Friday, October 26, 2012
Thursday, October 25, 2012
اصلا زير بار اينكه حتي يك شب پيش پدرش بماند نمي رود
روي مبل دراز كشيده ام و مي شنوم كه مقاومت مي كند و مخالفت مي كند و دور ماشين مي دود و سوار نمي شود.
با صدايي گريه آلود و خشمگين مي گويد: "نمي خواهم با تو بيايم. نمي خواهم خانه ي تو بخوابم. مي خواهم اينجا بخوابم."
يك ساعتي بعد زنك مي زنم. مي گويد:"مامان من پيشت نبودم." با نرمترين صداهاي عالم. "من ماچت نكردم."
روي مبل دراز كشيده ام و مي شنوم كه مقاومت مي كند و مخالفت مي كند و دور ماشين مي دود و سوار نمي شود.
با صدايي گريه آلود و خشمگين مي گويد: "نمي خواهم با تو بيايم. نمي خواهم خانه ي تو بخوابم. مي خواهم اينجا بخوابم."
يك ساعتي بعد زنك مي زنم. مي گويد:"مامان من پيشت نبودم." با نرمترين صداهاي عالم. "من ماچت نكردم."
Wednesday, October 24, 2012
Saturday, October 20, 2012
یک) پسرک عاشق مدرسه رفتن شده است.
همان پسرکی که تا همین سه ماه پیش هر روز صبح هر بازی ای در می آورد تا بتواند از زید مدرسه رفتن در برود.
حالا شب سر میز می پرسد: مامی چرا دوستهای من اینحا نیستند؟
می پرسم که ایا می خواهد که باشند و او ا حرارت می گوید که بله. که دوست دارد شبها هم با دوستانش باشد.
اگر ژن زفیق بازی وجود داشته باشد. آن را از من گرفته است.
***
دو) خسته از شرکت می رسم مدرسه. در اتاق را باز می کنم و برای معلم سری تکان می دهم و می ایستم و نگاهش می کنم. دارد با دو تا دختر چینی خوشگل سر وکله می زند و کلنجار می رود. با هیجان. دارد سعی می کند کتابی را از دست یکی از دخترها در بیاورد و کتاب دیگری را (که عکس سیندرلا رویش است) به او بدهد.
به انگلیسی می گوید : «این کتاب را بگیر. این مال دختراست. ان کتاب را بده به من! این مال توست!»
در فکر از شاهکارهای مدرسه، سوار ماشین که می شویم می پرسم: «مامی چرا فکر می کنی کتاب دخترها با پسرها فرق می کند؟». با هیجان توضیح می دهد که فرق می کند.
می گوید: «آن کتابه مال پسرا نیست ... مال دخترهاست!»
بیفایده سعی می کنم قانعش کنم که عکس و رنگ روی کتابها تعیین کننده ی هیچ چیز نیستند و کتاب دختر و پسر ندارد.
***
سه) قرار است برای اولین بار با بچه های مدرسه ببرندشان اسکیت روی یخ. می رویم و وسايل را برایش می خریم. در خانه صدایش می تا روی یو-تیوب اسکیت بچه ها را نشانش بدهم تا ایده ای از انچه که فردا قرار است انجام دهد داشته باشد. در یکی از کلیپها یک پسر و دختر ۵ ساله به شیرینی با هم «فیگور-اسکیتینگ» می کنند ... طبعا خیلی ساده تر از بزرگسالان ... اما اداها و فیگورها و لباس هایشان فنسی و بامزه است.
یاشار می گوید: «من می خواهم اینکار را بکنم. نه با یک دختر. با لیام»
تعجب می کنم. اما می گویم که خیلی هم خوب است.
پدرش دارد غذا می پزد. می شنود. می اید. کمی حساس.
می گوید: "مگر لیام پسر نیست؟"
یاشار می گوید: «چرا پسر است . من دوست دارم دست لیام را بگیرم و باهاش اینطوری اسکیت کنم»
تا پدرش بخواهد برایش بگوید که: «نمی شود که. قانونش این است که ...»
من مانع می شوم:«مامی هیچ مسئله ای نیست. با هر کس دوست داری می توانی اسکیت کنی»
از بالای سرش با پدرش به خاموشی بحث کوتاهی داریم بی انکه او بشنود. پدرش -که نگران این موضوع است که من راجع به همه چیز زیادی Cool ام - می گوید که نمی شود که از حالا ... و من می گویم که هیچ مهم نیست ... اگر دوستان پسرش را بیشتر دوست دارد بگذار داشته باشد.به نظر من طبیعی ست ...
