Monday, June 18, 2007

از هم دور افتاده ایم ...
دیگر نمی توانم شاعرانه بگوبم که:

«از هم دور افتاده ایم .
و از خودمان هم.»

و بالطبعش دچار بی حسی آشنای چندین ساله شوم نسبت به هر آنچه که هست...
به هر آنچه که نیست.
نه.
حقیقت اینست که از هم دور افتاده ایم و شده ایم همانچیزی که هستیم. که قرار است باشیم.
شده ایم خودمان.


Friday, June 15, 2007




What shall we do now?
Pink Floyd

What shall we use to fill the empty
Spaces where waves of hunger roar
Shall we set out across this sea of faces
In search of more and more applause
Shall we buy a new guitar
Shall we drive a more powerful car
Shall we work straight through the night
Shall we get into fights
Leave the lights on
Drop bombs
Do tours of the East
Contract diseases
Bury bones
Break up homes
Send flowers by phone
Take to drink
Go to shrinks
Give up meat
Rarely sleep
Keep people as pets
Train dogs
Race rats
Fill the attic with cash
Bury treasure
Store up leisure
But never relax at all
With our backs to the wall



Friday, June 8, 2007

همه اش همین است.
می خواهی از کلام فرار کنی.
می خواهی از نگاه فرار کنی.
از گفتن ...
یا از شنیدن ...
از نگاه کردن ...
یا دیده شدن ...
می خواهی از قیاس فرار کنی ...
کردن ...
یا شدن...
می خواهی که باشی.
همین.

ساده باید باشد.

می خواهی فرار کنی.
اگر نه از کلام ...
که از مکالمه.
می خواهی که نخواهی.
باشی.


****

مدتهاست که دیگر شعرهای رفیق حافط و برادر مولوی با آن «گفتم» و «گفتا» و آن «گفتی» و «گفت» هایشان نظرم را نمی گیرد.
وقت خاموشی است.

****

می خواهی از همه ی این مفهوم و نامفهوم بگذری.
به این نقش نظر دوخته ای.
می خواهی از کلام .. از مکالمه ... از قیاس ... از مفهموم بگذری
چرا چیزها آنجا هستند که هستند ...
از کی چیزها آنجا هستند که هستند ....
تا کی چیزها آنچه هستند که هستند ...
نمی دانی.
نمی خواهی بدانی.
همین.
چیزها هستند و آنجا هستند که هستند تا وقتی که هستند.

ساده باید باشد.

***

زیبایی و زشتی ... درستی و نادرستی ... تیره گی و روشنی ...
مفاهیم ... مقایسه ...
می خواهی از کنار هم برشان داری.
مطلق.

*****

نمی خواهم بدانم.

*****

می گوید: خودت را از این قیل و قال رها کن لیلازی.
نام خانوادگی ام در دهانش زنگی شیطنت آمیز و خنده آور دارد.
می خندم.

****

هر چه هست هست.
من اما هنوز از احزاب سیاسی دست اول امریکای شمالی و از رفتار غیر عادلانه ی اسرائیل با مردم فلسطین و لبنان و از به قول اینجایی ها Self-Righteousness هارپر و بوش و بلر متنفرم. از کاپیتالیزم و دستاوردهایش و بلایی که سر دنیا می آورد متنفرم ... از مرگ این همه کودک گرسنه متنفرم ...

خسته ام
از مرز خسته ام.
از دروغی به نام مذهب و دروغی به نام دمکراسی و دروغی به نام تمدن خسته ام.
از دروغ خسته ام.

و من هنوز چایی را خوشرنگ و تیره می خواهم
و سیب را سبز
و دلگیر می شوم از تیرگی رنگ آسمان.

من صدایت را دوست دارم ...
خنده ات را ...
و تاب نگاهت را.

ساده باید باشد.
و هست.


