پسرک نوشيدنی را جلوی من می گذارد و به حرفهای درهم و برهم بچه ها که به او هشدار می دهند که من چقدر زود مست می کنم و مستی ام چندان هم بی خطر نيست می خندد. هديه ی تولد خبيثانه ای را که برای کريس آورده ام به دست بچه ها می دهم و صدای خنده بالا می گيرد. زوسکا سرش را به نااميدی تکان می دهد ... به بچه ها می سپارم مولظب باشند تا لورا، همسر کريس آنرا نبيند. کريس مرا به دوستانش معرفی می کند. تعداد زيادی مرد و زن که در باری جمع شده اند و می نوشند و می خندند. مردی در گوشه ای گيتار می زند و زنی با صدای زيری می خواند. من پشت بار تنها نشسته ام وگاهی هويجی یا قارچی را به پس کله ی دوستانم که در بار پراکنده اند پرتاب می کنم و انگشتهای اشاره به تهديد به سويم تکان می خورند. می خنديم. زياد. به درخواست کريس پسرک برای همه يک "شات" از چيزی می ریزد. گيلاس را يکباره بالا می روم ... بچه ها به پشتم می زنند ... زوسکا به دور و بریها می گويد که فاصله بگيرند.
روی يک چارپايه ی بلند می نشينم در کنار پيشخوان بلند بار و ديگر نه نگاههای خيره ی خندان و متعجب مردان و نه صحبتهای بچه ها توجهم را جلب نمی کند. می آيد و روی هه چيز را می پوشاند. اينجا که هستم فاصله تلخ نيست. واقعی است. هست تا بماند.به اطراف نگاه می کنم. نگاه خالی ام انگار ديگران را می ترساند. کم کم دورم يک دايره خالی می شود. من می گويم: "می دانم که در تو هراس هست. هراس از من." با آن لحن سهل انگارت به طنزی تلخ سر تکان میدهی. می خندم و باز می نوشم. به دستهايم با اين خطوط زنجيره ای شکسته نگاه می کنم. چقدر تلاش برای نگاه داشتن آنچه هست.ما بستگی ها را با سند و قباله و گذشت و صبر با چنگهای هراسان نگاه می داریم و سالهای سال هر روز صبح بعد از صبحانه ديگری را می بوسيم و می گوييم: بر می گردم ... نگاهم به حلقه ی نقره ای می افتد که بر انگشت دوم دست چپ دارم. مامان می پرسد: مادر چرا حلقه در دست می کنی؟ شانه بالا می اندازم.
به خطوط نگاه می کند و می گويد: "عمرت خوب بلند است" کمی محتاط می شود و ادامه می دهد: "يک بيماری سخت را پشت سر گذاشته ای" و جوابی به من نمی دهد که می پرسم:" دلشکستگی هم بيماری است؟" می گويد: "دو عشق حقيقی؛ باز تاکيد می کند: عشق حقيقی؛ را از دست داده ای. تمام شده اند. فراموششان کن." می گويد: "دو شانس خوب ازدواج داری که در هر کدامشان امکان دو بچه هست". شانه بالا میاندازم. مرا کنار خودش می نشاند: "ببين اين موها را بلند کن ... کمی به خودت توجه کن ... اينقدر پسرانه رفتار نکن!!" ... می خندم و به دامن کوتاهم اشاره می کنم ... سرش را به انکار تکان می دهد: "نه دختر ... شيطنت و پسرانگی از سر و رويت می بارد" ... و يکسری پندهای مادرانه راجع به کفش و لباس و آرايش را بر سرو کله ام می ريزد. من معصومانه سر تکان می دهم، با همان معصوميت سرتق شانزده سالگی، و به اخمی شوخ سرم را برای تو تکان می دهم که دلت برای مردم اطراف من می سوزد و با لبخندی گنگ از دور انگار به انتظار نشسته ای. به انتظار شکستن من شايد.
با کفش پاشنه بلند روی اسفالت يخزده ی جلوی خانه به سختی راه می روم و به علی می گويم: "اگر من يکبار ديگر اينجا بخورم زمين. ديگر بايد مرا بيندازی دور ... اين کمر ديگر کمر نمی شود". می خنديم.
علی جلو نمی ايد اما مواظب است که من اگر سُر خوردم کمکم کند ... می گويم: "می بينی! ترا وادار کرد تا صبر کنی برای من تا با هم برويم!" می خنديم.
