Friday, April 20, 2007

Reclaim Earth Day and Rally for Kyoto! April 22nd at 1:00 in Toronto


What: Reclaim Earth Day Rally in Toronto!
Where: Metro Hall Square at King and John Streets
When: Sunday April 22nd at 1:00 pm



Greenpeace and many organizations to demand: Kyoto at a minimum and a 30% reduction in greenhouse gas emissions by 2030


EARTH DAY IS EVERYDAY but more specifically it is April 22nd! Join thousands of people across Canada in calling for meaningful action on climate change.
In Toronto, come to Metro Hall Square at King and John Streets at 1PM. Bring a bell or other noisemaker to send a wake-up call on climate change to Stephen Harper! Come to Metro Hall Square (King and John Streets) at 1pm to make as much noise as you can! Music supplied by the samba squad and Kensington horns, and anyone else who wants to join in the band. No more delays, no more denial. We need strong action, starting now. Bring a bell or other noisemaker to ring!
Followed by a Street Fair on John Street from 2pm featuring music, dancing, hands-on activities, free environmental film screenings at the National Film Board, and much more!



Sunday, April 15, 2007

شماره ها را نگاه می کنم. اسم ها را. بازگشته ام؟ نه. این داستان حتی از لطف بازگشت خالی است. دفتر را می بندم. نیازی به جستجو نیست. من همان شماره را می گیرم که مرا می رساند به تو. یک شمارهی ۱۵ رقمی که مختصات مخابراتی توست. باز.

می گویند چیزها تغییر می کنند. شاید هم اینطور باشد. من اما آنقدر بزرگ شده ام که صداقت گفته ها را اگر نه باور کنم انکار هم نکنم . نه مانند آن سالها که هر گفته ای، هر ارزش از پیش تعیین شده ای، هر حکمی در نظرم به حیله ای می ماند که برای رام کردنم ... برای آرام کردنم و برای دعوتم به پذیرش همه ی آنچه که دوست نمی داشتم ساخته شده بود. در طول راه تو و دوستانم گوشم را پر گردید با گفته ها ... سر هر پیچ من زمین می خوردم و یکی لگدی بر من می زد: «هاه! نگفته بوم!» ... و این بیشتر نارامم کرد و دیوانه ... زمین خوردن را بیشتر دوست گرفتم تا آینده نگری تعریف شده ی نسلی را که بین ارزشهای انقلابی بسته و در نوع خود متحجرانه ی چپ -با آن لجاجتش در الک کردن بدها و خوبها- و ارزشهای مصلحت طلبانه ی یک جامعه ی سنتی بیمار نوسان می کرد که هراس از واماندگی، از وانهادگی، هراس از جدا ماندن، از تنها ماندن، از تفاوت را در جان نسلی که ما بودیم قلمه زده بود (بازگرد و در آینه نگاه کن و به یاد بیاور چند باز از اینکه همسری از جنس مخالف و کودکی مشروع و خانه ای در خیابانی بالاتر از خیابانهای پایین ترِ شهر و دانشنامه ای به نام خودت و دانشنامه ای به نام همسرت بر دیوار خانه ات داری نفسی به راحتی نکشیده ای .. . از موفقیتهای کاری و مالی ات ... در بطن جامعه ای بیمار که همه چیزش رو به زوال است). سلامت و تعادل زندگی تو و همه شان حالا هم مثل همیشه مرا بیزار می کند و عاصی.

می گویند چیزها تغییر می کنند اما چیزی در صدای تو هست که مرا باز می گرداند به همان سال دور که ترکت گفتم. نوعی سهل انگاری ... نوعی آسودگی کسی که از آتش گذشته است ... نوعی امنیت. برمیگرداندم به همان حس سرشار  تعلق که در تاب نگاهت برق برق می زد.
سالها پیش بعد از هر مکالمه با تو به حال تشنج می افتادم.چیزی مثل بیهودگی ... چیزی مثل ناتوانی درم به لرزی ترسناک می نشست. و این همیشه به استفراغی خشک.
من چیزی را بالا می آورم که دیگر حتی در من باقی نمانده است.

