکرش را می کرد!! 




Sunday, February 3, 2013



رنگش تنها چیزی است که درش سیاه است .. بقیه اش برق برق می زند مثل برف!!


به خانم رئیس جمهور ایالات متحده ی امریکا، میشل اوبامای محبوب (!) باید گفت که اینقدر در صاف کردن موهایش زیاده روی نکند ... استایل مدی افریکن امریکن برای زنان سیاه اینقدر هم شرم آور نیست.





امروز را با يك گروه سوسياليست كانادايي رفتم راهپيمايي. كنار پياده رو ايستادم و روزنامه ي "كارگر سوسباليست" فروختم و با گروه رفتم بيرون و دو سه ساعتي در يك كافه با هم گپ سياسي زديم ... اينتنس.
عجب مخهايي بودند اين بچه جانها كه همه شان هم كانادايي بودند.
دارم مي روم خانه از ياشار كتك بخورم ... مي ارزد اما. حس و حالم عالي ست.


Something is fundamentally wrong with the world, the way we live in it ... and I am starting to feel the pain in my stomach ...
the unbearable pain of belonging with it ...


Saturday, February 2, 2013

اتفاقی بودیم ...
که نیفتاد.


Friday, February 1, 2013

در مترو نشسته ام در راه رفتن به راهپيمايي بر عليه جنگ. اين بمبارانهاي غزه ... و از هيچ چيز ... از هيچ چيز به اندازه ي مواجهه با جامعه ي ايراني تورنتو در انجا بيزار نيستم. دليلي نمي بينم احساسم را پنهان كنم ... يك خصوصيت فرهنگي/اجتماعي ست به نظرم ... بهترين ادمها هم وقتي در گله جمع مي شوند دچار مقتضيات تعلق به گله مي شوند ... و هراس از شناخته نشدن ... از جاماندن.