Wednesday, July 31, 2002

........

گمانم بهترم. مي شود يك مسير را از شركت تا خانه در اين بزرگ راههاي شلوغ رانندگي كرد و آواز خواند بي قطرات نوازشگر اشك. مي شود شام با دوستان رفت بيرون و شرارت كرد و خنديد و يادي از تو نكرد. مي شود ديگر به سادگي همشهري را نخواند. مي شود موها را بي خيال عين تيفوسي ها كوتاه كرد و در اينه نگاه كرد و خنديد. مي شود شبها بي وقفه اي تا خود صبح خوابيد و صبح ها براي لحظه اي خواب با ساعت ديواري بي رحم كل كل كرد.

ديگر سر سفره بي اشتهاييــم شوق غذاخوردن ديگران را كور نمي كند ... لباسهايي كه از ايران آورده بودم همه تنگ شده اند برايم. يادت كه هست؟ .... ديگر در ميانه ي يك شعر نمي ايستم تا نفسي تازه كنم. مي داني ... همه ي اينها وقتي ممكن است كه تو نباشي. نيستي. تمام. ديگر صداي تلفن كه بي موقع زنگ مي زند قلبم را به تپش نمي اندازد. ديگر هيچ چيز قلبم را به تپـش نمي اندازد. نيستي. حتي رويايم از تو خالي ست.


Monday, July 29, 2002

روز جهاني جوانان در تورنتو

روز جهاني جوانان است و پاپ آمده است تورنتو. همه خيابانهاي اطراف را بسته اند ودختران و پسران خندان و مشتاق در صفهاي طولاني به سمت محل برگزاري جشن روانند. هر كانال تلويزيون را كه ميآورم، كله ي كج و بي قواره ي پاپ بر روي اندام عنكبوت وارش ديده مي شود و عصبانيم مي كند. دو روز است. دو روز.

000، 700 جوان از اهالي نقاط مختلف قاره ي آمريكا بخصوص امريكاي جنوبي در گرماي 30 درجه ي تورنتو كه به خاطر رطوبت بالا در نيم ساعت مي تواند كلكت را بكند زير آفتاب ايستاده اند. 700 هزار نفر در يك مكان. با نظم و هماهنگي حاكي از يك سازماندهي استادانه.

دختري السالوادوري پشت بلندگو چيزي مي خواند با اين مضمون كه پيوند پاپ و جوانان ”سراسر دنيا“ ال است و بل است و همه كف مي نند و ...ببينم مگر همه جوانان دنيا مسيحي اند؟ خوب لابد ” يك ميليارد نفر مسلمان دنيا كه لابد چون حق ندارند جواني كنند، جوانانشان آدم حساب نمي شوند. يك ميليارد نفر مردم چين هم كه لابد چون در يك سيستم كمونيستي زندگي مي كند به حساب نمي آيند... ديگر كسي باقي نمي ماند“.

مي شود ديد كه از بعد از يازدهم سپتامبر تلاش دولت هاي سرمايه داري غرب در تحريك احساسات ميهن پرستانه ي مردم شان برعليه آسياي ميانه و درتشديد بيزاري شان از اسلام و كشورهاي مسلمان نشين و در جلب شان به مسيحيت به عنوان يك دين صلح دوست و انسان مدار چندان هم بي فايده نبوده است ... اين چه محاسني دارد براي اسرائيل در جنگ با مسلمانان، بماند.

شما بگوييد كه در اين دوره ي بحراني، دولتهاي ما، كشورهاي آسياي ميانه، براي جلب اعتماد مردم دنيا به صلحدوستي و انساندوستي مردمشان چه كرده اند؟ اسيد مي پاشند بر صورت زن محكوم و سنگسار مي كنند و روزنامه نگارهايشان را بيچاره مي كنند و زنداني هاي طويل و شديد مي برند براي فعالين سياسي شان و راه پيمايي راه مي اندازند و پرچم آتش مي زنند و .... بايد بگويم مرحبا. اين فاصله ها را بهتر از اين نمي شد زياد كرد. نه؟ ... عصبانيم!


Friday, July 26, 2002

ليلاي عزيز

تعصب به بي‌تعصبي همان‌قدر مذموم است كه هر تعصب ديگري! چطور مي‌شود متعصبانه بي‌تعصب بود؟! اين اگر نگوييم بدترين نوع تعصب است حداقل يكي از آن‌هاست. من فكر مي كنم تعصب نيز ماننده خشم، خشونت،... اگر نفي مطلق شود اثبات مي‌شود. آنان كه خشونت را به كلي نفي مي‌كنند مستقيم يا غير مستقيم آب به آسياب خشونت مي‌ريزند...

اگر روزي در يك خيابان خلوت مورد هجوم چند نفر قرار بگيري حتماً آرزو مي‌كنيم يكي از آن سيانور زير لب‌ها از راه برسد و كمك‌ات كند مطمئناً آرزو نمي‌كني آقاي بهنود بيايند و به پليس 110 تلفن كنند و بعداً سر جنازه تو شمع روشن كنند و گل ميخك به تسليت گويند‌گان اهدا كنند... نه باور كن بعضي وقت‌ها تعصب هم لازم است اينقدر متعصبانه بي تعصب نباش!