می گفتند چیزها تغییر می کنند اما در دنیای من و تو همه چیز همان است که هست. تو در خیابانهای تهران به سمت شرکت می رانی و برایم از زیبایی توچال می گویی در قاب خیس شمال شهر تهران و هنوز در لرزش صدایت حس تردید می لرزد. تو آنچه را که آموخته شده بودی انتخاب کردی. در من اما تردیدی نیست. تا بخواهی تلخکامی ... تردید؟ نه. من انتخاب نکردم. من همانم که هستم. هیچ چیز جز این نمی توانست باشد که هست. شاید کمی آسانتر می توانست باشد ... کمی بیدردتر. که نبود.

همه چیز همان است که هست. من موبایل را می بندم و تو تمام می شوی. من سُر می خورم توی غرقابه ی بودن با خودم. همه چیز به درد می نشیند. از آن جاذبه ی غیر قابل مقاومت به بازگشت به تو اما دیگر اثری نیست. نه. تو دیگر وجود نداری. این جنازه ی مردی است که من به خاطرش همه چیز را ترک گفتم. جنازه ای سرشار از تو.

می دانی دری هست که من از آن گذشتم و به این سو آمدم. من در پشت سر در را به روی هر چیزی که اثری از تو داشت بستم. و خدا می داند که همه چیز به تو آغشته بود. من به سختی سعی کردم زندگی ام را در این سوی در از نو بنا کنم. من فکر کردم که تو پایان من نیستی. نمی توانی باشی. هشت سال گذشت است و دلتنگی می آید و من در این روز خاکستری سرد از هر سو به دیوار می خورم. از هر طرف. چقدر کم راه رفته ام. چقدر همه چیز برایم تنگ است و تاریک است و کوچک است و بی معنی. من باز می گردم. و همه چیز همانجا است که هست.
بود ... خواهد بود.

شاید تو محله ات را عوض کرده ای ... من شهرم را ... هر دو لباس پوشیدنمان را ...شاید مدل موها یا عطرمان را (راستی هنوز "آززارو" می زنی؟) ... من همچنان چیزی زینتی -طلا یا نقره- بر تن ندارم ... و تو به جای آن انگشتر نازیبای عقیق که از دوست شهیدت برایت مانده بود حالا حلقه ای نگین دار بر دست داری و ساعتی که با حلقه ای و ساعتی بر دستی دیگر مانند هستند ... شاید تو عقاید شیعی تنگ نظرانه ات را فراموش کرده ای ... و من ارزشهای اجمقانه ی بویناک انقلابی که ویژه ی قرن بیستم بودند را ... اما در حلقه ی بسته ای که من هستم و تو هستی، همه چیزها هستند همانطور که بودند.
یک دنیا دور. یک دنیا دور.
من سُر می خورم توی بیهودگی ... تنها جایی که برایم مانده است.
این فاصله ... فاصله ... کشنده است هنوز. بعد از این همه سال.


Wednesday, April 11, 2007

دیگر در خانه کامپیوتر را روشن نمی کنم و شاید باید روی خودم کار کنم تا تلویزیون را هم روشن نکنم.
احتیاج به سکوت دارم. و به تنهایی. به سکون.
از سر و صدا خسته ام. و از این همه حرف.

احتیاج به سکوت دارم و سکون اما شکرگزارم که این سه تا هستند . حتی یک لحظه تنهایم نمی گذارند وروجکها. فینقیل با سر انگشتهای پایم بازی می کند و گاز گازشان می کند. قمبل روی شکمم می خوابد و زیر چشمی دیگری را می پاید. قیمبیلی اما با دم افراشته ی بلندش راه می رود و بلند میومیو می کند.
بهار است و دوران بلوغ گربه های جوان فرا رسیده است و این اندوهگینم می کند. چرا؟
حس نوشتنش را ندارم.
حال و هوای آشفته و مه آلودشان دیدنی است.
می دانستی حتی یک بچه ی گربه هم می تواند یکدفعه در همان حالتی که هست برای چندلحظه معلق بماند؟ ... با نگاهی خیره به چیزی گنگ ...

