اين جوجه شاد را ديشب وقت خواب بغل كرده ام و غرق بوسه مي
كنم ... بابايش كتابش را خوانده و دارد مي رود ... دور خانه مي چرخد و پرده
ها را مي كشد و در و پنجره ها را قفل مي كتد
مي گويم: "بابايي چه پسري.! چه پسري به ماماني دادي."
ياشار يوسف مي گويد: "مامي! من مي دانستم كه مي ايم به اين دنيا! مي دانستم كه تو ماماني من خواهي بود" و مرا پشت سر هم ماچ مي كند.
Saturday, May 31, 2014
همه
چيز در جهان امروز با brand يا همان چيزي كه در ايران بهش مي گوييم "مارك"
فروش مي رود. نائومي كلاين نوسنده ي Shock Doctrine كتاب معروفي دارد به
نام No logo كه موضوعش گلوبالايزيشن و عملكرد امپرياليسم در كشورهاي محروم
و مفهوم و نقش brand است.
بلايي كه سر ما اورده اند به نظر من اين است كه براي "سرمايه داري جهاني" در زشت ترين و خشن ترين چهره اش، همان كه خودش را با جنگ و كودتا و ايجاد خشونتهاي محلي و منطقه اي گسترش مي دهد Brand تازه اي به نام "ليبرال دمكراسي" در اورده اند ... و ناگهان همه خشونت باورنكردني صد سال گذشته را فراموش كرده اند و دم در سازمانها و establishment هاي فروشنده صف كشيده اند به خريد ان.
It is all about branding.
بلايي كه سر ما اورده اند به نظر من اين است كه براي "سرمايه داري جهاني" در زشت ترين و خشن ترين چهره اش، همان كه خودش را با جنگ و كودتا و ايجاد خشونتهاي محلي و منطقه اي گسترش مي دهد Brand تازه اي به نام "ليبرال دمكراسي" در اورده اند ... و ناگهان همه خشونت باورنكردني صد سال گذشته را فراموش كرده اند و دم در سازمانها و establishment هاي فروشنده صف كشيده اند به خريد ان.
It is all about branding.
Sunday, May 25, 2014
اگر
مي توانستم كمي ... فقط كمي تكه هاي گسيخته ي ديروز را با از آنِ امروز را
جايه جا كنم ... اين يكي را كمكي انطرف تر بگذارم ... آن يكي را كمكي
اينطرفتر ... تكه هايي كه پاره هايي از آنچه كه من بودم و تو امروز هستي
... و چيزها مي توانستند كمي ساده تر شوند ... كمي آرامتر ... و اين درد
... درد ... كمي آرام مي گرفت.
نمي دانم ... شايد اگر مي شد و اگر مي توانستم ... چيزها ارام مي شدند و به هم نزديكتر مي شدند ... و اين فاصله ... فاصله ... كمي آرام مي گرفت. اما من لابد ديگر شكل من نبودم و تو شكل مردي كه من دوست گرفته بودم ... و ما تصويري بوديم هنجار و به قاعده كه پيش از همه خودمان را بيزار مي كرد و دلزده. حالا هنجار كه بعيد است ... شايد كمي اسانتر. آنقدر كه خسته مان مي كرد شايد ...
از اين خسته تر مي توانم باشم؟
گاهي فكر مي كنم اگر اين جوجه ي كوچك دور و برم جيك جيك نمي كرد شبها نميخوابيدم ... صبحها بيدار نمي شدم ...
فكر مي كني مي توانيم كمي اسانترش كنيم؟ كمي هنجارتر ... كمي ارامتر؟
نمي دانم ... شايد اگر مي شد و اگر مي توانستم ... چيزها ارام مي شدند و به هم نزديكتر مي شدند ... و اين فاصله ... فاصله ... كمي آرام مي گرفت. اما من لابد ديگر شكل من نبودم و تو شكل مردي كه من دوست گرفته بودم ... و ما تصويري بوديم هنجار و به قاعده كه پيش از همه خودمان را بيزار مي كرد و دلزده. حالا هنجار كه بعيد است ... شايد كمي اسانتر. آنقدر كه خسته مان مي كرد شايد ...