شبح




شبح گرامي

مسئله ي تعصب در مبارزه مسئله اي گمراه كننده مي تواند باشد. مثل بحث راجع به تفاوت بين ”عشق انقلابي“ يا ” كينه ي انقلابي“ . مي داني. فرض كنيم جايي هست كه به مردم حمله مي شود..و من تك و تنها با يك كپسول سيانور در زير زبان و يك تپانچه در جيب بروم آنجا و بعد با شجاعت در بيفتم با اراذل و يكي شان را هم با تپانچه ام بكشم و آنها هم آنقدر لگد به كليه هايم بزنند كه بميرم يا خودم سيانور را ببلعم و شهيد شوم. بعد تو بروي و چه گوارا برود و كشته شويد دست و پايتان را ببرند و شما با شجاعت و با سرود انترناسيونال بر لب تاب آوريد. بعد چه؟ حماسه اي از شجاعت بر زبان عده اي خواهد بود و مبارزه با ادمكشان تبديل مي شود به يك كار حماسي ودرخور قهرمانان و نخبگان. و جانيان مي آيند و مي روند و مرا مي كشند و تو را و آدمهايي ديگر.

حالا اگر بهنود از پنجره ي خانه ي امن و راحتش نگاهي بياندازد و به پليس زنگ بزند و هي داد و فرياد راه بياندازد و در روزنامه بنويسد و مردم را تشجيع كند كه اين كارها بد هستند چون ”خلاف قانون“ اند و در آنها اين باور را تقويت كند كه براي مقابله با تعدي و ظلم قهرماني شرط لازم و كافي نيست بلكه حضور مردم، افزايش مطالباتشان، توقعشان از نيروهاي امنيتي و انتقادشان از عوامل دست نشانده و حتي نقائص قانون موجود در چهارچوب همان قانون ضروري است. چه؟ وقتي مردم احساس كنند كه از خانه هايشان، بدون قهرماني و تعصب، بدون سيانور و شكنجه مي توانند حق طبيعي شان را كه آسايش و امنيت است بخواهند آيا آن متعديان جابر در تنگنا قرار نمي گيرند. آيا من و تو به جاي بلعيدن سيانور و افتخار به حس مسئوليت ”غيرتمندانه و انقلابي “ مان بهتر نيست در آگاهي مردم بكوشيم و راه هاي قانوني مبارزه را بيابيم و يا براي گشودن آنها مبارزه كنيم و قيد اين را بزنيم كه بهمان بگويند قهرمان؟

چه بگويم كه اگر حتي چه گوارا است كه سر از قبر بيرون مي آورد و ما را بي تعصب و اخته مي نامد، به وي مي توان گفت: رفيق! دوران مبارزات چريكي سالهاست كه به پايان رسيده است. دستاوردهاي اجتماعي – سياسي اكنون بر سر ميز مذاكرات به دست مي ايند نه در سنگرها. ولي ما بي شك براي پسرانمان از رشادت تو و از خود گذشتگيت خواهيم گفت در گذشته اي دور، زماني كه به نظر مي رسيد گلوله چاره كار است.


Thursday, July 25, 2002

يک نامه

زندگی دوباره دارد روند تند و نا آرامی پيدا می کند. باز هم مشغوليت ها و شبها و روزها که به سرعت باد می گذرند و فرصتی باقی نمی گذارند. غم و شادی, درست و غلط, ايران و کانادا را سپرده ام دست عقربه های اين ساعت. تيک تاک. تيک تاک.

نيمه شب خسته و خواب الود و سرتاپا ماسه ای بر می گردم خانه. کليد و سا ک و لباس خلاصه ی ورزشی را که در فاصله ی درب ورودی تا کامپيوتر از تن می کنم شوت می کنم روی مبل و بدون توجه به صدای ريختن ماسه بر روی کفپوش اتاق می نشينم پشت کامپیوتر و در همان حالت گيجی شروع می کنم به خواندن وبلاگ های هرروزه. ... وای نه! فردا. دارم می ميرم از خستگی.

چشمم می افتد به نامه ای بی نام و نشان. می خوانمش و خوابم به يکباره می پرد. ناشناسی برايم نوشته است که دوران آدم های ناراحت, که از لحن نامه بر می آيد که خودش را يکی از آنان می داند, دارد به سر می آيد و با لحنی گلايه آميز می گويد که به نظرش من هم ديگر دارم با زندگی کنار می آيم و از رده ی آدم های نا آرام خارج می شوم. به نظرش از لحنم پيداست. از نحوه ی آرايش وبلاگم پيداست.

دیگر هشيارم. چيزی در درونم عين يک موجود عاصی زندانی تکان می خورد. سخت. می خندم. با صدایی بلند. تعجب می کنم. می خندم. بلندتر و طولانی تر. کامپيوتر را خاموش می کنم و می روم به سمت آينه. نگاه می کنم به ليلای راحت و آرام. سلام. می خندم. به چهره ی خندان و خسته و گيجم می گويم: اشتهايت که زياد شده. خوابت که منظم شده است. شايد راست می گويد. نه؟

صدای بلندی می شنوم که می گويد: تو ديگر آدم ناراحتی نيستی و می خندد. می خندم. بلند. غريب. چراغ را خاموش می کنم و روی تخت می پرم و می خندم. نخند! ساکت می شوم. لحظه ای. صدای خنده دوباره بلند می شود. در داخل اين آپارتمان تاريک و بزرگ صدای خنده ای می پيچد که انگار مال من نيست. .