      


Monday, March 19, 2007

به این می گویند از هم گسیختگی احساسی ...
آآآ ی ی ی ی ... این یکپارچه های جهان چطور همه چیزشان همانجایی ست که باید باشد؟
ژنتیکی ست گمانم .... کمی هم تربیتی ... کمی هم طبقاتی ...
نشانی از تو هم دارد ... از هراس ها خورده بورژوایی مجاهدی تواب ... از حسابگری های مردم پسندانه ی حزب اللهی ای متمدن شده.
هاها!





در اين روز آخر اسفند ... اين عکس که مرا کشت که.

Tehran


Sunday, March 18, 2007

زمان را پذیرفته ام که اینطور شتابان بگذرد. که از یک لحظه به لحظه ی دیگر بدوم و همه ی آنچه را که باید -هه! باید- انجام دهم. وظایفم را به عنوان یک آدم -شاید هم نه آدم. تنها همان آدمیزاد.
مسئولیتهایم درخصوص گُربَکان و گیاهان خانه و دوستانم را افتان و خیزان هم که شده انچام می دهم. من حمام می روم -شاهکار می کنم!- با دوستانم گرد یک فعالیت گروهی، فیلم یا پیاده روی یا تولد، جمع می شوم. تولد دوستانم برایشان یک ای-کارت می فرستم. سر کار می روم ... خُب ... دیر می روم و زود می آیم ... اما سخت کار می کنم.
غذا اما نمی پزم. حله حوله (هله هوله؟!) می خورم ... کنسرو و خرما و آب پرتقال ... چای دم نمی کنم ... دارو نمی خورم ... نه داروی معده را ... و نه قرص آهن را. با خودم هیچ خورده حسابی نداریم. نه طلبکاریم از هم ... و نه بدهکار.

چیزها با سرعت می گذرند اما همیشه یکجایی یکچیزی هست. نامعلوم. تصویری از یک قطره آب که از لب یک گلبرگ آویزان مانده است ... و با همه ی سنگینی وزنش روی لبه تاب می خورد اما نمی افتد ... نامفهوم ... آنجا که انگار همه چیز متوقف مانده است ... یا یک دختر جوان روسری به سر جوان ... با آن نگاه شرمگین اما سخت ... یا یک فیلم سانتیمانتالیستی عاشقانه ... از آن تصویرهای قدیمی که زنها و مردانش به هم دل می بازند و تا آخر عمر پای عشقِ ناکام می مانند و اگر یکی شان به واسطه ی مصلحت خانوادگی/اجتماعی - و نه به دلیل معتبر محرومیت های جنسی یا هراس رایج از وانهادگی- با یک آدم بی نظیر که از آسمان می افتد و قلبش را سنگفرش راهش می کند ازدواج می کند باز هم تا آخر عمر از دوری معشوق اشک می ریزد و هیچ چیز، نه ثروت، نه موفقیت، هیچ چیز نمی تواند خالی قلبش را پر کند ...
چیزی همیشه هست ... مثل دیدن حجم نامعلوم دود سیگار که کم کم در هوا محو می شود و تو نمی فهمی کجا می رود .... چیزی همیشه هست که زمان را در اطرافم از حرکت باز می دارد.

در جلسه در شرکت در میان مکالمه راجع به Shop Drawings و هماهنگی بین پیمانکار سازه ی فولادی و سازنده ی خرپاهای چوبی از سخن گفتن باز می مانم و محو می شوم ... و صدایی مرا به خودم می آورد و من به همه ی آنچه که می گذرد باز می گردم ... چیزی اما در تمام ذرات تنم زق زق میکند. چیزی که با همه ی توانم باید در میان این همه سر و صدای بی معنی عقبش بزنم. بهش می گویم: امشب. باشد؟ شب.

