Friday, March 25, 2005
Friday, March 18, 2005
بيست و هشتم اسفند ماه سالي دور - جمعه روزي گمانم- با هم براي نهار بيرون مي رويم ... عاشق، گذشته از سر و ته حدود درد ... عاشق، آنقدرکه تنت درد مي گيرد ... و هرچيزي تبديل مي شود به يک وزنه که از تو آويزان مي شود و مي تواند تو را به قعر ببرد ... به قعر -ديگر هرگز اينطور عاشق نشدي نه؟.
عصر تو برمي گردي...من مي مانم و يک شهر که با آن همه بزرگي و تقلا در يک چشم بهمزدن انگار از حيات خالي مي شود. به مردن مي ماند نه؟ ... انگار دراز مي کشد و چشمهايش را مي بندد.همه چيز هست ... به جز آن تپش. حيات. نمي دانم ... آيا وقتي که در سال جديد به شهر بازمي گردي همان زن را باز پيدا مي کني ... يا آنچه با حضور تو باز از نو جان مي گيرد موجوديتي جديداست ... سخت تر ... عاشق تر؟
بيست و هشتم اسفندماه سالي دور و نزديک من در مغازه روي مبل کوتاه مي نشينم و تو را نگاه مي کنم که کت و شلوارخاکستري تيره را بر تنت امتحان مي کني. فکر مي کنم: «چطور مي شود چيزي را اينقدر دوست داشت... چيزي را ساخته شده از چند پاره استخوان و قدري گوشت ... و آن ضربان تبدار». تو با ان چهره ي گرفته به من نگاه مي کني ... مي خواهي که پسند افتي ... هميشه مي خواستي ... اما نگاهت از من مي گذرد -هرگز به من نگفتي که کي نگاهت از من گذشت- و من مي دانم که بازگشتي نيست. هميشه مي دانستم. در شهر عيد زده ي شلوغ و باراني من تهي تر از هميشه به خانه مي روم و نگاهم از شهر مي گذرد. شهر که ديگر مرده است.
سالها هست که از شهر گذشته ام ... و از تو و از همه ي آنچه مرا به آن شهر پيوند مي زند. در اين گوشه در تاريکي شب بيدار مي شوم و تن مي دهم به حسي که مثل يک جريان گرم مرا با خودش مي برد. بيدارم مي کند و باز مي خواباندم. بيدار مي شوم: «امروز بيست و هشتم اسفندماه است». ديرم شده است باز. ميخندم: «بيرونم مي کنند آخر!» و در آينه سعي ميکنم موهاي وحشي و نامرتب زن را، که عاشق و شادمان در آينه به من لبخند مي زند، مرتب کنم. شهر روز را آغازمي کند ... سالي پايان مي پذيرد ... سالي آغاز مي شود.يکجايي حس مي کنم که از آن خط گذشته ام. بوسه و شال گردن و کليد که در قفل در مي چرخد. راه مي افتم. در آسانسور شهر را در قاب کوههاي برفپوش به ياد مي آورم و عشق مثل يک جريان الکتريکي تارهاي دلم را مي لرزاند ... عشق به آن شهر که بي حضور تو و بي حضور من بيش از هميشه زنده است ... شهري که دوستش مي دارم.
Tuesday, March 8, 2005

رنج جنسیت نمی شناسد ... رنج مرز نمی شناسد و سال نمی شناسد و جغرافیایش خوب نیست ... رنج با ما به دنیا می آید و با ما بزرگ می شود. رنج از ما به جا می ماند و به کودکی می رسد که در گوشه ای به بازی سرگرم است. رنج های پدرم و رنج های مادرم هر روز صبح با من از خواب بیدار می شوند و ما با هم قهوه می نوشیم و با هم در دفتر کار از کسالت به خودمان می پیچیم. و من رنجهای برادرم را هر روز پشت فرمان این ماشین با پشت دست از گوشه ی چشمم پاک می کنم و به هق هق بی صدای کودک فکر می کنم که در سالی دور از حس تنهایی و وانهادگی ناگزیر بر خود خواهد پیچید.
