Sunday, February 17, 2013

می گفت: برای درک امپریالیسم باید از کولونیالیسم شروع کرد ... یکی ادامه ی دیگری ست.


می گوید: "مامی بچه ها در مدرسه می گویند که صورتی رنگ دخترهاست و آبی رنگ پسرها"
می گویم: " باز؟ مامی رنگ که جنسیت ندارد ... دختر و پسر ندارد ..." و به شلوار خانه اش اشاره می کنم: "ببین شلوار خودت صورتی است"
با حرارتی تازه می گوید: "معین می گوید! (معین دختر ی اسراییلی ست که مثل یک فرشته ی صورتی لباس می پوشد ... بی نهایت هم خوشگل است) من هم بهشان گفتم! بهشان گفتم! گفتم صورتی می تواند رنگ پسرها هم باشد!" با قدرت می گوید و سرپایی های صورتی هلو کیتی اش را می پوشد و می رود با لگوهایش بازی کند.

می گویم البته مامی خودش صورتی دوست ندارد ... تازه دختر هم هست ... ابی دوست دارد. می گوید: "من هم ابی دوست دارم مامی ... اما صورتی هم می توانم بپوشم!"

می گویم: "آفرین! بهشان گوش نکن مامان! هیچوقت!"


همه مان فریاد «سیستم سکولار» و «حکومت سکولار» سر می دهیم ... سکولار ... سکولار ... سکو ل ا ر .. سک و ... سک ... سک
و هیچکس حتی به یاد هم نمی اورد که سکولارترین سیستم ها اگر نه مستقیما مسئول که در ساده ترین شکلش ساکت ترین سیستم ها هستند در روند کولونایزیشن ...
سکولارترین سیستم ها ... از قانون جنگلی پیروی می کنند که جهان امروز هست.


Saturday, February 16, 2013

از راه رفتن روی لبه می ترسم .. اینروزها ...
راه رفتن روی لبه وقتی می دانی که نمی پری ... که نباید بپری ...
ترسناکه


Friday, February 15, 2013

فقط وقتي اتفاق مي افتد مي فهمي ...
درست در استانه اش ...كه هيچ وقت در وقت مناسب اتفاق نمي افتد، اتفاق عاشق شدن.
هيچوقت


Thursday, February 14, 2013

شايد بايد بپذيرم كه اينطوريم. من جَلد يك كوچه ام ... يك شهر ... جَلد پشت بام يك خانه ... يك دست، كه دانه بدهد يا ندهد
دانه سيرم نمي كند كه دست
خانه خوابم نمي كند كه پهلو

جلدم كرده اي كوفتي!
مسئوليت بپذيرم: جَلدت شده ام.


Wednesday, February 13, 2013

من هر روز مي پذيرمش.
اين همه را.
و فكر مي كنم: "ديگر تمام شد. پذيرفتم."
تا فردا كه دوباره در ميان همهمه ي سرسام اورش تامل كنم، لحظه اي. و فكر كنم: "پذيرفتمت!"


Tuesday, February 12, 2013

«امریکن ایدل» و «کنیدین ایدل» و «سو یو تینک یو کن دنس کانادا و امریکا » و حالا «یوو گات نلنت» و «اکس فکتور» که ادم می خواهد لنگه کفش بردارد به جان داورهایشان بیفتد پشت همان شیشه ی تلویزیون از بس مرخرف و مستعمل و مستهجن ند کم بودند ... حالا ماجراهای آکادمی خانم گوگوش را هم ...

به کجا باید پنها برد از این اینترتینمنت اینداستری ... و این مرخرفاتی که به اسم رئالیتی شو و کامپتیشن به خورد ملت می دهند


Monday, February 11, 2013

خطرناکتر از یک گله آدم که دنبال یک مفهوم مطلق می روند در جهان ندیده ام
حتی اگر ان مفهوم خود خدا باشد (خصوصا وقتی ان مفهوم خود خدا باشد)
حالا سکولاریسم هم اینروزها شده است "امام" خمینی در سال ۵۷ ...
نمی شود به چشم و ابرویش خرده ای گرفت.


امروز دو بار خودش را سانسور كرده است ...


Sunday, February 10, 2013

درسهای من به یاشار یوسف: ادبیات سیاسی!

کلمه ی وحدت را که می بینی بلند شو و خلاف جهتش بدو
با تمام قوا
معمولا به جای اینکه معنایش این باشد که چهره های مختلف یک چیز در کنار هم قرار بگیرند ... به این تعبیر می شود که همه چیز باید یک چیز شوند و یک چیز بخواهند و یک چیز تعیین کننده ی همه چیز است و همه چیز یعنی آن یک چیز. ذوب شدن همیشه هست ... یا در ولایت .. یا در حکومت ... یا در مفهوم جمعیت و اجتماع ... یا نجات حلق ها ... یا سرکوب دشمنان ... یا همپیمانی دوستان.
ذوب شدن همه چیزشان است.

ذوب نباش! نگران نباش! از مواقعی که قاطی جمعیتی و در دل همهمه هستی گله تنهاتر نمی شوی ...
بیا تفاوت ... ناهمگونی ... ناهمرنگی ... تنهایی ... و فردیت را با هم جشن می گیریم. هر روز.


Saturday, February 9, 2013

See ... still you could fall in love
I feel like I am in love with Nina Simone ... these days