Friday, October 31, 2014

بايد از خواندن و ترجمه ي مطالب سياسي خبري دست بردارم بروم بنشينم كمي مطالعه ي تئوريك كنم
عين سگ شده ام اينروزها
ديگه افتاده ام به زوزه كشيدن ... پاچه هم مي گيرم اساسي
عراق ... سوريه ... ليبي ... تركيه ...
...

.
.
.
.پي نوشت: بله بله خودمم مي ميرم براي سگ ... به اونم ظلم شده در تعابير خودمحورانه ي انساني ... آآووووووووو
يه پي نوشت ديگه: فقط پاچه ي تو بود كه گرفتنش را دوست داشتم ..... تو هم كه نيستي كه پاچه ات را بگيرم ... همين من را بيشتر هم سگ مي كند .


Saturday, October 25, 2014

من هميشه مجرمم
امروز اعدام مي شوم.


Wednesday, October 15, 2014

در ادامه ی مقاومت کانتوهای انقلابی کردستان سوریه در مقابل جهادیست های داعش،  اینترنت و اخبار را عکس زنان رزمنده ی کُرد برداشته است ...
داستان قهرمانی ها ...
در حال مبارزه علیه نیروهایی که غرب متمدن در سوریه مسلح کرده است.
حالا یک سر به صفحه ی معروفترین حقوق زنانی های پاپ/لیبرال/نئولیبرال/نئوکان ایرانی بزن ... لال هستند..
 

 ما عادت کرده ایم به عکس زنان و کودکان در کمپهای خاک الود سازمان ملل ... تجاوز شده ... محتاج و اسیب دیده .. نه؟
یا شاید هم قبول اینکه زنان منطقه خود می توانند شرایط زندگی خودشان را تغییر دهند و احتیاج به کمپینهای تحریم یا تجاوز نظامی ندارند، بساط بسیاری از خارج نشینان را بی رونق می کند؟ 





نالین عفرین زنی است که ژنرال وای پی جی است که در کانتون کوبانی قهرمانانه می جنگد

 


Thursday, September 11, 2014

اولين بار است من ياشار را بردم كه سوار اتوبوس شود. - پدرش می بردش معمولاً
وقتي ميان بچه ها در اتوبوس نشست. گريه ام گرفت.


نميداني شايد ... كه "عشق سالهاي وبا" چقدر چقدر مرا به ياد ما مي اندازد ... در اين ١٦ سال جدايي كه ٢٣ سال پيش اغاز شد ...
فرمينا دل با فلورنتينو دارد اما تحت تعليمات و فشارهاي خانوادگي و عقلانيت بزرگسالان باور مي كند كه عشق براي انتخاب همراهش شرط لازم نيست. مي رود.
و فلورنتينو؟

من روزي را مي بينم كه مانند فلورنتينو در حال هماغوشي ام با يكي از اين همه دلبستگي ها كه دارم ... و شمارشان از دستم ديگر خارج است ... و مرا بيش از هر چيزي تنها نگاه مي دارند ... و از همين جا كه هستم صداي ناقوس را مي شنوم. و مي دانم كه تو را بازخواهم ديد.

مي داني ... عشق مي تواند معناي زندگي ات را از تو بگيرد ... همه چيزت را از تو بگيرد ... تو را از هر انچه كه داري عريان كند و شكسته و نابود يك جايي رهايت كند تا بپوسي. و در همان حال .. باز تنها چيزي است كه گاه به گاه كه با حضور نامحسوسش باز مي ايد و بر پيشاني خاطره ات دستي مي كشد، يكباره همه چيز باز  معني مي شود.
با تو همه چيز بي تو معني مي شود.


Tuesday, September 9, 2014

ياشار مي گويد:
اين نقاشي اتشفشان karakatoa را نشان مي دهد. رنگ سياه دود است. رنگ سرخ lava است. رنگ ابي تسونامي در اقيانوس است. سرخ ميان ابي گردباد tornado است. در پايين lava است كه داخل اب دريا شده است.
خطوط سياه افقي در پايين گازهاي داغ داغ هستند.
و لكه ي سياه سمت راست جزيره است كه تمام ان و درختهايش توسط lava نابود شده اند.

***
جهان پسركم سرخ و سياه وابي است اينروزها ... اتش و دود و اب


Saturday, September 6, 2014

وقتي كسي را دوست داري ... اينكه تو را براي خودش مي خواهد ... اينكه تو را براي خواستن خودش مي خواهد ... براي دوست داشتن خودش دوست دارد ... اينكه در مدل حساب شده ي زندگي اش يك پرانتز باز كرده و تو را گذاشته تويش و هر جا مي خواهد پرانتز را باز مي كند و هر جا مي خواهد پرانتز را مي بندد ... بي اهميتند ... به حرفهاي عاقلانه ي دوستانت گوش نكن

وقتي يكي را دوست داري .. اينكه او را براي خودش دوست داري و او را دائم و هميشه و يكدست مي خواهي ... او را هر جا كه هست مي خواهي ... مهمترينها هستند ... به حرفهاي نگران دوستانت گوش نكن

وقتي يكي را دوست داري ... اينكه تو را انطور كه هستي نمي پذيرد اما قابل عبور نيست ... قابل گذشت نيست ... به حرفهاي تسلي بخش دوستانت گوش نكن.