فردا شب
می پرسم: «در زمین اسکیت با لیام بازی کردی؟ خوب بود؟» می گوید: «لیام نمی خود دوست من باشد. رفت با آلکس بازی کرد» و می توانم اولین اندوه حسی اش را ببینم. می پرسم که چرا و می بینم که حرف را عوض می کند. جانکم.
همان پسرکی که تا همین سه ماه پیش هر روز صبح هر بازی ای در می آورد تا بتواند از زید مدرسه رفتن در برود.
حالا شب سر میز می پرسد: مامی چرا دوستهای من اینحا نیستند؟
می پرسم که ایا می خواهد که باشند و او ا حرارت می گوید که بله. که دوست دارد شبها هم با دوستانش باشد.
اگر ژن زفیق بازی وجود داشته باشد. آن را از من گرفته است.
***
دو) خسته از شرکت می رسم مدرسه. در اتاق را باز می کنم و برای معلم سری تکان می دهم و می ایستم و نگاهش می کنم. دارد با دو تا دختر چینی خوشگل سر وکله می زند و کلنجار می رود. با هیجان. دارد سعی می کند کتابی را از دست یکی از دخترها در بیاورد و کتاب دیگری را (که عکس سیندرلا رویش است) به او بدهد.
به انگلیسی می گوید : «این کتاب را بگیر. این مال دختراست. ان کتاب را بده به من! این مال توست!»
در فکر از شاهکارهای مدرسه، سوار ماشین که می شویم می پرسم: «مامی چرا فکر می کنی کتاب دخترها با پسرها فرق می کند؟». با هیجان توضیح می دهد که فرق می کند.
می گوید: «آن کتابه مال پسرا نیست ... مال دخترهاست!»
بیفایده سعی می کنم قانعش کنم که عکس و رنگ روی کتابها تعیین کننده ی هیچ چیز نیستند و کتاب دختر و پسر ندارد.
***
سه) قرار است برای اولین بار با بچه های مدرسه ببرندشان اسکیت روی یخ. می رویم و وسايل را برایش می خریم. در خانه صدایش می تا روی یو-تیوب اسکیت بچه ها را نشانش بدهم تا ایده ای از انچه که فردا قرار است انجام دهد داشته باشد. در یکی از کلیپها یک پسر و دختر ۵ ساله به شیرینی با هم «فیگور-اسکیتینگ» می کنند ... طبعا خیلی ساده تر از بزرگسالان ... اما اداها و فیگورها و لباس هایشان فنسی و بامزه است.
یاشار می گوید: «من می خواهم اینکار را بکنم. نه با یک دختر. با لیام»
تعجب می کنم. اما می گویم که خیلی هم خوب است.
پدرش دارد غذا می پزد. می شنود. می اید. کمی حساس.
می گوید: "مگر لیام پسر نیست؟"
یاشار می گوید: «چرا پسر است . من دوست دارم دست لیام را بگیرم و باهاش اینطوری اسکیت کنم»
تا پدرش بخواهد برایش بگوید که: «نمی شود که. قانونش این است که ...»
من مانع می شوم:«مامی هیچ مسئله ای نیست. با هر کس دوست داری می توانی اسکیت کنی»
از بالای سرش با پدرش به خاموشی بحث کوتاهی داریم بی انکه او بشنود. پدرش -که نگران این موضوع است که من راجع به همه چیز زیادی Cool ام - می گوید که نمی شود که از حالا ... و من می گویم که هیچ مهم نیست ... اگر دوستان پسرش را بیشتر دوست دارد بگذار داشته باشد.به نظر من طبیعی ست ...
فردا شب
می پرسم: «در زمین اسکیت با لیام بازی کردی؟ خوب بود؟» می گوید: «لیام نمی خود دوست من باشد. رفت با آلکس بازی کرد» و می توانم اولین اندوه حسی اش را ببینم. می پرسم که چرا و می بینم که حرف را عوض می کند. جانکم.
Friday, October 19, 2012
Wednesday, October 17, 2012
Tuesday, October 16, 2012
امروز در قطار شهری تورنتو
نشسته است و از زیر تابلوهای عظیم تبلیغ سفرهای اگزاتیک و سریالهای
تلویزیونی و عطر کوکو شانل و لباس زیر کلوین کلاین می گذرد... و به یک هلوی
بیش از اندازه درشت و بیش از اندازه سالم «جنتیکالی مادیفاید» شده دندان
می زند و فکر می کند : «زندگی کی اینقدر آسان شد!»