می ترسم؟ نه. من از آن زمان پایان ناپذیر رو برنگرداندم. تو گرداندی. من انتخاب نکردم. تو کردی. من از باز گشت به آنچه رفت هراس ندارم. می دانم که آن راهروی طولانی که به اتاقی که تو در آن به انتظارم نشسته بودی و صدای غژ غژ کفشهای کتانی سپیدم حتی تا مدتها پس از ناپدید شدنم در آن می پیچید ... همان راهرو که در های متعدد و تکراری در آن صف کشیده بودند و من تنها به آن در فکر می کردم که تو پشت آن بودی و هر چه می رفتم به آن نمی رسیدم ...دیگر جتی وجود ندارد. من از تو نخواستم که بمانی ... یا بروی. تو ماندی. و تو رفتی. من نظاره گر آنچه بودم که بودی. آنچه قرار بود بشوی. و شدی.

حالا در گوشه ام نشسته ام. تنها. نمی آید. آمدن و رفتنش در اختیار من نیست. در اختیار من نبود. همچنانکه در در همه ی آن سالها. من آنچنان سرگشته و شوریده بودم که هر عقل سلیمی مرا دیوانه، یا احمق، یا ساده دل یا خودخواه خطاب می کرد مرا که سالهای سال است که نامها و نشان ها نه برایم اهمیتی دارند و نه معنایی.

باید دچار بود تا وزن لحظه ها را فهمید. تا بتوان صدبار یک عقربه های یک ساعت نگاه کرد و دید که همانجا ایستاده اند، که ایستاده اند. . باید عاشق بود تا دید که زمان در بعدی دیگر-و نه رو به جلو- جاری می شود و لحظه می تواند کش بیاید و کش بیاید و کش بیاید و نگذرد.

من نمی ترسم. من خودم را در اختیار لحظه می گذارم. از چه باید می ترسیدم؟ سیاهچال عاشقیت یک دختر جوان؟

می دانی ... انگار در یکی از همان شب های تاریک و سخت تهران تو را به خانه ات رسانده ام و به جای بازگشتن به خانه همینطور می رانم ... فکر می کنم کاش می شد همینطور فقط راند بی آنکه به صبح رسید ... به جایی رسید ... .
در شبی که به تو آغشته بود.
فکر می کنم :«تا کجا برویم امشب؟» .
فکر می کنم: «هشت سال است»


Thursday, March 15, 2007

Rally - March - Giant Peace Sign

Date & Time: Saturday March 17 at 1:00 pm
Location: United States Consulate
Address: 360 University Avenue


On the four-year anniversary of the invasion of Iraq, people all over the world will demonstrate - yet again - their continued opposition to the wars in Iraq and Afghanistan. And as George W. Bush attempts to spread the war beyond Iraq, the anti-war movement will raise the slogan, "Don't attack Iran!"

In Toronto, the Toronto Coalition to Stop the War will be part of the pan-Canadian day of action called by the Canadian Peace Alliance and the Collectif Échec à la guerre (see call-out below).

* 1:00 pm : Rally at United States Consulate, 360 University Avenue; followed by a march through downtown Toronto.

Organized by the Toronto Coalition to Stop the War.

* 3:00 pm : Rally at Nathan Phillips Square, 100 Queen Street West; followed by the formation of a giant, "live" peace symbol.

Organized by the Hiroshima Day Coalition and the Humanist Movement



Thursday, March 8, 2007

اینهم برای تورنتویی هایی که مثل من طرفدار دوباره پیوستن کانادا به کیوتو هستند. یک راهپیمایی در ظهر یکشنبه. امروز شنیدم که استیون هارپر در سال ۲۰۰۲ کیوتو را A money sucking socialist program نامیده است. هاها!

Toronto Rally for Kyoto
Date & Time: Sunday March 11 @ 12pm - 2pm
Location:
Nathan Phillips Square

There will be a Toronto Rally for Kyoto on March 11th from 12am to 2pm at Nathan Phillips Square in support of Canada fulfilling its obligations under the Kyoto Protocol. The rally is being organized by Canadians for Kyoto, and is sponsored by a wide variety of groups including the World Wildlife Fund, the Ontario Federation of Labour, Educators for Peace and Justice, Greenpeace and more. We hope to see you there (look for the Greenpeace Polar Bear!)

For more information, visit
Canadians for kyoto



Tuesday, March 6, 2007

اینهم بچکان من. فینقیل و قیمبیل و قمبل.
فینقیل همین الان به من تکیه کرده خوابیده. قیمبیل دارد سعی می کند بپرد روی لپتاپ. قمبل روی مبل خوابیده چشم از من بر نمی دارد.