امروز برای من روزی است مثل هر روز دیگر ... من کوله ی سرخ و سیاهم را بر می دارم و کفشهای کتانی ام را و جورابهای سفیدم را که حاشیه ی سیاهی دارند در آن جا می دهم و به سرانگشتهای تو فکر می کنم گاهی که اشکهایم را از گوشه ی چشمم پاک می کنند. یکی در من شانه بالا می اندازد. نه! رنج جنسیت نمی شناسد ... رنج مرز نمی شناسد و سال نمی شناسد. رنج تاریخ نمی داند. یکی در من شانه بالا می اندازد ... این اشکها را کسی از گوشه ی این چشمها پاک خواهد کرد؟
**********
پانویس: عکس را از اینجا به امانت گرفتم!
Wednesday, March 2, 2005
اما در همان ابتداي راه تصميم گرفتم که رد زندگي را بگيرم و بروم هر کجا که مي رود ... فکر مي کردم که زير بار چيزهايي که جامعه تحت مفاهيم سنت و عرف ارزش گذاري شان مي کند و تو را به سمتشان هل مي دهد تا بپذيريشان...و يا تصميم گيري هاي مصلحت طلبانه و خيرخواهانه ي خانواده ام ... در خصوص ازدواج، کار يا روش زندگي نخواهم رفت. يادم هست که گفتي: « تنها خواهي ماند.» تنها ماندم. پذيرفتمش. دوستش گرفتم. حالا حسش نمي کنم. نه بيش از تو ... با آن دو کودک شيرين و بازيگوش که دور و برت شلوغ مي کنند و اينهمه وابستگي و اينهمه رابطه. رابطه هاي تعريف شده روي کاغذها و شناسنامه ها و اسناد محضري. نه. از ما دو نفر انکس که تنها تر است من نيستم. و تو آنقدر هوشيار هستي که اينرا بداني... همانطور که درد را مي داني.
در انتهاي سي و شش سالگي حس مي کنم که از آن يک ديوار گذشته ام. از آن ديوار که عبور از آن ترا مي ترساند ... آنجا که مقبوليت فردي و خانوادگي و اجتماعي عين زنجير به پايت مي پيچد و عين يک گياه زمينگيرت مي کند. يادت هست صداي نازک گلي را که مي گفت: «آدمها؟ ... خدا میداند کجا میشود پيداشان کرد. باد اينور و آنور میبَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند، بیريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده» ... کي گفته است آدمها ريشه نمي کنند؟ ما هر کجا که مي رويم يک «جامعه» احداث مي کنيم. «جامعه ي ايرانيان مهاجر» ... « جامعه ي زنان مسلمان يا غير مسلمان» ... «جامعه ي دوستداران درد يا مرض» ... « جامعه ي دوستداران دکتر حسابي يا چه گوارا». و ما از شمارش تعداد آدمهايي که مثل ما فکر مي کنند خوشنود مي شويم - ازتنهايي مي ترسي نه؟ - و ما حتي به ريشه هايمان افتخار مي کنيم ... به وطنمان ... خانواده مان ... جامعه ي شغلي مان ... دسته بندي هاي سياسي مان. نه! من نه. من ترجيح مي دهم بازهم بروم.
مي دانم. بر اساس سيستم ارزشي معمول عزيزتر آنست که من به جاي سپاسگزاري از آرامشي که در راه به آن دست يافته ام -و يا شادماني- اينجا بنشينم و از ظلمي که بر من -لابد به عنوان يک زن- رفته است سخن بگويم ... از آنچه که از من -اينجا لابد به عنوان يک آدم- دريغ شده است ... و از آنچه -اينجا هم مثلا به عنوان يک جهان سومي- که در آن مانده ام. اما نمي توانم. از زندگي اي که در آن تولدم و مرگم در اختيار من نيست، چيزي نمي خواهم جز اينکه درش راهي را که مرا به من مي رساند پيدا کنم. راهي که از کنار «تو» مي گذرد. مثل سنگي که در دست مجسمه سازي تکرار ضربه هاي سخت را تاب مي آورد ... در انتظار آن شکل نهايي. در ميان آنهمه سنگ که مي شکنند. من هم شايد شکستم ... شايد ... مي دانم.
راست است ... سي و هفت سال گذشته است و کوه هاي زيادي هستند که مي خواهم ببينمشان ... کليمانجارو يا آلپ. جاهاي زيادي هستند که مي خواهم در گوشه شان بنشينم و يک چاي بنوشم ... نپال يا مکزيک. نواهاي زيادي هستند که مي خواهم بشنوم ... صداي گريه ي يک بچه ي کوچک يا صداي باد در بياياني . خواهيم ديد و خواهيم رفت و خواهيم شنيد. ترديد ندارم.
