جوان که بودم ... تا همین نزدیکی ها ... مردی را دوست داشتم که نه زنِ من را .. که من را در من دوست داشت ... لیلا را.
حالا ... مردی را دوست میدارم .. دوست میگیرم .. که زنِ من را دوست می گیرد ... دوست می دارد ... زنی که شده ام ... زنی که هستم.
Tuesday, January 13, 2015
به عنوان یک غصه خور حقوق رنگین پوستان (امدم بنویسم مدافع، دیدم مدافعِ
چی کشکِ چی) ... به تعاریف معمول کلمات سیاه بختی و سفید بختی اعتراض
دارد.
لیلای افتابسوخته
.
.
.
.
پی نوشت:
به کلمات بی سر و پا ... بی کس و کار ... و بی همه چیز هم اعتراض دارد
می پرسد چرا "بد-بخت" و "بی-چاره" به جای فحش به کار می روند؟ در حالی که باید کلماتی باشند که از سر دلسوزی برای دیگری به زبان بیایند.
فکر میکند خودش چه بینواست .. بی "نوا".
لیلای افتابسوخته
.
.
.
.
پی نوشت:
به کلمات بی سر و پا ... بی کس و کار ... و بی همه چیز هم اعتراض دارد
می پرسد چرا "بد-بخت" و "بی-چاره" به جای فحش به کار می روند؟ در حالی که باید کلماتی باشند که از سر دلسوزی برای دیگری به زبان بیایند.
فکر میکند خودش چه بینواست .. بی "نوا".
Monday, January 12, 2015
من نخواهم بچه ام هر روز بایستد و ان چرندیات را بخواند کی را باید ببینم؟
در حالی که کودکان بومی کانادا در بدترین شرایط زندگی می کنند .. بچه ی من از "نیتیو لند" می خواند ... Go figure!!
O Canada!
Our home and native land!
True patriot love in all thy sons command.
Our home and native land!
True patriot love in all thy sons command.
With glowing hearts we see thee rise,
The True North strong and free!
The True North strong and free!
From far and wide,
O Canada, we stand on guard for thee.
O Canada, we stand on guard for thee.
God keep our land glorious and free!
O Canada, we stand on guard for thee.
O Canada, we stand on guard for thee.
O Canada, we stand on guard for thee.
O Canada, we stand on guard for thee.
****
God? True patriot ... sons command?
Friday, January 9, 2015
هيچ فكر كرده اي ... زندگي دور از كساني كه دوستشان داريم مثل يك سفر به پايان نرسيدني ست
تو غروب زيبا را مي بيني و فكر ميكني "برايشان باز خواهم گفت"
و بر ساحل دريا سنگريزه هاي رنگي جمع مي كني و فكر مي كني "برايشان باز خواهم برد"
و در كوچه هاي شهر در ميان اين همه چهره ي غريبه كه انگار نمي خواهند و نمي توانند با تو اشنا باشند تنها قدم مي زني و فكر مي كني "همراه شان باز خواهم شد"
تو غروب زيبا را مي بيني و فكر ميكني "برايشان باز خواهم گفت"
و بر ساحل دريا سنگريزه هاي رنگي جمع مي كني و فكر مي كني "برايشان باز خواهم برد"
و در كوچه هاي شهر در ميان اين همه چهره ي غريبه كه انگار نمي خواهند و نمي توانند با تو اشنا باشند تنها قدم مي زني و فكر مي كني "همراه شان باز خواهم شد"
و مهاجرت سفري است كه به پايان نمي رسد و همه ي حرفها و سنگريزه ها و غروب ها روي هم تل انبار مي شوند و روي بودنت
و تو فكر مي كني كه همه چيز يكجايي چقدر سنگين شده است
فكر مي كني: "من كجاي راه اينقدر بار با خودم برداشتم"
راه ها دور نمي زنند و به همديگر در نقاط مكرر نمي رسند. و ديدار دوباره هرگز در مختصاتي كه تو -عليرغم خودت- براي باز رسيدن به ان اين همه راه امدي و اين همه بار را با خود كشيدي اتفاق نمي افتند.
من همه را زمين گذاشته ام. بالاخره. بازگشتي نيست.
و تو فكر مي كني كه همه چيز يكجايي چقدر سنگين شده است
فكر مي كني: "من كجاي راه اينقدر بار با خودم برداشتم"
راه ها دور نمي زنند و به همديگر در نقاط مكرر نمي رسند. و ديدار دوباره هرگز در مختصاتي كه تو -عليرغم خودت- براي باز رسيدن به ان اين همه راه امدي و اين همه بار را با خود كشيدي اتفاق نمي افتند.
