Wednesday, April 30, 2003


چقدر هوا خوب است
زمين چه تميز است
و اين خيابان چقدر تغيير كرده است
و آن خانه كه زماني ميعادگاه ما بود
و در راهروهاي سنگي اش
صداي غژغژ كفش هاي كتاني دختركي
ترسان و مشوش
انگار براي هميشه تكرار مي شد

و رستوران آن هتل مجلل
كه بر درگاهش هميشه
پيرزني خميده بر بساطي محقر
كبريت مي فروخت
در انتظار اضطراب جفت هاي سرگشته
جفت هاي تاقْ تاقْ

اين نرده ها كه تازه رنگ شده اند
و آن درخت كه ديشب ناگهان شكوفه داد
ديشب شام چه خوردي
فردا شايد به ديدن آن دوست مي روي
و پس فردا
........

باور نمي كردم
روزي
حرفهاي بيهوده را چنگ خواهم زد
در اين تلاش بيهوده
براي تداوم آخرين سطرهاي اين قصه؛
اين بازي كودكانه ي نامانوس
كه ابتدا و انتهايش
حتي نفسي از هم جدا نبودند

مي دانم
به كوهنوردي خسته مي مانم
كه آويزان از آن صخره ي آخرين
با سرپنجه هاي خسته اش
انتهاي تن سنگ را
به ناتواني گرفته است
و به پايين مي نگرد
و نرم نرمك تن مي سپارد
به وسوسه ي سقوط

سقوط
و
... رهايي


Monday, April 28, 2003


دلم مي خواهد آرزوهايم را بشمرم. دلم مي خواهد روي تخت دراز بكشم و به سقف نگاه كنم و فكر كنم كه چه چيزهايي مي توانند در مسير زندگيم، از پشت پيچ اين جاده ي ناهموار بيرون بيايند و باعث شوند كه من احساس خوشبحتي كنم. يا احساس پيوستن. آرزو كردن كه گناه نيست. هست؟ بي ارزويي بد است گمانم. بي آرزويي مي شود چيزي مثل خشكيدن. مثل قرار گرفتن دررديف تنه هاي پوسيده ي درخت هايي كه در يك آخرين بهاري از شوق شكفتن باز مانده اند و وقتي كه باد توي جنگل مي پيچد صداي زوزه خشكي از توي بدنه ي تهي شان در مي آيد و با دو تا سيلي كه از طوفان مي خورند، از يك جايي ، آن پايين هاي تنه مي شكنند و مي افتند روي زمين. گاهي هم روي درخت هاي ديگر... و آنقدر پوسيده اند كه نمي توان حتي با تنه شان آتشي روشن كرد و يا براي لحظه اي رويشان نشست و نفسي تازه كرد.

مي داني ... دلم مي خواهد چيزهايي را آرزو كنم كه ورق خوردن اين تقويم را معني بدهند. چيزهايي كه به زندگي معنايي را مي دهند كه يك سفر طولاني و هيجان انگيز دارد. مسافر راه مي افتد و رديف شهرها و دامنه ها و كوهها را در راه مي بيند و باز به اميد ديدن انها راهش را ادامه مي دهد ... و گاهي در جايي توقف مي كند و از يك فروشگاه محلي گرد و خاك گرفته يك كارت پستال رنگين مي خرد و مي فرستد براي دوست و رويش مي نويسد: 1000 فرسنگ رفتم تا رسيدم به آنجا كه درياچه اي زيبا داشت. شنا كردم و به آواز پرنده هاي دريايي گوش كردم. 1000 فرسنگ ديگر كه رفتم رسيدم به دامنه ي آ ن كوه و از ان بالا رفتم. در قله اش ساعتي نشستم و به تركيب ابر و مه و باد چشم دوختم و صورت تو را به خاطر اوردم. 1000 فرسنگ ديگر كه بروم مي رسم به آن جزيره كه غروب خورشيد را مي توان روي آبي درياي پيرامونش دوباره ديد و 1000 فرسنگ ديگر كه بروم مي رسم به آن شهري كه مردمش شوريدگي را سياه بختي نمي دانند... و و و ...