چيزی در درونم هست می ترسد. می خندد به من ... خنده اش به گريه می ماند.


Tuesday, July 23, 2002

..........

در استراحت ميان سخنراني بهنود ايستاده ايم. با چهارنفر از دوستان. يك دوست دوران دانشگاه، شوهرش و دو دختر ديگر. با شوهر دوستم بحث مي كنيم. ادم تند و تيزي است و وقت بحث كردن انگار مي خواهد حرفش را با چكش در مخت بكوبد. آدم بدي به نظرم نيامده است و لي خصوصيت چپ هاي قديمي را داراست. درست انگار داري با يك آدمي حرف مي زني كه حتي اگر هم عقايدش عوض شده (اگر؟؟!!) نحوه ي فكر كردنش و طرز تلقي اش دست نخورده. فكر مي كند كه خيلي خوب فكر مي كند! مجال هم نمي دهد جوابي بهش بدهي. آماده است تا نتايج از پيش معلومش را بر كله ات بكوبد.

در ميان بحث به او كه تازگي ها از فرانسه آمده است مي گويم كه با يكي از يچه هاي حزب كمونيست كارگري تازگي ها مكاتبه اي آغاز كرده ام. دادش در مي آيد و شروع مي كند راجع به زندگي شخصي آن بابا سخن گفتن و به من مي گويد: من گفته بودم كه تو آخرش سر از همين حزب كمونيست كارگري در مي آوري!! مي خندم. خاطرات نوجواني باز مي گردند. وقتي 16-17 سالم بود هم هركس از اين بچه هاي خيلي غيرتي تشكيلاتي كه مرا مي ديد مي گفت: اقليت؟ مي گفتم: نه! ... پيكار؟ نـــــــــــه! ... چي پس؟ ... چپِ اصولي!!

بهشان مي گويم كه من بيست سال پيش دست از چپِ چپ كشيدم و يك خورده راست شدم! (بابا ديكتاتوري پرولتاريا جايش را داده است به دمكراسي سرمايه دارها ... خوشتان مي آيد يا نمي آيد حقيقت همين است! بگرديد دنبال مفاهيم نوين براي سيستم هاي نوين آخر!) هم دانشگاهي قديمي ام فوراً فرياد مي زند كه: 20 سال؟ محال است. ... در ذهنم جمع مي زنم و مي بينم كه 19 سال پيش راست شدم (يعني در مقايسه با اين چپ هاي كلاسيك!) و خدا مي داند سالهاي پيش از آن چه خبر بوده است در اين كله!!

جوابي نمي دهم به كه او با ناباوري و خنده مي گويد 20 سال پيش تو 14 سالت بود... در ذهنم اين عدد تكرار مي شود 20 ... 20 ... 20. مصبت را شكر جدي جدي بيست سال شدها!!! در راه بازگشت به زمان فكر مي كنم. 24 سال پيش بهمن 57 اتفاق افتاد. 24 سال. آن زمان من در تلاش بودم كه بفهمم كه به كي و به چي اعتقاد دارم. نشد. خيلي زود، قبل از 20 سالگي دست كشيدم از چهارچوب ها. سالهاست كه گمانم فقظ داوطلب هوادار آزادي هستم. در همين ميان دوستم با توجه به چند تا مقاله که من در روزنامه ها نوشتم سال گذشته و با یک زمينه ی قبلی می گويد: توده ای ست!! و همه نفسی به راحتی می کشند: ليلا تعريف و طبقه بندی شد. برويم سر مطلب بعدی!!!

بيست سال گذشته است و من با صابون اگزيستانسياليسم و بوديسم و سوسياليسم خودم را هي شسته ام و باز هم رنگم نرفته است. همان داوطلب هوادار آزادي !! و مي داني ... وقتي با اين اين قديمي ها حرف مي زنم كه دوست دارند بروند در يك فضاي بسته ي تشكيلاتي خودشان را تعريف كنند و من را تعريف كنند و تو را تعريف كنند و آينده را و گذشته را و .... يك جورايي انگار نفسم مي گيرد. جانم اين برچسب هايي كه دستت است روي من نچسبان، سيب زميني پشندي نيستم كه!

واي كه ذره اي هواي تازه... پنجره را باز مي كني؟


Monday, July 22, 2002


در جلسه ي سخنراني بهنود نشسته ام و گوش مي دهم به صداي گرم و آرامش.  بهنود نظريه ي خودش را در خصوص نقش روزنامه نگاري در جامعه بيان مي كند. قصد ندارد كه از جانفشاني و شجاعت روزنامه نگاران دفاع كند. مظلوم نمايي نمي كند، بزرگ نمايي نمي كند، سر دعوا ندارد. مي گويد و مي رود. گمانم مي خواهد نشان دهد كه نقش يك روزنامه نگار تبليغ سياسي براي فلا ن ايدئواوژي يا گروه نيست بلكه ارائه ي خبر و در نهايت يك تحليل ساده و بي طرف است.

تلاش نمي كند نا خوب و بد و درست و غلط را برايمان با خطوط پر رنگ سياه و سفيد رسم كند و مجبورمان كند كه جايمان را اعلام كنيم: آنطرف خط يا اينطرف خط. بدون سعي در برانگيختن احساسات شنونده، بدون مبالغه و با استناد به تاريخ حرف مي زند. لحنش، متفاوت با ديگراني كه مي شناسيم، اينرا به يادم مي اورد كه در تاريخ روزنامه نگاري كشورمان تا چه حد اصل اعتماد به شعور شنونده در نحوه ي گزارش رساني رعايت نشده است.