Friday, February 25, 2005
مسخره است شايد اما خاطره ي اسب کابوي لات و پات که سر پا مي ايستاد و هفت تير مي کشيد و به چکمه هايش ستاره هاي طلايي چسبيده بود و با صداي نخراشيده ي وحشتناکي اين آواز را به صورت نامفهومي مي خواند، اشک به چشمانم مي نشاند. حسي دردناک و عاشقانه باز به سراغم مي آيد: "حرف زدن با تو هميشه مثل حرف زدن با برادرم امير است" ... و فکر مي کنم به نشانه ها. ما در يک جا روييده ايم ... نه؟
در پارکينگ خانه کاکتوس را از پشت ماشين بر ميدارم. يکي از سر شاخه هايش را با دست لمس مي کنم: "آخ خ خ!" سر انگشتان دستم پر از تيغ مي شوند. تيغ هاي کوچک و تيز را از دستم در مي آورم: "آخر اينهمه تيغ براي چي؟" نگاهش مي کنم: "چه بلايي سرت آمده است که اينهمه تيغ به خودت چسبانده اي آخر؟" ... جواب نگفته اي در ذهنم مي چرخد: "تيغ ها براي ذخيره ي اب هم مناسبند انگار." سرم را به انکار به سويش تکان مي دهم: "مگر تو تنها گياه ان بياباني؟ چطور تو اينقدر تيز و بيرحم شدي؟" به جانور آفتاب زده ي تشنه اي فکر مي کنم که دور کاکتوس مي گردد. با زباني از حلق بيرون افتاده... له له زنان ... و به کاکتوس که براي بقا سال به سال و قرن به قرن خارهايش را بيشتر و بيشتر و تيزتر و تيزتر مي کند: "تو هم خوب درمانده و تلخ شدي ها ... بيچاره!"
همينطور که سرانگشتانم را به هم مي کشم تا ببينم خار ديگري در آنها هست يا نه چشمم به آينه مي افتد: آن دختربچه ي ساده دل زودباور را که فکر مي کرد دروغ گوها به جهنم مي روند ... که مي شود براي انچه که دوست داشت جان داد ... مي شود دوست داشت و بخشيد، آن دخترک دل نازک را نمي بينم ... "هاه!" خارها سطح روح را گرفته اند. زمين خوردن ... زخم خوردن ... تجربه. کبره بسته است سطح روح انگار. انگشتم را به تهديد برايش تکان مي دهم: "از چي درس گرفتي که به اين روز افتادي مثلا؟ حالا چکارت کنيم؟" و به قهقهه ي خنده اي بي واسطه و يکدست فکر مي کنم که جايي دور طنين ي اندازد: "زود باش جواب بده! نرم مي شوي يا نه؟" و بوسه اي براي کاکتوس مي فرستم و به همان زبان ساده ي کودکي مي خوانم و مي روم که بخوابم: "او و و وماد د دارل ل لي نگ او عزي ي ي ي زم" ...
Monday, February 21, 2005
به هر حال شبيه يک انشا است. من هرگز نفهميدم دقيقا کي شروع شد ... شانزده سالگي بگمانم. با گريه شروع شد ... با اولين گريه ي بي دليل يک دختر کله شق در سن بلوغ و کنار يک بخاري بزرگ نفتي در يک اتاق تاريک و خالي. من روي پهلو چرخيدم و فکر کردم« چرا گريه مي کني؟» ... و اشکها راه خودشان را به داخل گوشم پيدا مي کردند و قلقلکم مي داند ... مسخره است اما دنيا درست يک همچو شبي معنايش را از دست داد. معنايي که قبل از ان بي پرسشي در يک انار سرخ پيدا مي شد يا در يک توپ بسکتبال. يک سه گام سريع ... و گل! هاه ... من و امير برادرم سر آن با هم کتک کاري مي کرديم.
مسخره است اما حس مي کنم سالها هست که زندگي کردن من نوشتن حول و حوش موضوعي است که حتي نمي دانم چيست و نمي دانم که چه کسي آنرا به من تکليف کرده است. چيزي مثل: «کجاست آنجا که مي رسيم؟»... يا «چرا نمي توانيم معني چيزها را به موجوديتشان بچسبانيم؟» من رج به رج نوشته ام... خط زده ام ... با يک جمله مفهوم چندين سال قبلش را نقض کرده ام ... شعار داده ام ... جايي هزاران بار مشق کرده ام که دوستت دارم و جايي هزاران بار از تو خواسته ام که رهايم کني ... همه ي اينها هست اما حتي يک کلمه مفهوم نيست ... حتي يک جمله آهنگي ندارد.
