Saturday, August 31, 2013

تا ان زمان كه نسبت به انكه ازارم مي دهد ر دلم نوعي دلسوزي و رافت احساس مي كنم اميدي هست.
هنوزاميدي هست
علي رغم اين همه


Friday, August 30, 2013

لیلا! یا «ببخش و بمان» یا «برو»!
سالهاست. یا با یکنفر می مانم و هر چیزی را که در میان است حل می کنم و می گذرم. یا چیزها به نظرم انقدر غیر قابل حل و گذشت می ایند که می روم.
نمی توانم بپذیرم که ادم با دیگری بماند -دوست یا همسر یا معشوق- به عذاب
دوبار عاشق شدم ... دو بار همین کار را کردم. عاشقانه و بيمار و دیوانه وار دوست مي داشتم، نمی توانستم دست بکشم ... نمی توانستم ببخشم. رفتم.

دوستم بعد از ١٥ سال همچنان از من دلگیر است و من همچنان همین جواب را به او می دهم: "دوستت داشتم ... دوستت دارم ... اما نمی توانم بپذیرمت."

نمي تواني بپذيري. برو.


Thursday, August 29, 2013

همه جوابشان اين است كه كاپيتاليسم سيستمي است كه تشان مي دهد كه خوب كار مي كند ... ايا يك بيليون گرسنه براي پذيرش اينكه اين سيستم ، كه در ان براي ١٢ بيليون نفر غذا توليد مي شود و بخش مهمي از ان براي بالا بردن سود هدر مي شود كافي نيست؟
چند نفر گرسنه لازم است تا فكر كنيم تغيير لازم است؟


Wednesday, August 28, 2013

ياشار يوسف خيلي كارتون پينوكيو را دوست دارد ... خصوصا "كريكت جِمِناي" را ... وقتي مي خواهم با او راجع به "زنجره جميني" حرف بزنم ... و مجبور مي شوم "كريكت جِمِناي" را به كار ببرم اشكم در ميايد .... انگار يكي دست مي برد و زبان كودكي ام را عوض مي كند ... زنجره جميني فقط وقتي معنا دارد كه زنجره جميني باشد نه cricket Gemini


Tuesday, August 27, 2013

مي گويند براي هر بيماري اي درماني هست.
تو، اما مي تواني بازگردي. هر وقت كه بخواهي. هر وقت كه من خسته ترم و ضعيفترم و افتاده ام و نمي توانم يرخيزم. و تو بازمي گردي و مي روي. و من باز بيمار مي شوم.
من مي روم ان سر دنيا. من دوستي مي گيرم و بچه اي مي اورم و خانه اي و ديواري و باغچه اي. من پرده ها را مي كشم و مي نشينم به انتظار حمله ي بعدي. در سكوت.
و تو بر مي گردي. هو وقت كه مي خواهي. و من باز بيمار مي شوم.
اينروزها بيمارم انگار... بي آنكه تو امده باشي.


Monday, August 26, 2013

صحبت كردن با يك دوست چپ مثل كوهنوردي شفابخش است در اين تورنتوي دربه در ... مثل ديدن تو ده سال بعد از هجرتي كه بي بازگشت شده است ... مثل مست كردن با ودكا وقتي تنها نشسته اي در تاريكي غارت و در را بسته اي به روي همهمه ي خالي بيرون ... صحبت كردن با يك دوست چپ در ايران كه باز مي خواهد دنيا را روي شانه هايش نجات دهد و رئاليسم به ايده آليسم آلوده اش بوي جواني و انرژي مي دهد مثل از نو جوان شدن است.
از اين چپ منظورم لفتيست نبود ... و سوسياليست نبود ... منظورم ماركسيست بود.


چند زن و مرد و بچه ي ديگر را در عمليات هاي نامعلوم نامرئي با اسلحه هاي نامفهوم نااشنا بكشند و سر ببرند و قتل عام كنند تا ما افكارعمومي راضي بشويم كه بايد جنگ را در مقياس بزرگ تري شروع كنند؟


خواب هم سری می زند و می رود .. کوتاه ... می داند انگار که من آدم قواعد دائم نیستم. کاش شبها کمی بیشتر می ماند اما ... همانطور که تو


Friday, August 23, 2013

خیلی باحالن این "جامعه ی جهانی چی" ها .. می نشینند تصمیم می گیرند کی توی سوریه بر حقه .. به کی باید اسلحه داد ... کی تروریسته ...
برای هر کشوری هم یک الگوی مختص خودش را دارند .. اینجا یکی اینجا تروریسته ... اونجا مبارز ازادی ... اونجا برعکس
مرزها را می بندند روی سلاخ برای این .. باز می کنند روی سلاح برای اون

و خیلی باحالن انقلابیون ایران که از دامن جامعه ی جهانی اویزانند که ایران را تحریم کند ... که زندانیان سیاسی ایران را ازاد کند ... که به داد مردم ستمدیده ی بلوچستان برسند ... البته در تقابل با اذربایجان و کردستان ... یکجوری که به نفع محرومین شود ... و نه به نفع "جامعه ی جهانی"

چه بلایی اورده اند سر سوریه ...
چه بلایی می اوریم سر سوریه ... با سکوتمان.


حادثه پشت در پاپا مي كند ...


Thursday, August 22, 2013

يني اينكه مي گويند من براي احقاق حقوق تو مي جنگم حتي اگر با من مخالفي ... در وقايع مصر مصداقش قابل توجه است
من از قاتلت حمايت مي كنم ... وقتي با من مخالفي


Wednesday, August 21, 2013

فرهنگ لغت زمان خميني: سرِ موضعي!
در جمله استفاده شود: "طرف سرِ موضعي بود اعدامش كردند!"

دهه ي ٦٠ بيماري اي بود كه چندين نسل بايد بگذرد تا سايدافكتهايش محو شوند.