Wednesday, November 19, 2014

از هم بي خبريم.
برای مدتی
نوشته است: خبرش بگو كه جانم بدهم به مژدگاني.
جانش به دردم نمي خورد ... چه بخواهم به مژدگاني؟


Monday, November 17, 2014

شعرِنو

 من ترور شده ام ...
خونم بر دیوار شتک زده
و چکشی دست به دست می چرخد
یکی از این جنگ طلب/تحریم چی های نفله در خانه ی من اتاقی داشت
نئوکانی بی نوا و پر سر و صدا
مدعی اما مهربان
سال تحویل امد سر سفره ی هفت سینم نشست
گاهی یک کاسه آش برايم اورد
گاهی یک بشقاب عدس پلو برايش بردم
و صدای هوارهامان خانه را پر می کرد
کودتا .. جنگ ... تجاوز ... انقلاب .. مزدور .. جاسوس

 حالا رفته است ... مرا بلاک کرده است
اه بلاک .. بلاک
می توانست نرفته باشد
و یا بلاک هم نکرده باشد
اما سایه ی من از برلین تا تهران مرتب گلوله می خورد
نمی دانم خوشحال باشم که این نئوکان متقلب اینقدر بدنام است
یا زجر بکشم که ترور شخصیت چقدر در میان اینقدر "رفقا" اسان

 آی ی ی ی ی دانش آموخته ی لیبرال ها
نئوکانِ متقلب
تو برای من یک تجلی هستی
که واژه ي "رفاقت" از رفاقت چقدر خالی است
و افق عقيدتي چقدر کوتاه
و استالین هنوز اعضای خاطی حزب را به سیبری می فرستد
و حزب همچنان یکدست نیست
و حزب هنوز تصفیه نشده است
از عناصر مشکوک
من -تنها- از کاوران "عناصر ناسالم" جا مانده ام
و به دنبال ان سرگردانم

 مرا به سیبری ببرید
سيبري ... سيبري
اینجا جای من نیست!


Saturday, November 15, 2014

مي گفتند
"دردم از اوست و درمان نيز هم"
بيخود مي گفتند.
درد از درون بر مي خاست ... و بي درمان هم بود.


Thursday, November 13, 2014

تصويري كه من از تو دارم، تو نيستي
تصويري است كه من از تو گرفته ام، ساخته ام
تو خيلي بيشتري
بزرگتري
بهتري
اندوهناكتر .. شادتر

تصويرم از ايران هم.
من با نوعي كوته ذهني موجوديتت را به انعكاسش در من محدود كرده ام.


Tuesday, November 11, 2014

خيانت كلمه ي ابلهانه اي است .... چه در عشق و چه در ايمان
اما گاهي فكر مي كنم مي توانست از اندوه بكاهد
حالا در همان مفهوم عوامانه اش
حسي از گناه ... كه به حسي از بخشايش منتهي مي شد
ناگزير
به خواستنِ برگشتن

خنده دار است شايد
كه ما به خاطره ها پشت نمي كنيم  ... اما به عشق چرا.


توی بزرگراه می ایم به سمت شرکت
دارم به "پیش درامد"ِ علی عظیمی گوش می کنم .... و خاطره .. خاطره ..
 تصاویر را به یاد می اورم.
تصاویر. تصاویر.
هیچ فکر کرده ای اگر یاد را از ما می گرفتند دنیا چه جای عجیبی می شد ... و لابد این طفل کوچک گریانی که من هستم ... که همیشه هستم ... حتی باز بیشتر می توانست متعجب شود ... غافلگیر شود ...
و آسیب بخورد.
و آسیب بزند.



من حساس بودم. و هر کلامی .. نگاهی ... گوشه ی چشمی ... ان پرش خشمگین گوشه ی بینی ... و ان خشم که من به یک آن می توانستم برآشوبمش ... همه همه همه انگشتهایشان را روی من گذاشتند و اشکالی از خودشان به جا گذاشتند که محو نمی شوند ... که من می روم و محو نمی شوند. و من می افتم و من بر می خیزم و محو نمی شوند.
من صورتم را جلوی اینه می شورم ... و از گردی اش و از خستگی اش دیگر حتی جا نمی خورم .. شاید در چشمهایم همه چیز هنوز جریان دارد .... و من حالا فرو می اندازمشان. از ان دختر خودسر جوان با سر بالاگرفته اش من هم خسته شدم. حتی بیشتر از تو.
عشق شاید یعنی تاثّر پذیری. تا ان حد که من با دیدن خودم جز تو را به یاد نمی اورم.
نه فقط تو ... شاید همه شان. همه ی انچه دوست گرفته ام. همه ی انچه دوست داشته ام. و همه ی انچه ترک گفته ام.