Wednesday, May 23, 2007



با کانو هامان به کناره می رسیم. همه چیز را می ریزیم توی ماشین و از پارک جنگلی بیرون می آییم. خسته. آفتاب زده. سرما زده. پشه زده.
سوار که می شویم موبایل را روشن می کنم. چهار روز.
صدای سرد زن به انگلیسی می گوید که ۵ پیغام ناشنیده دارم. چهارتایش از پیمانکاران و همکاران شرکت است. آخری اما صدای توست. صدایت سنگین و سخت است چیزی اما در آن هست که بی تابم می کند و هیجان زده. چیزی در صدایت ... در میان همین چند کلام بی مزه ی سلام و احوال پرسی هست که می تواند بعد از این همه سال ناآرامم کند.
فکر می کنم: «دلدادگی باز؟» ... دلدادگی نیست ... شاید ... دلبستگی ... چرا. من دلبسته ی خیلی چیزهای دیگر هستم ... شهری که در آن بزرگ شدم ... خواهرزاده هایم ... و تو. در میان رانندگی و بحث و گفتگو با دوستانم به تو فکر می کنم. به لرزه های تن. به دلتنگی.

***

سالگرد تولدت رسیده است. فکر می کنم که باید زنگ بزنم. سالگردها را دوست دارم ... غمگین یا شاد مهم نیستند ... هستند و با رسیدنشان انگار پنجه ای از گذشته نزدیک می آید و بر در می کوید. بر این در که حالا اگر باز نیست ... بسته هم نیست. من دست را می گیرم و به عقب نگاه می کنم.

صدایت خالی است. خنده ات ... لحنت که از افتتاح پروژه می گوید و از یادآوری خاطرات گدشته. این تنها آسودگی نیست که واپسم می زند ... یک چیزی خالی است. من صحبت را کش می دهم ... برای حس یک جرقه ... برای یک افت و خیز صدا که شاید طنینی آشنا از تو گو گذشته داشته باشد. نیست.

***

خالی شده ایم. به خواست خودمان. و از آن احساس سعادت می کنیم. از خارج شدن از دایره ی کشش های دیوانه وار غیر قابل فهم. غیر قابل کنترل.
خالی شده ایم. از گذشته. و آینده تنها نقش کارهایی را دارد که باید بکنیم ... چیزهایی که باید داشته باشیم ... جاهایی که باید برویم. عین یک شهر خالی. شهری با در و دیوار و کوچه و بازار. اما خالی

***

دلتنگ قیمبیلی ام. باور نمی کنم که دیگر باز نمی گردد. با آن صورت خوشگل و آن صدای شیرین. با آن دم عجیب و بلندش. سر انگشتهایت را می گیرم: «برای بازگشت به آن لحظه که قیمبیلی هست چقدر باید پرداخت؟» گریه می کنی. سخت.
اشکهایت را با سر پنجه هایم پاک می کنم ... درد را اما نمی توانم.

...
بازگشتی وجود ندارد. آنچه رفته است رفته است و آنچه از ما باقی مانده است باقی است. هر چند که دوستش نداریم.
امروز صدایت را .... خنده ات را ... دوست نداشتم.
امروز دوستت نداشتم.


Thursday, May 17, 2007

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند
حمید مصدق

۴

ای قامت بلند
ای از درخت افرا گردنفرازتر
از سرو سر بلند بسی پاک بازتر
ای آفتاب تابان
از نور آفتاب بسی دلنوازتر

ای پاک تر
از برفهای قله الوند
تو مهربانتر از
لطیف نسیم سکت شیرازی
در سینه خیز دماوند
و دست تو
دست ظریف تو گلهای باغ را
زیور گرفته است
و شعرهای من
این برکه زلال
تصویر پرشکوه تو را
در بر گرفته است

من کاشف اصالت زیبایی توام
مفتون روح پک و فریبایی توام
تو با نوشخند مهر
با واژه محبت
فرسوده جان محتضرم را از بند درد
آزاد می کنی
و با نوازشت
این خشکزار خاطره ام را
آباد می کنی
با سدی از سکوت
در من رساترین تلاطم سکون را
بنیاد می کنی

