دوست دارم خموش تو باشم
پابلو نرودا
دوست دارم خموش تو باشم
در غيبتي كه از دور مي شنوي
صدايم را
اما به لمس ات در نمي آيم.
چشمانت در پرواز,
و مهربوسه اي بر لبانت
شبحي از روح مني
صعود مي كني
شكلي ديگر مي گيري
مثل يك پروانه ي رويايي,
يك كلمه سودايي.
بگذار! بيايم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشي بگويم
كه نور چراغ
حلقه ي ساده ا ي دارد.
تو چون شب خموشي
مانند يك برج
و ستاره سكوتت را مي پذيرد
بي تزوير , دور .
دوست دارم خموش تو باشم
درغيبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه.
شادم , شاد كه حقيقت ندارد
اما
يك كلمه
يك لبخند
ميتواند كافي باشد .
Monday, January 30, 2006
Friday, January 27, 2006
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
گمانم بعد از سوختن جنگلها از خاک سوخته ي حاصلخيزي که به جا ي ماند درختان سوزني برگ هميشه سبز سر بر مي آورند. وقتي با قايق از ميان پارکهاي جنگلي اونتاريو پارو مي زنم گاهي مي بينم که در يک نقطه يا يک جزيره تنوع درختان خيلي محدود تر است و سطحش را درختهاي سوزني برگ پوشانده اند. فکر مي کنم: «آتشِ کدام عشق؟»
تغيير کرده ام. در آن پايين ها، آن تهِ ته همه چيز همان است که بود ... شايد، اما من در سطح چيزهايي عجيب مي بينم. آرامش بيشتر ... نوعي آسودگي که ديگر حتي غمگين هم نيست. نوعي رهايي. نوعي آرامش مانا.سبز.
بعد از سوختن در تبهاي همه ي عالم
****
شعر از منظومه ي آبي-خاکستري-سياهِ حميد مصدق
Tuesday, January 24, 2006
سر ميز شام در امستردام يکي از دوستان از ادريس مي پرسد که با امدن احمدي نژاد چه تعييراتي در ايران مشاهده مي شود. ادريس مي گويد که هنوز زود است و احمدي نژاد هنوز فرصتي براي تغيير نداشته و ...
مي گويم که در عوض در باب سياست خارجي طرف خوب توانسته است ظرف يک هفته تمام آنچه را که خاتمي در طول هشت سال کاشته بود پنبه کند و دوباره ايران را برگرداند همان جا که بعد از اشغال سفارت امريکا بود. ادريس به تاييد مي خندد.
وقتي خاتمي در هر نقطه از دنيا سخنراني داشت مي شد تحير و تحسين را در مردم جهان مشاهده کرد ... البته به جز در چپ ها و راستهاي سلنت طلب و مجاهدين که فکر مي کنند که خودشانند که درد را و درمان را مي دانند. .
بعد از مدتها شانتاژهاي وسيع امريکا و بنيادگرايان مسيحي بر عليه مسلمين باز مي شد قبول کرد که روشنفکري ديني (روشنفکر مسلمان) چيزي نيست که بشود آنرا انکار کرد و بنيادگرايي اسلامي در تمام جوامع مسلمان به صورت يکپارچه حضور ندارد و کشورهاي مسلمان جهان مي توانند و حق دارند سير طبيعي خودشان راداشته باشند و از راه خودشان شرايط خودشان را بهبود بخشند. منطق خاتمي و فهمش از آنچه در جهان مي رفت چشمگير و انکار ناپذير بودو رهبران همه ي کشورها و طبعا Media هرگز چاره اي نداشتند به جز پذيرش آن.
حالا هربار از احمدي نژاد سخن به ميان مي رود - وطبعا حمله ي نظامي به ايران- من آنچنان عصباني مي شوم که ...
باز هم فحشي نثار دوستان چپ و بقيه ي کاسه هاي از آش داغتر که براي مردم نسخه هاي دو آتشه مي پيچند با اين تحريم هاي به موقعشان. همراستايي مواضع طيف چپ و ارتجاع در ايران از سال ۳۲ شروع شده و همچنان ادامه دارد و اين دولتهاي استعماري اند که براي دوره هاي طولاني از آن بهره برده اند و مي برند . حالا بگرد تا بگرديم.
******
پانويس: مي بيني ... من هر چند روز يکبار يک دور از اول جوش مي آورم. فکر مي کنم چقدر زمان لازم است براي حل مشکلات کشور. فکر مي کنم وقتي روشنفکران از تحليل شرايط عاجزند و هرگز نتوانسته اند به درستي دريابند که مردم کشور از نظر اعتقادي و يا سياسي در چه مرحله اي از رشد هستند و بر عليه حرکات اصلاح طلبانه اي که از بطن جامعه و مردم برمي خيزند و همه ي تلاششان را مي کنند، چه انتظاري ميشود داشت از ملت که نانش را مي خورد و منتظر است يکي بيايد و دستش را بگيرد و از فقر نجاتش دهد. طبيعي است که مي رود راي مي دهد به احمدي نژاد و قاليباف ديگر.
در ايران در و تخته به هم جورند.
الان هم من انتخاب مردم را مي پذيرم ... مردم خودشان راه خودشان را بايد بروند و دارند مي روند. اين هراس از حمله ي نظامي به ايران است که در خوب و بيداري از ذهنم نمي رود.
مي گويم که در عوض در باب سياست خارجي طرف خوب توانسته است ظرف يک هفته تمام آنچه را که خاتمي در طول هشت سال کاشته بود پنبه کند و دوباره ايران را برگرداند همان جا که بعد از اشغال سفارت امريکا بود. ادريس به تاييد مي خندد.
وقتي خاتمي در هر نقطه از دنيا سخنراني داشت مي شد تحير و تحسين را در مردم جهان مشاهده کرد ... البته به جز در چپ ها و راستهاي سلنت طلب و مجاهدين که فکر مي کنند که خودشانند که درد را و درمان را مي دانند. .
بعد از مدتها شانتاژهاي وسيع امريکا و بنيادگرايان مسيحي بر عليه مسلمين باز مي شد قبول کرد که روشنفکري ديني (روشنفکر مسلمان) چيزي نيست که بشود آنرا انکار کرد و بنيادگرايي اسلامي در تمام جوامع مسلمان به صورت يکپارچه حضور ندارد و کشورهاي مسلمان جهان مي توانند و حق دارند سير طبيعي خودشان راداشته باشند و از راه خودشان شرايط خودشان را بهبود بخشند. منطق خاتمي و فهمش از آنچه در جهان مي رفت چشمگير و انکار ناپذير بودو رهبران همه ي کشورها و طبعا Media هرگز چاره اي نداشتند به جز پذيرش آن.