.
.
.
بهش می گویم: "یکی حالا پیدا شده و مدعی وطن پرستی نیست .. و ان یکی را هم تو دست از سرش بر نمی داری؟"




.
.
.

و من نزدیک می شوم ... و دور می شوم
هر روز.


Monday, November 10, 2014

داشتم فک می کردم یکی از اشکالات کمپینهای امروز ... حالت انفعالی انهاست
مثلا: ماهی قرمز نخریم
مثلا: جوجه ی رنگی نخریم
مثلا: ظرف پلاستیکی حاوی بی-پی-اِی نخریم
مثلا: سیرک نرویم
مثلا: لباس و کفش پوست حیوان نخریم

باید بازگشت به دوران کمپین برای ممنوعیت یا قانونمندکردن تولید و فروش ..
باید برای قوانین حمایت از حیوانات ... قوانین تولید محصولات سالم ... جلوگیری از تولید سلاح های کشتار دست جمعی ...
باید درخواست کرد ... فشار اورد .. و قانونگذارن را وادار کرد ...
اینها کمپینهای فیزیکی می خواهند .. در خانه های ما .. ادمها باید جمع شوند .. باید اعلامیه محلی پخش کنند
تظاهرات کنند ... اعتراض کنند ... اعتصاب کنند .. بویکات کنند
خصوصا ما که در غرب زندگی می کنیم
کی بود می گفت: Organize! Organize! Organize!
اینهمه ذهن انقلابی ... و یک مشت صفحه ی امضا شده روی کامپیوتر


Sunday, November 9, 2014

درسهاي من به ياشار يوسف- سكولار دمكراسي
اگر روسيه داعش را در سوريه بمباران كنه تروريسته
اگر امريكا داعش را در عراق بمباران كنه موضوع دخالت بشردوستانه ست.
.
.
.
پی نوشت: نه جانم! نه عمرم! من اینها را به یاشاری نیست که می گویم .. تیتر ینی: چیزهایی که بچه ی 5 ساله هم می فهمه !


دمكراسي ... ميليتاريسم ... سلطه
اينها را بايد با هم نگاه كرد. domesticated نبايد شد.


ازدواج ... با همه ی ملاحظاتش ... یکی از احمقانه ترین کارهایی است که ادمها می کنند. در ان با چشمداشتهای غیر واقعی وارد می شوند .. با چشمداشتهای غیر واقعی زندگی میکنند ... و حتی وقتی انرا تمام می کنند که یکسری چشمداشتهای غیر واقعی دارند از ان چشمداشتهای غیر واقعی!
از همه ی اینها که بگذریم ... دروغ نگفتن به خود کار ساده ای نیست ... حتی اگر به دیگری ساده است ..
و من فکر می کنم ... برای اولین بار در عمرم ... که دل شکستن .. چقدر سخت تر است از دل شکسته شدن. حالا لااقل درنقطه ی مبدا اگر ان دو را مقایسه کنیم .. در طول مسیر شاید دومی سخت تر می شود .. شاید.
این نوشته ی مخاطب خاص دارد .. و قول می دهم که ان مخاطب خاص تو نیستی جانِ من!






هاهاها نوشته است: " داعش برای شما تصویر می کند چقدر یک چاقو غیرمتمدانانه و بربرانه است وقتی از ان در جلوی دوربین برای بریدن سر یک انسان بی دفاع استفاده می شود؛ در مقایسه با بمبها و موشکها و هلیکوپترهای مسلح به مسلسلی که در جایی بدون دوربین، توسط بوروکرات های عطر زده ی هشیار برای کشتار وحشیانه ی صدها و هزاران انسان بی دفاع استفاده می شوند!!"



نوشته است: "چقدر حال و هوای وبلاگت با صفحه ی فیسبوکت متفاوت هستند. انقدر که به سختی می شود باور کرد اینها نوشته های یک فرد هستند."
.
.
.
خودم سری به وبلاگم زدم. یکی از لیلاها انجاست ... یکی اینجا. بقیه ویلانند.