با این سکوت سخت هراس انگیز
بیداد می کنی


Tuesday, May 15, 2007

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند
حمید مصدق

۱

وقتی تو نسیتی
خورشید تابنک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش نباتی خود
بیگانه می شود

و آن پرنده ای
کز شاخه انار پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند

آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خک
مخدوش می کند

آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند

وقتی تو با منی
گویی وجود من
سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند

چشم تو آن شراب خلر شیرازست
که هر چه مرد را مدهوش می کند


Friday, May 11, 2007

بخش دومِ نوشته ی ششم اسفند ماه:

چشمهایم را باز می کنم. کسری از ثانیه لازم است تا شب را با ماجراهایش به یاد بیاورم. دایره ای از صورتهای ناشناس که بر رویم خم شده اند می ترساندم. نگاهم دایره را دور می زند و روی صورت سارا می ماند. برادرش را هم به جا می اورم. بقیه اما ... می خواهم بلند شوم. مانعم می شوند. در فضایی ناشناس کف زمین خوابیده ام و سرمی به دستم متصل است.
-«ساعت چند است؟» سارا می گوید که نزدیک ۱۲ شب است.
-«مامانم می داند؟» به یاد آورده ام که می بایست قبل از ۹ شب به خانه بر می گشتم. دعواهایم با مامان -که از برنامه ی رفت و آمد خودسرانه ی من بی نهایت عاصی است- انرژی می خواهد. سالهاست که چپ و راست با هم به جنگ و دعوا مشغولیم. این اواخر دیگر چیزی در میانمان شکسته است. آن سالها مامان همیشه مرا می ترساند. نوعی لجاجت هیستریک درش بود که هر آن دامنگیرم می شد ... دامنگیر هر کسی یا هر چیزی که دوست می داشتم.
سارا می گوید که با خانه تماس گرفته اند و قرار است تا حال من بهتر شد مرا به خانه ببرند. «اینجا کجاست؟» می گوید که در خانه ی احمد هستیم. احمد دکتر جوانی است از دوستان برادر سارا. «با این وضع نمی توانستیم ببریمت بیمارستان.»

****
چشمهایم را باز می کنم. کسری از ثانیه لازم است تا آنچه رفته است را به یاد بیاورم. درد سخت بر بطنم پنجه می زند. روز است. بر کف یک اتاق پذیرایی تاریک که پرده های کلفتش را کشیده اند، روی زمین، روی یک قالی سرخ رنگ، خوابیده ام. آخرین چیزی که در خاطم هست صدای زن است: «چند تا نفس عمیق بکش» و نگاه سرد و خالی مرد.
همه چیز باز می گردد. همه ی احساسات فرو خورده ام. و خشم. بلند می شوم. می افتم. باز بلند می شوم. می افتم. نمی دانم چند بار بلند می شوم و باز می افتم. یک چیزی هست که نمی فهمم. نمی توانم چشمانم را باز کنم. با چشمان بسته اطراف را نگاه می کنم و در تاریکی محو اتاق لباسهایم را پیدا می کنم. می خواهم شلوارم را که خودم در آورده ام و در کناری گذاشته ام بپوشم. نمی توانم. چیزی درم درد می کند ... تا حالا زخم خورده ای؟
می افتم. چشمانم بازند یا بسته نمی دانم اما زن را می بینم که با نگاهی سخت متاثر به من نگاه می کند. می گوید: بلند نشو جانم. کمی صبر کن. سرم را به علامت نه تکان می دهم. بلند می شوم. می افتم. چند بار ... چند بار ... شلوارم را می پوشم. با قدمهایی لرزان به سمت در اتاق که به پاگرد یک پلکان باز می شود و هر دو لنگه اش باز هستند می روم.
برایت گفته بودم؟ با چشمان بسته هم می توان دید.