حالا هربار از احمدي نژاد سخن به ميان مي رود - وطبعا حمله ي نظامي به ايران- من آنچنان عصباني مي شوم که ...
باز هم فحشي نثار دوستان چپ و بقيه ي کاسه هاي از آش داغتر که براي مردم نسخه هاي دو آتشه مي پيچند با اين تحريم هاي به موقعشان. همراستايي مواضع طيف چپ و ارتجاع در ايران از سال ۳۲ شروع شده و همچنان ادامه دارد و اين دولتهاي استعماري اند که براي دوره هاي طولاني از آن بهره برده اند و مي برند . حالا بگرد تا بگرديم.
******
پانويس: مي بيني ... من هر چند روز يکبار يک دور از اول جوش مي آورم. فکر مي کنم چقدر زمان لازم است براي حل مشکلات کشور. فکر مي کنم وقتي روشنفکران از تحليل شرايط عاجزند و هرگز نتوانسته اند به درستي دريابند که مردم کشور از نظر اعتقادي و يا سياسي در چه مرحله اي از رشد هستند و بر عليه حرکات اصلاح طلبانه اي که از بطن جامعه و مردم برمي خيزند و همه ي تلاششان را مي کنند، چه انتظاري ميشود داشت از ملت که نانش را مي خورد و منتظر است يکي بيايد و دستش را بگيرد و از فقر نجاتش دهد. طبيعي است که مي رود راي مي دهد به احمدي نژاد و قاليباف ديگر.
در ايران در و تخته به هم جورند.
الان هم من انتخاب مردم را مي پذيرم ... مردم خودشان راه خودشان را بايد بروند و دارند مي روند. اين هراس از حمله ي نظامي به ايران است که در خوب و بيداري از ذهنم نمي رود.
Friday, January 20, 2006
يک ماليخولياي عاشقانه
اين کتاب آشپزي "نجف دريابندري" عجب غوغايي ست. خوشمزه است و خوشگل.
کتاب را دلقک عزيزم برايم فرستاد. پستچي اش هم کسي نبود جز ادريس يحياي عاشق که اين کتاب را -که به طور عجيبي بزرگ و سنگين است و مطمئنم که وزنش چيزي است فراتر از سنگيني ورقهاي کاغذي و جلد اعلايش- از آسيا تا اروپا بر پشتش حمل کرد. در شهر آمستردام کتاب را از پستچي غمگين گرفتم و با هواپيما فرستادمش به قاره ي امريکاي شمالي.
در فرودگاه شهر سرد و ساکتي که در آن زندگي مي کنم چمدان حاوي کتاب را گرفتم و حس کردم که از پيش سنگين تر است. مي دانستم. کتاب بود که انگار بزرگتر شده بود. چمدانم در دو جا پاره شده بود و پارگي جلوي چشمانم گسترش پيدا مي کرد. همانجا زانو زدم و کتاب را ازچمدان در آوردم. همه ي پارگي ها ناپديد شدند. چمدان باز مثل اولش شد. خُب نمي شود گفت نو. سالم.
داستان کتاب را مي دانم. دلقک محبوبم در تمام مدت اقامتش در شهر دورافتاده ي خاکستري رنگي که من به سر مي برم هرگز در خانه ي من غذايي نخورد که من برايش پخته باشم. صبورانه به خانه ي من مي امد و با ان چشمهاي غمگين رنگ کرده و دماغ سرخ رنگ قلمبه اش خودش را در آشپزخانه محبوس مي کرد. من روي مبل سرخ رنگي مي نشستم و چشمهايم را مي بستم و به تو فکر مي کردم. دلقک ساعتها بعد بيرون مي آمد و غذايي را که براي همه ي آدمهايي که مي شناخت آماده کرده بود، روي ميز مي گذاشت. رنگ آميزي صورتش از حرارت اجاق آشپزخانه روان شده بود و مانند قطرات رنگي اشک از گونه هايش روي پيراهن رنگارنگش مي ريخت. من به غدا نگاه مي کردم و با خودم فکر مي کردم که حضور دلقک با آن صورت مضحک و غمگينش اصلا آدم را به خنده نمی اندازد و نگاهش قلب آدم را با پنجه هايش مي فشارد ... اما خُب آشپز خوبي است ... پس چرا تنهاست؟
مي نشستيم و غذا را مي خورديم. من از تو مي گفتم و دلقک تندي پيازهايي را که ساعتها پيش خرد کرده بود بهانه مي کرد و اشکهايش را که با رنگهاي تند صورتش قاطي مي شدند پاک مي کرد و رنگ آمیزی صورتش کمرنگتر و کمرنگتر مي شد. آن آخرها ديگر مي شد پوست نرم و گندمی صورتش را ديد. همين شد گمانم. دلقک بهانه اي پيدا کرد و شهر را ترک کرد. بازگشت.
من فکر مي کردم: «اگر جوانتر بودم نمي گذاشتم برود»
فکر مي کردم: «باز هم زني براي دوست داشتن»
فکر مي کردم: «نه»
حالا اما وقتي پاي تلفن با هم حرف مي زنيم مي دانم که صورتش را از نو به خوبي رنگ کرده است. مي دانم که لبخندش بي خدشه و آرام است اما نمي دانم بايد برايش خوشحال شوم يا غمگين. چيزي در دلقک هست. چيزي عاشقانه. چيزي غمگين. مثل حس دخترکي کوچک که گم شده است.
فکر مي کنم: «باشد»
دلقک مي خواهد دوباره به اين شهر بيايد. همين است شايد که پيش از آمدنش اين کتاب را برايم فرستاده است. من هر شب کتاب را باز مي کنم و صفحاتش را يک به يک مي خوانم و فکر مي کنم: «واي! چه خوشمزه!» و گرسنگي ام ناپديد مي شود. بعد شبها خواب مي بينم که دلقک بازگشته است و روي مبل بزرگ و سرخ رنگ اتاق دراز کشيده است. صورتش به خوبي رنگ آميزي شده و دماغ قرمز رنگ و گردالي اش از هميشه خوشگل تر است. من در اشپزخانه هستم و براي او و همه ي کساني که مي شناسم غذا مي پزم: "يک قطره اشک چشم. يک قطره خون دل. نمک. فلفل. کمي هم زعفران". در خواب به غذا مي خندم. شيرين تر مي شود. تو آخر غذا را شيرين دوست داري.
حالا منتظرم دلقک بيايد تا شايد بتوانم از او تشکر کنم. امکان پختن يک غذاي خوشمزه هديه ي کوچکي نيست: «سپاسگزارم»
اين کتاب آشپزي "نجف دريابندري" عجب غوغايي ست. خوشمزه است و خوشگل.
کتاب را دلقک عزيزم برايم فرستاد. پستچي اش هم کسي نبود جز ادريس يحياي عاشق که اين کتاب را -که به طور عجيبي بزرگ و سنگين است و مطمئنم که وزنش چيزي است فراتر از سنگيني ورقهاي کاغذي و جلد اعلايش- از آسيا تا اروپا بر پشتش حمل کرد. در شهر آمستردام کتاب را از پستچي غمگين گرفتم و با هواپيما فرستادمش به قاره ي امريکاي شمالي.
در فرودگاه شهر سرد و ساکتي که در آن زندگي مي کنم چمدان حاوي کتاب را گرفتم و حس کردم که از پيش سنگين تر است. مي دانستم. کتاب بود که انگار بزرگتر شده بود. چمدانم در دو جا پاره شده بود و پارگي جلوي چشمانم گسترش پيدا مي کرد. همانجا زانو زدم و کتاب را ازچمدان در آوردم. همه ي پارگي ها ناپديد شدند. چمدان باز مثل اولش شد. خُب نمي شود گفت نو. سالم.
داستان کتاب را مي دانم. دلقک محبوبم در تمام مدت اقامتش در شهر دورافتاده ي خاکستري رنگي که من به سر مي برم هرگز در خانه ي من غذايي نخورد که من برايش پخته باشم. صبورانه به خانه ي من مي امد و با ان چشمهاي غمگين رنگ کرده و دماغ سرخ رنگ قلمبه اش خودش را در آشپزخانه محبوس مي کرد. من روي مبل سرخ رنگي مي نشستم و چشمهايم را مي بستم و به تو فکر مي کردم. دلقک ساعتها بعد بيرون مي آمد و غذايي را که براي همه ي آدمهايي که مي شناخت آماده کرده بود، روي ميز مي گذاشت. رنگ آميزي صورتش از حرارت اجاق آشپزخانه روان شده بود و مانند قطرات رنگي اشک از گونه هايش روي پيراهن رنگارنگش مي ريخت. من به غدا نگاه مي کردم و با خودم فکر مي کردم که حضور دلقک با آن صورت مضحک و غمگينش اصلا آدم را به خنده نمی اندازد و نگاهش قلب آدم را با پنجه هايش مي فشارد ... اما خُب آشپز خوبي است ... پس چرا تنهاست؟
مي نشستيم و غذا را مي خورديم. من از تو مي گفتم و دلقک تندي پيازهايي را که ساعتها پيش خرد کرده بود بهانه مي کرد و اشکهايش را که با رنگهاي تند صورتش قاطي مي شدند پاک مي کرد و رنگ آمیزی صورتش کمرنگتر و کمرنگتر مي شد. آن آخرها ديگر مي شد پوست نرم و گندمی صورتش را ديد. همين شد گمانم. دلقک بهانه اي پيدا کرد و شهر را ترک کرد. بازگشت.
من فکر مي کردم: «اگر جوانتر بودم نمي گذاشتم برود»
فکر مي کردم: «باز هم زني براي دوست داشتن»
فکر مي کردم: «نه»
حالا اما وقتي پاي تلفن با هم حرف مي زنيم مي دانم که صورتش را از نو به خوبي رنگ کرده است. مي دانم که لبخندش بي خدشه و آرام است اما نمي دانم بايد برايش خوشحال شوم يا غمگين. چيزي در دلقک هست. چيزي عاشقانه. چيزي غمگين. مثل حس دخترکي کوچک که گم شده است.
فکر مي کنم: «باشد»
دلقک مي خواهد دوباره به اين شهر بيايد. همين است شايد که پيش از آمدنش اين کتاب را برايم فرستاده است. من هر شب کتاب را باز مي کنم و صفحاتش را يک به يک مي خوانم و فکر مي کنم: «واي! چه خوشمزه!» و گرسنگي ام ناپديد مي شود. بعد شبها خواب مي بينم که دلقک بازگشته است و روي مبل بزرگ و سرخ رنگ اتاق دراز کشيده است. صورتش به خوبي رنگ آميزي شده و دماغ قرمز رنگ و گردالي اش از هميشه خوشگل تر است. من در اشپزخانه هستم و براي او و همه ي کساني که مي شناسم غذا مي پزم: "يک قطره اشک چشم. يک قطره خون دل. نمک. فلفل. کمي هم زعفران". در خواب به غذا مي خندم. شيرين تر مي شود. تو آخر غذا را شيرين دوست داري.
حالا منتظرم دلقک بيايد تا شايد بتوانم از او تشکر کنم. امکان پختن يک غذاي خوشمزه هديه ي کوچکي نيست: «سپاسگزارم»
Tuesday, January 17, 2006
هيچوقت نمي داني از کجا شروع مي شود. هيچوقت نمي داني چرا يا چگونه شروع مي شود. وقتي سرگشتگي ها شروع مي شوند مي ايستي و برمي گردي و به عقب نگاه مي کني و از خودت مي پرسي: «چي شد؟» و مي گردي دنبال دليل ... که پيدايش هم نمي کني. کدام باد دانه ي اين حس کشنده را که تو را با خودش به انتهاي خودت ميکشاند با خودش آورده است؟ نخواهي دانست. چرا اين چهره ... چرا اين تن ... چرا اين لبخند؟ نخواهي دانست. مي بردت. هيچ وقت نمي داني که همه چيز کي از اختيارت خارج شده است. اما همين است که دوست مي داري نه؟ همين بي اختياري را.
مي داني ... من هميشه فکر کردم که نبايد به آخر خط نگاه کرد. نبايد دربند نتيجه بود. نبايد چيزها را عوض کرد. بايد خواست، دل داد و پذيرفت. به من گفت: «من يکروزي مي روم. تو خواهي ماند». شانه بالا انداختم: «مگر در اين دنيا چيزي مي آيد که بماند؟ مگر من ماندني هستم که تو نخواهي بود؟» با هم مانديم تا آن روزي بيايد که بتوانيم با هم نمانيم. آن روز رسيد. رفت. رفتم. وانهادگي شايد انتخاب ما نيست اما اين انتخاب ماست که بمانيم يا برويم. رفتيم.
زمانش که رسيد برو. زمانش که رسيد.
مي دانم که نمي داني از کجا شروع مي شود يا چرا شروع مي شود ... تنها مي داني که مي خواهي. که رنج مي بري. هيچ فکر کرده اي که اين انتخاب تو به تنهايي نيست؟ که اين تو نيستي که چيزي را مي خواهي که رنجت مي دهد چون ماندني نيست و ماندني نيست چون رنجت مي دهد ...که ديگري هم هست که رنج مي کشد از ماندن و رنج مي کشد از رفتن و رنجت مي دهد و رنجش مي دهي؟ که هر دو از رنج خود و از رنج ديگري رنج مي بريد و حواستان از آن تغذيه مي کند و غني مي شود؟
مي گويد که مي رود. مي داند که مي رود. خواهد رفت. بايد برود.
