Monday, August 26, 2013

خواب هم سری می زند و می رود .. کوتاه ... می داند انگار که من آدم قواعد دائم نیستم. کاش شبها کمی بیشتر می ماند اما ... همانطور که تو


Friday, August 23, 2013

خیلی باحالن این "جامعه ی جهانی چی" ها .. می نشینند تصمیم می گیرند کی توی سوریه بر حقه .. به کی باید اسلحه داد ... کی تروریسته ...
برای هر کشوری هم یک الگوی مختص خودش را دارند .. اینجا یکی اینجا تروریسته ... اونجا مبارز ازادی ... اونجا برعکس
مرزها را می بندند روی سلاخ برای این .. باز می کنند روی سلاح برای اون

و خیلی باحالن انقلابیون ایران که از دامن جامعه ی جهانی اویزانند که ایران را تحریم کند ... که زندانیان سیاسی ایران را ازاد کند ... که به داد مردم ستمدیده ی بلوچستان برسند ... البته در تقابل با اذربایجان و کردستان ... یکجوری که به نفع محرومین شود ... و نه به نفع "جامعه ی جهانی"

چه بلایی اورده اند سر سوریه ...
چه بلایی می اوریم سر سوریه ... با سکوتمان.


حادثه پشت در پاپا مي كند ...


Thursday, August 22, 2013

يني اينكه مي گويند من براي احقاق حقوق تو مي جنگم حتي اگر با من مخالفي ... در وقايع مصر مصداقش قابل توجه است
من از قاتلت حمايت مي كنم ... وقتي با من مخالفي


Wednesday, August 21, 2013

فرهنگ لغت زمان خميني: سرِ موضعي!
در جمله استفاده شود: "طرف سرِ موضعي بود اعدامش كردند!"

دهه ي ٦٠ بيماري اي بود كه چندين نسل بايد بگذرد تا سايدافكتهايش محو شوند.


Monday, August 19, 2013

ارتش مردم را بکشد خوب است ... سپاه بکشد بد است!
مسلمانها بهایی ها را بکشند بد است ... بقیه مسلمانها را بکشند عالی هم هست ...
چپها هم حقشان است که به دست مسلمانها قتل عام می شوند ... چون موقع قتل عام مسلمانها از حقوق انها دفاع می کنند.

.
.
.
ینی من این فیسبوکم را می بندم ...


Sunday, August 18, 2013

از دو چيز مي ترسد: خرس گريزلي و زن ي كه Bordeline Personality Disorder دارد ...
از دومي يك كم بيشتر.


Sunday, August 11, 2013

پروژ ه اي به نام بچه دار شدن" پنج سال پیش از تولد یاشار نوشته شده است ... چند ماه بعد ... وقتی با پدر یاشار اشنا شدم .. به او گفتم که پروژه دارم .. و اگر ادمش نیست خواهم رفت ... و او هم گفت که ادمش نیست ... که بچه نمی خواهد .. که خودخواه تر از ان است که بچه دار شود ... که اوردن یک بچه به این جهان را کار درستی نمی داند

چهار سال بعد وقتی فهمیدم حامله ام ... اولین جمله ام به پدرش این بود که هیچ اچباری ندارد .. که من اماده ام بچه را به تنهایی بزرگ کنم ...و او نه تنها بچه را پذیرفت .. که خواست و دوست گرفت.

حالا گاهی مواقع به فکرم می رسد چقدر خوب بود که زندگی ام فقط بستگی داشت به خودم و پسرک ... که آزاد بودم تا از این شهر بروم ...
شاید همه ی پیچیدگی ها اسان می شوند چرا که پدر یاشار شاید بهترین پدری است که می توانستم آرزو کنم برایش ... و خُب ... گاهی بالا و پایین می شوم به واسطه ی از دست دادن ازادی مطلقی که داشتم ... اما دیدن انچه که پدر یاشار به او می دهد نگاهم می دارد ... و خوب از هم دورشان نمی کنم.
و رد بندها التیام پیدا می کنند ... و رد بندها را دوست می گیرم.


پروژ ه اي به نام بچه دار شدن
ژانویه ی 2004

چيزهايي هستند كه آدم را هوايي مي كنند ... آينه مثلاً ... يا برف بازي ... يا ديواره ي صخره اي كنار جاده. ديماه. ديماهي كه اولين روزش در دفتر معاونت فرهنگي اجتماعي شروع مي شود و تقويم من در بيست و هفتمين روزش سالهاست كه باز مانده است ... از اين چيزهاي بد بد مي گذريم و مي رويم سر :پروژ ه اي به نام بچه دار شدن
1- منابع مالي
منابع مالي كافي نيستند. يعني در واقع خيلي هم كم هستند. ... پس پروژه بي پروژه؟ نه بابا!! از قديم گفته اند هر آنكس كه دندان دهد نان دهد ( اين همه بچه هاي افريقايي كه در هر ثانيه ي اين ساعت گردالي از گرسنگي مي ميرند هرگز دندان در نياورده اند ... مي بيني!)

2- مشكلات اجرايي
تك و تنها چطوري مي شود هم كار كرد و هم بچه را بزرگ كرد. به عنوان يك Single Mother وقتي مي روي سر كار كي بچه را نگه دارد؟ مهد كودك ؟Baby Sitter؟ بي خيال. بچه كه به دنيا آمد فكرش را مي كنيم. يا اينكه چپ هاي مدرن ... سوسيال دمكراتها ... تا آن موقع توانسته اند دولتهاي كاپيتاليست را سر جايشان بنشانند و حق و حقوق محروميني مثل من را تضمين كنند و بچه ي بي پدر من از همان شرايطي برخوردار مي شود كه بچه هاي با پدر!

