Tuesday, August 25, 2009

فقط مونیکا بخواند. خیلی طولانی است و ساختار درستی ندارد!

مونیکا اینجا از من پرسید که :

خواننده نوشته هاتون هستم و همیشه این سوال برام وجود داشته با توجه به اینکه شما آدم اخلاقی هستید آیا هیچوقت به این فکر کردین رابطهٔ شما با معشوقه قدیمی‌ چه آثاری روی زندگی‌ الانش میذاره؟حتا اگر برای یه لحظه توجهشو از همسرش به خاطرات شما و شما برگردونه خودتونو مقصر نمیدونین؟
عذر می‌خوام اینقدر صریح پرسیدم ولی‌ واقعا کنجکاو بودم نظرتونو راجع به این موضوع بدونم
مونیکا جان

راستش برای اینکه خیلی از این بلندتر ننویسم باید از گفتن تجزبیات خودم، اشتباهاتم و برداشت های قدیمم در خصوص عشق و رابطه ی عاشقانه و رابطه ی دوستانه و ازدواج خودداری کنم ... (حالا البته جسته و گریخته در این وبلاگ نوشته امشان) و بیایم همین امروز را بنویسم که در ان هستم. یعنی لیلای لیلی را در روز ۴ ام شهریور ماه سال ۱۳۸۸.

دوست من ... ازدواج چیزی نیست به جز یک قرارداد ساده که در ان "این یک" به "آن یک" تعهد می دهد که با توجه به احساس امروز خود تا آخر عمر او را دوست بدارد و نزدیکترینش بداند و در زیر یک سقف با او زندگی کند و فرزندانی بیاورد و به مسافرتها و عروسی ها و ختمها و عزاها و سینماها و خانه ها ی عمه و خاله و دایی ها برود ...
در یک نگاه نزدیکتر در آن تعهد می کند که ان دیگری را دوست میدارد و با اوست که خصوصی ترین نیازهای جنسی و حسی اش را براورده می کند و با اوست که با سر شانه نکرده و پیژامه راه می رود ... و خشمها و شادی ها و سرخوردگی ها و تلخکامی هایش را به نمایش می گذارد حتی اگر کوچکند، ناچیزند یا احمقانه ... از اوست که مراقبت می کند و حساب و کتابهای مالی اش را با اوست که مخلوط می کند.

اما آیا با این تعهد عجیب قبول می کند که "دیگری" ای را هرگز به دوستی ای جانانه نخواهد گرفت؟ که با صدای بلند همراه "دیگری" بر چیزهایی که تنها خودش می داند و دیگری نخواهد خندید؟ آیا هرگز با "دیگری" به جشنی، کوهی، پیاده روی ای نخواهد رفت و آن لحظه، لحظه ای خواستنی و داشتنی نخواهد بود؟ که هرگز دست دیگری را در دست با مهر و اعجاب فشار نخواهد داد و به او نخواهد گفت که عجب اعجوبه ای است و چقدر دوست داشتنی است؟ که شب وقتی قدم زنان و زمزمه کنان به سمت خانه -آنجا که همسرش را در انتظار خود خواهد یافت- می رود هرگز طعم مکالمه ای با دیگری را زیر دندانهایش نخواهد جوید؟

من به این باور ندارم. ازدواج آنجا که به انسانها این حق را می دهد تا یک نفر را، خنده اش را و شادی اش را و مهرش را و خشمش را و اندوهش را برای همه ی آینده از آن خود بدانند تبدیل می شود به تابوت ...« مومیایی ات می کنم در این لحظه که هستی ... و به من تعلق خواهی داشت. همانگونه که من به تو ... برق چشمانت و آن طرح لبخند محو گوشه ی لبانت تنها از آن من است».

گمان می کنم "این یک" باید به این حقیقت که به درازای یک عمر چیزی برای دادن به "آن یک" دارد که این نقش را در زندگی دیگری می طلبد مطمئن باشد ... و قطعا باور دارد که هر آنچه را که در زندگی از همراهی می خواهد، می داند که الام و احلام یک عمر خود را تنها در همدلی و همرازی با آن یک نفر متصور می بیند.

****

نه.
من باور دارم که می شود زندگی خود را به یک نفر دیگر پیوند زد و با او فرزندانی به این دنیا آورد و به سفرها رفت و از هم در وقت ناخوشی مرافبت ها کرد ... بی آنکه دوستی ها ی پرشور و شیدایی مان را و حسهامان را به آنچه که در ما شور می آفریند و شب گاه به گاه خوابمان را از ما میگیرد با آن در بند کشید و محدودش کرد به آن یک نفر.

شاید از همین روست که هرگز زندگی ام را یا دیگری شریک نشده ام و نخواهم شد و باور ندارم که حتی با ازدواج -و بر اساس تعربف قرون وسطایی آن- این حق، حق تعلق داشتن به یک لحظه که با حضور من و "دیگری" معنا پیدا می کند و مثل برق می گذرد از من دریغ می شود.


پانویس اول:

حالا البته من انقدر طولانی نوشتم که نتوانستم در پاسخ سوال شما من هم سوال کنم که حقیقتا آیا با ازدواج می شود گفت که "این یک" بر گذشته ی "آن یک" -بر عشق ها که بوده اند و گذشته اند ... بر یادها ... بر دلتنگی های روزهای سالگرد و ...- فرمانروایی می یابد؟ ایا "آن یک" که امروز زندگی اش را آگاهانه و با عشق به "این یک" پیوند می زند این حق را برای همیشه از خود دریغ میکند که با لبخندی و مهری و برقی از عشق از دست رفته در چشمان با معشوق سالهای پیشین خود به گفتگو بنشیند و از آنچه با او سخن بگوید که بر او گذشته است و می گذرد؟ با آن یکدلی که پیش از حضور این یک شکل گرفته است و از میان نخواهد رفت؟

پانویس دوم:

من کَمَکی سخت گیرم. آدمها خود را به هم پیوند می زنند و از هم پرستاری می کنند وبا هم مهمانی می روند و روی یک تخت می خوابند و حساب های بانکی شان را با هم قاطی می کنند و بر اساس آن فکر می کنند که بر شادی و اندوه یکدیگر حقی پیدا کرده اند. و اگر چشمهای "آن یک" جایی و با دیدن چیزی برقی بزند "این یک" او را بر سر انتخاب قرار می دهد ... می گوید: «باید انتخاب کنی» ...می گوید که «یا من یا این سودای ناخواسته که من تاییدش نمی کنم» ...
این همان حقی است ما طی قرنها رابطه که از دل قرون وسطا شکل گرفته است برای خودمان تعریفش کرده ایم و سنتهای قبیله ای آنقدر تاییدش کرده اند که باورمان شده است که بدیهی اند.
باور دارم که آن حسی "آن یک" را به "این یک" انقدر وابسته می کند که از خود به درش می کند، آن حسادت پر توقع، که گاه مزه ی حضورش در دهان شیرین می اید و "این یک" را از دلبستگی بیمارگونه ی "آن یک" مطمئن می سازد، چیزی نیست جز بیماری ای خطرناک ... که در انتها هر دو را به تمامی در خود فرو خواهد برد ... و چیزی از موجودیت هیچیک باقی نخواهد گذاشت ... از آن موجودیت مستقل و ازاد.

نه.
من به این "حق" می گویم: "نه". می دانم ... اشتباه کرده ام ... زیاد ... خواستهای خودم را نشناخته ام ... و یا دیگری را ... و خشمگین شده ام یا دلسرد یا تلخ ... دیگری را اما به واسطه ی حضور خودم بر سر دوراهی انتخاب قرار نمی دهم. آنجا که میدانم که آن دیگری دلش با من نیست، راهم را میکشم و می روم. جه جایی برای خط و نشان کشیدن و سهم طلبیدن ... و اگر بمانم ... با این شرط می مانم - و هرچند سخت هم اگر باشد، تمرین می کنم- که آزادش بگذارم. آزاد ... به معنای واقعی کلمه ی آزادی. و اگر بمانم ازاد می مانم و هیچ وعده ای نمی دهم ... هیچ ... نه گذشته ام را می دهم و نه اینده ام را. دوست می دارم برای امروز ... برای حالا. همین لحظه. همین.

17 comments:

ميترا نهچيري said...

لیلا جان، من نظرت را در این مورد می دانم. قبلا با هم صحبت کرده ایم. فقط برای یاد آوری می گویم: من می دانم هیچ زوجی تا پایان عمر وفادار احساسی نمی مانند. به دوستان قدیمی فکر می کنندو دوستان جدید می گیرند . اگر با مرد متاهلی آشنا شوم ( فقط برای دوستی) فکر می کنم این فقط دوستی ساده است و این وظیفه ی آن مرد است که به همسرش این موضوع را بگوید.این اوست که باید احساس گناه کند. رابطه های گذشته هر کس مربوط یه خود اوست و اگر کسی فکر می کند پارتنرش تا به حال باکره احساسی بوده احمق است .ولی هر کدام از طرفین موظف است در صورت شروع یک رابطه جدید موضوع رابه همسر/همراهش بگوید. طرف مقابل من حق دارد بداند من با چه کسی درد دل می کنم. اگر او یا من این را تاب نمی آوریم باید این رابطه را تمام کرد، که به نفع هر دو است. از نوشته ات لذت بردم. ممنون از مونیکا که در این مورد سئوال کرد.

آورا said...

با خيلي از صحبتهايت موافقم. آزادي را كاملا قبول دارم. و فكر ميكنم هيچ انساني حق ندارد ديگري را مال خود بداند.

بعضي از انسانها ازدواج را مانند بندي ميبينند و تبديلش ميكنند به اسارت خانهاي بي ديوار بي پنجره.

و در ضمن من با اين كاملا موافقم كه هر كسي در ابراز احساسات ازاد است نسبت به گذشته و حال خود. اينده را هم كه هيچ كس نميداند

farhad said...

کاش آدمها می تونستن بهتر فکر کنن و بهتر تصمیم بگیرن ، همیشه جمله های که در مورد گله می گفتی رو دوس داشتم لیلا،

کاش می تونستن گله رو پس بزنن

متاسفانه اپیدمی محافظه کاری تو آدما خیلی گل کرده و کسی حاضر نیست ببازه اون چیزی رو که حالا داره ، و به خاطر همین می ره اون چیزی که هست رو همیشه پشت نقابهاش پنهان می کنه

Kati said...

آخ که عجب تسکینی بود این نوشته لیلا ... عجب تسکینی بود برای من که درست مثل تو فکر میکنم و مدتهاست به خودم واقعا سخت گرفتم

Anonymous said...

salam
in ye hese arman garayaneye dokhtaranast tarikhmasraf dare hagh bashoomast in hese tabie mamolan aksaran hamin toran ama to ye rabete dotarafe ( ezdevaj ) mamolan in tor nist . in ehsas mamolan to jameye ma mod shoode ke rishe haye ejtemai dare ke on khodesh ye mabhase kamelan jodast .
moafagh bashi
ba arezoye behtarin ha baraye shooma ...

Anonymous said...

va ye nakamie amigh az ye hese ziba ke az dokhtaraye ba ehsase in marzo bom salb shoode , ke ye mozei ro hamishe nesbat be jense mokhalefesh dare

Anonymous said...

همه اینها به فرض درست و قابل توجیه ...اما از "آن یکی "نگفتی ..کسی که رنج میکشد چون باور ندارد به این منطق توو "دیگری ات""
کسی که رنج میکشد... و درد میکشد و میترسد از" از دست دادن..
مگر نه اینکه از این دو تن کدامیک بیشتر میسوزند؟کسی که میداند یا کسی که نمیداند.... که آتش داغ است؟ "جان شیفته"

Leilaye Leili said...

دوست گرامی

چرا فکر نمی کنید که من (لیلای لیلی) در رابطه آن دیگری است ... در هر رابطه من می توانم این یک باشم یا ان یک (و بوده ام) ... فرقی نمی کند، این تلقی ما از همراهی است که -از نظر من - درست نیست و باید تکامل پیدا کند ...
این تلقی انسان است از با هم بودن یا مال هم بودن که عامل رنج او می شود ... من اینرا ... همین را، دانستن می دانم ... اگر بدانیم که چرا رنج می کشیم و آیا درست است که رنج می کشیم .... اگر انتظاراتمان را بشناسیم و ... نحوه ی رنج کشیدنمان -اگر هم بر رنج غلبه نکنیم- تغییر شکل می یابد و ...

لیلای لیلی

Ajand said...

بسیار به جا و در خور نوشتی. پرسش و پاسخ ارزنده ای بود. خوب است آدم بداند دیگران هم اندیشه هایش را در ذهن می گردانند و گاهی نیز آنها را بیان می کنند، و حتی زندگی می کنند

سينا said...

نميدانم از اين تفكرات ذوق زده شوم يا وحشت زده

مونیکا said...

لیلای عزیز
به گمانم هر انسانی مختار است با منطق خود زندگی کند تا جائی که به دیگران اسیبی نرسد ولی ایا ان دو با این منطق ازدواج کرده انداگر پاسخش اری ست حرفی باقی نمیماند اگر نه چه

Leilaye Leili said...

مونیکا جان

من -در این یک مورد خاص- می دانم که اینها یا این منطق ازدواج نکرده اند ... و همان منطق ازواج سنتی ایران -که در یک شب خواستگاری جمعبندی شده است و در سه ماه به ازدواج رسیده است- زندگی می کنند ...
من اما فکر می کنم که امروز، انسان امروز، در همان ازدواج سنتی هم با این بحران روبروست ... و زمان ان هست که بدانند ...

شاید من باید با دوستم صحبت نکنم و ب او بگویم: تو انتخاب کردی
ولی به ان باور ندارم ...

لیلای لیلی

سارا said...

گفتي فقط براي يك نفر نوشتي...نخوندمش
اومدم پايين ديدم اوووووووووووووووِِِه كلي كامنت داري!!!
يعني كلي همه خوندنش!
خوب كامنت هارو خوندم و حس كردم من منظورت رو درست نفهيمدم و لابد اجازه هست كه بخونمش
خوندمش
حالا ميگم به خاطر اينكه ترسيدم اتاق و تخت و مهموني و عزا و بچه ها و حساب و روز هامو با كسي باشم كه شريكم نيست،هرگز ازدواج نكردم با اون ديگري كه فقط قرارداد باهاش امضا ميشه
دلم ميخواست اين قرارداد با هموني امضا ميشسد كه غير از هم اتاقي و هم تختي و هم بچه اي و ...شريك همم باشيم
خوب اينم عقيده ايه ديگه واسه خودش!
با تو يكي نيست ولي مخالفم نيست
برو خوش باش
.....
گيرم كلمه از كتاب و شكوفه از انار و حتي تبسم از لبانمان گرفته اند...
با روهامان چه ميكنند؟!!
.....
واسه همه اونايي كه رد كردن اين ماجرا رو:
ميدونين اين يعني چي؟
يعني وقتي فكرت و قلبت و رويات شخصي و آزاد ميپره واسه خودش ميره،بيخود تلقين نكن با طرف قراردادم شريكم و مثلاً خيانت نميكنم
اين شعاره
رويات بدون اجازه تو پرواز ميكنه
اونو چيكارش ميكني متعهد؟

سارا said...

با روياهامان چه ميكنند...

Ajand said...

می شود تبلیغ فیلم کرد این وسط؟
Jules et Jim, by François Truffaut, 1962.
کلام آخر سارا ، با رویاهامان چه می کنند، عصاره ی درگیری های درونی من با نظام های قراردادی بیرون است. باید بپذیرم که رویاهایم ریشه در واقعیت زندگی من، به عنوان یک شخص مستقل صاحب شعور و احساس، دارند و هم از این رو ارزش زیستن را دارند. یا بهتر بگویم زیستن فقط به این رویاها می ارزد و بس. کاش بتوانم با رویاهایم هر روز تازه شوم و خوشحال باشم اگر هر روز اشتباهات دیروز را دریابم و راهم را تازه کنم. اگر نتوانم، بنده ی همان قراردادهایم و زیستنم ارزشی ندارد، نه برای خودم و نه برای آنان که پیرامون منند. حسرت زندگی و وسوسه ی مرگ همینجاست

Anonymous said...

پاراگراف اخرت خیلی حکیمانه است!

باور ندارم که حتی با ازدواج -و بر اساس تعربف قرون وسطایی آن- این حق، حق تعلق داشتن به یک لحظه که با حضور من و "دیگری" معنا پیدا می کند و مثل برق می گذرد از من دریغ می شود.
مسعود

Anonymous said...

با ایجاد تابوت و مومیایی موافق نیستم ولی آزادی کامل و توافق در این مسئله رو صحیح نمی دونم.
این بینش ظاهر زیبایی داره ولی
باطنش به این زیبایی نیست...
به نظر من این دید باعث میشه یک زیبایی (آزادی کوچک) به دست بیاد ولی در قبالش یک زندگی بزرگ خیلی از زیبایی ها و احساس امنیت و بعضی زیبایی های دیگه اش رو از دست بده...