هيچوقت نمي داني چرا يکجايي نمي ايستي و نمي گويي:«نه!» چرا نمي گويي:«من ديگر مي روم؟» يا توان آنرا نداري که بگويي: «بمان.» هيچوقت نمي داني چرا بايد بروي. ديگران برايت مهملات به هم مي بافند و از دادن و گرفتن و توازن و تعادل حرف مي زنند اما تو کجا و تعادل کجا ... شانه بالا مي اندازي: «با اين تنگ بيني هايتان!» اما خودت هم مي داني که جايي جلوتر، سر اين پيچ يا آن پيچ چيزها از حرکت خواهند ايستاد و در هم خواهد ريخت و رفتني خواهد رفت و ماندني خواهد ماند. مسخره است اما هيچوقت نمي داني بايدها از کجا مي آيند.
جوانتر که بودم -در بيست و سه سالگي- فکر مي کردم که آدمها خودشان را در يکجايي تعريف کرده اند ... آنطور که خواهند بود. و هيچ چيز و هيچ کس توانايي آنرا ندارد که آنها را از تعريفشان جدا کند. و اگر در راهشان به اتفاق به تو برمي خورند که تعريفشان را از خودشان بر هم مي زني و قاطي پاطي شان مي کني تو را دوست مي گيرند و تو را دوست مي دارند اما مي دانند که باز خواهند گشت به همان که خواسته اند باشند و فکر مي کنند بايد باشند. جوانتر که بودم به اين نتيجه رسيدم که بايد از همين فرصت استفاده کرد و دوستشان داشت و رفتنشان را - بازگشتشان را- پذيرفت. همين.
سختگير نبايد بود. تا هست مي ماني ... آنگاه که رفت مي روي. اينهم سهم توست. فقط اگر بتواني بپذيري ... فقط اگر بتواني.
مي داني ... من هميشه فکر کردم که نبايد به آخر خط نگاه کرد. نبايد دربند نتيجه بود. نبايد چيزها را عوض کرد. بايد خواست، دل داد و پذيرفت. به من گفت: «من يکروزي مي روم. تو خواهي ماند». شانه بالا انداختم: «مگر در اين دنيا چيزي مي آيد که بماند؟ مگر من ماندني هستم که تو نخواهي بود؟» با هم مانديم تا آن روزي بيايد که بتوانيم با هم نمانيم. آن روز رسيد. رفت. رفتم. وانهادگي شايد انتخاب ما نيست اما اين انتخاب ماست که بمانيم يا برويم. رفتيم.
زمانش که رسيد برو. زمانش که رسيد.
مي دانم که نمي داني از کجا شروع مي شود يا چرا شروع مي شود ... تنها مي داني که مي خواهي. که رنج مي بري. هيچ فکر کرده اي که اين انتخاب تو به تنهايي نيست؟ که اين تو نيستي که چيزي را مي خواهي که رنجت مي دهد چون ماندني نيست و ماندني نيست چون رنجت مي دهد ...که ديگري هم هست که رنج مي کشد از ماندن و رنج مي کشد از رفتن و رنجت مي دهد و رنجش مي دهي؟ که هر دو از رنج خود و از رنج ديگري رنج مي بريد و حواستان از آن تغذيه مي کند و غني مي شود؟
مي گويد که مي رود. مي داند که مي رود. خواهد رفت. بايد برود.
هيچوقت نمي داني چرا يکجايي نمي ايستي و نمي گويي:«نه!» چرا نمي گويي:«من ديگر مي روم؟» يا توان آنرا نداري که بگويي: «بمان.» هيچوقت نمي داني چرا بايد بروي. ديگران برايت مهملات به هم مي بافند و از دادن و گرفتن و توازن و تعادل حرف مي زنند اما تو کجا و تعادل کجا ... شانه بالا مي اندازي: «با اين تنگ بيني هايتان!» اما خودت هم مي داني که جايي جلوتر، سر اين پيچ يا آن پيچ چيزها از حرکت خواهند ايستاد و در هم خواهد ريخت و رفتني خواهد رفت و ماندني خواهد ماند. مسخره است اما هيچوقت نمي داني بايدها از کجا مي آيند.
جوانتر که بودم -در بيست و سه سالگي- فکر مي کردم که آدمها خودشان را در يکجايي تعريف کرده اند ... آنطور که خواهند بود. و هيچ چيز و هيچ کس توانايي آنرا ندارد که آنها را از تعريفشان جدا کند. و اگر در راهشان به اتفاق به تو برمي خورند که تعريفشان را از خودشان بر هم مي زني و قاطي پاطي شان مي کني تو را دوست مي گيرند و تو را دوست مي دارند اما مي دانند که باز خواهند گشت به همان که خواسته اند باشند و فکر مي کنند بايد باشند. جوانتر که بودم به اين نتيجه رسيدم که بايد از همين فرصت استفاده کرد و دوستشان داشت و رفتنشان را - بازگشتشان را- پذيرفت. همين.
سختگير نبايد بود. تا هست مي ماني ... آنگاه که رفت مي روي. اينهم سهم توست. فقط اگر بتواني بپذيري ... فقط اگر بتواني.
Sunday, January 8, 2006
حاشيه نويسي در حوالي سفر
بند اول: ادريس يحيي
يادداشت اول: يک بسته قند شکسته ي اعلا از چمدانم در مي آورم. ادريس يحيي به من مي خندد. مي گويم: «بچه ي شابدوالعطيم در اروپا!»
از پشت شيشه ي اتاق هتل که تمام عرض آنرا گرفته است به شهر نگاه مي کنم و نگاهم هيچ چيز چشمگيري، چيزي اشنا ... يا شايد دوست داشتني پيدا نمي کند که روي آن مکث کند. با لحني احساساتي مي گويي که :«همين است که در تو دوست دارم. همين که هميشه خودت هستي.» لحنت و کلامت دلپذير هستند اما ...
يادداشت دوم: مي گويم: «عجب درخت هايي!» و داد ادريس در مي آيد. از اينکه به به ديدن هايدپارک لندن هيچ احساسي از خودم نشان نداده ام و حالا در باغ قديمي يک قصر کهنه در شهر کوچکي در نزديکي آمستردام احساستي مي شوم حرصش در آمده است. هاهاها ... هنوز هم فکر مي کنم باغ کوچک و مرطوب از باران قلعه ي دور افتاده از هايد پارک لندن چشمگير تر است. اما بماند ... در اوردن صداي ادريس يحيي آي مي چسبد.
يادداشت سوم: Red Light Street آمستردام را دوست ندارم. مطلقا. دردم مي ايد از يک چيزي.