Monday, March 5, 2007

برای من که خارج از کشور نشسته ام و در هراس حمله ی اقتدارگرایان(هه!) جهانی (در تقابل با اقتدارگرایان درون وطنی) به ایران به سر می برم ... یک خط باریک وجود دارد که در یک طرف ان باید از استقلال کشور و از لزوم واگذاری سرنوشت کشور به دست مردمش و دولتش دفاع کرد ... که از بی سر وسامانی جهانی که امپریالیزم جهانی در هر گوشه و کنارش آشوبی به پا کرده است ترسید ... و در طرف دیگر آن به انها که در داخل کشورشان به سر می برند حق داد که در حرکتهای اجتماعی (مانند جنبش زنان) یا سیاسی در طلب احقاق حقوق شان و در اعتراض به سیستم حکومتی شان با همه ی تبعیضها و ناعدالتی هایش برخیزند.

برای من که سیاسی چی نیستم و اینجا با خودم نمی نشینم و فکر نمیکنم که «هر حرکتی که به تضعیف حکومت منجر شود حرکتی است که باید از آن دفاع کرد و چه و چه ... » و فکر می کنم که شاید حتی در یک انتخابات آزاد هم همین الان قالیباف و احمدی نژاد مجموعاً بیشتر از خاتمی و معین و سحابی رای بیاورند و اگر صد تا رفراندوم برگزار شود شاید هنوز مردم کشورم به لزوم اجباری بودن حجاب و از میان برداشتن همجنسگراها رای بدهند ... برای من که دیگر هیچ چیز از هیچ چیز وطنم نمی فهمم و قادر به جمع بندی هیچ چیزش نیستم ... شاید خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر برسد که باید بی واسطه از حقوق زنان در خصوص ازدواج و طلاق و فرزند و منع سنگسار و حقوق زیر پا ماند ی مردم کرد و بلوچ دفاع کرد و خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر نرسد که درهای استادیوم ها فوتبال به روی زنان باز شوند ...و شاید خیلی مهم و ضرب الاجل به نظر برسد که تلاش روشنفکران و مطلعین داخل کشور (و نه تنها دست از دور بر آتش بداران خارج نشین) به سمت مخالفت با سیاستهای دولتی در خصوص حرکتهای ماجروجویانه ی تشکیل مدار قدرتمداری شیعی در جهان اسلام و پشتیبانی از تروریسم و توسعه ی انرژی هسته ای معطوف شود و خیلی و ضرب الاجل به نظر نرسد که حالا چرا خانمها در ایران مجبورند حجاب بر سر بگذارند و یا حکومتهای اسلامی رفتار وحشیانه ای با همجنسگرایان دارند ...

من اینجا حواسم را حق استقلال ایران - زیر سلطه ی دولت مزخرفش ، یا دولت راست و شیعه ی فلسطین ... دولت دیکتاتور چین ... دولت نفهم کره ی شمالی -در تقابل با مقالات و گزارشهای سی ان ان و بی بی سی که هدایت کننده ی جریان اصلی سیاست جهانی هستند به خودش می گیرد و اینکه دولت امریکا حق ندارد برای دیگر حکومتها تصمیم بگیرد و یا آرایش جهان را بر هم بزند تا به آن نظمی برسد که مطلوب خودش هست ... به رشد سیستم سرمایه داری بر بستری از تحریب کنابع طبیعی و محیط زیست ... به شکاف میان ادیان ... به جهانی که هر روز بیشتر فواصل ایدئولوژیکی از هم می دردش و همچون بستری برای جنگهای قومی-مذهبی نامحدود آماده می شود ... و شاید فکر کنم تنها دغدغه های من هستند که مهمند. شاید اینطور هست ... شاید اینطور نیست ... اینجا می شود نشست و از همه ی این هراسها به خود لرزید-هراسهایی که خودم هم نمی دانم که منطقی هستند یا نیستند- اما اینکه اینها باید آزاد شوند ... گمان نمی کنم هیچکس با آن مشکلی داشته باشد.من هم.