بزرگتر كه شد كي مي بردش مدرسه؟ كي از مدرسه مي گيردش؟ خودش مي رود جانم. من از دوم دبستان خودم رفتم مدرسه و برگشتم. و هميشه هم مدرسه بغل دست خانه نبود. كلاس اول هم مدرسه آن سر شهر بود. ننه باباي من هم مثل تو فكر مي كردند كه بچه را بايد مدرسه ي ملي گذاشت تا بيشتر باسواد شود. يك ماشين گرفته بودند كه هر روز مي آمد و تحفه هاي پنج گانه را سوار مي كرد و مي برد و مي آورد!! هيچ پخي هم نشدند! نخير جانم! مدرسه ي دولتي. پاي پياده!

3- مشكلات فرهنگي
بچه را نمي شود هرگز برد ايران. در ايران به بچه هاي كه خارج از ازدواج به دنيا بيايد چه مي گويند: حرامزاده گمانم. لعنت برشما ... يعني همه ي اين بچه هايي كه در زنجيره اي از ازدواج هاي عوامانه كه بر اساس صلاح ديد و منفعت و زر و زور انجام مي گيرند حلالزاده اند و بچه ي من حرامزاد است ... به خاطر يك امضاي جوهرين پاي يك صفحه ؟ ... يا چند كلام از دهان يك متصدي دفتر ثبت؟ ... فراموشش كن. زنده باد حرامزادگي. بچه را هم با خودمان مي بريم ايران. بگذار اين يكي را در كودكي بگيرند اعدام كنند. شهيد كه نشدم. لااقل مادر شهيد شوم.

4- مشكلات ژنتيكي
خوب ... اصل موضوع. از بعد از تو من هرگز كسي را نديده ام كه امتياز كافي بگيرد براي انتقال ژن مناسب: بي نظير در منطق و رياضيات و سرعت انتقال و توانايي بدني و و و و خوشگلي! در قبال اين امتيازات مي شد مشكلاتي مثل استعداد چاقي و ناراحتي كليه را ناديده گرفت! اما تو خيلي حواست جمع تر از اين حرفهاست كه بگذاري من بچه ات را بزرگ كنم!! خودمانيم چه شري مي شدها!!!!

.به قول رامين بابا نوئل هم كه برايم بچه نمي اورد .... پس بايد گشت و ديد و از اول امتياز داد. يك جدول مي كشيم و در ان امتياز بندي مي كنيم. چطور است؟

*. تو! .... احساساتي. مهربان. درونگرا .... م م م بد نيست. اما تو حاضر نيستي بچه را بدهي به من و بروي! نمي شود بچه را هم با عادت هاي مذهبي تو بار آورد! به بچه بايد رياضيات ياد داد و ورزش. خودش مي رود دنبال ريشه هاي وجودي اش. تو مي خواهي كله اش را پر كني با عرفان ... مي دانم از حسن حسن زاده ي املي حرف مي زني. آن يكي هم مي زد و اين از اب در امد... نوپ!

**. تو! ....بدقلق. باهوش. ورزشكار. متفاوت! م م م اما بداخلاق و غرغرو و آدم گريز! من هر كاري بكنم متهم مي شوم به اينكه بچه را دارم خراب مي كنم! ... تازه مي دانم كه IQ ي بالايي داري ... اما نمرات جبر و مثلثات دبيرستانت پايين بود .... م م م م نوپ!

****. خوب پس .... نبود؟!!!


Thursday, August 8, 2013

من دو تا لیلای دیگر لازم دارم تا به کارهایی که دوست دارم یا لازم است بکنم برسم .. نه نه .. لااقل سه تا ...

و این یکی باز نصف روز با کج خلقی هایش روی دستم می ماند
ای ی ی یخ ... پیچیدگی های زندگی روزمره و زندگی ذهنی و زندگی احساسی ...


Tuesday, August 6, 2013

یک جایی در داستان مشهور شازده کوچولو روباه به مسافر کوچولو می گوید:
تو هم دنبال مرغ‌ها هستی؟
و شازده کوچولو می گوید: «نه، من دنبال دوست می‌گردم.»
.
.
.
با چنان معصومیتی که نفس خواننده بند می اید ... و ناخودآگاه از گلویش در می اید که :« آآآآآ ... »
.
.
.
من نه. من سالهاست نه دنبال دوست می گردم (راستش انقدر دوست دارم که نمی دانم کی می رسم حالشان را بپرسم یا نامه ای برایشان بنویسم .. حالا در تورنتو نه انقدر ...) .. نه دنبال رومانس هستم (بیست و چند سال عاشقی ... و نه سال بعد همراهی با بابای یاشار .. و حالا حاصلش یاشار .. من را با بیل بزنند دل نمی بازم به چیزی) ... نه «اینتمسی» لازم دارم ...که ...

شاید تنها «استمیولیشن» در مکالمه و مبادله ی افکار با ذهنی هوشیار و جستجوگر. و نگاه نوازش طلب فرد روبرو فقط باعث می شود که دم بر دوش بزنم به چاک. سالهاست در چاک جاده های روابط زندگی می کنم.


Sunday, August 4, 2013

من از نو عاشقت می شوم. با هر داستانی. تو تجسم زنده ی قهرمان هر داستانی. که هر بار از نو می میرد. و آن یک که باید باز از نو شروع می کند .. در داستانی دیگر .. تا تورا باز پیدا کند.

باید از داستانهای عاشقانه دوری کنم.


Friday, August 2, 2013

من چه هستم به جز حاصل فعالیتهای نامرتب و بیمار گونه ی غدد فوق کلیوی!!