يادداشت چهارم: سفرش را کوتاه مي کند. اندوهگين است و خسته ادريس يحيي. يکجورهايي به او حسودي ام مي شود که مي تواند هر وقت مي خواهد بيايد و هر وقت بخواهد برود. من چرا هميشه از يک عالمه چيز آويزانم؟
*****
پانويس يادداشت سوم: هه! ارتباطکي بين اين نوشته وادريس يحيي هست که حوصله نداشنم بنويسمش. به بحث هاي سياسي شبيه است. بي مزه و بي فايده.
بند اول: ادريس يحيي
يادداشت اول: يک بسته قند شکسته ي اعلا از چمدانم در مي آورم. ادريس يحيي به من مي خندد. مي گويم: «بچه ي شابدوالعطيم در اروپا!»
از پشت شيشه ي اتاق هتل که تمام عرض آنرا گرفته است به شهر نگاه مي کنم و نگاهم هيچ چيز چشمگيري، چيزي اشنا ... يا شايد دوست داشتني پيدا نمي کند که روي آن مکث کند. با لحني احساساتي مي گويي که :«همين است که در تو دوست دارم. همين که هميشه خودت هستي.» لحنت و کلامت دلپذير هستند اما ...
يادداشت دوم: مي گويم: «عجب درخت هايي!» و داد ادريس در مي آيد. از اينکه به به ديدن هايدپارک لندن هيچ احساسي از خودم نشان نداده ام و حالا در باغ قديمي يک قصر کهنه در شهر کوچکي در نزديکي آمستردام احساستي مي شوم حرصش در آمده است. هاهاها ... هنوز هم فکر مي کنم باغ کوچک و مرطوب از باران قلعه ي دور افتاده از هايد پارک لندن چشمگير تر است. اما بماند ... در اوردن صداي ادريس يحيي آي مي چسبد.
يادداشت سوم: Red Light Street آمستردام را دوست ندارم. مطلقا. دردم مي ايد از يک چيزي.
يادداشت چهارم: سفرش را کوتاه مي کند. اندوهگين است و خسته ادريس يحيي. يکجورهايي به او حسودي ام مي شود که مي تواند هر وقت مي خواهد بيايد و هر وقت بخواهد برود. من چرا هميشه از يک عالمه چيز آويزانم؟
*****
پانويس يادداشت سوم: هه! ارتباطکي بين اين نوشته وادريس يحيي هست که حوصله نداشنم بنويسمش. به بحث هاي سياسي شبيه است. بي مزه و بي فايده.
Tuesday, January 3, 2006
خوب ... من برگشته ام لندن و يادم نمي آيد براي چي راه افتاده ام .... ميانه ي راه -نه همان اول اولش- کلا از يادم رفت که براي چه از غارم زده ام بيرون.
من خسته ام. بيش از همه چيز از خودم. يکجايي يکچيزي پيدا نمي کنم که خودم را حتي براي نصف روز کنارش بگذارم و سبکبار راه بيفتم. مي داني ... ديگر دور نمي خواهم بروم ... عجيب است اما رسيده ام به ان نقطه که در ان مي شود پشت شيشه اي نشست و لم داد و گاهکي به بيرون هم نگاهي انداخت.
باور نمي کنم اما ... گمانم اين اثرات شهرنشيني است. برايت نگفتم آخر که قلعه ام را از تورنتو با خودم همرا نياورده بودم ... فکر کردم: يکبار. همين يکبار.
زندگي کردن هرگز در نظر من آسان نيست. براي مسافر اما سخت تر است. باور مي کني؟
راستي در لندن در يک کافي شاپ و با سه دقيقه وقت بهتر از اين نمي شد برايت نوشت جانم. ببخش.
من خسته ام. بيش از همه چيز از خودم. يکجايي يکچيزي پيدا نمي کنم که خودم را حتي براي نصف روز کنارش بگذارم و سبکبار راه بيفتم. مي داني ... ديگر دور نمي خواهم بروم ... عجيب است اما رسيده ام به ان نقطه که در ان مي شود پشت شيشه اي نشست و لم داد و گاهکي به بيرون هم نگاهي انداخت.
باور نمي کنم اما ... گمانم اين اثرات شهرنشيني است. برايت نگفتم آخر که قلعه ام را از تورنتو با خودم همرا نياورده بودم ... فکر کردم: يکبار. همين يکبار.
زندگي کردن هرگز در نظر من آسان نيست. براي مسافر اما سخت تر است. باور مي کني؟
راستي در لندن در يک کافي شاپ و با سه دقيقه وقت بهتر از اين نمي شد برايت نوشت جانم. ببخش.
Saturday, December 24, 2005
يادداشت اول: زنهاي لندني خوشپوش و خوش استايل و خوشگلند و موهايي زيبا با تنوعي قابل ستايش در مدل و رنگ دارند-در مقايسه با تورنتوي هاليوود زده با آن دخترها و پسرهاي يونيفرمش-. در طول دو روز حتي يک دختر يا زن جوان نديدم که چشمم را نگرفته باشد.
يادداشت دوم: سوار قطار مي شوم. آسمان تيره و خاکستري است. از قطار پياده مي شوم و در بندري در درياي شمال سوار کشتي مي شوم. آسمان خاکستري است. در هلند در قطار مي نشينم. با خودم فکر مي کنم : آسمان اروپاي خاکستري. نديده بودمت.
يادداشت سوم: همه ي شهرهاي دنيا مانند هم هستند. از من بپذير.با همان اشکال احمقانه ي خيابانها و مراکز خريد و همان آدمها. تنها نامها هستند که فرق مي کنند. تهران ... تورنتو ... لندن.
ديگر هرگز براي ديدن شهري به سفر نخواهم رفت. در حسي که مرا به فرار مي خواند بيشتر گم مي شوم. من از ماشينها و تعجيل آدمها و شلوغي فروشگاه هاي نوراني و پر زرق و برق مي ترسم. و اين هراس در من مي نشيند که نکند جهان تماما به همين شکل باشد. به همين شکل تکراري و مزخزف.
در خيايانهاي شهر باز با حسي درد آلود دريافتم که دلم برايت تنگ شده است جانم. به همين زودي.
*****
ادامه دارد گمانم
يادداشت دوم: سوار قطار مي شوم. آسمان تيره و خاکستري است. از قطار پياده مي شوم و در بندري در درياي شمال سوار کشتي مي شوم. آسمان خاکستري است. در هلند در قطار مي نشينم. با خودم فکر مي کنم : آسمان اروپاي خاکستري. نديده بودمت.
يادداشت سوم: همه ي شهرهاي دنيا مانند هم هستند. از من بپذير.با همان اشکال احمقانه ي خيابانها و مراکز خريد و همان آدمها. تنها نامها هستند که فرق مي کنند. تهران ... تورنتو ... لندن.
