می گويم که دلم می خواهد بدانم چقدر وقت دارم. دلم می خواهد مردن را هم مثل زندگی کردن تجربه کنم. مرگ ناگهانی را دوست ندارم. دوست دارم مردن را زندگی کنم. عجيب حس و حالی بايد باشد مواجهه با پايان. و اينکه از پير شدن بيشتر می ترسم تا از مردن. و از ترس از پيری بيشتر می ترسم تا از مردن. يکی ديگر از بچه ها می گويد که اين آسان نيست. که پدرش را از سرطان از دست داده است. از دردی که همه برده اند ... و خصوصا پدرش. برايمان از سه ماه آخر می گويد که به ديدار پدر بيمار نرفته است ...
Monday, June 7, 2004
می گويم که دلم می خواهد بدانم چقدر وقت دارم. دلم می خواهد مردن را هم مثل زندگی کردن تجربه کنم. مرگ ناگهانی را دوست ندارم. دوست دارم مردن را زندگی کنم. عجيب حس و حالی بايد باشد مواجهه با پايان. و اينکه از پير شدن بيشتر می ترسم تا از مردن. و از ترس از پيری بيشتر می ترسم تا از مردن. يکی ديگر از بچه ها می گويد که اين آسان نيست. که پدرش را از سرطان از دست داده است. از دردی که همه برده اند ... و خصوصا پدرش. برايمان از سه ماه آخر می گويد که به ديدار پدر بيمار نرفته است ...
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment