Tuesday, June 30, 2009




در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
من از سطح سیمانی قرن میترسم

من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
و آن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد


Friday, June 26, 2009

وضعیت ایران با توجه به موقعیت جغرافیایی اش، شرایط مذهبی اش، تاریخش، یا نمی دانم اصلا به چه خاطر همیشه از هیچ فرمول تا حالا کشف شده ای پیروی نمی کند:

با توجه به اعتراضات فراگیر مردم در سراسر کشور و تحوه ی عملکرد سرکوبگرانه ی رژیم:
- اسراییل پر و پا قرص ترین مبلغ «لزوم کمک به مردم ایران» است
-سناتورهای امریکایی (که ته همه شان معلوم است به کجا بند است) برای کمک به مردم ایران تبلیغ می کنند.
سران جی-۸ به طرفداری ملت ایران، دولت را تحت فشار میگذارند.
-اتحادیه اروپا برای کمک به آزادیخواهان ایران، از به رسیمت شناختن دولت سرباز میزند
- استرالیای ضد مسلمان راست راست راست در سفارتش را به روی ملت زخمی باز می کند
-استیون هارپر اسراییل دوست که از خق و حقوق مسلمانان خودش در موج آنتی تروریزم در امریکای شمالی دفاع نمی کند و بدترین مواضع را در این خضوض دارد از اصلاحطلیان ایرانی دفاع می کند
-همه ی کشورهایی که در خصوص جنایات امپریالیزم در خاور میان و در امریکای لاتین ساکتند اینجا جلودار دفاع از حقوق ایرانیان شده اند
- چین و روسیه و هر کشوری که در سیاست خارجی در تضاد با امریکاست از احمدی نژاد حمایت می کند.
-فلسطینی ها که از مظلومترین ملت های جهانند از احمدی نژاد طرفداری می کنند ...


اگر ایرانی نبودم، اگر خصوصیات دولت کنونی ایران و سیستم حکومتی ایران را نمی دانستم، اگر تا این جد از سیاستهای داخلی و خارجی اسراییل بیزار نبودم و نمی دانستم که اهدافش در خاور میانه چی هست، اگر نمی دانستم امریکا با حمله به عراق و به خاک سیاه نشاندن منطقه با سیاستهای جنگ طلبانه اش در چاهی افتاده است که لااقل ۱۰ سال وقت لازم دارد که از بیرون بیاید، و وقتی بیای همان قلدر زورگویی ی شود که به کار همه جهان کار دارد و تا در جایی سیستم به سمت سوسیالیزم تمایل پیدا کند لشکرش را راه می اندازد و به آنجا حمله می کند ... اگر نمی دانستم که سیاستهای خارجی احمدی نژاد و خامنه ای -همانند صدام- چه فراوان آب به آسیاب راستهای همه ی جهان ریخته است ... و اگر نمی دانستم نفت به چه کار می آید ...
شاید باور می کردم که امریکا مصلح جهان است و اروپا مرکز تمدن آن ... واینها می خواهند ملتم را نجات دهند ... هه!


Friday, June 12, 2009

بیست و دوم خرداد ۱۳۸۸

چند ساعتی ست که پای کامپیوترم ... و آنقدر دلخورم که هر چی می نویسم شکل بد و بیراه می گیرد و بوی یاس و مرگ می دهد ...

پانویس:اینها هم مثل صدام تا امریکا/اسراییل را به خاک وطن نکشند و از ایران افغانستان/عراق ی دیگر نسازند دست برنمی دارند ... احمدی نژاد می خواهد نامی برای خودش در تاریخ بسازد گمانم: «مسلمانی که به اسراییل حمله کرد» ... قیمت نشر این فصل تاریخ را ملت پرداخت خواهد کرد ....

پانویس دوم: حسم نسبت به آنچه اتفاق افتاد در ایران مشابه حسم بود به این عکس و ماجرایش ... چیزی فرای تحمل
با اینکه تحمل نگاه کردن به این عکس را ندارم اینجا می گذارمش تا یادم نرود.




Thursday, May 28, 2009

ای در شکسته جام من









Wednesday, May 27, 2009

آنچه مرا با خود می برد
راه به جایی ندارد.
غرقابی بیش نیست
من را و من را در خود فرو می برد
و به آنجا باز می رسد که از آن آمده است
به من.

تو
با حرارت آن دستان بیقرار
تصوری بیش نیستی
خیالی، نشانه ای
در این گرداب، تیره و گنگ
که رسیدن را
خواستن را
یا قرار گرفتن را
تصویر می کند
توهمی که می گذرد.

می گذری.


Tuesday, May 26, 2009

آبی بر آتش دلتنگی

***

بیقرارم باز


Monday, May 25, 2009

شاید نمی دانیم چیزها کجاست که شروع می شوند
پایانشان را اما ... می دانیم.
به هنگام.


Sunday, May 24, 2009





من خشمگین می شدم
و تو دلگیر

من دلتنگ می شوم
و تو خاموش


Friday, May 15, 2009

یک عاشقانه ی آرام

شاید نوشتن این نوشته همانقدر برای من عجیب باشد که خواندنش برای تو .... اما می نویسمش. در همه ی عمرم ... که دیگر می شود گفت که چندان هم کوتاه نیست ... هرگز تا این اندازه احساس خوشبختی نداشته ام ...

اینجا نشسته ام و یوسف کوچولو روی پایم نشسته است و شستش را می مکد و به زبانی که برایم آشنا نیست با صدایی نرم با خودش حرف می زند و خیره شده است به حرکت دست من روی کیبورد ...