ولي مي داني ... حس تلخي هنوز از درونم بالا مي زند. عين يك سكسكه ي آرام اما پايين ناپذير. انگار مي خواهد هر آنچه را كه خورده ام بيرون بريزد. مي خواهد خالي ام كند از آنچه كه ديده ام و خواسته ام و ازآنچه كه خواهم ديد و خواهم خواست و خطي بكشد روي همه چيز... مي خواهد ديروز را به رنگ فردا درآورد و امروزم را از آرزوي آمدن آن تهي كند ... و اين حس رنگ و روي تيره ي تو را دارد و برق نگاهت را كه از هر حسي خالي ست. من دستم را دراز مي كنم و آن را در مشتم به سختي مي فشارم تا محو شود و ناپديد شود و به خطهاي كمرنگي كه ناخنهايم روي كف دستهايم مي اندازند نگاه مي كنم و منتظر مي شوم تا محو شوند ... و من به سايه هاي محو روي سقف خيره مي شوم و مي انديشم به آرزوها. آرزويي در سر داشتن كه تن سپردن، وا دادن نيست ... هست؟


Thursday, April 24, 2003



پاياني بر يك اشتباه بيست ساله؟ يا تابوتي براي يك حركت مسلحانه ي غير مردمي؟

عكس: يكي از اعضاي سازمان مجاهدين در عمليات فروغ جاويدان


Tuesday, April 22, 2003


مي گويد: ننويس ليلا. سكوت كن. نمي شود. نمی توانم. صدايش از گريه سنگين است و طنينش آنقدر تلخ است كه كه از گوشي تلفن سر مي رود و بيرون مي ريزد و همه ي حجم اتاق را مي گيرد. فكر مي كنم به اينهمه تلخي. فكر مي كنم هيجان كدام عشق قرار است بيايد و مرا و او را از اين همه بشويد و پاك كند. مي گويد: اي ي ي ي ي ... خوب است نه؟ مرا مي شنود. بي آنكه حرفي بزنم. خوب است.

صدايش تلخ و گرفته است. روي تخت دراز كشيده است. مي دانم. من هم دراز مي كشم. مي گويد كه همه ي عكسهايت را دوباره درآورده است و چيده است دور و برش. مي گويد يكي را؛ همان را كه روي ترمه ي سرخرنگي به آسودگي نشسته اي، گذاشته است كنار تخت و به پهلو كه بخوابد مي تواند به تو نگاه كند. مي گويد كه در كنار عكس خوابش نمي برد. بي فايده است كه بگويم كه عكسها را بردارد... كه از آن نگاه دوري كند. مي دانم. اما مي گويم. مي گويم كه عكسها را نگاه نكند. كه از دم دست برشان دارد. با خنده ي گرفته اي كه ترکيبی ست از سنگينی يك صداي زنانه كه با بغض خوب ورزَش داده باشند با شكسته هاي يك شوق دخترانه، مي گويد كه عكست ؛ همان كه تو فكر مي كردي در اوج خوشبختي از تو گرفته است را به جاي Screen Saver كامپيوتر گذاشته است و حالا به هر طرف كه نگاه مي كند مي بيندت. مي گويد دوست دارد همينطور كه به عكست نگاه مي كند، خوابش ببرد.

به عكست نگاه مي كنم. به اين نگاه خمار. اين نگاه مست. از مستي بود كه ترسيدي. نه؟ ... يا شايد از بيخودي. مي گويم كه حيرانم. كه نمي فهمم همه ي آنچه را كه رفته است. كه در تنم هميشه يك فكر، يك سوال، عين تپش يك نبض بيمار تكرار مي شود. چطور توانستي بروي ... چطور توانستي بروي ... چطور توانستي بروي. مي گويد كه رفته است. می گويد که پرسيدن ندارد ليلا، رفته است. همين... و نبض همچنان تب آلود و نامنظم مي زند.