آسان می دانی یعنی چی؟
شک دارم.
آسان می دانی یعنی چی؟
شک دارم.
Monday, October 15, 2012
Monday, September 24, 2012
Thursday, September 20, 2012
یک پتیشن امضا می کنم (!!!) علیه عده ای که از سگ و گربه ی زنده به جای طعمه ی زنده برای شکار کوسه استفاده می کنند ... عکسها و شرح قضیه که برای دیوانه شدنم (بله بله دیوانه تر شدن!) کافی هستند ...
پتیشن دیگری امضا می کنم (!!!) علیه زنده زنده پوست کندن گروهی جانوران در صنعت چرم ... و شرح ماجرا ... گفتن ندارد
پتیشن دیگری امضا می کنم (په!!!) علیه «Canada Goose» و کلیپی می بینم از تحوه ی بسیار بیرحمانه ی شکار کایوتی و روباه برای پوستشان ... و دیدن آن ... گفتن ندارد
پتیشن بر علیه کشتار دلفین، بر علیه قصابی بیرحمانه ی سگها در رستورانهای کره ی جنوبی، پرورش و کشتار بیرحمانه ی مینک و سیل ...
***
می دانی ... چیزهایی هستند که تنها از ذهن بیمار انسان ممکن است ترشح شوند ...
و همه مان بهشان عادت کرده ایم ... چیزهایی مثل «طعمه ی زنده» و «سوار حیوانهای دیگر شدن به جای پیاده رفتن» یا «خوردن نوزاد زاییده نشده ی گوسفند ... یا همان بره تو دلی» ... «آزمایش کردن های بیرحمانه و عجیب و غریب روی جانوران خصوصا میمونها که باهوش و هوشیار و اجتماعی و احساساتی اند »... و ...
چیزهایی هستند که تنها از ذهن بیمار انسان ممکن است ترشح شوند ...
و همه مان بهشان عادت کرده ایم ... هر کداممان بعضی از این اعمال را ممکن است دوست نداشته باشیم .... اما در مجموع یک چیز ساده را فراموش می کنیم ... که مشابه ارتباطمان با انسانهای دیگر، ما هیچ حقی روی زندگی هیچ حیوانی نداریم. که زندگی یکبار به هر حیوانی داده شده است ... همانطور که به ما ...
و اینطوری اصلا نمی شود!
پتیشن دیگری امضا می کنم (!!!) علیه زنده زنده پوست کندن گروهی جانوران در صنعت چرم ... و شرح ماجرا ... گفتن ندارد
پتیشن دیگری امضا می کنم (په!!!) علیه «Canada Goose» و کلیپی می بینم از تحوه ی بسیار بیرحمانه ی شکار کایوتی و روباه برای پوستشان ... و دیدن آن ... گفتن ندارد
پتیشن بر علیه کشتار دلفین، بر علیه قصابی بیرحمانه ی سگها در رستورانهای کره ی جنوبی، پرورش و کشتار بیرحمانه ی مینک و سیل ...
***
می دانی ... چیزهایی هستند که تنها از ذهن بیمار انسان ممکن است ترشح شوند ...
و همه مان بهشان عادت کرده ایم ... چیزهایی مثل «طعمه ی زنده» و «سوار حیوانهای دیگر شدن به جای پیاده رفتن» یا «خوردن نوزاد زاییده نشده ی گوسفند ... یا همان بره تو دلی» ... «آزمایش کردن های بیرحمانه و عجیب و غریب روی جانوران خصوصا میمونها که باهوش و هوشیار و اجتماعی و احساساتی اند »... و ...
چیزهایی هستند که تنها از ذهن بیمار انسان ممکن است ترشح شوند ...
و همه مان بهشان عادت کرده ایم ... هر کداممان بعضی از این اعمال را ممکن است دوست نداشته باشیم .... اما در مجموع یک چیز ساده را فراموش می کنیم ... که مشابه ارتباطمان با انسانهای دیگر، ما هیچ حقی روی زندگی هیچ حیوانی نداریم. که زندگی یکبار به هر حیوانی داده شده است ... همانطور که به ما ...
و اینطوری اصلا نمی شود!
Subscribe to:
Posts (Atom)