می گويد: " به خانم گفتم ما هر دومان ماشين داريم ... من نبايد ليلا را برسانم." ديگر قاه قاه می خنديم
می گویم: "مرا مجبور کرد که: نمی خواهد چايت را بخوری! بلند شو تا علی نرفته است با او برو... پاشو ديگر!!"
شيشه ماشين را پايين می کشم :"علی ... خوب رو بورسی ها. هر شهری می روی دختری عاشقت می شود. هر مهمانی می روی همه می خواهند يکی را به تو بچسبانند !!."
به شوخ طبعی و خنده سر تکان می دهد: "!!کِی ی ی ی ی ؟ اصلاً کی ی ی ی؟"
... خداخافظی می کنيم. می روم به يک بار کوچک برای تولد کريس.
ديروقت در حياط بزرگ مجتمع مسکونی در باد راه می روم ... و فکر می کنم به اینکه خنده و گريه چقدر به هم نزديکند. به خورشيدی می انديشم که در شهر من به خواب رفته و در شهر تو به روشنی می درخشد. شانه بالا می زنم. و تن می سپارم به شب.
Friday, February 27, 2004
اولين تلاش من برای خواندن يکی از نوشته هايم!
اين اولين تمرين غير حرفه ای و بدون مربی من است برای خواندن يکی از نوشته های خودم. راستش می بايست آنرا تبديل می کردم به فايل ra يا ram که می شد بدون داون لود کردن به آن گوش کرد اما ساعت يک صبح است و من ديگر نه حسش را دارم و نه حالش را پس به همان صورت MP3 آپلودش کردم. نوشته را خيلی هم خوب نخواندم ... چرا که تنظيم موسيقی زمينه که طولش کافی نبود، کلی حواسم را بخودش گرفت ! ... به هر حال اين لينکی که می بينی فايل صوتی همان متن قبلی وبلاگم ( وسوسه ) است که با صدای خودم خواندم. بايد روی آن کليک کنی تا داون لود شود و بعد با Real Player به آن گوش کنی... برای اولين تلاش صوتی اميدوارم که خيلی بد نباشد! ... اما قابل تصور نيست که اين صدا چقدر غريبه است برايم ... چقدر.
وسوسه
اين اولين تمرين غير حرفه ای و بدون مربی من است برای خواندن يکی از نوشته های خودم. راستش می بايست آنرا تبديل می کردم به فايل ra يا ram که می شد بدون داون لود کردن به آن گوش کرد اما ساعت يک صبح است و من ديگر نه حسش را دارم و نه حالش را پس به همان صورت MP3 آپلودش کردم. نوشته را خيلی هم خوب نخواندم ... چرا که تنظيم موسيقی زمينه که طولش کافی نبود، کلی حواسم را بخودش گرفت ! ... به هر حال اين لينکی که می بينی فايل صوتی همان متن قبلی وبلاگم ( وسوسه ) است که با صدای خودم خواندم. بايد روی آن کليک کنی تا داون لود شود و بعد با Real Player به آن گوش کنی... برای اولين تلاش صوتی اميدوارم که خيلی بد نباشد! ... اما قابل تصور نيست که اين صدا چقدر غريبه است برايم ... چقدر.
وسوسه
Wednesday, February 25, 2004
وسوسه
هنوز گاهي وسوسه مي شوم. هه! صادقانه بگويم: تنها گاهي اوقات وسوسه در سرم نيست! ... لحظاتي كوتاه. اما وسوسه هميشه هست و روي همه چيز دست مي كشد: روي اين تصوير كوچك چهار گوش كه حاشيه اي سفيد دارد و در زمينه اش چشمانت با تابي سرخ رنگ مي درخشند ... روي توري سرمه اي رنگي كه از سالها پيش نگاهش داشته ام و دلش را ندارم كه آنرا بر تن كنم و هر وقت آنرا در دست مي گيرم دستهاي تو را به يادم مي آورد ... روي همه چيز دست مي كشد: روي صورتم كه خيس مي شود از اشك ... روي بخار پشت پنجره ي اتاق در شب دراز اين زمستان ... روي مژه ي چشمي كه در سايه ي خاطره اي محو از حس خنداني مي لرزد ... و تلخي گوشه ي دهانت وقتي كه درد را با تحقير در كلام من مخلوط مي كني.