ديگر هرگز براي ديدن شهري به سفر نخواهم رفت. در حسي که مرا به فرار مي خواند بيشتر گم مي شوم. من از ماشينها و تعجيل آدمها و شلوغي فروشگاه هاي نوراني و پر زرق و برق مي ترسم. و اين هراس در من مي نشيند که نکند جهان تماما به همين شکل باشد. به همين شکل تکراري و مزخزف.
در خيايانهاي شهر باز با حسي درد آلود دريافتم که دلم برايت تنگ شده است جانم. به همين زودي.
*****
ادامه دارد گمانم
Monday, December 19, 2005
فردا غروب راه مي افتم.
صبح ادريس زنگ زد و پرسيد که از تهران چه مي خواهم؟ کتاب؟ خوراکي؟ صدايش پرانرژي و شاد بود و زنگ رخوتي را که باز بر تنم نشسته است پاک کرد. به او نگفتم که تمام اين چند روز فکر مي کردم: «چه فرقي مي کند؟» مي رويم و همه مان را پشت سر جا مي گذاريم. مي مانيم و هيچ چيز پذيرايمان نيست. چقدر تقلا.
هيچ فکر کرده اي ما چقدر تلاش مي کنيم تا مقبول واقع شويم؟ تا آدمهايي پيدا کنيم که دوستشان بداريم و ادمهايي پيدا کنيم که دوستمان بدارند و ما در ميان جمع مي نشينيم و فکر مي کنيم: «اينجا جاي من است. خودم پيدا کردمش. خودم ساختمش.» و ما دودستي به هر آنچه که موجوديتمان را تضمين مي کند مي چسبيم. هيچ فکر کرده اي که من اين سفر را -سفر به اروپا را که فکر مي کردم لازم است- شايد تنها براي اين برنامه ريزي کردم که چيزي را به خودم ثابت کنم که مي دانمش ... اما نمي خواهمش.
صبح اما صداي شاد و مهربان ادريس چيزي را به يادم آورد که از يادش برده ام. هيجان ديدار يک دوست را. گرماي يک صدا را که مي گويد: «مي بينمت». براي من که در شهر قرارها و موعدها زندگي مي کنم. شهر برنامه هاي گروهي ...شهر قرارهاي سينما و اسکي و جلسه هاي بحث و گفتگو. شهر تنهايي. به ادريس مي گويم: «لباس گرم بپوش. مي خواهيم برويم خيابان گردي و کافه گردي و ولگردي».
من سرحال نيستم و تورنتو سرد و معمولا (نه امروز) خاکستري است و بر حواسم تاثير مي گذارد ... اما بي ربط نيست اگر بگويم که من همه ي آن حس شاد و بچگانه و خندانم را از ياد برده ام. آن حس که هر روز مرا از يکسر شهر به سر ديگر مي کشاند براي ديدار يک دوست. حس خنده هايمان در خور ... دعواهايمان در قلعه ي حسن صباح ... و ديدن يک تئاتر در تئاتر شهر. من اينجا تنها يکبار به ديدن تئاتري رفتم و با خودم فکر کردم چطور مي شود دنيايي را که دوستش دارم پشت سر بگذارم و از نو شروع کنم به دوست داشتن اين دنياي ناآشنا. فکر مي کردم عجب قدري دارد دوست داشتن. فکر مي کردم کاش مي شد مرد.حالا من نه به تئاتر مي روم و نه به هيچ جلسه ي سخنراني يا گردهمايي اي از هر دست ... من اخبار را نمي خوانم و تحليل ها را و کتاب نمي خوانم. من بي حس مي نشينم به انتظار زمان که بگذرد. هيچ فکر کرده اي که من در قلعه ي خودم در حال پوسيدنم ... به دور از جهاني که دوستش مي داشتم.
من فردا به سفر مي روم و به هر شهري که رسيدم به تو زنگ خواهم زد. من کد چندين رقمي اي که مرا به تو مي رساند روي دستگاهي -به نام تلفن- فشار مي دهم و تو را پيدا مي کنم و با دهاني که مزه اش يکباره به تلخي مي نشيند فکر مي کنم به اثري که صدايت روي سيستم اعصابم دارد ... يا روي غدد آدرنالينم. شايد مي خواهم حس وامانده ي سانتيمانتاليستي ام را قلقلک دهم. شايد مي خواهم مطمئن شوم که تو هستي ... يکجايي ... يکروزي ... حتي اگر نه با من. هذيان مي گويم ... نه؟
من فردا بعد از سالها به ياد مي آورم که مي شود رفت.
صبح ادريس زنگ زد و پرسيد که از تهران چه مي خواهم؟ کتاب؟ خوراکي؟ صدايش پرانرژي و شاد بود و زنگ رخوتي را که باز بر تنم نشسته است پاک کرد. به او نگفتم که تمام اين چند روز فکر مي کردم: «چه فرقي مي کند؟» مي رويم و همه مان را پشت سر جا مي گذاريم. مي مانيم و هيچ چيز پذيرايمان نيست. چقدر تقلا.
هيچ فکر کرده اي ما چقدر تلاش مي کنيم تا مقبول واقع شويم؟ تا آدمهايي پيدا کنيم که دوستشان بداريم و ادمهايي پيدا کنيم که دوستمان بدارند و ما در ميان جمع مي نشينيم و فکر مي کنيم: «اينجا جاي من است. خودم پيدا کردمش. خودم ساختمش.» و ما دودستي به هر آنچه که موجوديتمان را تضمين مي کند مي چسبيم. هيچ فکر کرده اي که من اين سفر را -سفر به اروپا را که فکر مي کردم لازم است- شايد تنها براي اين برنامه ريزي کردم که چيزي را به خودم ثابت کنم که مي دانمش ... اما نمي خواهمش.
صبح اما صداي شاد و مهربان ادريس چيزي را به يادم آورد که از يادش برده ام. هيجان ديدار يک دوست را. گرماي يک صدا را که مي گويد: «مي بينمت». براي من که در شهر قرارها و موعدها زندگي مي کنم. شهر برنامه هاي گروهي ...شهر قرارهاي سينما و اسکي و جلسه هاي بحث و گفتگو. شهر تنهايي. به ادريس مي گويم: «لباس گرم بپوش. مي خواهيم برويم خيابان گردي و کافه گردي و ولگردي».