من همه را زمين گذاشته ام. بالاخره. بازگشتي نيست.
Wednesday, January 7, 2015
پیر شدن خر است.
چاق شدن خر است.
کم شدنِ دیدِ چشم خر است.
هر کس با حرفهای فیلسوفانه ی رومن رولانی و کارلوس کاستاندایی و جبران خلیل جبرانی و اینا خواست خوشگلش کند برایت گولش را نخور.
حالا خیلی خُب .... شاید حالا بشود گفت که مثلا "به تجریه و آگاهی و دانایی" اش می ارزد .. اما خودمانیم .. بین ادمهای میان سال و سالخورده، ینی همین مدل خودم ... حالا مگر چند تا ادم آگاه و دانا هست!!!؟؟
چاق شدن خر است.
کم شدنِ دیدِ چشم خر است.
هر کس با حرفهای فیلسوفانه ی رومن رولانی و کارلوس کاستاندایی و جبران خلیل جبرانی و اینا خواست خوشگلش کند برایت گولش را نخور.
حالا خیلی خُب .... شاید حالا بشود گفت که مثلا "به تجریه و آگاهی و دانایی" اش می ارزد .. اما خودمانیم .. بین ادمهای میان سال و سالخورده، ینی همین مدل خودم ... حالا مگر چند تا ادم آگاه و دانا هست!!!؟؟
Monday, January 5, 2015
Saturday, January 3, 2015
Thursday, January 1, 2015
يك
مكالمه ي طولاني ... دوستانه ... بيطرف ... گفتگو در باره ي گذشته ...
دوستان مشترك ... دوستي هاي مشترك ... فراموش شده ها ... در ياد مانده ها.
ساليان سال گذشته اند و شايد در لابلاي گذارشان انها
ما بارها بارها از از دست دادن دوستي خود را سر زنش كرده ايم ... از اشتباهات ... از بي گذشتيها ... از پايان دادن.
بارها پرسيده ايم: "بايز تمامش مي كردم؟"
بارها در ورودي يك سالن سينما به ان ديگري انديشيده ايم ... به دوستي از هم گسيخته. به خنده هايي كه مي توانستند طنين بيندازند ... سفرها ... كوه ها ... جشن هاي تولد.
يك مكالمه ي دوستانه. از احساسات حرف مي زنيم. از حس ها و حال ها ... ترديدها ... تنهايي ها.
تو مثل ديواري بلند و بي نقش و خالي مي ماني كه به سن و تجربه و خانه و بچه و همسر و ارامش و زيبايي ... اما خالي ... خالي.
ايا هميشه انقدر خالي بودي؟ و اينقدر سرشار؟ سرشار از خود؟
جدايي بي دليل نيست.
نبود.
"كي مي خواهي به اتفاقات ايمان بياوري؟"
زن در اينه چرا هرگز راضي نيست؟ هيچوقت. مطمئن نيست. ارام نيست.
اتفاقات اتفاق نمي افتند. ماييم كه بيوقت در مسير انچه كه جريان دارد سدي ناچيز ... ناچيز ... ناچيز مي گرديم و جريان از روي ما مي گذرد و ما انقدر درگير دردها و قلب و اندازه هاي حقير دستها مان در مقابل جريان مي شويم . و همه چيز مي شود "ما"
سالها لازم بودند تا بدانم كه ديگر "دوست"ت ندارم. شايد در طي اين سالها هرگز نداشته ام.
جدايي را دوست بگير. از خرده ريزه هاي دوستي از هم پاشيده گذر كن. جاي زخمهاي حقير گذشته هنوز مي تواند تير بكشد.
و حس كوچكي. ... "كوچك"ي مي تواند حتي بزرگتر شود.
ساليان سال گذشته اند و شايد در لابلاي گذارشان انها
ما بارها بارها از از دست دادن دوستي خود را سر زنش كرده ايم ... از اشتباهات ... از بي گذشتيها ... از پايان دادن.
بارها پرسيده ايم: "بايز تمامش مي كردم؟"
بارها در ورودي يك سالن سينما به ان ديگري انديشيده ايم ... به دوستي از هم گسيخته. به خنده هايي كه مي توانستند طنين بيندازند ... سفرها ... كوه ها ... جشن هاي تولد.
يك مكالمه ي دوستانه. از احساسات حرف مي زنيم. از حس ها و حال ها ... ترديدها ... تنهايي ها.