مي داني ... من در گوشه اي در تاريكي نشستم به انتظار زمان كه بگذرد. در خانه ام تقويم ها را بستم به انتظار مطلق. كه برسد و بيايد و بماند و بگذرد بي اين رد عميق درد. تو مي گويي: ببخش كه نتوانستم لحظه ي كاملي برايت خلق كنم ... مي گويي و باز هم به سادگي چيزي را نارس و ناشكفته در ابتداي خود از بطن لحظه بيرون مي كشي و به دور مي اندازي. عجب دنيايي داري تو! دنيايي كه در آن مي شود رَد آنچه را كه گذشته است كشت و در جايي چالش كرد و بر خاك پربنيه ي آن هر چيزي را از نو كاشت ... همه چيز را پشت سر گذاشت و همه چيز را از نو شروع كرد. همانطور كه قابيل هابيل را و آن خاك تيره ي مسموم را بي نشانه اي پشت سر گذاشت.
من در گوشه اي در تاريكي مي نشينم به انتظار آن لحظه ي كامل كه طنيني از تو در آن نباشد. مي انديشم: زندگي بدون مرگ عجب قيامتي ست. بلند مي شوم و روبروي تو مي نشينم و در آن لحظه ي كوتاه كه تو سر برمي داري به شوخ طبعي آن مُهر تيره رنگ را در مشت مي گيرم. دستت را پيش مي اوري، با آن ناخنهاي تيره كه در زمينه ي سوخته ي دستها به بنفش مي زنند، و خدايت را در امان خود مي گيري. هه! نمي دانم با لحظه ها چه بايد كرد. بايد به انتظار ماند. به انتظار آن لحظه ي رهايي. مي بيني ... من هنوز به رهايي باور دارم. به مرگ. راستي ... يادت باشد اينبار كه به سجده مي روي از رحمت خداوندت تشكر كني : و سپاس خداوند را كه مرگ را آفريد.
هنوز گاهي وسوسه مي شوم. هه! صادقانه بگويم: تنها گاهي اوقات وسوسه در سرم نيست! ... لحظاتي كوتاه. اما وسوسه هميشه هست و روي همه چيز دست مي كشد: روي اين تصوير كوچك چهار گوش كه حاشيه اي سفيد دارد و در زمينه اش چشمانت با تابي سرخ رنگ مي درخشند ... روي توري سرمه اي رنگي كه از سالها پيش نگاهش داشته ام و دلش را ندارم كه آنرا بر تن كنم و هر وقت آنرا در دست مي گيرم دستهاي تو را به يادم مي آورد ... روي همه چيز دست مي كشد: روي صورتم كه خيس مي شود از اشك ... روي بخار پشت پنجره ي اتاق در شب دراز اين زمستان ... روي مژه ي چشمي كه در سايه ي خاطره اي محو از حس خنداني مي لرزد ... و تلخي گوشه ي دهانت وقتي كه درد را با تحقير در كلام من مخلوط مي كني.
مي داني ... من در گوشه اي در تاريكي نشستم به انتظار زمان كه بگذرد. در خانه ام تقويم ها را بستم به انتظار مطلق. كه برسد و بيايد و بماند و بگذرد بي اين رد عميق درد. تو مي گويي: ببخش كه نتوانستم لحظه ي كاملي برايت خلق كنم ... مي گويي و باز هم به سادگي چيزي را نارس و ناشكفته در ابتداي خود از بطن لحظه بيرون مي كشي و به دور مي اندازي. عجب دنيايي داري تو! دنيايي كه در آن مي شود رَد آنچه را كه گذشته است كشت و در جايي چالش كرد و بر خاك پربنيه ي آن هر چيزي را از نو كاشت ... همه چيز را پشت سر گذاشت و همه چيز را از نو شروع كرد. همانطور كه قابيل هابيل را و آن خاك تيره ي مسموم را بي نشانه اي پشت سر گذاشت.
من در گوشه اي در تاريكي مي نشينم به انتظار آن لحظه ي كامل كه طنيني از تو در آن نباشد. مي انديشم: زندگي بدون مرگ عجب قيامتي ست. بلند مي شوم و روبروي تو مي نشينم و در آن لحظه ي كوتاه كه تو سر برمي داري به شوخ طبعي آن مُهر تيره رنگ را در مشت مي گيرم. دستت را پيش مي اوري، با آن ناخنهاي تيره كه در زمينه ي سوخته ي دستها به بنفش مي زنند، و خدايت را در امان خود مي گيري. هه! نمي دانم با لحظه ها چه بايد كرد. بايد به انتظار ماند. به انتظار آن لحظه ي رهايي. مي بيني ... من هنوز به رهايي باور دارم. به مرگ. راستي ... يادت باشد اينبار كه به سجده مي روي از رحمت خداوندت تشكر كني : و سپاس خداوند را كه مرگ را آفريد.