امروز يک روز خاکستري است. ميان هزاران روز آبي و خاکستري و سرد و گرم ديگر. من از نوشتنش ابا نميکنم. اينجا نشسته ام و دلم مي خواهد همه چيز را يکجا بالا بياورم. دلم مي خواهد همين جا که هستم بنشينم و چيزي به خاطرم نيايد ... جز همين صداي باد که مي شنوم. من از نتيجه گيري و جمع بندي بيزارم ... به اندازه ي همان بچه ي کلاس سوم ابتدايي که مي توانست روي دستهايش از پله ها بالا و پايين برود اما نمي توانست حتي براي يک ساعت به حرفهاي بزرگترهايش گوش کند و يک کار را درست انجام دهد. من دلم مي خواهد بخوابم. از يک چيزي يک جايي خسته ام ... و حتي نمي دانم از چي.
Wednesday, February 16, 2005
To kill The child
The child lay In the starlit night
Safe in the glow of his Donald Duck light
How strange to choose to take a life
How strange to choose to kill a child
Hoover, Blaupunkt, Nissan Jeep
Nike, Addidas, Lacoste and cheaper brands
Cadillac, Amtrak, gasoline, diesel
Our standard of living, could this be a reason
That we would choose to kill the child
That we would choose to kill the child
Allah, Jehovah, Buddah, Christ
Confucius and Kali and reds, beans and rice
Goujons of sole, ris de veau, ham hocks
Lox bagels and bones and commandments in stone
The Bible, Koran, Shinto, Islam
Prosciutto, risotto, falafel and ham
Is it dogma, doughnuts, ridicule faith
Fear of the dark, or shame or disgrace
That we would choose to kill the child
That we would choose to kill the child
It's cold in the desert
And the space is too big
The rope is too short
And the walls are too thick
I will show you no weakness
I will mock you in song
Berate and deride you
Belittle and chide you
Beat you with sticks
And bulldoze your home
You can watch my triumphant procession to Rome
Best seat in the house
Up there on the cross
Is it anger or envy, profit or loss
That we would choose to kill the child
That we would choose to kill the child
Take this child and hold him closely
Keep him safe from the holy reign of terror
Take this child hold him closely
Take this child to the moral high ground
Where he can look down on the bigots and bully boys
Slugging it out in the yard
Lyrics by Roger Waters
Monday, February 14, 2005
تجربه ها آدم را می ترسانند. تجربه ها آدم را به زانو در می آورند ... آدم را حقير می کنند. بايد رسم تاريخ نويسی را بر انداخت گمانم. کاش می شد تا هيچ تجربه ای ... هيچ دانشی را ثبت نکرد. آنوقت ادم هر بار از نو در غاری تاريک زاده می شد و راهش را به سمت فردا می رفت. و جايی در چاله ای گل آلود می مرد تا باز زنده شود ... از زخم پنجه های جانوری ... يا از ريزش سنگهای کوهی. اما آدم از همان اول يک تکه سنگ نوک تيز را به دست گرفت و هر چه را که ديد روی ديوار غارها کند. مکاتيب را نوشت تا در هر پيچ راه به آن نگاه کند و سرنوشتش را در نشانه هاي آن جستجو کند. همانکه ما هر روز صبح از خواب بيدار می شويم و برگهايش را ورق می زنيم تا خودمان را و راهمان را روی آن پيدا کنيم ... و من در آن راه يگانه اي که مرا به تو می رساند ... راه خودم را پيدا نمی کنم. چه کسی بود که اولين نقشه را کشيد ... چه کسی اولين راه را ساخت؟ راه من و تو ... راه ما کجاست.
بيا همه چيز را دور بريزيم. من شانه بالا می اندازم. من همه چيز را فراموش می کنم و تن می دهم به اين لبخند مهربان و نوازشگر. می گويم: «چه چيزی هست که بودنش خوشحالم می کند؟» و هيچ چيز پيدا نمی کنم. هيچ چيز جز همين خوشحالی بچه گانه ی خندان که حاصل حضور توست ... در حضور تو ... در شکل بودنت که در مکاتيب قطورِ خاک گرفته نمی شود موجهش کرد. تجربه ها را به دور ريخته ام. بيا جانِ دلم ... مفاهيم را دور بزنيم تا مفهوم خودمان را پيدا کنيم. من دوستت دارم ... همين برای امروزمان کافی ست. برای فردا ... فردا فکر خواهيم کرد.