مي گويد عكست را گذاشته است كنار تخت و الان كه روي پهلو خوابيده است مي تواند صورتت را ببيند. مي گويد و تلخي شكننده ي صدايش همه ي اتاقم را پر مي كند. من از تلخي پرم. تلخ. تلخ. شب تلخ و روز تلخ. فرزانه اي گمانم روزگاري مي گفت كه بياييد تلخي هايمان را با هم قسمت كنيم. نه؟ مي گويم كه از عكست بايد پرهيز كند. مي گويم كه عكسهايت را پاره كردم. عكسهايي كه سال به سال جمع كرده بودم. عكسهايي كه هر چه كهنه تر يودند بيشتر بوي عشق مي دادند و تو درشان كمسال و معصوم و عاشق نگاه مي كردي. عكسهايي كه هر چه مي گذشت خالي تر مي شدند. انگار كسي دست مي برد در طرح آن نگاه. انگار كسي چشمها را از برق نگاه خالي مي كرد و آن طرح گنگ و محزون گوشه ي لبانت كه به بوسه اي در كنج آغشته بود را پاك مي كرد ... و چهره ات در عكسها ورم مي كرد و از هر حسي تهي مي شد.

مي گويد كه خودش اين عکسها را گرفته است. در آن چهار قرن خوشبختي كه چهار روز به طول انجاميد. در آن قرني كه تلفن زنگ نمي زد و درب خانه باز و بسته نمي شد و ديروز و فردا معنا نداشتند. در آن قرن هاي دور كه خوشبختی از آن كسي بود كه زودتر از يار بيدار مي شد تا طرح خواب ديرهنگام را در چهره ي معشوق با نفسي فرو برد. مي گويم كه عكسها را پاره نكني ها، دختر. مي گويم كه پاره شان نكند اما نگاهشان هم نكند. بگذاردشان در پاكتي و در گنجه اي پنهانشان كند. يك جايي دور از دست. بعد هر وقت كه تلخي آمد به خاطره ي عكسها نگاه كند و به غلاف كاغذي دست بكشد تا تلخي ها تبديل شوند به اشك و قطره قطره روي سفيدی بی طرح و يکدستی بچكند که از تصوير تو خالی ست ... مي چكند و تو به خودت كه خيس و گرم چكيده اي نگاه مي كني. اما فراموش نكني... بايد به من بگويي كه چه مي بيني در آن طرح. باشد؟ ... يادت نمي رود كه؟




به مهاجر جايي را نشان بدهيد تا آن را زمين گذارد ... نمی داند کجا ... نمی دانم کجا. شايد جايي که کلون در را که به صدا در آورد، تو در را باز کنی.


Monday, April 21, 2003



نمي گذارند كسي ببيندش ... مي توانند مانعش شوند كه ببيند؟




Sunday, April 20, 2003



به انگليسی می گويند: Outsider .... فارسی اش را به ياد نمی آورم ... بد است نه ... ديگر هيچ چيز را به ياد نمی آورم ... باور کن ... هیچ چيز را


Thursday, April 17, 2003

مامان صبح هاي زود مي آمد: اِ اِ اِ بچه! بازم كه رو دنده ي چپ خوابيدي . بعد به نرمي با آن دستهاي مادرانه مرا مي چرخاند و مجبورم مي كرد كه رو دنده ي راست بخوابم. غر مي زدم: بابا تو اگه بچه زاييدن بلد بودي !! ... خودت منو گمونم رو دنده ي چپت زاييده اي! ... مامان داشتن خوب است. حتي در سي سالگي. در ابران اگر ازدواج نكردن يك فايده داشته باشد ان است كه حتي در سي سالگي چنان لي لي به لا لاي آدم مي گذارند كه انگار آدم چهارده ساله است! گمانم من روزي كه آمدم كانادا بزرگ شدم. اينجا از شانزده سالگي كودكي تمام مي شود. همه مي افتند دنبال زندگي. پدر مادرها دنبال زندگي خودشان. بچه ها دنبال زندگي خودشان.

صبح بلند مي شوم. تلويزيون را روشن مي كنم و مي افتم روي كاناپه. هفت و نيم است. يكربعي وقت دارم. آخ كه بايد يكريزه بخوابم. ميآيي. با ان لبخند هوشمند دلنشين. نگاهت نميكنم. اما مي دانم. بلدي قيافه ي دلتنگ بگيري. يا آزرده. همه ي توجهم را ميخواهي. با اخمي تهديدت مي كنم. فكر مي كنم كه اگر دهانم را باز كنم و انچه را كه راجع به تو فكر ميكنم بگويم چه حالي مي شوي. دلبري ميكني. اداهاي هوشمندانه را خوب بلدي . به پهلو مي چرخم و سرم را مي برم زير روانداز نازك سرخ رنگ. رويم خم مي شوي و بدون اين كه به چشمهاي من نگاه كني مي گويي: هفت سال شد ليلا. هفت سال ... و هفت را مي كشي ... آنقدر كه بزرگ مي شود و بزرگ تر مي شود و همه ي حجم اتاق را عين يك ماده ي لزج تهوع آور پر مي كند. مي خواهم چيزي بگويم اما انگار گلويم پر شده است از ”هفت“ هاي پايان ناپذير لزج كه نمي گذارند حتي نفس بكشم.