فراخوان براي در خواست آزادي زندانیان سیاسی


Sunday, February 25, 2007

حامد دم در ایستاده است. با آن سبیل قیطانی پشت لبش که یکجورهایی به او قیافه ی یک دون ژوان جوان را می دهد. صدای مامان را می شنوم:«الان می گم بیاد». من می رسم دم در و مامان به آرامی می چرخد و توی صورتم غر می زند که: «این همچین بچه هم نیست که!» و لحنش سردتر می شود: «سبیلم داره که!»
مامان را قانع کرده ام که حامد که پسر بچه ی نوزده ساله ای بیشتر نیست می اید دنبالم تا با هم برویم کلاس گیتار. مامان رو دست خورده است. گمانم تازه متوجه می شود که این پسرک چندان هم کوچکتر از منِ ۲۳ ساله نیست.اهمیتی نمی دهم. حامد آخرین آدمی در این دنیاست که ممکن است توجهم را جلب کند ... بچه است و شیرین زبان ... باهوش ... اما عادی.
برای منِ بیست و سه ساله یک آدم عادی حتی از جنازه هم کمتر توجه برانگیز است. حوصله ی آدم را سر می برد -امان از جوانی ... آنروزها فقط معدود آدمهایی که من بهشان می گفتم "خاص" چیزی برایم داشتند ... بقیه را اصلا نمی دیدم.
پیاده راه می افتیم. خانه ی معلم گیتار دو ر نیست ... حوصله ندارم. می گویم: «حامد بیا بریم مشروب خوری». حامد یک مشروب خور تمام عیار است و هر وقت پایش بیفتد می پرد و از یک ارمنی به نام موسیو بوغوس مشروب می خرد و با رفقایش می نشینند به مِی نوشی. به من قول داده که یکبار برایم عرق سگی بیاورد تا مست کنم.
در کوچه ای حوالی میدان ۲۵ شهریور زنگ خانه ای را در یک واحد آپارتمانی می زند و بالا می رود. من توی خیابان منتظر می مانم.
اول دیماه است. دوشنبه. هوا نسبتا سرد است و لایه ی نازکی از برف روی فضاهای خاکی مثلا سبز شهر را پوشانده.

***

زمستان است. اول دیماه. من تا بن استخوانهایم داغ است. می باور نمی کنم که می شود اینطور تب کرد ... اینطور بیتاب شد. همه رفته اند. هیچکس نیست.
تو دستت را در جیبت می کنی و یک کلید را بیرون می آوری و تکان می دهی.ای بلاگرفته!
در را پشت سرمان قفل می کنیم. این اولین بار است که در را قفل می کنیم. و همه ی جهان پشت در می ماند. این اولین بار است که آرام می گیریم.

تو پیش از من از اتاق بیرون می روی.
من روی سنگهای سفید سرد کف اتاق غلت می زنم. به کف دستهایم نگاه می کنم که به صورتی غیر قابل باور داغند و سرخ: «پس حتی آدم هم یک جایی ... در یک دمایی ... مثل کاغذ تاب بر می دارد و می سوزد.»

****

کوچه ها تاریک هستند و خالی از آدم. حامد از یک بقالی دو تا قوطی مقوایی آب پرتقال می خرد و با مهارت تمام سرشان را می برد (یادم نمی آید با چی و چطوری ... اما یادم هست که تحت تأثیر قرار گرفتم) و قدری از عرق سگی شفاف را از کیسه ی فریزر توی قوطی ها می ریزد.
وارد کوچه ای می شویم. ساعت را نگاه می کنم. ۸ است. در ماه دی ساعت هشت عین خود نیمه شب است. من از بوی الکل اخم می کنم. می گوید که باید یک چیزی پیدا کند برای مزه. اهمیت نمی دهم. یکی از قوطی ها را راست در حلقم خالی می کنم ... ده قُلُپ ... و پیش از اینکه مزه ی مزخرف عَرَق دلم را به بزند ... دو قلپ دیگر هم می روم بالا.
حامد متوجه نیست ... می گویم: «ببین من انگار یکجا تا کف پاهایم می سوزند.» هول می شود: «اِ اِ خوردی؟» ...
همه چیز عوض می شود. شب دیگر سرد و ساکت نیست ... ستاره ها ... نور پنجره های خانه ها ... و ماه ... همه و همه انگار براقتر می شوند.
من حرف می زنم. من حرف می زنم. چیزهایی که را می گویم که اصلا بهشان فکر نمی کنم. می خواهم چیزهایی را بگویم که در ذهنم هستند اما از یک جایی آن پشتها چیزهایی در می آیند و از دهانم بیرون می ریزند که هیچکس را بیشتر از خودم نمی توانند متعجب کنند.
آواز می خوانم.
سرود می خوانم.
من قاه قاه می خندم.
«من همیشه می خواستم توی جوب بخوابم ... امشب شبشه!»