من سرحال نيستم و تورنتو سرد و معمولا (نه امروز) خاکستري است و بر حواسم تاثير مي گذارد ... اما بي ربط نيست اگر بگويم که من همه ي آن حس شاد و بچگانه و خندانم را از ياد برده ام. آن حس که هر روز مرا از يکسر شهر به سر ديگر مي کشاند براي ديدار يک دوست. حس خنده هايمان در خور ... دعواهايمان در قلعه ي حسن صباح ... و ديدن يک تئاتر در تئاتر شهر. من اينجا تنها يکبار به ديدن تئاتري رفتم و با خودم فکر کردم چطور مي شود دنيايي را که دوستش دارم پشت سر بگذارم و از نو شروع کنم به دوست داشتن اين دنياي ناآشنا. فکر مي کردم عجب قدري دارد دوست داشتن. فکر مي کردم کاش مي شد مرد.حالا من نه به تئاتر مي روم و نه به هيچ جلسه ي سخنراني يا گردهمايي اي از هر دست ... من اخبار را نمي خوانم و تحليل ها را و کتاب نمي خوانم. من بي حس مي نشينم به انتظار زمان که بگذرد. هيچ فکر کرده اي که من در قلعه ي خودم در حال پوسيدنم ... به دور از جهاني که دوستش مي داشتم.
من فردا به سفر مي روم و به هر شهري که رسيدم به تو زنگ خواهم زد. من کد چندين رقمي اي که مرا به تو مي رساند روي دستگاهي -به نام تلفن- فشار مي دهم و تو را پيدا مي کنم و با دهاني که مزه اش يکباره به تلخي مي نشيند فکر مي کنم به اثري که صدايت روي سيستم اعصابم دارد ... يا روي غدد آدرنالينم. شايد مي خواهم حس وامانده ي سانتيمانتاليستي ام را قلقلک دهم. شايد مي خواهم مطمئن شوم که تو هستي ... يکجايي ... يکروزي ... حتي اگر نه با من. هذيان مي گويم ... نه؟
من فردا بعد از سالها به ياد مي آورم که مي شود رفت.
Friday, December 16, 2005
صبحي که از دنده چپ پا ميشوم ... يا ... از حرصي که مي خوريم
ار آنجايي که اين آقاي رئيس جمهور جديد عزيزمان را -انتخابي تحريم کنندگان حجتيه اي انتخابات که مي خواستند مملکت را درست و حسابي به نابودي بکشند تا مثلا بعدش نجاتش دهند- و دور و بري هايش را از فاصله ي نزديکتري مي شناسم ...کانسيدرينگ دت آي ام فرام د وري سيم يونورسيتي اند د وري سيم ميجر ات د سيم تايم اند آي هو سين هيز اند هيز گروپ آو فرند'ز اکشنز ترو دوز ييرز* (البته اين آقا از آن دسته آدمهاست که ساليان سال در دانشگاه در پوزيشن هاي مختلف جا خوش کرده بودند ... دانشگاه در زمان ما سکوي پرتاب خوبي بود براي آنها که خواب فرمانداري و استانداري و فرمانروايي در سر داشتند) دلم نيامد ننويسم که اين بابا اينقدرها هم که از حرف زدنش برمي آيد احمق و ساده لوح نيست ... مزور است و جاه طلب.
گمانم با اين زبان دارد دلبري از آن هايي مي کند که به او راي داده اند و براي آنهايي قميش مي آيد که تحريمش کردند. گمانم يکي برايش گفته است که در مملکت شير و خورشيد زبان حماقت خريدار بيشتري دارد تا زبان زور.
اينهم يکي از چهره هاي فابريک** فاندامنتاليستهاست: "خريت ساده لوحانه". اما جان من .. زمان ساده لوحي خط امامي*** در ايران سالها پيش به سر آمد (گمانم مرثيه شان را عبد الله نوري -که علي رغم همه چيز من دوستش دارم- در مجلس نمي دانم چندم خواند آنجا که از ظلمي که بر آيت الله منتظري رفته بود حرف زد) چه برسد به خرمقدسي به ظاهر ساده لوحانه ي روحانيت مبارزي که از ابتدايش هم نشانه اي از صداقت و ايمان نداشت. زمانه ي ميوه چينان بعد از انقلاب به سر آمده ... نوبت، نوبت مردارخوارهاست.
پانويس
** قاصدک جان توي کله ي من نزن ايندفعه. جاي فابريک بايد چه کلمه ي فارسي اي مي نوشتم اينجا؟ ... م م م م ... مسلم؟ هميشگي؟ بدوي؟ اصولي؟ اوليه؟
*** من وقتي از دنده ي راست پا مي شوم مخلص برخي ي ي ي از خط امامي هاي سابق هستم ... اما وقتي از دنده ي چپ پا مي شوم هيچ چيز حاليم نيست
******** زن در آينه مي گويد که آدم وقتي دستش از همه چيز کوتاه است مي افتد به فحاشي. بهش دهن کجي مي کنم: نوبت تو هم مي رسد.
ار آنجايي که اين آقاي رئيس جمهور جديد عزيزمان را -انتخابي تحريم کنندگان حجتيه اي انتخابات که مي خواستند مملکت را درست و حسابي به نابودي بکشند تا مثلا بعدش نجاتش دهند- و دور و بري هايش را از فاصله ي نزديکتري مي شناسم ...کانسيدرينگ دت آي ام فرام د وري سيم يونورسيتي اند د وري سيم ميجر ات د سيم تايم اند آي هو سين هيز اند هيز گروپ آو فرند'ز اکشنز ترو دوز ييرز* (البته اين آقا از آن دسته آدمهاست که ساليان سال در دانشگاه در پوزيشن هاي مختلف جا خوش کرده بودند ... دانشگاه در زمان ما سکوي پرتاب خوبي بود براي آنها که خواب فرمانداري و استانداري و فرمانروايي در سر داشتند) دلم نيامد ننويسم که اين بابا اينقدرها هم که از حرف زدنش برمي آيد احمق و ساده لوح نيست ... مزور است و جاه طلب.
گمانم با اين زبان دارد دلبري از آن هايي مي کند که به او راي داده اند و براي آنهايي قميش مي آيد که تحريمش کردند. گمانم يکي برايش گفته است که در مملکت شير و خورشيد زبان حماقت خريدار بيشتري دارد تا زبان زور.
اينهم يکي از چهره هاي فابريک** فاندامنتاليستهاست: "خريت ساده لوحانه". اما جان من .. زمان ساده لوحي خط امامي*** در ايران سالها پيش به سر آمد (گمانم مرثيه شان را عبد الله نوري -که علي رغم همه چيز من دوستش دارم- در مجلس نمي دانم چندم خواند آنجا که از ظلمي که بر آيت الله منتظري رفته بود حرف زد) چه برسد به خرمقدسي به ظاهر ساده لوحانه ي روحانيت مبارزي که از ابتدايش هم نشانه اي از صداقت و ايمان نداشت. زمانه ي ميوه چينان بعد از انقلاب به سر آمده ... نوبت، نوبت مردارخوارهاست.