****
بیدار می شوم. هیچ چیزی به یادم نمی آید. درد شدید معده اما وقایع را به خاطر می آورد. فکر می کنم: «چی شد؟»
در اتاق پذیرایی خانه مان روی یک تشک کلفت پنبه ای خوابیده ام. نیمه شب است. مامان روی تشکی در فاصله ی چند متری تشک من دراز کشیده است و به صدای بلند گریه می کند.
تصاویر به ذهنم بر می گردند. به یاد می اورم که برادر سارا در ماشین را باز می کند و مرا روی کولش می اندازد و به سمت خانه می رود. کمی پیش از آن در خیاط برفپوش خانه احمد به من کمک می کند و من از دردسری که برای این آدمها ایجاد کرده ام شرمنده ام. با نوعی تلخکامی می گویم «این آخر و عاقبت ماست؟» می خندد. در نحوه ی ملایم و آرام خنده اش چیزی هست که آرامم می کند. انگار همه ی این چیزها برایش خیلی طبیعی است.

****
نمی دانم چرا نمی توانم سر پا بایستم. می ایستم اما. نرده ی پله را با همه ی توانم می چسبم و پله ها را یکی یکی پایین می آیم. پله به پاگرد می رسد پیچ می خورد. در پایین پله ها تو ایستاده ای. تو با نگران ترین نگاه دنیا. زنی در کنارت ایستاده است. پیداست که تو خواسته ای بالا بیایی و زن مانعت شده است. چند پله بالا می آیی و مرا می گیری.
زن ما را به اتاقی می برد که شبیه یک آزمایشگاه است. من می خواهم که تو رهایم کنی. نمی کنی. می خواهم بروم. نمی گذاری.
می دانی سالها بعد به فریادهایم را به یاد آوردم. نیمه شبی بلند شدم مبهوت روی تخت نشستم و برای اولین بار به یاد آوردم که چگونه فریاد می زدم: «من را همین الان از اینجا ببر» ... یا چیزی شبیه به این. نگاه زن را سالها بعد به یاد آوردم.

****
با بچه ها به سمت دانشگاه می رویم برای تمرین والیبال. اتوبوس از خیابان هنگام می گذرد. برایم تعریف می کنند که چطور سارا بهشان زنگ زده بود و ازشان خواسته بود تا به خانواده ام خبر دهند. نتوانسته بودند اما .... دقیقا نمی دانم چرا. شاید چون همه ی دوستان من یکجورهایی از مامانم می ترسیدند. الان هم یادم نیست آخر سر سارا زنگ زده بود یا نسرین. گمانم نسرین. بعد هم با پدر و مادر خودش حرفش شده بود که اصرار کرده بودند خانواده ی من حق دارند حقیقت را بدانند.
من با همان لحن پر هیجان لیلای جوان با خنده و مسخره بازی و آب و تاب -هه! همه چیز آنروزها برایم مسخره بود ... هر چیزی که برای دیگری حرمتی داشت- برایشان از جزئیات شب می گویم ... از دادها .. از هوارها. سارا آرام است. خوشحال از اینکه این همه گذشته است. نسرین می گوید: «لیلا با این کار خودش را خراب کرد.» ... من شانه بالا می اندازم. آنموقع هنوز خیلی جوان بودم و یک گفته از این دست دلتنگم می کرد و خسته ... خیلی نکشید که پذیرفتم ... که در این اندازه ها، خرابتر که بهتر.

****
مامان نیمه شب به همه زنگ زده بود. به تو ، به علی، به حمیرا و محمود. ساعتها در خیابانهای تهران دنبالم گشته بودند. تو خاموش مانده بودی. من همیشه از توانایی تو حیرت می کردم و این مرا باز بیشتر به تو دلبسته می کرد. این تفاوت ...همه ی آنچه که تو بودی ... و من نبودم.
محمود و حمیرا تا نزدیکی های صبح به هر جا که به ذهنشان می رسید سر زده بودند. الان فکر می کنم که طبیعی است ... الان فکر می کنم آن همه درد، آن همه سرگشتگی باید همه را بی خواب می کرد. همه ی آنها که دوستشان می داشتم.