ديگر قيافه ات دلتنگ نيست. آزرده هم نيست. هيچ چيز نيست. خالي ست. خالي. مي گويي: خسته ام ليلا. خسته. مي فهمي؟ ... و خستگي عين صداي ناقوس در اتاق طنين مي اندازد و زنگش انقدر بلند مي شود كه گوشهايم را پر مي كند و سرريز مي شود و همه چيز عين لرزه هاي آخر استفراغ ناگزير مي شوند و دردناك. اخم مي كني: همه رفته اند سر زندگي شان... همه. همه.

مي‌داني ... زندگي از دهان تو كه در مي آيد عين وزنه اي ميشود كه به پاي زنداني ها ميبندند و مياندازندشان ته اقيانوس. زنداني هايي كه دست و پايشان بسته است. زنداني هايي كه ماهيتي ندارند جز زنداني بودن ... وزنه انگار هزار خروار است. انگار رشد مي كند و تكثير ميشود و روي همه چيز ميافتد. عين جنازه. مثل بار همه ي دنيا افتاده است رويم و نمي توانم تكان بخورم.... خستگي ... زندگي ... هفت ... هفت ... هفت.

نمي دانم چيست ... اما انگار دستي نرم مي ايد و بلندم مي كند و روي پهلو ميچرخاندم و صدايي با مهرباني مي گويد: باز كه روي دنده ي چپ خوابيده اي! ... آه ... كشاله اي مي روم و صداها مي روند و وزن ها مي روند و خستگي مي رود و آرامش ... همين. آرامش. بلند مي شوم و مي نشينم روي تخت. آفتاب افتاده است روي پتوي سبز-آبي و ورجه ورجه مي كند. چند وقت است كه من خوابيده ام... نمي دانم. تو مي داني؟


Tuesday, April 15, 2003


...


هزار چيز به نظرم رسيد كه زير اين عكس بگذارم ... يا بنويسم .... فكر كردم چيزي بنويسم در باب سنگسار... در باره ي حدود شرعي و سفاكي حاكمان شرع ... در مورد ظلمي كه به زن مي رود ... به نظرم آمد كه بنويسم: كه عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشكلها ... و حتي رفتم يك ترانه ي شهرام ناظري را ( الا يا ايها الساقي ادر كأساً وناولها ... كه عشق اسان ...) براي اين عكس انتخاب كردم تا علي رغم دردي كه عكس در جان ادم درمياندازد به ياد بياورم كه هيچ چيز از شكوه مرگ، آنهم چنين مرگي - مرگ بر سر دلدادگي - نمي كاهد ... اما نشد ... گمان نمي كنم كلامي بتواند آنچه را كه در اين عكس مي رود؛ بر ان كه سنگسار مي شود و آنكه سنگسار مي كند - قربانيان جهلي به نام شرع - بيان كند ... اما يك چيز بيش از همه چيز دلم را آزرده است در اين تصوير ... و آنهم تنهايي است ... همين. تنهايي.


Sunday, April 13, 2003

هوای آفتاب

ملال ابرها و آسمانٍ بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نمايد و خراب می کند
و من به يادت ای ديار روشنی –کنار اين دريچه‌ها-
دلم هوای آفتاب می کند!

خوشا به آب و آسمان آبی‌ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پرشقايقت، به درّه‌های سايه دار
و مردمان سختکوش توده‌کرده رنج روی رنج
زمين پير پايدار
هوای توست بر سرم
اگرچه اين سمندٍ عمر زيرٍ رانٍ ناتوان من
به سوی ديگری شتاب می کند

....

اَمان ز شبرو خيال
امان
چه ها که با من اين شکسته‌خواب می کند!