پانويس
* Considering that I am from the very same university and the very same major at the same time and I have seen his and his groups of friends' actions through those years
** قاصدک جان توي کله ي من نزن ايندفعه. جاي فابريک بايد چه کلمه ي فارسي اي مي نوشتم اينجا؟ ... م م م م ... مسلم؟ هميشگي؟ بدوي؟ اصولي؟ اوليه؟
*** من وقتي از دنده ي راست پا مي شوم مخلص برخي ي ي ي از خط امامي هاي سابق هستم ... اما وقتي از دنده ي چپ پا مي شوم هيچ چيز حاليم نيست
******** زن در آينه مي گويد که آدم وقتي دستش از همه چيز کوتاه است مي افتد به فحاشي. بهش دهن کجي مي کنم: نوبت تو هم مي رسد.
Tuesday, December 13, 2005
آي ي ي ي ماهني ي!
يادت هست ؟
شعر می خواندم و از کوچه می گذشتم ؟
يادت هست ؟
باران می باريد و
دست هايت را خشک می کردی
برای به دست دادنم ؟
يادت هست ؟
پولک ماه ، ابرهای بی چاره و تنها؟
آن ورد هميشه ، قصه ی هزار بار و تازه ی
بودن و عشق و ما ، يادت هست ؟
کتاب شعر و ليوان نيم خالی و
خواب دم صبح ،
حسرت آغوش يادت هست؟
نور بی رنگ اتاق،
نجوای شبانه ی پرده و باد ،
آن شب و تمام آن شب ها ؟
يادت هست ؟
های تو! چشم هايت ستاره و
هر شب ات يلدا ،
من تو را دوست می داشتم .
من را ... يادت هست ؟
Thursday, December 8, 2005
گاهي فکر مي کنم به روزي که تو را ديدم -در آن دفتر کثيف و نامرتب و شلوغ. آنروز تو بين معمارها و کارگرها نشسته بودي . پشت ميز نشسته بودي و داشتي به جايي تلفن مي زدي. من کتاب «سير روز در شب» را در دست داشتم و يکجورهايي جدا از آن فضاي پر سر و صدا توي خودم غوطه مي زدم. روي يک صندلي نشستم و کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن. آنقدر بچه بودم که باور کرده بودم هيچ چيزي - هيچ چيزي نخواهد توانست مرا از دنيايي که در آن به تنهايي زندگي مي کردم خارج کند و به هنگامه ي گنگ و نازيباي جهان بيرون آشتي دهد. فکر مي کردم من خواهم ماند و نوارهاي پينک فلويد و شجريان و کتابهاي سارترم ...پشت ديوارهاي جهاني که به رسميت نمي شناختمش.
گاهي فکر مي کنم ديدن تو و اتفاقاتي که پس از آن يکي پس از ديگري رخ دادند چقدر در آن چيزي که من امروز هستم نقش بازي مي کنند. در اين حسي که در ارتباط با جهان هستي دارم ... اين حس گنگ و متضاد.اين حس که به وصف نمي آيد. مي توانم چند اتفاق در زندگي هامان پيدا کنم که مي توانستند نيفتند ... مثل مرگ ناگهاني احسان ... يا پدرم. راستي چند اتفاق؟
فکر مي کنم اگر روز بيست و هفتم ديماه اتفاق نمي افتاد چه مي شد. مي دانم اتفاق افتاد چون لابد بايد مي افتاد و ما اين شديم که هستيم. يک زندگي کمتر. يک زندگي ناچيز ميان اينهمه هياهو.
من خوشحالم که تو را ديدم. ما هزينه ي اين ديدار را پرداخته ايم ... گزاف هم پراخته ايم اما علي رغم سختي آن من حتي براي يک لحظه نمي توانم زندگي ام را جور ديگزي تصوير کنم ... جوري که تو در آن نباشي ... جوري که بيمار تو نبوده نباشم. شايد چون اراده ام در رويداها هر چند که تلخ بودند يا ناگزير مي نمودند نقشي داشت ... يا فکر مي کردم که نقشي داشت. شايد چون بي نقش تو همه ي زندگي ام مي شود تلاش بي ثمر يک روح سرگشته که هر روز صبح مجبور است دليل حضورش را از نو پيدا کند ... و نمي کند.
فکر مي کنم به اين همه بچه ي کوچک که پريروز در يک لحظه پدرشان را از دست دادند و سرنوشتشان براي هميشه ي هميشه تغيير کرد -بي اينکه اراده شان کوچکترين نقشي در آن داشته باشد- و نمي توانم اندوهم را سرکوب کنم. گريه و زاري و عزاداري و دلتنگي يک چيز است ... آينده ي دگرگون شده ي اينهمه بچه ي بي پدر چيزي ديگر.
گاهي فکر مي کنم ديدن تو و اتفاقاتي که پس از آن يکي پس از ديگري رخ دادند چقدر در آن چيزي که من امروز هستم نقش بازي مي کنند. در اين حسي که در ارتباط با جهان هستي دارم ... اين حس گنگ و متضاد.اين حس که به وصف نمي آيد. مي توانم چند اتفاق در زندگي هامان پيدا کنم که مي توانستند نيفتند ... مثل مرگ ناگهاني احسان ... يا پدرم. راستي چند اتفاق؟
فکر مي کنم اگر روز بيست و هفتم ديماه اتفاق نمي افتاد چه مي شد. مي دانم اتفاق افتاد چون لابد بايد مي افتاد و ما اين شديم که هستيم. يک زندگي کمتر. يک زندگي ناچيز ميان اينهمه هياهو.
من خوشحالم که تو را ديدم. ما هزينه ي اين ديدار را پرداخته ايم ... گزاف هم پراخته ايم اما علي رغم سختي آن من حتي براي يک لحظه نمي توانم زندگي ام را جور ديگزي تصوير کنم ... جوري که تو در آن نباشي ... جوري که بيمار تو نبوده نباشم. شايد چون اراده ام در رويداها هر چند که تلخ بودند يا ناگزير مي نمودند نقشي داشت ... يا فکر مي کردم که نقشي داشت. شايد چون بي نقش تو همه ي زندگي ام مي شود تلاش بي ثمر يک روح سرگشته که هر روز صبح مجبور است دليل حضورش را از نو پيدا کند ... و نمي کند.
فکر مي کنم به اين همه بچه ي کوچک که پريروز در يک لحظه پدرشان را از دست دادند و سرنوشتشان براي هميشه ي هميشه تغيير کرد -بي اينکه اراده شان کوچکترين نقشي در آن داشته باشد- و نمي توانم اندوهم را سرکوب کنم. گريه و زاري و عزاداري و دلتنگي يک چيز است ... آينده ي دگرگون شده ي اينهمه بچه ي بي پدر چيزي ديگر.
Subscribe to:
Posts (Atom)