تو مثل ديواري بلند و بي نقش و خالي مي ماني كه به سن و تجربه و خانه و بچه و همسر و ارامش و زيبايي ... اما خالي ... خالي.
ايا هميشه انقدر خالي بودي؟ و اينقدر سرشار؟ سرشار از خود؟
جدايي بي دليل نيست.
نبود.
"كي مي خواهي به اتفاقات ايمان بياوري؟"
زن در اينه چرا هرگز راضي نيست؟ هيچوقت. مطمئن نيست. ارام نيست.
اتفاقات اتفاق نمي افتند. ماييم كه بيوقت در مسير انچه كه جريان دارد سدي ناچيز ... ناچيز ... ناچيز مي گرديم و جريان از روي ما مي گذرد و ما انقدر درگير دردها و قلب و اندازه هاي حقير دستها مان در مقابل جريان مي شويم . و همه چيز مي شود "ما"
سالها لازم بودند تا بدانم كه ديگر "دوست"ت ندارم. شايد در طي اين سالها هرگز نداشته ام.
جدايي را دوست بگير. از خرده ريزه هاي دوستي از هم پاشيده گذر كن. جاي زخمهاي حقير گذشته هنوز مي تواند تير بكشد.
و حس كوچكي. ... "كوچك"ي مي تواند حتي بزرگتر شود.
Monday, December 29, 2014
امروز صبح یکسری لئونارد کوهن گوش دادم .. الان حال آن روزهایی را دارم که تازه عاشق شده بودم! ... خراب! ...
من هر دو باري که عاشق شدم ... پشت تلفن بود که فهمیدم...
بد حال بودم اساسی .. مانده بودم خانه ... و آن دیگری زنگ زد ... و همانطور که حرف می زدیم .. راجع به چیزهای معمول بین مان ...
و آن دیگری کمی هراسان بود از بدحالی من ... که ترسناک هم هست...
من یکباره ... با عجیبترین حس .. همانجا و در همان لحظه فهمیدم که عاشق شده ام ..هربار ... و فهمیدم دردی که دارم ... در ان لحظه با طنین آن صدا کمی آرام می گیرد ... و غافلگیر شدم... هربار.
و همانجا بود که فهمیدم که دردی که دارم هرگز آرام نخواهد گرفت. هربار.
.
.
.
زنگ بزن لعنتی.
.
.
.
.
پی نوشت: عاشقی مبتذل ترینِ کلمات است.
من هر دو باري که عاشق شدم ... پشت تلفن بود که فهمیدم...
بد حال بودم اساسی .. مانده بودم خانه ... و آن دیگری زنگ زد ... و همانطور که حرف می زدیم .. راجع به چیزهای معمول بین مان ...
و آن دیگری کمی هراسان بود از بدحالی من ... که ترسناک هم هست...
من یکباره ... با عجیبترین حس .. همانجا و در همان لحظه فهمیدم که عاشق شده ام ..هربار ... و فهمیدم دردی که دارم ... در ان لحظه با طنین آن صدا کمی آرام می گیرد ... و غافلگیر شدم... هربار.
و همانجا بود که فهمیدم که دردی که دارم هرگز آرام نخواهد گرفت. هربار.
.
.
.
زنگ بزن لعنتی.
.
.
.
.
پی نوشت: عاشقی مبتذل ترینِ کلمات است.
Saturday, December 27, 2014
Thursday, December 25, 2014
نمی دانم اخرین باری که چنین خشونتی بر تن بینوای خودم روا کرده ام کی
بوده است ... من در عمرم شاید ده تا کفش پاشنه بلند خریده ام ... و بی
تردید هیچ یک را شاید بیشتر از دوبار هم نپوشیده ام ... حتی همان دفعات
معدود هم من همیشه هم در کیفم یک کفش تخت می گذارم .. و به محض اینکه احساس
می کنم حماقت از اندازه اش در حال گذشتن است (یعنی پایم درد گرفته است یا
کمرم ... یا خسته شده ام از ایستادن که با کفش تخت محال است) کفش را با یک
کفش تخت و راحت عوض کرده ام ... اخری را دو سال پیش خریدم .. و باز هم نپوشیدمش ...
خوشگل و شیک توی کمد نشسته است ... باید بدهمش برود .. مثل همه ی انهای دیگر.
خوشگل و شیک توی کمد نشسته است ... باید بدهمش برود .. مثل همه ی انهای دیگر.
Subscribe to:
Posts (Atom)