از اين خسته تر مي توانم باشم؟
گاهي فكر مي كنم اگر اين جوجه ي كوچك دور و برم جيك جيك نمي كرد شبها نميخوابيدم ... صبحها بيدار نمي شدم ...
فكر مي كني مي توانيم كمي اسانترش كنيم؟ كمي هنجارتر ... كمي ارامتر؟
Thursday, May 22, 2014
امروز يكباره متوجه شدم ... كه اندوه -همچنانكه شادماني- يكي از لايه هاي موجوديتم است
يعني اينطور نيست كه وقتي ارام باشم .. وقتي ديگر شاد ... وقتي ديگر اندوهگين ... و يا ناآرام ...
همه ي اينها و خيلي بيشتر از اينها را هستم ... هميشه ... همزمان
و در همان حال كه با نوعي سرخوشي با ترانه اي همصدا مي شوم ... در همان لحظه لايه اي ديگر روي سرخوشي مي لغزد و اشك در چشمانم حلقه مي زند ...
و اندوه و شادي و ارامش و ناارامي و خلق كج و مهرباني و تندخويي ... همه و همه با همه ي قدرتشان حضور دارند
يك حس جالبي است ... عين قفسي هستم كه همه ي حيوانات را در خود دارد ...
امروز يكباره متوجه شدم
يعني اينطور نيست كه وقتي ارام باشم .. وقتي ديگر شاد ... وقتي ديگر اندوهگين ... و يا ناآرام ...
همه ي اينها و خيلي بيشتر از اينها را هستم ... هميشه ... همزمان
و در همان حال كه با نوعي سرخوشي با ترانه اي همصدا مي شوم ... در همان لحظه لايه اي ديگر روي سرخوشي مي لغزد و اشك در چشمانم حلقه مي زند ...
و اندوه و شادي و ارامش و ناارامي و خلق كج و مهرباني و تندخويي ... همه و همه با همه ي قدرتشان حضور دارند
يك حس جالبي است ... عين قفسي هستم كه همه ي حيوانات را در خود دارد ...
امروز يكباره متوجه شدم
Tuesday, May 20, 2014
درست همان کسانی که قبل از
تغییر دولت اوکراین مرتب از شلوغی های اوکراین و سرکوب تظاهرات توسط دولت
قبلی توشتند ... و از لزوم تغییر گفتند ... امروز در خصوص سرکوب بخش دیگر
این کشورِ دو پاره شده توسط ارتش دولت موقت فعلی و یا قدرت گرفتن نئوفاشیستها در اوکراین امروز خاموش هستند
می دانی ... مردم مهم نیستند .. آزادی و دمکراسی و همه ی اینها یک مشت شعار توخالی جفنگند ... برای مدعی ترین فعالین "حقوق بشر" ایران ... فقط مهم این است که دولتی بر سر کار بیاید که با منافع شان سازگاری داشته باشد. روسیه "بد" است و امریکا "خوب" است چون (ظاهرا) این یک به نفع ماست و ان دیگری نیست.
نامگذاری ها جالبند. مخالفین حکومت سابق "پرو دمکراسی" بودند ... مخالفین دولت فعلی "جدایی طلبان"
و هیچ اهمیتی ندارد که توسط همین دو قدرت امپریالیستی یک ملت دیگر باز دارد به دامن جنگهای داخلی میغلتد ... فقط نتیجه مهم است .. دولتی بیاید که با منافع "ما" سازگار است
می دانی ... مردم مهم نیستند .. آزادی و دمکراسی و همه ی اینها یک مشت شعار توخالی جفنگند ... برای مدعی ترین فعالین "حقوق بشر" ایران ... فقط مهم این است که دولتی بر سر کار بیاید که با منافع شان سازگاری داشته باشد. روسیه "بد" است و امریکا "خوب" است چون (ظاهرا) این یک به نفع ماست و ان دیگری نیست.