يك چيزهايي براي گذشتن خلق شده اند و يك چيزهايي نه. با تو سالها بر من گذشتند ... تو بر من گذشتي ... تا من جاي اين همه را دانستم.


Wednesday, September 3, 2014

می گویم: "من بیشتر در گذشته زندگی می کنم."
می گوید: "می بینم. هنوز تو در گذشته ای." و ادامه میدهد: "و این را می پذیری؟"

***
فکر می کنم.
نمی دانم شاید من از گذشته تا حال انبساط پیدا کرده ام. کش آمده ام. هیچ فصلی بسته نیست. هیچ فصلی غیر مجاز نیست. هیچ فصلی تمام نیست. نیمه تمام نیست.
عجیب نیست که می توانم عمیقترین مکالمات را -علی رغم همه ی زنجها و خشمها و تندی ها و در وقت شان- امروز با انها که از اغاز جوانی دوست گرفته ام داشته باشیم .. بی خشم .. بی دغدغه ی پیروزی و شکست ... یا غرور و تعصب.

بخشی از این من که امروز هستم ... مادر یاشار ... همراه پدر یاشار در بزرگ کردنش ... این زن مهاجرِ مهجورِ تنها و حالا دیگر آرام ... از گذشته شروع می شود تا به امروز برسد.

انگار روی یک خط زمان سفر نکنی ... همین طور پاره پاره بریزی و بیایی ...
و همه ی این تکه پاره ها می شوند تو.


Monday, September 1, 2014

اين ديگري نيست كه دوست نمي داري
بازتاب تصوير خودت است در چشمان او كه ازارت مي دهد
ما كساني را ترك مي كنيم كه ان چيزي از ما را دوست مي گيرند كه ما در خودمان دوست نداريم


Thursday, August 28, 2014

مدیر ارشد پروژه ای که در ان کار می کنم ادم بسیار پرکار، جدی، صریح و در عین حال می شود گفت مهربانی است. جمعه بعد از ساعت می روم اتاقش تا راجع به اینده ی پروژه و خودم با او صحبت کنم. کار می کشد به نقشه هامان برای سال بعد و خوب کمی هم به موضوع خانه و خانواده. او دارد به کالگری مهاحرت می کند.
می گویم که من از شرکت موافقت گرفته بودم و قرار بود اکتبر سال قبل بروم ونکوور ... اما پدر پسرم قبول نکرد که مهاجرت کند و من نخواستم بچه را از پدرش جدا کنم.

می پرسد:
-مگر با هم زندگی نمی کنید؟
-نه!
-جدا شدید؟
-نه!
-می خواهید ازدواج کنید؟
-به ازدواج اعتقاد ندارم!
-بچه اما قانوناً مال توست؟
- نمی دانم. با هم بزرگش می کنیم.
-خوب اگر مشکلی پیش بیاید و کار به دادگاه بکشد چه؟
- ما هیچکدام به دادگاه اعتقاد نداریم.
-نمی شود State باید بداند کی حضانت بچه را دارد!
-"ما هیچکدام به State اعتقاد نداریم"
و دارم ادامه می دهم که "بالاخره زمان ان باید فرا رسد که دو نفر ادم باید بتوانند مسائلشان را بدون دخالت State حل کنند ... اگر این از من شروع نشود از ...."


Wednesday, August 27, 2014

من می بینمش.
در خود فرو رفته است.
خاموش. مهربان.
من سوال می کنم.
مقاومت می کند.
من با او حرف می زنم.
سکوت است از طرف مقابل.
من در می زنم.
چراغها را خاموش می کند. بی صدا. بی حرکت.
من مردد می شوم. پاپا می کنم.
من فکر می کنم: نمی شود.
کمی عقب می کشم.
و دیواره یکباره فرو می ریزد ...
و یکباره سیل سخن و اشک .. با نوعی تعلق و احساس که زهره ی من را می برد.
من عقب میکشم.
من پاپا می کنم.
سیل سخن. اشک. لبخند. شادمانی.
من عقب می کشم.
من درها را بسته می خواهم. چراغها را خاموش.
من سکوت می خواهم.
در خود فرو می رود.
با حسی از ازار دیدن.
می رویم.

تا داستان بعدی.

این یک شعر نیست.


Monday, August 25, 2014

هر وقت .. هر وقت ... هر وقت یکی از این گردن-سرخ های امریکایی/ کانادایی/ایرانی بواسطه ی انتقاد تو از سیستم حکومتی کشوری که به ان مهاجرت کرده ای به تو ایراد می گیرد که:
"پس چرا به این کشور مهاجرت کردی؟ اگر به این سیستم ایرادی داری برگرد مملکت خودت!"
به او بگو که:
"نادانِ ابله! من کشور محل تولدم را ترک کردم به اینجا امدم نه برای اینکه سیستم این کشور را به عنوان اصلی مطلق و تغییر ناپذیر قبول داشتم ... اینجا را برای سکونت برگزیدم چون به من گفته شده بود که در این کشور <"می توانم به سیستم اعتقاد نداشته باشم، به آن انتقاد کنم ... و ان تغییراتی را که باور دارم مطالبه کنم و به نیروهای پیشرو این کشور بپیوندم بی اینکه تهدید و تبعید و زندانی شوم یا زندگی ام به خطر بیفتد">

در ذهنیت جامد یک مطلق گرا ... ما بردگان سیستم هستیم ... و این بردگی را با مهرهای گذرنامه هامان پذیرفته ایم.