اگر چه بر دريچه‌ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابربال می کشد

ولی من ای ديار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سينه‌ام اجاق شعله‌خواه توست
نگفتمت: دلم هوای آفتاب می کند!؟

سياوش کسرايي


الو .... الو .... __________________

نه. گفتم که نه. چرا فکر می کنی من بودم. نه. دوست ندارم بگويم. اِ ِ مگر تو هر کاری می کنی می گويي؟ مگر تو هر کاری می کردی می گفتی؟

گفتم که: من نَ ب و دَ م ...اصلا من بودم يا نبودم ... مگر فرقی برای تو می کنه؟ نه جداً... می دونم. می دونم که فرقی نمی کنه... فقط انگار گاهی لازمه که به خودم ياد آوری کنم. نه. نگران نباش. ديگه يادم نمی ره... نه. خوبی؟ ... شايد. نه. ... باشه ... نه.... کاری نداری؟ .....


Friday, April 11, 2003

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.


Tuesday, April 8, 2003


امروز سالگرد مرگ پدرم بود. نوزدهم فروردين ماه. من نتوانستم خانه زنگ بزنم. خيلي هم راستش برايم اهميتي نداشت. تو هميشه از اين قضيه تعجب مي كردي. از اينكه چرا در خانه ي ما هيچكس مرگ را خيلي جدي نمي گرفت. يادم هست عمه ام مرده بود. من و تو و علي بعد از كار مثل هميشه ماشين را برداشتيم و زديم بيرون. اما تو و علي مرا با اصرار احمقانه اي دم در مسجد كه گمانم توي خيابان اميرآباد بود پياده كرديد و من رفتم داخل و رديف طولاني زن عموها و دختر عموها را بوسيدم و سر ده دقيقه پريدم بيرون. ديدم كه هر دوي شما متعجب بوديد. گفتم: پير بود بابا! من هم در عمرم يكبار بيشتر نديده بودمش. گذاشتيدش پاي ديوانگي من. مي دانم.

پارسال هم همينطور بود. روزسوم پدرم، من جلوي در مسجد ايستاده بودم و با بر وبچه هاي شهرداري مي خنديديم. كلي از ديدنشان خوشحال بودم. تو اما دور ترك ايستاده بودي و صورتت تاب خشم گرفته بود ... و وانهادگي. نمي توانستي بداني. بيش از آن مشغول بودي كه توجه كني. من فقط يكبار توانستم سر فرصت عزاداري كنم. روز هفت پدرم رفتيم بهشت زهرا و من تنها نشستم روي قبر با آن سنگ سياه نو و دو ساعتي گريه كردم. به ياد همه ي چيزهاي خوبي كه بابا بود. به ياد همه ي چيزهايي خوبي كه من برايش نبودم... و به ياد اين زندگي بي شكوه كه به سوراخي ختم مي شد. وقتي بلند شدم به صورت خيس و شاد قبر خنديدم. بي حساب بوديم با هم. بايد رفت. پدرم مي دانست. من هم.

نمي تواني برويم نياوري: همه ي همكاران اداره و مردم اطرافمان متعجبند كه تو چرا اصلا عزادار نيستي ... و با ديدن برق تحقيري كه در چشمم مي درخشد، جمله اي كه من هرگز شروع نمي كنم را قطع مي كني: مي دانم كه تو اهميت نمي دهي ... و مكث ... درست مثل اينكه همه ي حرفهاي عالم براي من بي فايده اند. بي فايده اند. شك داشتي؟ من هميشه گيج مي شوم كه تو اصلا همان آدم تيزهوشي هستي كه 12 سال پيش دلم را برد... همان پسر سياه چرده ي بدلباسي كه دستهاي خشن كارگري داشت اما مي توانست با زبانش هر جنبنده اي را خواب كند؟ ... نگاهم را نمي فهمي. خشمگيني: اينها كه متوجه نمي شوند... و رهايش مي كني. بيهوده است و تنها به درد اين مي خورد كه ما را عاصي كند. مرا و تورا. و دور ... مثل حرفهاي بيهوده ي ديگري كه در سال آخر شروع كرده بودي به زدن و من به جاي جواب دادن تا چند روز بعد گيج مي شدم كه چطور مي تواني چنين مزخرفي بگويي ... و بعدي... مثل ضربه هايي كه در مسابقه ي بوكس توي صورت آدم مي خورد و آدم تا مدتها از آن گيج است.

