Thursday, January 14, 2016

پشت ديوار سالها زندكي مي كنم. اخرين اجر ... و من ازاد خواهم شد. صبر مي كنم. به سختي. از نفس افتاده.
صبر مي كنم ...
چند سال؟
هفت سالكي ياشار يوسف را جشن گرفتيم.
تولدت مبارك جوجكم.


Friday, January 8, 2016

Life is like a maze
And at each turn
A completely new path opens up
And you think: oh that was it!
Till the next one.


Sunday, January 3, 2016

در رومانس، انقلابي و در انقلابي گري، رومانتيست. زن در اينه


Friday, January 1, 2016

اینروزها یکدفعه انگار پیر شده ام یکباره عکسهایم انگار عکسهای ادم دیگری اند به شدت چاق شده ام ... همیشه کمی خسته ام ... و عکسها زنی را نشان می دهند ... پا به سن گذاشته ... با ظاهری کما بیش شکسته. این من را غمگین می کند. انگار یکباره باز دری پشت سرم بسته می شود ... و دهلیزی تازه ... و زنی باز متولد می شود. هر چند ارتباط من با دنیای خارج هرگز از دریچه ی زنانگی و زیبایی نبوده است ... و عشق هرگز مجالی به من نمی داد ... با این همه این مرا اندوهگین میکند که با دختر جوان شرور و سرکش خداحافظی کنم ... و به این زن آرام بپیوندم که هستم ... که دوستش بگیرم. دوستش بدارم. .


Thursday, December 31, 2015

شكست عشقي ... بهتر بگويم، تجربه ي عشق ناتمام ، عشق سِقط شده ... عشقي كه گزش نيشش تا ته قلب می نشیند، به ان حادثه ي ناشناخته و دردناکي مي ماند كه ار ان قهرمانها متولد مي شوند. گزيده شده از درد تفاوت وانهادگي، از ماندن، از درماندن در همه ي آن چيزهايي كه داشتنشان و خواستنشان و ماندنشان براي همه ي ان ديگران انقدر ساده و اسان است، از عدم تعلق، به همه ي ان چيزهايي كه همه به سادگي به انها تعلق مي پذيرند، و تعلق شان را به خود می پذیرند. در گوشه اي به تنهايي مي نشيني، و تفاوت شدت مي گیرد، و درد، ... و از دلِ اين همه موجوديتي نو متولد مي شود كه حالا از استقامت خود و از اسیب ناپذیری خود شگفت زده میشود. تجربه ي عشق به بار ننشسته ، در وقت خود به بار مي نشيند و از ان موجودي زاده مي شود ... اسیب ناپذیر. در مقابل این همه ی بیهودگی. تا عشق بعدی. که از نو ... تا عمق استخوان اسیب پذیر می کندت. . . . . پی نوشت: نه از سر قدرت ... که از پذیرش تنهایی.


Monday, June 22, 2015

جوجه همچنان لس انجلس است
پدرش و من حالا داريم همخانگي را تمرين مي كنيم ...
توانسته ايم در اين ٥ روز قد ٥ ماه با هم حرف بزنيم.
بي اينكه يكي مرتب حرفمان را قطع كنه ...
زندگي ادم به دو بخش تقسيم مي شود:
- دوران ماقبل بچه (بروزن ماقبل تاريخ . بچه شروع تاريخ است، بلايي سرت مي اورد كه هرچه قبل از خودش را فراموش كني)
- دوران بچه داري (بروزن برده داري ... با همان خصوصيات ... برده اش منم!)
و بازگشتي نيست.
يادت باشد ... بازگشتي نيست.
.
.
.
براي بازگشت به روزهاي بيقيدي ده سال پيش حاضر است ادم بكشد نويسنده ي اين پست!


Friday, June 19, 2015

داستانهاي من و ياشار:

  يادت باشدها پسرکم ...  كه تا يك چيزي را خوب نشناسي نمي تواني خوب تغييرش بدهي ... شايد بتواني خرابش كني. در ان صورت هم چون نشناختي اش و نفهميدي مشكلش از كجاست، خرابش كه كردي، اون چيزي كه جايش مي گذاري خيلي محتمله همان مشكلات ورژن قبلي را داشته باشد.


Monday, February 23, 2015




و كشوها را كه مي ريزي بيرون يك كيسه و يكً روشور پيدا مي كني ...
نوي نو ... كه ١٦ سال پيش با تو از تهران امده اند ...
با خودت فكر مي كني كه شايد باز بايد در راه مهاجرت دوم با خودت ببري اش ... و با خودت فكر مي كني كه چطور هنوز از سانتيمانتاليسم ابلهانه ات رها نشده اي...
و شيطانكي كه در قلبت خانه دارد چنگك تيزش را در دستهايش مي چرخاند و مي خندد: "اگر روزي مي زد و راه بازگشت باز مي گشت، اين ها گرد سالهاي دوري را بهتر از هر چيز مي توانستند شست!"
و من زني را تصور مي كنم كه خود را به سنت قديم مي شويد و مي سابد ... به آييني كه تابي از تسليمي زاهدانه دارد ... در وقت بازگشت. كي؟ سي سال بعد؟ چهل سال؟ يك عمر؟
حالا مي ترسم.
ببرمش ... يا رها شوم؟




Friday, February 20, 2015

هیچ دقت کرده ای ... تا خودت را انکار نکنی جهان نمی پذیردت


Wednesday, February 18, 2015

دیشب خواب دیدم معشوق اولم -که دختری بود- وسط چهار راه شلوغی در تهران با من معاشقه می کند ... هر چی من به اطراف و ادمها اشاره می کنم کارش را ادامه می دهد و شانه بالا می اندازد که: "نگران نباش ... من با خیلی از اینها رابطه دارم!"
و در جواب من که شاخم در امده است به سادگی توضیح می دهد که باید از زندگی لذت برد ... هر وقت حس و حالش باشد .. "من هر وفت عشقم می کشد با یکی از اینا می ایم همینجا و we get it on!"
من با حسی از عقب ماندگی و جهالت فرهنگی از خواب پاشدم!


Monday, February 16, 2015

برای من جالب است که شلیک کردن و کشتن سه دانشجوی مسلمان در امریکا .... یا کشته شدن مرد مسلمانی که شکمش به دست یک فرانسوی جلوی چشم بچه اش پاره پاره می شود، آنهم تنها به دلیل "مسلمان بودن"، در ما واکنشی ایجاد نمی کند (مقایسه کنیم با کشته شدن چند روزنامه نگار به دلیل مثلا "نقد باورهای دینی یا مذهبی یا گروهی")
من فکر می کنم سکوت مردم اروپا در مقابل کشتار بیرحمانه و علنی یهودیان در دوران رشد فاشیسم هم از همین جا می امد. از"ما".


درست همانجايي هستم كه ١٦ سال سعي كردم تا از ان دور بمانم.
حالا بايد خودم را از مهلكه ي تو بكشم بيرون ... عقب گرد كنم از اين بيراهه ... و راهم را ادامه بدهم.
تو هميشه و همچنان رهزن راهي در مسير زندگي من.