Friday, October 11, 2013

به ياشار مي گويم: "اين دوستم بسيار عزيز است ... با او امروز اشنا مي شوي."
مي گويد: "Is she a cool guy!?"

.
.
.
مي گويم:"ديروز دوستم را دوست داشتي؟"
بيتفاوت مي گويد:"She was not that cool!"
ساركستيك بهش مي گويم:"حالا كي cool هست توي مقياس تو؟"
خيلي ارام ميگويد:"You mommy! Your are very cool!"
مي گويد و مي رود با قطارهايش بازي كند.


Thursday, October 10, 2013

بعد از گشتن 5-4 تا فروشگاه مخصوص کفش کودکان ... شاید بیشتر از یک ساعت وقت گذاشته است تا یک سندل با طرح "اسپایدر من" یا "انگری برد" برای بچهک بخرد .. و موفق نبوده است ...

بچهک دوست دارد روی کفشش کارتون کاراکتر داشته باشد ... آنهم نه هر کاراکتری که حالا می شود پیدا کرد ... بتمن .. اسپایدرمن ... اسپانج باب ...

دنیای کودکانه ی کودکان را دوست گرفتن.


Wednesday, October 9, 2013

ما از اين كلمه ي "نسل" زياد استفاده مي كنيم ... بيهوده است ... من هرگز با بچه هاي همدوره ام همراه و يا همفكر نبودم ... و با بچه هاي دهه ي ٣٠ يا دهه ي ٥٠ هم
انقلاب و جنگ و خفقان سياه دهه ي ٦٠ و مهاجرت و عشق ... همه براي من تبديل شدند به تجربه هاي عميق شخصي ..

نه به نسلي متعلقم و نه به شهري و نه به گروهي ... تنها تعلقم به دلتنگي است براي انچه گذشته است. براي كوچه هاي باريك كودكي ... خيابانهاي شلوغ تهران ... و تو.

من مي گذرم ... تو نه.
گذشته اي در كار نيست.... نمي گذرد ... نگذشته است ... همينجاست ... همينجايي.


Tuesday, October 8, 2013

در ایران مردم شعار می دهند «We want democracy» .. در کانادا شعار می دهند «We want real democracy» ... من معتقد نیستم مشکل اون real است ... مشکل در تعریف democracy است!


Monday, October 7, 2013

می گویم: «ببین! من فرق نکرده ام ها! همانم که بودم وقتی که تو رفتی!!»
و اضافه می کنم که: «اعتماد به نفس ندارم!!»

می گویم: «ببین! من امضا می دهم .. یک متن می نویسم و هر چند تا امضا لازم است پایش می زنم که من نمی روم .. که نمی خواهم بروی !»

می گوید که امضا نمی خواهد. که این قلب است که مهم است. قلب. قلب.

می گویم که مشکل همین است. که این قلب کار و بار خودش را دارد. که نفوذ پذیر نیست. می گویم: «همین است! تو قلب را می خواهی! شدنی نیست! دست یافتنی نیست! این قلب دادنی نیست ... گرفتنی هم»


Sunday, October 6, 2013

به من مي گويد: "تو يك 'bubble' توي ان كله ات داري ... خودت هم نمي داني چه مي خواهي!!

مي خندم: "خُب البته شايد 'bubble' هست اما ثابت نيست مي چرخد مي رود و ميايد و جايش را عوض مي كند اينجاست و انجاست ... در سر و در دل ... كوچك هم نيست"

و باز به خنده دستم را به كمرم مي زنم كه: "به من گفتي bubble-head؟!"

مي دانم اين نحوه ي تفكر به او كمك مي كند تا دورانهاي متناوب بي حسي ... بي عشقي من را تحمل كند ... شايد بي انكه بداند.


Saturday, October 5, 2013

به او نگفتم که تو تنها زني هستی در تمام سالهای بعد از 1369 که من با او عاشقانه حرف میزنم ...
فایده ای هم نداشت اگر می گفتم.

قلب من مثل اتوبوس است ...
پر از مسافر ... پر از چمدانهای سنگین گذشته ... و پر از صندلی خالی ...
سر راه هم می خواهد در هر ایستگاهی بایستد.

عشق عمومی ... درد عمومی
شاید باید همین کار را کرد که می کنم.
باید تنها ماند.


Friday, October 4, 2013

سيرك به دست Ultra-Right مي گردد ... و بازيگران نقش خود را با لباس "انقلابي" و "چپ" در ان بازي مي كنند. در نيمه ي راست جهان.


Thursday, October 3, 2013

تجربه براي من چیزي نيست جز بهانه اي براي توجيه خطاهاي امروز


Wednesday, October 2, 2013

به چند تا کلمه حساسیت دارم : سردار ... نتانیاهو ... افتخار ملی ...



گاهی فکر می کنم که تجربیات بیست و پنج ساله گذشته تغییرم داده اند .. .یا تراشم داده اند ... یا ابدیده ام گرده اند ... یا خسته ام کرده اند ... یا نرمم کرده اند ... یا سختم کرده اند ... یا قدرت پذیرش را در من افزایش داده اند ... و یا قدرت کنار امدن را در من کاهش داده اند ... و حتی اینها هم دیگر برایم مهم نیستند ... انسان انقدر می تواند پیچیده باشد که اساسا فهمیدن همه ی این چیزها کار بسیار سختی است ... و از انجا که می بینم پذیرفته ام که مرتب و سال به سال در حال تغییرم .. حالا دیگر حتی نشانه های هیچیک را دوست یا دشمن نمی دارم ... می پذیرمشان ... مثل سن مثل سال.


Tuesday, October 1, 2013

در درياچه شنايش را كرده است
يك دست تخته نردش را برده است
بچه را خوابانيده است
و فكر مي كند چقدر زندگي كردن در كشوري كه دولتش جنگهايش را در انسوي دنيا راه مي اندازد خوب است.