Tuesday, February 24, 2004
از رنجي كه مي بريم
نمي دانم چرا فقط من اينطوري فكر مي كنم. شايد براي اينكه اصولا من ادم بدبين تيره انديشي هستم. يك ادم پوچگراي هميشه ناراضي ... هميشه عاصي. اما ببين... در مورد انتخابات مجلس، همه دارند سخنسرايي مي كنند راجع به يك فاجعه ي غير دمكراتيك كه در ان نيمي از انها كه حق راي داشته اند، راي نداده اند. من اما انتخاباتي مي بينم كه با انكه در ان بدترين سياست نظارت استصوابي به صورت علني و وقيحانه و حتي زورمدارانه اعمال شده است و همه ي گروه هاي چپ و چپ تر و نيمه چپ و اصلاح طلب و اصلاح گرا و اصول طلب و ازاديخواه و سلطنت طلب و مشروطه خواه و ملي و مذهبي و ملي- مذهبي انرا تحريم كرده اند و باز هم نيمي از ملت در ان شركت كرده اند و راي داده اند.
در دوم خرداد هم همه سرمست پيروزي بيست ميليوني خاتمي بودند و من نديدم كسي چندان توجهي بكند به ده ميليون راي ناطق نوري. يعني به اين نكته كه در حضور خاتمي كه روحاني بود و سيد بود و منتسب به بيت امام بود و همه اين نكات كه مي توانست معادله را به سود او بگرداند، بيش از يك چهارم ملت راي دادند به يكي از منفورترين و بي خاصيت ترين چهره هاي جناح راست سنتي. من از زبان سياسي گروه هاي تند رو هميشه كناره جويي مي كنم، زباني كه در ان طرفداران نظام كنوني ايران مزدور خوانده مي شوند يا ناآگاه (زباني مشابه زبان تئوريسين هاي ديني مثل مصباح يزدي كه انسانها را به دو دسته ي گوسفند و شبان تقسيم مي كند) اما اگر مي خواستم به ان زبان سخن بگويم مي بايد مي پرسيدم: چند درصد ده ميليوني كه آنزمان به ناطق نوري راي دادند و اين بيست ميليوني كه اينزمان در اين انتخابات تحريم شده راي داده اند، مزدورند ؟ چند درصد ناآگاه؟
بگذريم. در خبرها مي خوانيم كه امريكا و اتحاديه اروپا و بريتانيا اعلام نارضايتي كرده اند از نحوه ي غير دمكراتيك برگزاري انتخابات در ايران. به شلوغي هاي گاهي گداري اين شهرستان و آن شهر. به تشديد خفقان و سانسور. با خودم فكر مي كنم به اين همه ابهام. به همزباني و رجز خواني متقابل چپ ترينها و راست ترين ها كه به تنها چيزي كه نمي انديشند زخمهاي تن كشوري است كه بيست و پنج سال در آتش ارتجاع سياسي – مذهبي سوخته است . من جوابي براي اين ابهام ندارم و در آنچه كه مي خوانم از چپ و راست جز داد و قال نمي بينم. مسخره است نه؟ برآورد طول عمر دولتهاي غير دمكراتيك سرخ و سياه كه به تناوب در كشورهاي رنج كشيده ي مثلاً ”جهان در حال توسعه“ مي ايند و مي روند و هزينه شان را ما با جان و با خون دل مردم مي پردازيم.
نمي دانم چرا فقط من اينطوري فكر مي كنم. شايد براي اينكه اصولا من ادم بدبين تيره انديشي هستم. يك ادم پوچگراي هميشه ناراضي ... هميشه عاصي. اما ببين... در مورد انتخابات مجلس، همه دارند سخنسرايي مي كنند راجع به يك فاجعه ي غير دمكراتيك كه در ان نيمي از انها كه حق راي داشته اند، راي نداده اند. من اما انتخاباتي مي بينم كه با انكه در ان بدترين سياست نظارت استصوابي به صورت علني و وقيحانه و حتي زورمدارانه اعمال شده است و همه ي گروه هاي چپ و چپ تر و نيمه چپ و اصلاح طلب و اصلاح گرا و اصول طلب و ازاديخواه و سلطنت طلب و مشروطه خواه و ملي و مذهبي و ملي- مذهبي انرا تحريم كرده اند و باز هم نيمي از ملت در ان شركت كرده اند و راي داده اند.