****

توی یک خیابان تاریک ماشین را کنار جوی آبی نگاه می داری و می گویی: «برو! من هستم. خسته که شدی بیا!»
الان نمی دانم می خواستی نشان بدهی که هر جا که باشم ... هر چه که باشم همراهم هستی ... یا اینکه به سادگی دلبری می کردی. من خسته بودم از همه  ... چهرهای تکراری و حرفهای تکراری و ارزشهای تکراری. باورم شد. من که از بدها و خوبها ... از همه چیز خسته بودم.
آنشب اما قبول نکردم. فایده ای نداشت اگر تو باشی و من در جویی بخوابم. با تو همه چیز می ماند. من هم با تو ماندم.

****

هوار می زنم: «آی ی ی ی ملت ... اینم عاقبت کمونیستها!» هه!«من که کمونیست نیستم!»
و سیلاب همچنان هُرهُر می کند.سیلاب حرفهای ناگفته ... حرفهای ناگفتنی
همه چیز مثل یک بازی می ماند. من سعی می کنم رشته ی چیزهایی را که از دهانم خارج می شوند را در دست بگیرم اما نمی توانم ... همه چیز بیواسطه و بیوقفه بیرون می ریزد ... خصوصی ... شخصی ... اعتقادی. اینها همه کجا تلنبار شده اند؟
می خندم. انقدر که می خواهم بمیرم ... می گویم: «حامد مرا ببوس!» تا حالا کسی را نبوسیده ام.
نمی دانم قیافه ی حامد چرا اینقدر نگران است.

*****

در باز می شود و ما به سرعت از هم جدا می شویم. کسی همیشه در را باز می کند و ما همیشه با یکه ای شدید از هم جدا می شویم.
هاه! وقتی ما در اتاق با همیم کسی در نمی زند ... حتی نزدیکترین دوستانمان.
آنها که می دانند ... آنها که فکر می کنند که می دانند.
تو مرا می بوسی ... آنقدر سخت که من بیحس می شوم. من می ترسم: «این یکی هم ما را دید.»
خنده دار است که تو در عین محافظه کاری از من جسور تری. در پشت سر یکی بسته نشده و تو باز مرا می گیری و می بوسی. من فکر می کنم: «آیا من هرگز کسی دیگری را اینطور خواهم بوسید؟... اینطور خواهم خواست؟"»

****

حامد بازویم را می گیرد: «لیلا! بیا چیک تو چیک راه برویم!» دستم را می کشم ... "چیک تو چیک" یعنی چی ... من هیچوقت دست کسی را نمی گیرم.

دست دخترك را می گرفتم ... در آن میان اما به این فکر می کردم که آیا دستم عرق می کرد یا نه ... "نکند با اینکار «تضمین» بدهم؟" تضمین ماندن ... تضمین یک جا و یک جور ماندن.