امروز نوزدهم فروردين ماه، سالگرد مرگ پدرم بود و من در اين فكر بودم كه به خانه مان زنگ بزنم. اما مامان زنگ زده و با صدايي نسبتا شاد پيغامي برايم گذاشته است. عجيب است نه. از همه ي روزهاي دنيا پانته آي نازنين، خواهرزاده ام بايد امروز دختري به دنيا بياورد و همه به جاي اينكه ناراحت باشند، خوشحالند. به چهره ي بابا فكر مي كنم كه هميشه خنده ي شيطان كودكانه اي روي لبهايش بود. مي خندد. براي همين دوستش دارم. براي سادگي اش. مي بيني ... سالگرد مرگي. سالگرد تولدي. زندگي همين است. دلم برايش تنگ مي شود. همين.


Monday, April 7, 2003

دلم می خواست می توانستم جور ديگری به آن نگاه کنم. يک کم خوش بينانه تر. يا اندکی آسوده تر. اما همه اش همين است.يک قصه ی تکراری بی مزه. زنی عاشق بود... و معشوق ديگر پُر نمی شد با عشق اين زن، که حتی از عشق شادمان نبود... و نزديکترين آدمها به زن، آنها که دوست می داشتشان و می پنداشتشان، از اين همه تلخی و از اين همه سرسپردگی خسته بودند و در سايه ی نگاهشان تنهايي حتی پررنگتر می شد ... و تحملش تمام شد ... و خستگی ... و دمسردی.

پس من همه چيز را گذاشتم و آمدم. به پيش رو نگاه نکردم ...که همه می گفتند رفتنی است و ديدنی است و ماندنی ست...به پشت سر نگاه نکردم که همه ی آنچه به آن دلبسته بودم به جا مانده بود و حاصل دسترنج جوانی ... من فقط آمدم ... و به اينجا که رسيدم، نشستم تا زمان بگذرد ... تيک تاک ... تيک تاک ... و تقويم های فارسی عکسداری که دوستانم از ايران برايم فرستادند، يکی يکی ورق خوردند و تمام شدند و من تقويم های ديگر را باز کردم و روی ميز گذاشتم و شب عيدها سبزی پلو با ماهی پختم و هفت سين چيدم به انتظار اين روز ... می دانی ... روزها گذشته اند ... ماه ها ... سالها ... به ياد می اورم هشت ماه را ... و يکسال و نيم را و سه سال را ... واکنون می نشينم و به تصوير اين زن جوان که موهايش به طرز شرارت اميزی کوتاه است، بر روی اين کارت مستطيل شکل کوچک چشم می دوزم تا به من بگويد که چه می خواهد ...

می داند که چه می خواهد. می داند. می گويم: می دانی که در پشت سر رنج هست. می داند. می دانی که در پشت سر تنهايی بيداد می کند. می داند... که در پشت سر بدون هيچ همراهی بايد همه ی پلهايی را که شکسته ای با چنگ و دندان بسازی ... می داند ... که ان نگاه را که از عشق خالی ست تاب اوری ... و قضاوتها را ... که ... که ... که. می داند. می دانی که هرگز شادمان نخواهی بود؟ سرش را بالا گرفته است برايم انگار: شادمانی؟کار دل از شادمانی جداست...

و می دانی ... من امسال هيچ تقويم فارسی از کسی هديه نگرفته ام و عکس دخترکان کوچک روستايي و پسران شيطان تيره رو به من نمی خندند و من نشسته ام و به زمان فکر می کنم .... و به بازگشت.نمی دانم امروز چندم فروردين است ... می دانم ... نوزدهم فروردين ماه پارسال پدرم مرد و ششم مرداد پيارسال مادربزرگ قصه هايمان مرد و پنجم شهريور پس پيارسال احسان مرد ... و من حتی ديگر تقويمی ندارم تا قطره های اشک را با سرانگشتانم از روی آن پاک کنم ... و دخترک با موهای کوتاه وحشيانه اش از روی کارت لبخند می زند: بزودی ديگر به تقويم نيازی نخواهد بود ... راست می گويد؟


Saturday, April 5, 2003

فیلم های جام جان و سرد سبز را ديدم ... فکر می کنم اگر فروع زن بود و انسان بود ...ما چه هستیم؟ جنازه های متفکر لابد. جنازه های ملول.