در دوم خرداد هم همه سرمست پيروزي بيست ميليوني خاتمي بودند و من نديدم كسي چندان توجهي بكند به ده ميليون راي ناطق نوري. يعني به اين نكته كه در حضور خاتمي كه روحاني بود و سيد بود و منتسب به بيت امام بود و همه اين نكات كه مي توانست معادله را به سود او بگرداند، بيش از يك چهارم ملت راي دادند به يكي از منفورترين و بي خاصيت ترين چهره هاي جناح راست سنتي. من از زبان سياسي گروه هاي تند رو هميشه كناره جويي مي كنم، زباني كه در ان طرفداران نظام كنوني ايران مزدور خوانده مي شوند يا ناآگاه (زباني مشابه زبان تئوريسين هاي ديني مثل مصباح يزدي كه انسانها را به دو دسته ي گوسفند و شبان تقسيم مي كند) اما اگر مي خواستم به ان زبان سخن بگويم مي بايد مي پرسيدم: چند درصد ده ميليوني كه آنزمان به ناطق نوري راي دادند و اين بيست ميليوني كه اينزمان در اين انتخابات تحريم شده راي داده اند، مزدورند ؟ چند درصد ناآگاه؟
بگذريم. در خبرها مي خوانيم كه امريكا و اتحاديه اروپا و بريتانيا اعلام نارضايتي كرده اند از نحوه ي غير دمكراتيك برگزاري انتخابات در ايران. به شلوغي هاي گاهي گداري اين شهرستان و آن شهر. به تشديد خفقان و سانسور. با خودم فكر مي كنم به اين همه ابهام. به همزباني و رجز خواني متقابل چپ ترينها و راست ترين ها كه به تنها چيزي كه نمي انديشند زخمهاي تن كشوري است كه بيست و پنج سال در آتش ارتجاع سياسي – مذهبي سوخته است . من جوابي براي اين ابهام ندارم و در آنچه كه مي خوانم از چپ و راست جز داد و قال نمي بينم. مسخره است نه؟ برآورد طول عمر دولتهاي غير دمكراتيك سرخ و سياه كه به تناوب در كشورهاي رنج كشيده ي مثلاً ”جهان در حال توسعه“ مي ايند و مي روند و هزينه شان را ما با جان و با خون دل مردم مي پردازيم.
Monday, February 23, 2004
جالب است. به دلايل زيادی که الان نمی توانم بنويسم چون بايد بروم دراز بکشم!! ... امروز چندتايي از بچه ها زنگ زدند ... MHA و مامان نيلو و ادريس و علی و قاصدک و مريمين ... آخر با علی رفتيم دکتر ... راستش دوبار دکتر. اولی يک Walk-In clininc که دکتر چينی خنگولش حاضر نشد هيچ نظری بدهد و گفت که بايد بروم پيش دکتر خانوادگی ام ... که اين مسئله مهمی است و ... رفتيم دکتر خانوادگی ام و نشستيم در اتاق انتظار به خواندن مجله های رنگارنگ که توشان پر بود از عکس های دخترکان خوشگل و رنگارنگ ... بالاخره يک چيزهايي برای خواندن پيدا کرديم. راجع به دختر بازيگر فيلم Barbarian Invasion و نقد فيلم اسامه و جريان افتضاح مالی دولت ليبرال کانادا خوانديم تا نوبتمان شد. دکتر معاينه ی فيزيکی کرد و گفت که به استخوانها آسيبی نرسيده و اين فقط يک کوفتگی شديد است و با استراحت خوب می شود ...
می بينی جدا بزرگ شده ام ... قديمترها محال بود بروم دکتر! ... بر طبق سابقه هم استخوانهای من به اين راحتی نمی شکنند. اگر قرار بود برای اين شرارتها چيزی ام بشود، قاعدتا نمی توانستم پنج سالگی را رد کنم!!! اما خوب ... بالاخره هر کسی در يک جايي شکننده است ... و اين يک جا رفيق، در من مدتهاست که شکسته است ...!
می بينی جدا بزرگ شده ام ... قديمترها محال بود بروم دکتر! ... بر طبق سابقه هم استخوانهای من به اين راحتی نمی شکنند. اگر قرار بود برای اين شرارتها چيزی ام بشود، قاعدتا نمی توانستم پنج سالگی را رد کنم!!! اما خوب ... بالاخره هر کسی در يک جايي شکننده است ... و اين يک جا رفيق، در من مدتهاست که شکسته است ...!