****
مامان در حال گریه با خودش حرف می زند: «شاید راست می گوید. شاید زندگی خودش است و من نباید در آن دخالت کنم ... شاید حق دارد هر تجربه ای را که می خواهد بکند.»
برای اولین بار دلم برایش می سوزد.

****
به بچه ها گفتم. به حمیرا و محمود. به مامان و امیر و خواهرانم ... نه. چه فایده ای دارد رنجشان بدهم. به بچه ها گفتم ... شاید برای اینکه رازها مرا تا سر حد مرگ آزار می دهند. شاید برای اینکه فکر می کنم که باید به دیگران این فرصت را بدهیم که همه ی آنچه را که بر اساسشان خودمان را دوست نداریم، بدانند ... شاید برای اینکه از بار این همه تلخی رها شوم.
می دانی شاید من همه ی انچه را که رفت ... همه ی آنچه را که خواست تو بود پذیرفتم ...اما هرگز تو را نبخشیدم. لااقل نه تا سالها بعد. کوچکترین حرکت تو، یک سخن بی هوا، یک ژست ، مرا به خشمی مهار ناشدنی می کشانید. هرگاه که چهره ات نشانی از آن آسودگی داشت که آن روز بر چهره ات نشسته بود.

برایت می گویم که: "آخر رها شدم". تو باز تلخ می شوی. و در لحن صدایت چیزی مثل ناباوری و بی تفاوتی شکل می گیرد ... و درت به بی حسی می نشیند.
ما یکدیگر را در تلخکامی بیشتر دوست می گرفتیم.

****
باور می کنی که من همین چند هفته پیش بعد از بیست و اندی سال پای تلفن برای مامان گفتم که آنشب چه اتفاقی افتاد. با همان لحن همیشگی گفت: «می دانستم.» نمی دانست. نمی توانست بداند. هر چند که حلقه ی دوستان دوران دانشگاهم تا مدتی بعد انگار آنرا فراموش نکرد. و محال نبود اگر قضیه به گوش وحیده می رسید ... و بقیه ی خانواده.
من بازتابش را -که لعابی ویژه داشت ... تاب گفتار در مورد کسی که آب از سرش گذشته بود- چند سال بعد به از اینطرف و آنطرف شنیدم و متعجب شدم. پسر عمه ی ای به دختر عمویی می گفت: «شنیده ای که ...؟ » ... و کلمات مست و با یک پسر و کنار خیابان خوابیدن توی ان همه قِل قِل می خورد.
تنها یکبار به دیدنت آمدم. فکر کردم از تو بپرسم که آیا زمان آن فرا نرسیده است که همدیگر را ببخشیم؟ نرسیده بود.

****
می خواهم بازگردم تا ببینمت.
برایت گفته بودم؟ جدایی از تو ... حاصلش برایم جدایی شد از همه ی آنچه که بود ... شاید برای اینست که دوستت دارم.


Thursday, May 10, 2007

این ترانه و این رقص را در فیلم "فریدا" دوست داشتم ... Tina Modotti زنی که "اشلی جاد" نقشش را بازی می کند را دوست دارم ... از آن آنارشیست-انقلابی های قرن بیستم ... چند سال پیش وقتی فیلم را دیدم راجع بهش کمی خواندم و فکر کردم: چقدر عقب رفته ایم.
در این کلیپ اما نگاه های مردهای اطراف را دوست ندارم ... انگار شغالهایی که بره آهویی نگاه می کنند و در ذهنشان با لذتی حیوانی پاره پاره اش می کنند ... ماده گرگ ندیده اند در عمرشان..




Thursday, April 26, 2007

پسر بچکم دیگر بر نمی گردد ... اشک بی فایده است.