و دست چپ من دور تنش حلقه زده است ... با یک نرمی عجیب ... و نبضش زیر دستم می زند ... و جریان خونش را احساس مس کنم.

من همیشه می خواستم که از تو -از تو- پسری داشته باشم ... پسری که رنگ چشمهای تو را داشته باشد و تیره گی پوستت را. و حالا یوسف اینجاست ... و خدا می داند که نمی توانست از این زیباتر و خواستنی تر و مهربانتر و دوست داشتنی تر باشد. و خدا می داند که آنقدر دوستش دارم و دوستش دارم و دوستش دارم که نمی توانم حتی لحظه ای زندگی ام را بدون او تصور کنم. و یوسف از همان لحظه ای که در دلم تکان می خورد یوسف بود ... و اینکه پدرش کیست (و مادرش کیست) کوچکترین نقشی در حضورش نداشت و ندارد ... یکجور حضور یکدست و توانا .... که هستی اش مافوق خواست های ما و توانست های ماست.

می بوسمش ... عاشقانه ... از سر انگشتهای پا تا روی چشمها .. بی وقفه ... و می خندد و دوست دارد که دوستش دارم. مثل تو. درست مثل تو که دوستت دارم و طعم پوست تنت ... از سرانگشتان پا تا پلکهایت هنوز در من مانده است.

می بینی ... در این شهر نادوست داشتنی باز عشق به سراغم آمده است ... و رنگ همه چیز تغییر کرده است. به چهره ات فکر می کنم با چشمهای بسته. همیشه اینقدر می خواستمت؟

یوسف آهی کشید ... نرم. بروم.


Sunday, May 10, 2009

نباید بترسم. نباید بگذارم یک یا دو یا هزار تجربه من را به آنجا برساند که فکر کنم چیزی را می خواهم اما توانش را ندارم یا جسارتش را ندارم یا حسش را ندارم که از پی اش بروم و در چشمهایش نگاه کنم و بگویم: "من تو را می خواهم*".
بدتر گمانم آنست که من را به آنجا برساند که دیگر نخواهم ... در هراس از زمین خوردن ... از دست دادن ... از دست رفتن ... و وانهادگی.

*****

این خاصیت بزرگ شدن است ... نه ... خاصیت زندگی میان آدم بزرگ هاست. آدم بزرگ حواسش جمع است تا چیزی را از دست ندهد مگر چیز دیگری بدست آورد. واگر غدد فوق کلیوی اش ترشحاتی از جنس ادرنالین بکنند و حالی به حالی بشود راهی را برمیگزیند که در آن از آنچه دارد هیچ را در این سودای نوزاد که معلوم نیست به کجا خواهد رسید، از دست ندهد.

جنازه ی گذشته را در یک نقطه ی امن دفنش می کند. ادم بزرگ با وزنه ی این همه سنگین تر از آنست که دورترک بپرد. همان حوالی آشیانه ... وآنجا که حس می کند که در قماری که می کند چیزی به دست نمی آورد ... برمی گردد. لاشه ی گذشته را از گودال در می آورد ... بی پروای آن بوی نادلپسند ماندگی. بو آشناست و خود از ابتدا به آن آغشته است ...

آدم بزرگ آن چیزی را که دارد ... دارد.
تو را ندارد ... و نمی خواهدت.

****

من از پشت سر هیچ با خودم نیاوردم ... و یاد نگرفتم چیزی را که در این لحظه با من است نگاه دارم.و راستش دلم نمی خواهد که نگاهش دارم. تا آنجا دوست دارمش که بدانم به آن تعلق ندارم و به من تعلق ندارد.
و دوستانم از من ایراد می گیرند که ساده لوحم ... و بی توجهم ... و قدر ناشناسم ... و خودم به خنده می گویم که POLOGAMY دارم

من وسوسه می شوم ... و وسوسه دلم را می برد، و راهی برای بازگشت باقی نمی گذارم . دوست می گیرم ... و باز حواسم رنگ می بازند و باز می زنم زیر کاسه کوزه ی همه ی آنجه هست و می روم.
من وسوسه می شوم و غدد فوق کلیوی ام آدرنالین پشت آدرنالین ترشح می کنند و هوایی ام می کنند و تب زده ... دلم نمی خواهد که راضی شوم به این همه که هست. و باور کنم به این همه که هست ... به این که همه نیست.

من خوابت را می بینم.
می خواهمت.
تو .... نامعلوم.

می بینی. من هنوز بزرگ نشده ام.


Friday, May 8, 2009

این نوشته ای از ادریس است در اردیبهشت چهار سال پیش ...
دوستش داشتم (نوشته را نه خود ابلیس نامرادش را!!) ... حالا هم خواندنش می چسبد ...

وقتی نباشد آن و نباشی از آندست که بودن ست؛ انگار ماندن ات بوی ناخوش نا می گیرد و پهلو به پهلوی نبودن و نیستی می ساید این لنگان رفتن. پشیمان ِ آمدن می شوی اگر نباشد این التجا به ناکجای آرزو بردن و آن ذره های آفتابی دیروزها...

یک روز،یک وقت،به خودت می آیی می بینی شده ای نقال و نوحه خوان ِ نُسخ منسوخ ِ خواستن. راوی اشک و اسف. می بینی در انبانت تنها نام و نشان ناله مانده است و سودا و اظطراب. آشوب و بردباری و یاس...

... ادامه ...


Thursday, May 7, 2009

استفاده ی ابزاری از دست راست
حادثه ی هیجان انگیز آب هویج خوردن
عشق بی واسطه ی پدر جان گرامی

عکسهای یوسف را دوست دارم ... هر یک نشانه ای است برایم.