يادداشت اول: بهترم. امروز را خانه مانده ام. هر چند که فعاليت جسمی ام در خانه بيشتر است تا در شرکت.
يادداشت دوم: يک سری زدم به وبلاگهای بعضی از بر و بچه های وبلاگستان که خيلی برای تحريم انتخابات تبليغ می کردند. انتظار داشتم حداقل يک تحليلی ببينم از انچه رفته است ... فراموش کرده بودم که برخورد بخش تند روز مخالف رژيم تا چه حد شبيه برخورد راست ترين جناح آن است: ما همیشه پیروزيم!! آی ی ی ی رفقا!! بايد مواظب بود تا نوشته ها شبيه تحليلهای بی پشتوانه و غيرشرافتمندانه ی حسين شريعتمداری کيهان نشود ها!! ... بعد فکر کردم بابا اصلا مرا چه به سياست! سياست کار آدمهايي از تيره و طايفه ی من؛ سرگشته و عاشق پيشه؛ نيست. نه؟
يادداشت سوم: دکتر نمی خواهم بروم!
يادداشت چهارم: وبلاگم امروز دو ساله شد ... اينهم اولين نوشته ی من:
يادداشت دوم: يک سری زدم به وبلاگهای بعضی از بر و بچه های وبلاگستان که خيلی برای تحريم انتخابات تبليغ می کردند. انتظار داشتم حداقل يک تحليلی ببينم از انچه رفته است ... فراموش کرده بودم که برخورد بخش تند روز مخالف رژيم تا چه حد شبيه برخورد راست ترين جناح آن است: ما همیشه پیروزيم!! آی ی ی ی رفقا!! بايد مواظب بود تا نوشته ها شبيه تحليلهای بی پشتوانه و غيرشرافتمندانه ی حسين شريعتمداری کيهان نشود ها!! ... بعد فکر کردم بابا اصلا مرا چه به سياست! سياست کار آدمهايي از تيره و طايفه ی من؛ سرگشته و عاشق پيشه؛ نيست. نه؟
يادداشت سوم: دکتر نمی خواهم بروم!
يادداشت چهارم: وبلاگم امروز دو ساله شد ... اينهم اولين نوشته ی من:
بيداري در خواب
هنوز خوابش را مي بينم. سه سال تمام است و من هنوز خوابش را ميبينم. هنوز در خواب رنجم مي دهد و رنجش مي دهم.به قول شازده كوچولو اگه اجازه بدي اهليت كنن، اونوقته كه كارت به گريه كردن مي كشه.
Sunday, February 22, 2004
آنچنان زمين خورده ام که ... راستش صدای مغز استخوانهایم را شنيدم ... کی بود که در صد سال تنهايي صدای گنگ استخوانهای معشوق را می شنيد؟! ... بگذريم ... می ترسم مجبور شوم چند روزی بخوابم!... ستون فقرات اگر نشکند، چه بلای ديگری ممکن است سرش بياید؟ خواهيم ديد!! .... بماند که جايي که درد می کند ستون فقرات تنها نیست!!!
Friday, February 20, 2004
من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.
زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
قطعه اي از شعر صداي پاي آب
سهراب سپهري
Thursday, February 19, 2004
من كه ايران نيستم ... در يكي دو هفته ي اخير هم آنقدر ها هم وقت و حوصله نداشته ام تا جار و جنجال هاي انتخابات مجلس را با آن دقتي دنبال كنم كه بايد ، اما يك چيزهايي به نظرم عجيب مي آيد. يعني حتي آدمي كه من باشم كه معتقد است به پيگيري دمكراسي از راه هاي دمكراتيك( يعني پيدا كردن كليد براي باز كردن درها و نه شكستن شان) هم نمي تواند راهي پيدا كند براي راي دادن. اصلا احتياج به تحريم ندارد.... خود جناح محافظه كار راست داخلي علنا با چماق معروف الاحوال هميشگي اش ايستاده دم در حوزه هاي راي گيري و مي كوبد بر سرت كه : راي نده!... خيال كردي دمكراسي است اينجا؟