      


Friday, April 20, 2007

Reclaim Earth Day and Rally for Kyoto! April 22nd at 1:00 in Toronto


What: Reclaim Earth Day Rally in Toronto!
Where: Metro Hall Square at King and John Streets
When: Sunday April 22nd at 1:00 pm



Greenpeace and many organizations to demand: Kyoto at a minimum and a 30% reduction in greenhouse gas emissions by 2030


EARTH DAY IS EVERYDAY but more specifically it is April 22nd! Join thousands of people across Canada in calling for meaningful action on climate change.
In Toronto, come to Metro Hall Square at King and John Streets at 1PM. Bring a bell or other noisemaker to send a wake-up call on climate change to Stephen Harper! Come to Metro Hall Square (King and John Streets) at 1pm to make as much noise as you can! Music supplied by the samba squad and Kensington horns, and anyone else who wants to join in the band. No more delays, no more denial. We need strong action, starting now. Bring a bell or other noisemaker to ring!
Followed by a Street Fair on John Street from 2pm featuring music, dancing, hands-on activities, free environmental film screenings at the National Film Board, and much more!



Sunday, April 15, 2007

شماره ها را نگاه می کنم. اسم ها را. بازگشته ام؟ نه. این داستان حتی از لطف بازگشت خالی است. دفتر را می بندم. نیازی به جستجو نیست. من همان شماره را می گیرم که مرا می رساند به تو. یک شمارهی ۱۵ رقمی که مختصات مخابراتی توست. باز.

می گویند چیزها تغییر می کنند. شاید هم اینطور باشد. من اما آنقدر بزرگ شده ام که صداقت گفته ها را اگر نه باور کنم انکار هم نکنم . نه مانند آن سالها که هر گفته ای، هر ارزش از پیش تعیین شده ای، هر حکمی در نظرم به حیله ای می ماند که برای رام کردنم ... برای آرام کردنم و برای دعوتم به پذیرش همه ی آنچه که دوست نمی داشتم ساخته شده بود. در طول راه تو و دوستانم گوشم را پر گردید با گفته ها ... سر هر پیچ من زمین می خوردم و یکی لگدی بر من می زد: «هاه! نگفته بوم!» ... و این بیشتر نارامم کرد و دیوانه ... زمین خوردن را بیشتر دوست گرفتم تا آینده نگری تعریف شده ی نسلی را که بین ارزشهای انقلابی بسته و در نوع خود متحجرانه ی چپ -با آن لجاجتش در الک کردن بدها و خوبها- و ارزشهای مصلحت طلبانه ی یک جامعه ی سنتی بیمار نوسان می کرد که هراس از واماندگی، از وانهادگی، هراس از جدا ماندن، از تنها ماندن، از تفاوت را در جان نسلی که ما بودیم قلمه زده بود (بازگرد و در آینه نگاه کن و به یاد بیاور چند باز از اینکه همسری از جنس مخالف و کودکی مشروع و خانه ای در خیابانی بالاتر از خیابانهای پایین ترِ شهر و دانشنامه ای به نام خودت و دانشنامه ای به نام همسرت بر دیوار خانه ات داری نفسی به راحتی نکشیده ای .. . از موفقیتهای کاری و مالی ات ... در بطن جامعه ای بیمار که همه چیزش رو به زوال است). سلامت و تعادل زندگی تو و همه شان حالا هم مثل همیشه مرا بیزار می کند و عاصی.

می گویند چیزها تغییر می کنند اما چیزی در صدای تو هست که مرا باز می گرداند به همان سال دور که ترکت گفتم. نوعی سهل انگاری ... نوعی آسودگی کسی که از آتش گذشته است ... نوعی امنیت. برمیگرداندم به همان حس سرشار  تعلق که در تاب نگاهت برق برق می زد.
سالها پیش بعد از هر مکالمه با تو به حال تشنج می افتادم.چیزی مثل بیهودگی ... چیزی مثل ناتوانی درم به لرزی ترسناک می نشست. و این همیشه به استفراغی خشک.
من چیزی را بالا می آورم که دیگر حتی در من باقی نمانده است.