در آخر اين بچه هاي چپِ چپ شروع مي كنند به سوال كردن. بلند مي شوند و با لحن كسي كه همه ي زندگي اش را براي رهايي خلق قمار كرده است و به گردن همه حق دارد صحبت مي كنند. ياد لحن حرف زدن بسيجي ها و سپاهي هي مي افتم كه هي جانفشاني هاشان را به رخمان مي كشيدند و حقشان را طلب مي كردند. خسته ام از اين حق. خسته.

جايي بهنود از اين مي گويد كه با بچه هاي چريك قديمي در آلمان برخوردي داشته است و ازيكي از آنها شنيده است كه: ما ابتدا اسلحه داشتيم و بعد شروع كرديم به خواندن تئوري ماركسيزم. بهنود ادامه مي دهد كه نمي دانسته چريكها سيانور را كجاي دهانشان مي گذاشته اند. اين حرفش به نوعي دلالت دارد بر فاصله اش، دقت كنيد فاصله ي يك روزنامه نگار  از جنبش چريكي. در واقع بي آنكه بخواهد ارزش كاري را زير سوال ببرد كلامش گوشه اي است بر فاصله ي جنبش در چهره ي قديمي اش با آنچه در عمق جامعه مي رفته است. خانمي از فعالان تورنتو با بي ظرافتي آشنايي مي افتد در دام سخن ساده ي بهنود (كه غلط نكنم فقط سادگي نبود و تجربه هم در آن دستي داشت ) و به لحن كودكانه اي مي گويد كه: آقاي بهنود، سيانور را زير لب نمي گذارند، زير زبان مي گذارند و با لحني آزرده و احساساتي از بهنود مي خواهد كه عذر خواهي كند از همه ي حاضران جلسه  به خاطر بيان حرف آن رفيق فدايي سابق. .

از جلسه بيرون مي آيم و به نوجواني ام مي انديشم. زماني كه باور داشتم قرار است همه ي دنيا را نجات دهم ! از چنگ امپرياليزم!آه اي هجده سالگي. اي جواني مقدس.


Friday, July 19, 2002

حـقـيـــقـت 2

سه ميز را به هم مي چسبانيم و مي نشينيم. خسته و خاك آلود اما خندان و پر سر وصدا از تمرين واليبال ساحلي آمده ايم به يك رستوران در نزديكي ساحل. تقريباً همه هستند، يازده نفري هستيم. هم بچه هاي تيم چك و هم دوستان كانادايي ام و دو دختر جوان كه فقط براي تمرين مي آيند. از همان ابتدا صدا اوج مي گيرد. آبجو همه را سر حال مي اورد سربه سر گذاشتن ها و نكته پراني ها شروع مي شود.

ديويد و مارتين بحثي را شروع مي كنند حول جمله ي خنده داري كه ترجمه اش مي شود:” اوه عزيز، من تا 5 دقيقه آنجا خواهم بود.“
 با يك ساده لوحي تعمدي مي پرسم: ”همه اش 5 دقيقه؟“ و بحثي در مي گيرد كه ترجيح مي دهم مضمونش را اينجا نيـــاورم بحثي كه منجر مي شود به موضوع هميشگي روابط انساني در ايران. به جزئيات از من مي پرسند كه يك دختر و پسر چگونه مي توانند رابطه ي آزاد داشته باشند و كجاها مي توانند خلوتي پيدا كنند و برخورد پدر و مادرها چه خواهد بود و اگر مأموران دولتي آنها را پيدا كنند چه خواهد شد و با حاملگي يك دختر چه پيش خواهد آمد و در هنگام ازدواج اين روابط پيشين تا چه ميزاني پذيرفته است و و و ...

من سعي مي كنم با ديد انتقادي از وطن حرف نزنم، اما  مي افتم درسراشيب اين حقيقت تلخ كه مجموعه ي روابط اجتماعي ما در ايران تا چه پايه فاسد و بي معناست. در جواب اين سوالات به سادگي مي شود ديد كه پشت ديوارهاي پوشالي مذهب – سنت – عرف، ما در ارزشهايمان تا چه حد به ظواهر چسبيديم 
 موقع خداحافظي همه خيلي گرم و دوستانه همديگر را روي گونه مي بوسيم و بر پشتم مي زنند و مي گويند: ” ليلا، همان بهتر كه آمدي اينجا “ و من با تلخي فكر مي كنم كه واقعاً جوابي ندارم.


Wednesday, July 17, 2002

وسوســـه

جايي در ميان صداي شكستني ظروف غذا كه بر سفره اي چيده مي شوند، در ميان همهمه صحبت زنها راجع به لباس و قيمت مواد شوينده و بچه داري و داروي پاك كننده ي لك چربي از روي پارچه ي حرير و سرتكان دادن هاي مطمئن از خودِ مردها در ميان جملاتي بي اساس حول سياست و حكومت و سود سرمايه گذاري و در هياهوي جيغ و دادِ چند كودك شيطان و بازيگوش، نشسته اي. با آن صداي خوشنوا و آن برق خيره كننده ي چشمان. با آن دستهاي غارتگر كه پينه هايي از كار سخت دوران نوجواني ات بر كفشان نقش بسته است. نشسته اي. آرام. سرشار.