داشتيم با يكي از بچه ها بحث مي كرديم راجع به وقايع اول انقلاب و اينكه از ناكجا يكي امد دور كشور را يك ديوار كشيد و با تكيه به باورهاي بسته و يكطرفه ي ديني گفت: من توي دهن اين مي زنم و توي دهن آن ميزنم و شاگردانش حمله كردند به سفارت امريكا و دست و پاي امريكايي ها را بستند و عين احشام چشم بسته فرستادندشان ناكجا آباد و سيستمي بنيان گذاشت كه در آن نه تره براي حقوق بشر خورد مي شد و نه براي سازمان ملل نه براي هيچ ارگان انساني و اخلاقي و با يك اقدام قاطع، به روش همه ي فاندامنتاليستهاي تيپيكال نيمه ي دوم قرن بيستم كه از جانب غرب تغذيه مي شدند براي مقابله با حطر سرخ، كشور را در جهان منزوي كرد و از اين انزوا استفاده كرد براي هرگونه سركوب داخلي ... ماركسيستها را در زندان زنده در تابوت مي گذاشت تا ايمان بياورند و تواب شوند ... در هنگامه ي شعارهاي ضد امريكايي نمازهاي جمعه، رفسنجاني را فرستاد با امريكايي ها ملاقات كند، و به بهانه اش ايل و تبار منتظري را در حصار كشيد ... سالها جنگ را بي هيچ منطقي ادامه داد و باعث خسارتهاي عير قابل جبراني شد كه اصلا به عقل جور در نمي امد ... و همه ي اينها در حالي كه مشروعيتش را هم از مردم نمي گرفت، از اسلام مي گرفت. حالا بعد از هفت سال تلاش مردم براي پيدا كردن راه در رو و به كار گرفتن اسباب و ادوات دمكراسي براي پس زدن اين همه فشار و نامردمي، دوباره جناح راست يادش افتاده كه در بد چاله اي افتاده و دارد سيستم را برمي گرداند به خفقان همان موقع كه: خيال برتان ندارد. دمكراسي در كار نيست. ما هم هر كاري دوست داريم مي كنيم ...
نمي دانم يا راست محافظه كار بعد از ساخت و پاخت با امريكا و اتحاديه اروپا و انگليس خيلي مطمئن است كه تا مدتي كسي نمي تواند جلويش بايستد و برقراري اختناق و سانسور و يكپارچه كردن حكومت بقايش را تا مدتي تضمين مي كند ... و يا مانند صدام حسين در سالهاي اول دهه ي نود از جايي نوعي فورس ماژور گرفته است براي خاتمه دادن به خودش، اما به روش فرار رو به جلو ...
خلاصه ي همه ي اين حرفها اينست كه نمي دانم من اگر مي خواستم كه راي هم بدهم آيا اساسا مي شد؟
داشتيم با يكي از بچه ها بحث مي كرديم راجع به وقايع اول انقلاب و اينكه از ناكجا يكي امد دور كشور را يك ديوار كشيد و با تكيه به باورهاي بسته و يكطرفه ي ديني گفت: من توي دهن اين مي زنم و توي دهن آن ميزنم و شاگردانش حمله كردند به سفارت امريكا و دست و پاي امريكايي ها را بستند و عين احشام چشم بسته فرستادندشان ناكجا آباد و سيستمي بنيان گذاشت كه در آن نه تره براي حقوق بشر خورد مي شد و نه براي سازمان ملل نه براي هيچ ارگان انساني و اخلاقي و با يك اقدام قاطع، به روش همه ي فاندامنتاليستهاي تيپيكال نيمه ي دوم قرن بيستم كه از جانب غرب تغذيه مي شدند براي مقابله با حطر سرخ، كشور را در جهان منزوي كرد و از اين انزوا استفاده كرد براي هرگونه سركوب داخلي ... ماركسيستها را در زندان زنده در تابوت مي گذاشت تا ايمان بياورند و تواب شوند ... در هنگامه ي شعارهاي ضد امريكايي نمازهاي جمعه، رفسنجاني را فرستاد با امريكايي ها ملاقات كند، و به بهانه اش ايل و تبار منتظري را در حصار كشيد ... سالها جنگ را بي هيچ منطقي ادامه داد و باعث خسارتهاي عير قابل جبراني شد كه اصلا به عقل جور در نمي امد ... و همه ي اينها در حالي كه مشروعيتش را هم از مردم نمي گرفت، از اسلام مي گرفت. حالا بعد از هفت سال تلاش مردم براي پيدا كردن راه در رو و به كار گرفتن اسباب و ادوات دمكراسي براي پس زدن اين همه فشار و نامردمي، دوباره جناح راست يادش افتاده كه در بد چاله اي افتاده و دارد سيستم را برمي گرداند به خفقان همان موقع كه: خيال برتان ندارد. دمكراسي در كار نيست. ما هم هر كاري دوست داريم مي كنيم ...