نامگذاری ها جالبند. مخالفین حکومت سابق "پرو دمکراسی" بودند ... مخالفین دولت فعلی "جدایی طلبان"
و هیچ اهمیتی ندارد که توسط همین دو قدرت امپریالیستی یک ملت دیگر باز دارد به دامن جنگهای داخلی میغلتد ... فقط نتیجه مهم است .. دولتی بیاید که با منافع "ما" سازگار است
Sunday, May 18, 2014
Friday, May 16, 2014
Thursday, May 15, 2014
من فكر مي كردم -به اشتباه - كه موضوع پوليگموس (چند معشوق) بودن تو است ... و مونوگموس (تك معشوق) بودن من.
سالها گذشتند و ديدم كه خودم هم به پوليگامي مبتلام ..
امروز به اين همه فكر مي كردم ... ديدم موضوع اين نيست و هرگز نبوده است ...
مشكل اين است كه تك معشوق يا چند معشوق، من فقط يك نقش بازي مي كنم كه انهم همين خود چند پارچه ي ناآرام سركش و تندخوست ... كه هميشه هم يادش مي رود كه اين همه بازي است و اصول و قواعدش را بيش از اندازه جدي مي گيرد ... حالا اگر به يكي دل بسته است يا به سه تا ... اما تو مي تواني ٦ نقش مختلف و حتي متضاد را در ان واحد بازي كني ... با اطمينان خاطر.
سالها گذشتند و ديدم كه خودم هم به پوليگامي مبتلام ..
امروز به اين همه فكر مي كردم ... ديدم موضوع اين نيست و هرگز نبوده است ...
مشكل اين است كه تك معشوق يا چند معشوق، من فقط يك نقش بازي مي كنم كه انهم همين خود چند پارچه ي ناآرام سركش و تندخوست ... كه هميشه هم يادش مي رود كه اين همه بازي است و اصول و قواعدش را بيش از اندازه جدي مي گيرد ... حالا اگر به يكي دل بسته است يا به سه تا ... اما تو مي تواني ٦ نقش مختلف و حتي متضاد را در ان واحد بازي كني ... با اطمينان خاطر.
Wednesday, May 14, 2014
Tuesday, May 13, 2014
جوان بوديم
و عشق شرط لازم بود.
براي بودنمان ... براي گذشتن از تيرگي شبي كه براي روح جوان و بي تابمان سحر نمي شد.
بزرگ شديم. به سختي ..گام به گام. و به درد.
و آموختيم كه عشق شرط كافي نيست.
و چيزي كه كفايت نمي كرد لزومش را از دست مي داد ... روز به روز ... هفته به هفته ... و سال به سال
چيزي كم كم فرسوده و نخ نما ... كه يكجايي ... ناگهان انگار حتي اضافه مي نمود ...و ميشد كناري بر زمين گذاشتش ... و راه را ادامه داد.
با ته مايه اي از تلخكامي.
تلخكام مانده ام. سالهاست.
و عشق شرط لازم بود.
براي بودنمان ... براي گذشتن از تيرگي شبي كه براي روح جوان و بي تابمان سحر نمي شد.
بزرگ شديم. به سختي ..گام به گام. و به درد.
و آموختيم كه عشق شرط كافي نيست.
و چيزي كه كفايت نمي كرد لزومش را از دست مي داد ... روز به روز ... هفته به هفته ... و سال به سال
چيزي كم كم فرسوده و نخ نما ... كه يكجايي ... ناگهان انگار حتي اضافه مي نمود ...و ميشد كناري بر زمين گذاشتش ... و راه را ادامه داد.
با ته مايه اي از تلخكامي.
تلخكام مانده ام. سالهاست.
Subscribe to:
Posts (Atom)