Monday, July 21, 2014

سرانجامي نيست.
هيچ فكر كرده اي؟
زندگي مجموعه اي از اتفاقات ناتمام است
نقطه هاي پاشيده اينجا و انجا
سرانجامي در تصادفاتي كه ما انها را اشنايي ها و جدايي ها، دوستي ها و دلچركيني ها مي ناميم نيست
و زمان بر اين خورده پاره ها مي گذرد ...
و مي شود ما.
.
.
.

هيچ فكر كرده اي؟ ايا ما ان زندگي كه مي كنيم هستيم؟


Friday, July 18, 2014

هنوز گاهي ترديد مي كنم اين تويي كه دوستت دارم ... يا غير ممكن. مانند زني خيانتكار در اغوش اين يك فرو مي روم و به ان ديگري مي انديشم.


Wednesday, July 16, 2014

بر می گردی ... نگاهی به من می اندازی
می روی.
و من می مانم و غیر ممکن


Sunday, July 13, 2014

قرن بيستم در ايران دوران مدل انقلابيوني بود كه توهم نابودي NATO را داشتند ... امروز دوران مدل اكتيويستهايي كه توهم پيوستن به ان را دارند.

در معادلات دريدن و دريده شدن، اولي مي خواست قرباني اي نباشد.
دومي مي خواهد قرباني نباشد.

من همچنان اولي را بيشتر دوست مي دارم ... دومي حس ترحمم را بر مي انگيزد.


Thursday, July 10, 2014

وقتي با هميم به دلايلي فكر مي كنم كه از هم جدامان مي كنند .... و وقتي از هم جداييم به دلايلي كه اينقدر مرا به تو مي خوانند
به تو مي رسانتد

همه ي راه ها يا از تو شروع مي شوند و يا به تو ختم مي شوند.


Monday, July 7, 2014

فكر مي كنم غمگين ترين لحظات زندگي ام ان اوقاتي است كه به تو حق مي دهم كه دوستم نداشته باشي ... و نه چون -مثلاً - اين حق توست ... نه ... چون اين حق من است.


Friday, July 4, 2014

وقتي نمي تواند از همه ي توجهم برخوردار شود ... ديوانه مي شود. خاموش. با نوعي ارامش سرد كاري مي كند تا خشمم را برانگيزد ... و بازتاب خشمم را به بيزاري به كوچكي به نابردباري به نافهمي تعبير مي كند ... و من باز همه ي سعي ام همه ي توجهم همه ي حواسم را به كار مي برم تا ارامش كنم تا مهربان باشم تا بپذيرم .

ارام مي شود و راضي مي شود و چشمهايش برق برق مي زنند .. و مثل گربه اي كه زير چانه اش را نوازش مي كنند خُر خُر مي كند.

در دل شب ... در ساعات تنهايي و صراحت من بيدار مي مانم و باز خسته مي شوم و باز سردم مي شود و باز ...
و فاصله.

.
.
.
دوست داشتنت بيش از هر چيزي فرسايشي است ... ذره ذره ساييده مي شوم ... ذره دره.


Wednesday, July 2, 2014

هرگز نبايد بازگشت.
باديدن انچه كه بر ما گذشته است ... و حالا گذشته است ... مي ترسم ديگر هيچ چيز باقي نماند ...
Dream as we might, things will never be the same.

.
.
.
مي بيني .. بين متنقاض ترين حواس بالا و پايين مي شوم ... وقتي تو روبرويم هستي ... چيزهايي را مي خواهم در آنِ واحد كه با هم كوچكترين تقاطعي ندارند ... و همه ي اين چيزها كه روزهايم را به شب مي رسانند ... حالا به هر جان كندن ... يكباره مثل دستي بر گردن لحظه حلقه مي زنند و سخت مي فشارندش ... و تحمل شان سخت مي شود ...

و باز اين من نيستم كه از تو رومي گردانم. عجيب نيست؟
نمي تواند باشد بعد از همه ي اين سالها.
دوست داشتنت زمين زير پايم را از من مي گيرد ... و من فرو مي روم.
از كجا، از كِي سردر خواهم اورد؟


Tuesday, July 1, 2014

بازگشت شايد نقطه ي شروع دوباره نباشد ... براي انها كه زندگي را در خطوط به هم پيوسته ي رو به جلو تعريف مي كنند
اما اما اما بازگشت شايد بستن اين حلقه باشد ... و رسيدن به ان نقطه باشد كه ديگر همه چيز تمام مي شود ... نقطه اي كه همه چيز از ان شروع شد.

سرانجامي نيست.
هيچ فكر كرده اي؟
.
.
.
من به بازگشت مي انديشم. هميشه.


Friday, June 27, 2014

بر تعداد چيزهايي كه نمي دانم هر روز اضافه مي شود. گمانم تجربه يني دانستنِ ندانستن.


Wednesday, June 25, 2014

مثل گربه ي سيري که لب حوض بالاي سر ماهی کوچکی مي نشيند به بازی ... مرا چنگول چنگول مي كند و گيرم مي اندازد در يك حفره ي كوچولو كه نفسم ببرد ... و من هي براي كمي هوا ميايم روي اب و او باز با پنجه هايش من را بازي مي دهد
سالهاست
مي دانم كه سير است و از خودش پر است و قصد شكار هم ندارد و مي دانم كه از زخمي كه مي زند هيچ حسي ندارد
چشمهايش به ديدن تقلاي من برق برق مي زنند و من بي انكه ديگر حتي بترسم دم مي جنبانم و لابلاي پنجه هايش سر مي خورم
نمي داند كه اين همه ديگر هيچ چيزي را براي من تغيير نمي دهد
نمي داند كه حالا اوست كه شكار خودش مي شود
.
.
.
فقط بايد يادم باشد كه ان وسطها يادم نرود كه اينها همه بازي اي بيشتر براي او نيست.


Saturday, June 21, 2014

زندگی کردن در شهری که در دامنه ی کوهی نیست ... مثل زندگی کردن با جفت اما بدون عشق است

مرگ بر تورنتو