مي داني ... وسوسه دانستن اين در من پرپر مي زند كه در ميان هياهوي اين هميشه، گذر يك ياد گريزپا آيا هرگز گيسوي انديشه ات را پريشان كرده است؟


Tuesday, July 16, 2002

.......

در اتاق نيمه تاريك بر روي مبل راحتي مي نشينم. صداي تلويزيون را قطع مي كنم و صورتهايي كه با شكلي اغراق اميز احساسات و عواطف انساني را، خشم را و شادي را و عشق را و درد را تصوير مي كنند انگار عقب مي نشينند و مي پيوندند به تصاوير گنگ و در هم آميخته اي كه در پس زمينه ي ذهن خسته ام موج مي زنند. مونيتور كامپيوتر تيره مي شود و هر چند لحظه عكسي را نشان مي دهد و لبخند ناگهاني چهره ا ي آشنا، يا زيبايي يك منظره ي خاطره انگيز كه بي صدا و ناگهاني ظاهر مي شوند عين يك باران ملايم و بي صدا قطره قطره بر ذهنم مي ريزد بي آنكه بياشوبدش. استكاني چاي بر روي ميز كم كم سرد ميشود و لبه تا خورده ي نامه ي نيم نوشته كه هرگز تمام نمي شود در جريان هوايي ملايم و نامحسوس تكان مي خورد. چشمانم را مي بيندم و تن مي سپارم به لحظه. به اين لحظه ي ناب. آرام. همين جاست. در همين اتاق خالي نيمه تاريك كه حضور مغشوش مرا مي بلعد و خردش مي كند و مي آميزدش با اين حس غريب. با اين نامعلوم. بودن. به تمامي.


Monday, July 15, 2002

انـتــظار

در ميانِ پرده اي از اين هستي تو در تو، كودكي آمدنش را انتظار مي كشد. كودكي كه پشت نمي دانم كدام ديوار سياهي، در چندمين رجعت خود قرار است زندگي را از بطن زندگي من آغاز كند. از من. سالهاست، ساليان سال است كه خيره شده ام درچهره ي ”مرد“، در اين حضور مســلـم تا بازتاب حضور ” او“ را بيابم.

يكبـــار، ديرزماني پيش بيهوده گمان كردم كه يافتم آن آتــش را در تب وتاب عشـــقي كه هستي بايد مي بخشيد به اين وجود منتظر. تنها يكبار. بيهوده بود. انتخاب با من نيست. با من نبود. نيامد. انتخاب با او بود. نيستي انگار آمد و رشته ها را بريد. آنچنان كه گويي هرگز نبوده است ... و من همچنان مي گردم تا پرتو نگاهش را بيابم در رفت و آمد اين نگاه ها. جلوه اي از مسلم حضور ناآرامش را كه انگار نا آرامتر مي شود هــر روز. نديده امش هنــوز. هنــوز.


Thursday, July 11, 2002

يک سفرکوتاه - قسمت سوم

با هم تيمي هايم شش نفري در يك خط راست يكي بعد از ديگري دراز كشيده ايم روي ماسه ها و هر چه اضافه بر تن داريم در آورده ايم و به انتهاي خط افزوده ايم تا بلند تر شود. يك مسابقه ي تفريحي بامزه است در حد فاصل اعلام بازي هاي رده بندي. در كنارمان 6 تيم ديگر به همين سبك روي ماسه دراز كشيده اند و داوران مسابقه ما را تشويق مي كنند تا براي بلند كردن طول مان هر چه بيشتر از تن در آوريم و به انتهاي خط اضافه كنيم. من همان ابتدا عينك و كلاه و تي شرتي كه براي حفاظت از آفتاب بر تن دارم در مي آورم و مي دهم به دوستانم و مي گويم كه من لخت نخواهم شد و انها مي خندند و مي گويند كه لزومي نخواهد داشت.

بين دو تيمي كه در كنار ما خوابيده اند رقابت سختي در گرفته است. يك به يك هر چه را كه بر تن دارند در مي آورند و مي مانند با لباس هاي شنا. جمعيت زيادي حلقه زده وتشويق بالا مي گيرد. انها فرياد مي زنند كه ديگر چيزي بر تنشان نمانده است. اما چاره اي نيست. براي پيروزي تن مي دهند به خواست جمعيت. دخترها با اصرار هم تيمي هايشان، با نوعي اكراه لوندانه به روي سينه مي خوابند و با دست ماسه ها را به دور بالاتنه ي خود جمع مي كنند تا خود را بپوشانند و يكي از بچه هاي گروهشان قسمت بالاي بيكيني ها را از تنشان در مي اورد و جمعيت فرياد مي كشد. داورها باز هم تشويق مي كنند. يك دختر جوان با موهاي لخت بلند با حصيري مي آيد و با اصرار و انكار متقابل تن پسرهاي تيم دوم را كه حالا همه شان به روي سينه خوابيده اند و با هيجان فرياد مي زنند با آن مي پوشاند و دستش را به زير حصيرها مي برد و شلوارك هاي كوتاه پسرها را با يك حركت در مي آورد و در هوراي جمعيت در هوا تكان مي دهد و به سمت انتهاي خط مي رود تا مثلاً به طول آن بيفزايد. و تا پسرك مي آيد حصير را كه به طرز رقت باري پشتش را پوشانده جابه جا كند برمي گردد و آن را با يك جست از روي وي مي كشد و مي رود سراغ نفر بعدي.

من ديگر بريده ام. مي چرخم به سمت ديگر تا به خودم بقبولانم كه آنجا نيستم ... رو در رو مي شوم با جمعيت تماشاچي هلهله گرِخندان و شادان. با اين قيافه هاي جوان بي غم. با اين چشمان كه نه جنگ ديده است، نه فقر و نه انقلاب و هرگز مجبور نبوده است از ديوارهاي تودرتوي باورهاي سنت و مذهب واجتماع با سرپنجه هاي خونين بالا رود و جهنم تنهايي و طردشدگي را تجربه كند. دخترها و پسرهايي كه سخت ترين جنگشان مي شود با بالاتنه ي لخت در خيابان راه رفتن و آزادي همجنسگرايي. دشواري هايي كه جامعه ي غربي حتي آنها را هم تا حداكثر يك دهه ي ديگر از ميان برميدارد و اجازه نمي دهد كه ديواري شوند در مقابل تلاطم انرژي اين جوانان. ديواري نيست، تضادي نيست، پس مبارزه اي هم نيست و جنگجويي هم نيست. اين انرژي به راحتي آزاد مي شود و در سنين بالاتر آرام مي گيرد.

يك چيزي اينجا لنگ مي زند. دوستشان ندارم اينها را. من گذشته ام را پشت سر نگذاشته ام تا بيفتم در اين حلزوني پايين رونده ي رفاه و لذت جويي. نمي دانم شايد زندگي براي يك انسان طبيعي يعني ” خوب خوردن، خوب گشتن، خوب پوشيدن، خوب ...“ ولي يك چيزي در من ، جنازه ي يك دن كيشوت شايد، هنوز به آسياب هاي بادي سنت و عقل و اجتماع؛ كه ديوها و هيولاهاي جواني ام بودند و مبارزه باهاشان اگر چه خسته و نااميدم مي كرد اما به بودنم معناي جستجو و نبرد و پي افكندن مي داد؛ مديون است. چيزي كه ليـــــلي را به دنيا آورده است از بطن ليـــــلا. شايد هم براي عقل ناقص شـــرقــي من درك اين بهشت دروغين ممكن نيست، بهشتي كه جاده اي كه به آن منتهي مي شود از كناره ي سواحـــل قحـطي زده ي افريــقا مي گذرد و جزاير ستــم كشيده ي امريكاي جنوبي ... برمي خيزم. در تمام راه برگشت به تو مي انديشم. تنها به تو.


Tuesday, July 9, 2002

يك سفر كوتاه – قسمت دوم

صبح زود مي رسيم ”واساگا“. زمين هاي واليبال كه با نوارهايي با رنگهاي تند زرد و قرمز و نارنجي خط كشي شده اند رديف رديف گسترده اند و خليج ”جورجين“ با رنگ سبز - آبي خود دل مي برد. مي زوم در بحر اين هيكل هاي جوان خوش تراش. لباس دخترها معمولاً تركيبي است از بيكيني و يك شلوارك كوتاه طرح دار و پسرها معمولاً فقط يك نيم شلوار ورزشي بر تن دارند. پوستهاي جوان آفتاب سوخته بر بدنهاي ورزيده چه تركيبي ست. دكه هايي در كنارپياده روي چوبي حاشيه ي ساحل نوشيدني هاي خوشرنگي را به رايگان توزيع مي كنند. ديدن اين دخترهاي جوان خوش لباس و خوش بر و رو كه با لبخندي پايان ناپذير از صبح تا عصر ليوان ها را يك روند پر مي كنند و به دست مردم مي دهند به من اين حس ناخوشايند را مي دهد كه غربي ها اگر اراده كنند تا بهشتي بسازند، حتماً از بهشت موعود راهبان اديان مختلف چشمگيرتر خواهد بود. بازي ها شروع مي شوند و كم كم رنگ خستگي بر چهره ها و اندام ها فضا را زميني مي كند. نه اينجا جايي در آسمان نيست، يك ساحل زميني ست با آدم هاي زميني!

در فاصله ي بين بازي ها در كناري مي نشينيم و مردم را برانداز مي كنيم. نمي دانم چرا به نظرم در مجموع بيكيني دخترها در قسمت سينه حداقل دو سايز برايشان كوچك است! مارتين و ديويد رو به پياده روي چوبي مي نشينند كه بيشتر دخترهاي تر و تميز و آراسته با موهاي افشان در باد و درحداقل پوشش ممكن رد مي شوند و دلبرانه و گستاخ چشم مي دوزند در چشم ديگران. به مارتين مي گويم كه ديدن اين همه زيبارويان نيمه لخت بايد تا يك ماه بايد كفاف دهد برايش و او با شيطنت مي خندد و مي گويد: ي ي ي ي يك مااااااه!

شب با بچه ها در شهر كوچك چرخ مي زنيم و بعد از خوردن شام در” يونانيِ دوستانه“ مي رويم به يك كلوب رقص. همراهي شان مي كنم چون نمي خواهم با آدمهايي كه رقصيدن برايشان عين غذا خوردن طبيعي ست باب بحث هاي اعتقادي را باز كنم كه مرزهاي احمقانه اي مي كشند دور كلمات ” ابتذال و تعهد“. خوب اين بار اولي هم نيست كه من به يك كلوب رقص مي روم. گمانم بار سوم است. هر دو دفعه ي قبل من كه به اجبار با جمع بچه هاي ايراني رفته بودم نيمكتي در گوشه اي پيدا كردم و خوابيدم (در آن صدا خوابيدن مي داني يعني چي؟). در داخل كلاب صداي موسيقي آنچنان بلند و فضا چنان تاريك است كه رشته ي صحبت ها قطع مي شود و بالاخره مي شود براي لحظه اي خود را به دست افكار سپرد. بچه ها مي رقصند و من فرصتي پيدا مي كنم تا آدمها را دقيقتر نگاه كنم.

دخترهاي جوان و دلربا لباسهايي بر تن دارند كه يك جايي از آن لزوماً ناقص است: يا خيلي كوتاه است، يا پشت ندارد، يا روي شكم باز است. اين دخترهاي كم سن و سال كه داغ و هيجان زده بر روي پاشنه هاي بلند كفش هاي باز مي رقصند سخت شبيه دخترهاي جواني هستند كه در ايران مي ديدم. همان نگاه جوياي توجه و محبت، همان برق جسور چشمهاي وحشي، همان غليان احساسات گنگ نوجواني. پسرها اما متفاوتند. نگاه هايشان جسورانه تر و رهاتر است. آماده اند تا خود را و هر آنچه سر راهشان است كشف كنند و فتح كنند و بگذرند. با آن نگاه هاي تشنه ي خطرناك دست در كمر دختري انداخته اند و از هيجان يك شب وحشي سرخوشند، هيجاني كه بايد بيست ساله بود و اينسان رها، تا آن را حس كرد.

فردا روز سخت ديگري در پيش است. نبايد دير خوابيد. خندان و پرسر و صدا بر مي گرديم به سمت كابين محل اقامتمان. و من ديگر از ديدن دخترها و پسرهاي تازه سالي كه به سمت مركز شهر، به سمت كلوب هاي رقص روانند تعجب نمي كنم ... به افسون شب مي انديشم.


Monday, July 8, 2002

يك سفر كوتاه – قسمت اول

رفقاي خوبي هستند براي هم. از لحني كه خاطرات مشترك را تعريف مي كنند و روده بر مي شوند، از توجهي كه به هر كلامي كه از دهان ديگري بيرون مي آيد نشان مي دهند، از نگاه هاي گرم و صميمي شان پيداست. از من خواسته اند تا براي شركت در يك تورنمت واليبال ساحلي كه در يكي از شهرهاي ساحلي زيباي منطقه كه كمتر از دو ساعت از تورنتو فاصله دارد به گروهشان بپيوندم. رادكا و كارل زوجي در اوايل چهل سالگي، زوسكا يك زن سي و نه ساله ي پرانرژي و فعال، مارتين سي و هشت ساله که من با او به جمع راه یافته ام و ديويد كه همسال من است. آدمهاي ماجراجويي هستند. جز ديويد كه كانادايي ست بقيه از چك اسلواكي هستند و در زندگيشان سختي زياد ديده اند و اين مرا به آنان نزديك مي كند.

كارل و رادكا براي فرار از چك كمو نيست شبانه گریخته اند و تا نمي دانم كجا شنا كرده اند و راهي طولاني آمده اند تا بيست سال بعد برسند به يك خانه ي بزرگ زيبا در ناحيه اي دور از جنجال هاي تورنتو و زندگي ای را شروع كنند به دور از ديكتاتوري و جنگ و تضادهاي قومي. نمی دانم كار اصلي مارتين كه تازه از مصر بازگشته است چيست هر چه هست كار دائمی نيست و او در بين قراردادها مرتبا مي رود به سير و سياحت دنيا. در آمريكاي جنوبي مدتها قايقراني كرده است، اروپا را سراسر گشته است، در نمي دانم كجاها غواصي كرده است، يا موقع واليبال مي بينيش كه با حرارت و جديتي عجيب بازي مي كند، يا روي درياچه اي دارد موج سواري مي كند، يا مي رودwhite water rafting . زمستان هم اگر سراغش را بگيري مي شنوي كه براي چندن روز رفته است جايي دور و سرد براي اسكي. ماه پیش يك كارموقت فني در مصر به وي پيشنهاد شده و پس از اتمام كار در آنجا مانده است وتمامي ناحيه را گشته است.

زوسكا از آن تيپ زناني است كه جامعه ي شرقي ما (كه در بهترين حالتش زن را هر چقدر هم كه موفق جز در کنار یک مرد کامل نمی بیند) نمي تواند بپذيردش. اين زن تحصيلكرده با كاراكتري قوي، گرم و شجاع در بسياري از كشورهاي دنيا بوده و زندگي را نه در خوردن و خفتن و داشتن كه در تحرك و جستجو مي بيند. زنی دوشت داشتنی که به معنای واقعی خودش است بی شیله پیله ی اضافی برای مقبول افتادن. ديويد هم اما براي خودش عجيب است. كارش را در اينجا رها كرده و در يك كشتي بزرگ مجلل كاري گرفته است و دنيا را مي گردد. كشتي از اين قاره به آن قاره و از اين قطب به آن قطب مي رود و در هرجايي جند روزي لنگر مي اندازد. او زحمت اين كار سخت را قبول كرده و راه افتاده است تا زندگيش را خارج از اين چهارچوب هاي تنگ بيابد.