Thursday, April 3, 2003

شكل و شمايل همه چيز تغيير كرده است. مايكل از كنارم مي گذرد و به خنده چيزي مي گويد و من حيران مي مانم كه چه چيزي در او تغيير كرده است: به طور عجيبي جوانتر به نظر مي رسد... به خنده اي شاد مي گويد: چطورم؟ پيش از اينكه چيزي بگويم نگاهم مي افتد به زني كه لباسي بر تن ندارد و من به سرعت مي چرخم و مي روم به سمت انتهاي راهرو.

در انتهاي راهرو كليدي از جيبم در مي آورم تا دري را باز كنم كه نمي دانم به كجا مي رود. يكي از دوستانم بيرون مي ايد. برخلاف معمول كه آرام و محجوب است با صورتي گل انداخته و حالتي هيجان زده مي گويد: ليلا مي تواني كمي ديرتر بيايي. ببخش كه دوستم را اورده ام خانه ي تو. مرد احمقي است. نشسته است به فوتبال ديدن و مرتب مي گويد كه ده دقيقه ي ديگر بيشتر نمانده است.... بر خلاف او من خيلي ارامم. به تلالو چشمانش نگاه مي كنم و با خودم فكر مي كنم: طبيعي است. اين دختر هميشه هر جا كه رفت دوست تازه اي پيدا مي كند و مي آورد خانه. اين هم به نظرم چيزي مي رسد مثل همه ي چيزهاي ديگر. شانه بالا مي اندازم: مي روم خريد و بعدا بر مي گردم.

در داروخانه اي به دنبال دارويي مي گردم . نمي دانم چه. چشمم مي افتد به چيزي كه بايد داروي پيشگيري از حاملگي باشد. از سر كنجكاوي مي ايستم و شروع مي كنم به خواندن اطلاعات روي آن. با خودم فكر مي كنم كه در اين دنياي پر از جنگ و خشونت، كافي است يكي ميكروبي را در مواد دارويي پخش كند. هر چه كه هست بسته رنگ آبي زيبايي دارد. دارو را در قفسه ي گذارم: من كه معشوقي ندارم تا نگران بچه دار شدن باشم. زني بسيار پير مي رسد و به من مي گويد: من هم تنها هستم اما از اين مي خرم. هميشه. نمي داني كي ممكن است بچه دار شوي ... و با من به راه مي افتد.

به سمتي مي رويم و زن لحظه به لحظه جوانتر و زيباتر مي شود. انگار برعكس زمان راه مي رويم. نگاهش مي كنم و دختر زيبايي با موهاي تابدار بلند و پوستي برنزه مي بينم و با خودم فكر مي كنم كه محال است مردان چنين زني را تنها بگذارند. به تل سرخرنگ پهني كه به سر بسته است نگاه مي كنم و فكر مي كنم كه طبيعي است كه من تنها هستم. و باز فكر مي كنم كه به جز اين زن چطور همه چيز تا اين حد خاكستري است و جامد ... انگار كه از سنگ. رسيده ايم به محوطه ي بزرگي كه در آن چيزهايي مثل قايق هاي مسطح چوبي در هوا شناورند و روي هر يك آدمهايي فرياد مي كشند. يكي از انها كنارم روي زمين مي ايستد. اما من به جاي سوار شدن دست دراز مي كنم و كودكاني را كه روي ان از ترس مچاله شده اند بر زمين مي گذارم اما خودم سوار نمي شوم. اينجاست كه مي رسد. رسيده ام به انتهاي محوطه ي بزرگ. در جلويم دري بزرگ باز مي شود. بزرگ. و ديوارهاي دو طرفش تا خود اسمان كشيده شده اند. بي آنكه حرف بزند مي گويد كه مي خواهد مرا با خودش ببرد. پوزخندي مي زنم. من؟ نه ... من با تو نمي آيم. تو سياهي هستي. من از جنس سياهي نيستم. بدون اينكه از در بگذرم بر مي گردم به سمتي كه آمده ام. كه فكري از ذهنم مثل برق مي گذرد. مي چرخم به سمت درب. من هيچ حرفي نزده ام. فكر از مغزم ذره ذره مي ايد و به صورت لبخندي بر لبم مي نشيند: مي تواني مرا آنقدر توانا كني كه ...؟ و همزمان از ذهنم مي گذرد: ليلا حاضري با سياهي بروي؟ ... از در گذشته ام. در فضايي معلقم كه هيچ چيز نيست. از در گذشته ام بي آنكه بخواهم. من با تو نمي ايم... سياهي ... من؟ ... نه. اين ممكن است از ذهن هر كسي بگذرد.مي خواهم كه برگردم.