دستم را می کشم.
هر کاری می کنم نمی توانم از دست درخت گردن کلفت کناره پیاده رو فرار کنم و با صورت می روم توی درخت.
«لیلا دستتو بده به من... نمی توانی راه بروی»
و من از شدت خنده روده بر می شوم و پخش زمین می شوم و بلند بلند حرف می زنم.
«هاهاها... پس مستی اینـــــــه ... هاهاها».
حامد قیافه ی بدبختی دارد.
بلندم می کند و توی کوچه های خلوت و تاریک راه می افتیم. نگران می شوم. می گوید که ساعت تازه ۵/۸ است: «یعنی همه ی اینها همه اش نیم ساعت کشیده است ... نیم ساعت؟»
پس زمان اینقدر آرام می گذرد؟ آنقدر آرام که در واحد کوچک آن من تمام خودم را بیرون می ریزم .. هر آنچه که هست را؟

*****

سالها بعد هنوز هر اول دیماه من تب می کنم. تورنتو اما جوی آبی ندارد. اگر هم داشته باشد گمان نکنم بیست دقیقه هم بکشد تا همه ی آن تاب ... همه ی آن تب از تنم برود. آبهای تورنتو حتی از تو هم سردترند. از خاطره ات.

*****
شاید ادامه ی شب را بعداً نوشتم .... طولانی شد


Wednesday, February 7, 2007

خواستم چیزی اینجا بگذارم. رفتم سراغ نوشته های بهمن ما ۴ سال قبل. آی آی آی ... بدحال بودم ها!
یادم هست دو سال پیش روزی خاطره ی اینروز را با جزئیاتش برای رشید تعریف کردم و او تا مدتی هق هق می کرد ... هاه! اشک در می اوردم ها!
نوشته را تنها به خاطر تاریخش می آورم- که اواسط بهمن ماه ۱۳۸۱ است- و نه به این خاطر که تجانسی با روحیات کنونی ام دارد ... تغییر کرده ام ها!


دلگیر نشو جانم ... دیگر من هم آن دیماه دور سال ۷۲ را فراموش کرده ام ... هرچند ۱۰ سال کشید.
آرام شده ایم ها.


بهمن ماه ۱۳۸۱

می گويم که از حد تحمل گاهی خارج است. می گويم نمی دانم تحملش می کنم برای من ... يا برای تو. گاهی؟ من از پله پايين می آيم، نرده را گرفته ام ... تو راست به من نگاه می کنی. نمی فهمم. همه چيز را ان بالا گذاشته ام. هرگز ترسيده ای؟ برايت نگفتم. من تا آنروز هرگز در عمرم نترسيده بودم. و هراس آمد. و هراس آنجا ماند. تو سه پله ي آخر را بالا می آيي. من اما نرده را رها نمی کنم: چطور توانستی مرا اينجا بياوری. زن می گويد: آرام باش ... می گويدچيزی نيست. نرده را نمی خواهم رها کنم. هميشه جهان تا اين حد سنگين است؟ زنی فرياد می زند: چطور توانستی مرا اينجا بياوری؟ ... تو لبهای مرا می بوسی... عوووق. بالا می آورم. بعد از اين تهی. تو لبهايم را می بوسی. چيزی مگر در من مانده است؟ عوووق. تا حالا مضطرب شده ای؟ چطور توانستی؟ کاسه ای جلوی دهانم گرفته است. مرا همين حالا ببر بيرون. زنی سرش را با ناميدی تکان می دهد. چشمانم حتما بسته است. هراس انجاست و در شديدترين لرزه ی استفراغ هم بيرون نمی ريزد. تا حالا تو را مضطرب نديده ام. می دانی حتما چشمانم بسته بودند... عوووق... و تو در همان حالی که بالا می اورم مرا می بوسی. و هراس در تو هست. و شکست در تو هست. و حرکت سر زن ، گه ديگر حتی چهره اش را به ياد نمی آورم، ديوانه ام می کند. چطور توانستی همه چيز را بشکنی. و مرا. می گويم از حد تحمل خارج است شايد. صدای بچه ها با هم مخلوط می شود. حرف. قول. قرار. کدام کارگردان را می خواهيد؟ عجب بادی بيرون می وزد. صدايي نمی آيد. شايد؟ همه چيز آرام است. با اين زن که در آينه می گريد از خاطره ای بگو. پنجره را باز کن. نفسم بالا نمی آيد. تا حالا تو را مضطرب نديده بودم. چشمانم مگر بسته نبودند؟ نمی دانم تحملش می کنم برای تو ... يا برای من.