من اما نشسته ام در ميانشان و گوش مي سپارم به همهمه ي گرم و دامنه داري كه با خنده هاي طولاني قطع مي شود و به ياد مي آورم جمع مشابهي را در گذشته اي نه چندان دور ... و مي انديشم به فاصله ها. همين. فاصله ها


Friday, July 5, 2002

خواب


بر صخره اي بزرگ بر فراز يك درياي زلال و آبي و آرام ايستاده ام. صخره تاب مي خورد و تاب مي خورد و بالا مي رود و پايين مي رود و لايه هاي افقي و عمودي فضا را با چابكي نرمي طي مي كند. مي دانم - از كجا؟ - مي دانم كه تا لحظه ي بعد پايين خواهد افتاد و مرا با خود به اعماق خواهد برد. نگرانم. صخره اما در تاب دامنه دارش گاه تا بلنداي ديواره ي صخره اي كناره ي خليج بالا مي رود و گاه تا خود آبي دريا پايين مي آيد .. نمي توانم خود را راضي كنم كه از آن بالا، از روي اين صخره ي بزرگ كه چنين تا خود آسمان با حركتي سرشار بالا مي رود و پهنه ي وسيع آبي را انگار به من هديه مي دهد و پايين مي آيد و هوس تن سپردن به آب را در دلم به غلغله مي اندازد روي صخره هاي كو چكي بپرم كه در ان پايين استوار و محكم روي آب خوابيده اند و تكان نمي خورند ... چه كنم؟ ... زيبايي و شكوه چشم اندازها مرا در خود گرفته است. گذاشته ام كه زمان بگذرد. صخره با همان حركت سريع و مطمئن خود پايين مي رود و به نرمي مرا به آب مي سپارد ... و چه آبي ... تن مي سپرم به نوازش خنك و ملايم آب كه خود را تفويض مي كند به بازوان من .... و با آن يكي مي شوم.

از خواب برخواسته ام و به خوابي ميانديشم كه ديده ام. يكي از زندگي هاي من ...


Wednesday, July 3, 2002

بـــاور

در فيلم مورد علاقه ي دوران جواني ام يعني ”ديوار“ پينك فلويد خودكشي پينك يكي از زيباترين صحنه هاست. آزاد از هر آنچه هست و نيست، او رگهايش را زده و در جلوي تلويزيون كه انگار پنجره اي است برايش رو به جهان بيرون، در تپش معجره ي جاري موسيقي نشسته است در انتظار مرگ. مرگي كه سخت هوشمند و زيباست. كه يك حيات را دوباره در خود تكرار مي كند.

پينك زندگي را از ابتدا آغاز مي كند. اتفاقات ساده دركودكي. سكوتش در ميان همنوايي ها. دل شكستگي. و تضاد. كودك نهادش جايي در يك بيمارستان صحرايي متروك به خود امروزش مي رسد كه دريك سه كنجي رو به ديوار وانهاده و نفرت انگيز، دفتر سياه شعرش در دست، مچاله شده است . مي هراسد. بيرون مي آيد. راه مي افتد. دوباره نگاه مي كند تا اينبار راهي بيابد متفاوت. هراس پيوستن، التماس براي پذيرفتن در چشمهاي كودك موج مي زند. مي گردد. مي گردد... تهي ست. تهي. تلاش بيهوده است. آرام مي شود و دوباره به خودش، خود امروزِ متروكش مي رسد كه در بالاي يك تپه ي تنها در حال مرگ است. و اينبار نه هراس كه باور است در آن چشمان سرد. كودك مي پذيرد راهي را كه آمده است، خود را به تمامي مي پذيرد و به انتظار مرگ مي نشيند.

سالهاي سال است كه من اين لحظه ي مرگ را زندگي مي كنم. از كودكي به راه افتاده ام. مي گردم. مي گردم. مي ترسم. دلم در هم فشرده مي شود. خودم را در سه كنج تنهايي و نفرت و تلخي، ترك كرده ام و مي گردم. جايي در ميان اين هياهوي غريبه و بي معني راهي را مي جويم كه مرا مي رساند به يكي شدن. به پيوستن. نگاه مي كنم تا باور كنم كه اين همانست. همان كه مرا مي رساند به من. شايد بيابمش آن را كه جايي در انتظارم مطمئن و آرام نشسته است.


Monday, July 1, 2002

ياشار ياغيش شاعر پيشه شعر بسيار زيبايی آورده است در وبلاگش تا شايد سرمه ای باشد بر چشم مهاجر در روزهاي دلتنگی.

آن ترانـــه دور



در جنگــلي
پائين تر از دهکده اي سبز
ترانه اي مي زيست که از ياد همگان رفته بود .

گويا همين غروب ديروز
يا شايد قرني پيش
کسي آن را خوانده و رفته باشد.

آن ترانه
که بالهايي از باد داشت
ماديان آسمانها بود و
سايه چنار بزرگ سرزمينش

آن ترانه
عشق نخستينم بود که
تنها با يکبار شنيدنش چشمه اي زلال شدم
اما روزگارانم آزمود و
عمر به امتحانم کشيد
که در کنار ساليانش جا گذاشتم و رفتم

اکنون
گاهي در چشمان معشوقم
سوسويي مي وزد
و آن ترانه دور و دست نيافتني
از آنجا قد مي کشد

شعري از چنگيز علي اوغلو ـ شاعر معاصر جمهوري آذربايجان