بي فايده است. پرده هايي ضخيم و تيره، مثل جريان هاي آب هاي تيره ي اعماق اقيانوس دورم كشيده شده اند. دست و پا مي زنم. بي فايده است. پرده ها تا خود آسمان بلندند و سنگيني شان به كوه مي ماند. مي چرخم اما پرده ها همه جا هستند. يكي را كنار مي زنم. ديگري هست. و ديگري. تا بي نهايت. به دورم مي پيچند... و من انگار براي هميشه در بين اين پرده هاي ضخيم در مانده ام. .. چشم هايم را باز مي كنم: هوا هنوز تاريك است اما نوري در آن دور مي درخشد. از خودم مي پرسم: چه بود اين؟ مرگ؟


راهنماي آموزشي براي عكسبرداري از صفحات اينترنت


دوست وبلاگ نويسم سياوشٍ سانسور هرگز در وبلاگش كلي راهنماي كارهاي مختلفي مثل آموزش فلش، صدابرداري و HTML دارد كه به درد وبلاگ نويسها مي خورد ... من ازش خواهش كردم كه به من ياد بدهد كه چطور از صفحه ي وبلاگ عكسي بگيرم و سياوش يك دستوزالعمل بسيار عالي تصويري درست كرده است و برايم فرستاده و البته در وبلاگش هم گذاشته است. ممنون.

درست مثل وقتي كه سر قضيه ي يكسالگي وبلاگم راجع به نحوه ي اشنايي خودم با بابا و دخترش نوشتم لازم مي دانم كه توضيح دهم كه من با سياوش هم سر قضيه اي كه در وبلاگ عمومي پيش آمد آشنا شدم، يادم هست كه فضولك بر اساس اعتراض من و چند نفر ديگر نوشته ي بچه ي بي چاك و دهن را پاك كرده بود و سياوش اعتراض كرده بود و البته مراد كه لب نداشت هم... فكر كه مي كنم مي بينم آنهايي كه آن موقع باهاشان اختلاف داشتم دوستان بهتري درآمدند از آب !!! فضولك و بابا و دخترش هم. فضولك البته يكخورده از من عصباني تر است، از همه چيز ... گمانم ناملايمات در من تبديل مي شوند به سرخوردگي ... و در او به خشم. مراد هم كه غلط نكنم مثل خودمان از آن آدمهاي ناراحت است و تيره و تبارش چندان دور نيست... مي گويم بد هم نيست هر چند وقت يكبار يك بحثي راه بياندازيم و دعوا كنيم بلكه چند تا دوستي خوب از تويش در بيايد! ... خوب غيبت بس است! برگرديم سر اصل مطلب:

عكسبرداري از صفحات اينترنت


Wednesday, April 2, 2003

Saturday April 5
STOP the WAR on IRAQ
12:00 noon
Dundas Square,Toronto




Called by: Coalition to Stop the War
supported by over 40 labour, faith and community organizations.
for more info e-mail stopthewar@sympatico.ca or call 416-588-5555



معرفي سايت


عدالت براي همـه




http://www.robert-fisk.com


This Website is mainly dedicated to articles by Robert Fisk - Middle East correspondent for Independent Newspaper UK



معرفي سايت


اين هم يك سايت (گويا) جامعترين سايت فارسي براي صادق هدايت


http://www.adabkade.com



معرفي سايت


اين هم يك ماهنامه ي ادبي اينترنتي ديگر به نام گذرگاه:


گذرگاه ما را تاريخ پاسدار است
با شاخه اي از گلهاي هميشه بهار
كه عطرش
ناسازگاران را سازگار نيست