Thursday, February 10, 2005
بگذريم. برداشتهاي زيادي هست در آنچه که در اين روز رفت ... شايد به اندازه ي جمعيت يک کشور ... يک همه انديشه. يک همه احساس. يک همه تفاوت.
نمي دانم بايد اين چندين گونگي را دوست گرفت يا نه. ( راستش اصلاٌ نمي دانم همين "بايد" کي و کجا به جمله هاي ذهن من اضافه شده است.) من اما دوستش مي گيرم و پرهيز مي کنم از همرنگي و همگونگي ... شايد براي اينکه به اقليت تعلق دارم. اقليت در انديشه ... اقليت در احساس. يک اقليت يک نفره.
باور کردن به گوناگوني - Diversity - حاصل راهي است که آمده ام. باور کردن به حق هر يک اقليت نحيفِ ساده دلِ تنها در جهان حقانيت اکثريت ... بگذريم.
دارم به Final Cut پينک فلويد گوش مي کنم ... اين شعر را دوست دارم ... امروز خصوصا.
they can polish their medals and sharpen their smiles
and amuse themselves playing games for a while
boom boom, bang bang
lie down you're dead
The Fletcher Memorial Home
CD: The Final Cut
:: Pink Floyd ::
take all your overgrown infants away somewhere
and build them a home a little place of their own
the Fletcher memorial home for incurable tyrants and kings
and they can appear to themselves every day
.on closed circuit t.v
to make sure they're still real
it's the only connection they feel
Ladies and Gentlemen, please welcome Reagan and Haig"
Mr. Begin and friend Mrs. Thatcher and Paisley
Mr. Brezhnev and party
the ghost of Mccarthy
the memories of Nixon
and now adding colour a group of anonymous latin
"American meat packing Glitterati
did they expect us to treat them with any respect
they can polish their medals and sharpen their smiles
and amuse themselves playing games for a while
Boom Boom, Bang Bang
lie down you're dead
safe in the permanent gaze of a cold glass eye
with their favourite toys
they'll be good girls and boys
in the Fletcher memorial home for colonial
wasters of life and limb
?Is everyone in
?Are you having a nice time
now the final solution can be applied
Tuesday, February 8, 2005
انتخاب نمي کند، مي گذارد به انتخاب من ... اما من مي توانم بفهمم چه مي خواهد.مي گويد: «اولي خيلي معمولي است اما دومي همان Winter Adventure است که ما در پي اش هستيم.» مي گويم: «از سوئيت تا پارک جنگلي همه اش يک ساعت فاصله است ها!» ... و ادامه مي دهم: «روز مي رويم پدر خودمان را در طبيعت و سرما در مي اوريم اما شب لااقل گرم است و راحت.»... ارام است: «هر جور ميل توست.»
«هاه! ميل من! ميل من که معلوم است.» زنگ مي زنم و Yurt را رزرو مي کنم. مي گويم: «طبيعت هست که باشد، گيتارت را مي بريم!» و با خودم فکر مي کنم: «عجب! تا حالا کجا بودي وروجک؟!»
يادداشت دوم: عادت بدي دارم در مرور کردن فاصله ها. در راه فکر مي کنم به تفاوت ... شانه مي اندازم: «رهايش کن ... مثل بقيه ي چيزها.» تنهايي را بايد فهميد ... آنوقت براي پذيرفتنش اينقدر دليل لازم نيست.
يادداشت سوم:: همين الان فهميدم که Yurt را درست در زمان سال نو - در عيد سال ۱۳۸۴ هجري شمسي رزرو کرده ام ... «عجب! سالي که نکوست ... » ... بايد نکو نگهش داشت.
Monday, January 31, 2005
يادداشت دوم: زمستانِ ماه ژانويه ي تورنتو و هواي منفي دو - سه درجه. راه افتاديم با بچه ها و رفتيم اسکي. باز هم افتاده ام توي سياهچال. در راه به افتاب گرم که روي برفهاي يخزده مي تابد نگاه مي کنم و فکر مي کنم که اگر سال پيش اين وسايل Snow Bording را نخريده بودم اصلا پايم را از خانه بيرون نمي گذاشتم. سکوت، آرامش و رهايي. آسان نيست ... مي دانم.
يادداشت سوم: اين جمعه با دلقک مي رويم تا در يک Cottage به يکسري از بچه هاي دانشگاه تورنتو ملحق شويم ... گمانم بچه ها مي خواهند تخته نرد بازي کنند و بروند پياده روي. وقتي که "تو" هستي، براي من فرقي نمي کند پياده روي کنيم يا چهارزانو روي زمين سينه خيز برويم... يا بميريم.
يادداشت چهارم: به نظر تو اسمش را بايد با تلفظ قراني-ايراني اش نوشت: Yusof يا با تلفظ انگليسي اش: Joseph ؟ و دخترک را Bathsheba ناميد يا ارغوان ... که هيچ جوري در انگليسي نمي شود تلفظش کرد؟
يادداشت پنجم: آرامشي را که حس مي کني مثل يک گوي بلورين در دستم گرفته ام و از ميانش به تو و آنچه که مي رود نگاه مي کنم ... و تو آرام مي شوي و همه چيز جاي خودش را پيدا مي کند. گاهي فکر مي کنم: «گوي را اگر بياندازمش چه مي شود؟» مي گويد: « خسته مي شوي ... خسته مي شود.» گاهي فکر مي کنم: «خواهد شکست؟ ... از کجا خواهد شکست؟»
*****
پانويس: کسي باردار نيست!
Wednesday, January 26, 2005
اين سريال ساعت هفت هر شب ازشبکه ي City TV پخش مي شود. کانالي که من با استفاده از انتن ضبط صوتم مي توانم ان را ببينم وگرنه من که در اين آسمان يک ستاره و در خانه ام تلويزيون کابلي ندارم از ديدنش محروم !! مي ماندم. البته خدا پدر شبکه ي کابلي کشورهاي کاپيتاليستي را بيامرزد که هر چيزي را - سريال يا سينمايي - صد بار نشان مي دهد و هيچ جا نمي گذارد تا نکند يکي از محصولات سينماي هاليوودي از چشم ببينده ي غايب خطاکار دور بماند. چراکه در غير اينصورت با اين زندگي شلوغ و پلوغ و پر رفت و آمدي که من دارم در هفته همين دو قسمتش را هم نمي توانستم ببينم.
بگذريم ... ديشب دودختر از چهار چهره ي معروف فيلم - کري و سامانتا - با بليط درجه يک سوار قطاري شدند از نيويورک به سمت سانفرانسيسکو ... سفري زميني و سه روزه. ( من که مي ميرم براي اينکه با قطار از East Coast بروم West Coast ... )
در ابتدا کري براي اينکه سامانتا را به اين سفر راضي کند به او مي گويد:
بماند که با ان يال و کوپال و لباس و کفش اخرين مد سوار مي شوند و کوپه ي درجه يک به نظرشان يک قوطي ماهي تن مي آيد و وقتي که به رستوران مي روند از ديدن ادمهاي معمولي - که خوب هيچ مرد هيجان انگيزي بينشان نيست - که با لباسهاي معمولي، غذاهاي معمولي مي خورند سرخورده مي شوند ... بماند که وقتي که به سانفرانسيسکو مي رسند کري در فکر اين است که هر طور شده با يکي بخوابد و تکرار مي کند :
بماند که براي اين منظور معشوق ديرينش را در نظر دارد و در ملاقات بامرد از اينکه طرف سعي دارد به تحليل عمق رابطه شان بپردازد خسته و بي حوصله مي شود. يکي نيست بگويد:
... همه ي اينها بماند ... اما صحنه ي آخر اين قسمت تماشايي است:
کري: «سامانتا برويم که به قطار برسيم.»شوي امريکايي. تفکر امريکايي. مهم نيست که لس آنجلسي باشد يا نيويورکي ... همه اش يکي است ... جنس بنجلي که در بسته بندي هاي مختلف ارائه مي شود. بين مجموعه ي اين مزخزفات من هنوز هم فيلم هاي بزن بزن خوشدستي مثل ترميناتور را ترجيح مي دهم ... تکليف آدم باهاشان روشن است.
سامانتا: «baby قطار را فراموش کن ( و بليطهايي را که در دست دارد، نشان مي دهد) اينهم دو تا بليط از American Airlines ... بعد از ظهر مي رسيم نيويورک.»
و صداي کري که فيلم را به پايان مي برد: «شايد مسئله اصلا راهي نيست که مي رويم ... بلکه مسئله چيزي است که به دست مي آوريم.»