می گفتند چیزها تغییر می کنند اما در دنیای من و تو همه چیز همان است که هست. تو در خیابانهای تهران به سمت شرکت می رانی و برایم از زیبایی توچال می گویی در قاب خیس شمال شهر تهران و هنوز در لرزش صدایت حس تردید می لرزد. تو آنچه را که آموخته شده بودی انتخاب کردی. در من اما تردیدی نیست. تا بخواهی تلخکامی ... تردید؟ نه. من انتخاب نکردم. من همانم که هستم. هیچ چیز جز این نمی توانست باشد که هست. شاید کمی آسانتر می توانست باشد ... کمی بیدردتر. که نبود.

همه چیز همان است که هست. من موبایل را می بندم و تو تمام می شوی. من سُر می خورم توی غرقابه ی بودن با خودم. همه چیز به درد می نشیند. از آن جاذبه ی غیر قابل مقاومت به بازگشت به تو اما دیگر اثری نیست. نه. تو دیگر وجود نداری. این جنازه ی مردی است که من به خاطرش همه چیز را ترک گفتم. جنازه ای سرشار از تو.

می دانی دری هست که من از آن گذشتم و به این سو آمدم. من در پشت سر در را به روی هر چیزی که اثری از تو داشت بستم. و خدا می داند که همه چیز به تو آغشته بود. من به سختی سعی کردم زندگی ام را در این سوی در از نو بنا کنم. من فکر کردم که تو پایان من نیستی. نمی توانی باشی. هشت سال گذشت است و دلتنگی می آید و من در این روز خاکستری سرد از هر سو به دیوار می خورم. از هر طرف. چقدر کم راه رفته ام. چقدر همه چیز برایم تنگ است و تاریک است و کوچک است و بی معنی. من باز می گردم. و همه چیز همانجا است که هست.
بود ... خواهد بود.

شاید تو محله ات را عوض کرده ای ... من شهرم را ... هر دو لباس پوشیدنمان را ...شاید مدل موها یا عطرمان را (راستی هنوز "آززارو" می زنی؟) ... من همچنان چیزی زینتی -طلا یا نقره- بر تن ندارم ... و تو به جای آن انگشتر نازیبای عقیق که از دوست شهیدت برایت مانده بود حالا حلقه ای نگین دار بر دست داری و ساعتی که با حلقه ای و ساعتی بر دستی دیگر مانند هستند ... شاید تو عقاید شیعی تنگ نظرانه ات را فراموش کرده ای ... و من ارزشهای اجمقانه ی بویناک انقلابی که ویژه ی قرن بیستم بودند را ... اما در حلقه ی بسته ای که من هستم و تو هستی، همه چیزها هستند همانطور که بودند.
یک دنیا دور. یک دنیا دور.
من سُر می خورم توی بیهودگی ... تنها جایی که برایم مانده است.
این فاصله ... فاصله ... کشنده است هنوز. بعد از این همه سال.


Wednesday, April 11, 2007

دیگر در خانه کامپیوتر را روشن نمی کنم و شاید باید روی خودم کار کنم تا تلویزیون را هم روشن نکنم.
احتیاج به سکوت دارم. و به تنهایی. به سکون.
از سر و صدا خسته ام. و از این همه حرف.

احتیاج به سکوت دارم و سکون اما شکرگزارم که این سه تا هستند . حتی یک لحظه تنهایم نمی گذارند وروجکها. فینقیل با سر انگشتهای پایم بازی می کند و گاز گازشان می کند. قمبل روی شکمم می خوابد و زیر چشمی دیگری را می پاید. قیمبیلی اما با دم افراشته ی بلندش راه می رود و بلند میومیو می کند.
بهار است و دوران بلوغ گربه های جوان فرا رسیده است و این اندوهگینم می کند. چرا؟
حس نوشتنش را ندارم.
حال و هوای آشفته و مه آلودشان دیدنی است.
می دانستی حتی یک بچه ی گربه هم می تواند یکدفعه در همان حالتی که هست برای چندلحظه معلق بماند؟ ... با نگاهی خیره به چیزی گنگ ...