نمي دانم يا راست محافظه كار بعد از ساخت و پاخت با امريكا و اتحاديه اروپا و انگليس خيلي مطمئن است كه تا مدتي كسي نمي تواند جلويش بايستد و برقراري اختناق و سانسور و يكپارچه كردن حكومت بقايش را تا مدتي تضمين مي كند ... و يا مانند صدام حسين در سالهاي اول دهه ي نود از جايي نوعي فورس ماژور گرفته است براي خاتمه دادن به خودش، اما به روش فرار رو به جلو ...
خلاصه ي همه ي اين حرفها اينست كه نمي دانم من اگر مي خواستم كه راي هم بدهم آيا اساسا مي شد؟
جادوي تراشي چربدستانه
خاطره پا در گريز عشقي كامياب را
كه كجا بود و چه وقت،
به بودن و ماندن
اصرار مي كند:
بر آبگينه اين جام فاخر
كه در آن
ماهي سرخ
به فراغت
گامهاي فرصت كوتاهش را
نان چون جرعه زهري كشتيار
نشخوار
مي كند.
***
از پنجره
من
در بهار مي نگرم
كه عروس سبز را
از طلسم خواب چوبينش
بيدار مي كند.
من و جام خاطره را،و بهار را
و ماهي سرخ را
كه چونان « نقطه پاياني » رنگين و مُذَّهَب
فرجام بي حصل تبار تزئيني خود را
اصرار مي كند.
شكاف
از مجموعه آيدا، درخت خنجر و خاطره
احمد شاملو
Wednesday, February 18, 2004
با اينكه يكي دو روزه كه درگير مشكلات مربوط به كار و جابه جايي و ... هستم و وقت ندارم ديگر بهت گير بدهم، اما هر كاري كردم نتوانستم اين دو تا عكس رو كه مامان نيلو گذاشته بود، كش نروم و اينجا نياورم ... مي داني ايندو تا را كه ديديم ياد تربيت مذهبي ات افتادم و اعتقاد عميقت به اين گونه خزعبلات ... بخصوص وقتي كه يادت مي رود كه چه چيزهايي باب روز و محيط نيست و براي لحظه اي از ته دل حرف مي زني . كه اينرزها البته خيلي كم اتفاق مي افتد. اما بچه جان! مرگ خودم براي آدمي كه با اين باورها بار بياد و بهشان ايمان بياورد و زن را و زندگي را از دريچه شان بنگرد، تو خيلي هم بيراهه نرفتي من هم راهي جز بيراهه اي كه رفتم كه نداشتم ... پس بي حسابيم. باشه؟ ... الان كه ايندوتا را ديدم، فكركردم كه من خيلي در برآوردت زياده روي كردم ...نه؟

Tuesday, February 17, 2004
اگر من مرد بودم ... اين شعر را قطعاً من گفته بودم ... ولي در كنار خيلي چيزهاي ديگر اين يكي هم محقق نشد و خوب گمانم شعر هم يك جايي منتظر بود تا كسي آنرا پيدا كند و به زبان بياوردش ... كه ”سايه“ آنرا سرود .... مي بيني؟
ای کدامين شب
يک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سياهت را
تا بلغزد بر بلور برکهی چشم کبود تو
پيکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خويش میجويد
بوسهی شيرين روزی آفتابی را
از نوازشهای گرم دستهای من
دختری نيلوفرين شبرنگ مهتابی
میتپد بیتاب در خواب هولناک اميد خويش
پای تا سر يک هوس؛ آغوش
و تنش لغزان و خواهش بار میجويد
چون مه پيچان بروی درههای خوابآلود سپيدهدم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسهی مهتاب
روی گندمزار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم يک عشق وحشی را
ای کدامين شب
يک نفس بگشای مژگان سياهت را
ای کدامين شب
يک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سياهت را
تا بلغزد بر بلور برکهی چشم کبود تو
پيکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خويش میجويد
بوسهی شيرين روزی آفتابی را
از نوازشهای گرم دستهای من
دختری نيلوفرين شبرنگ مهتابی
میتپد بیتاب در خواب هولناک اميد خويش
پای تا سر يک هوس؛ آغوش
و تنش لغزان و خواهش بار میجويد
چون مه پيچان بروی درههای خوابآلود سپيدهدم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسهی مهتاب
روی گندمزار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم يک عشق وحشی را
ای کدامين شب
يک نفس بگشای مژگان سياهت را
Subscribe to:
Posts (Atom)