Wednesday, August 27, 2014

من می بینمش.
در خود فرو رفته است.
خاموش. مهربان.
من سوال می کنم.
مقاومت می کند.
من با او حرف می زنم.
سکوت است از طرف مقابل.
من در می زنم.
چراغها را خاموش می کند. بی صدا. بی حرکت.
من مردد می شوم. پاپا می کنم.
من فکر می کنم: نمی شود.
کمی عقب می کشم.
و دیواره یکباره فرو می ریزد ...
و یکباره سیل سخن و اشک .. با نوعی تعلق و احساس که زهره ی من را می برد.
من عقب میکشم.
من پاپا می کنم.
سیل سخن. اشک. لبخند. شادمانی.
من عقب می کشم.
من درها را بسته می خواهم. چراغها را خاموش.
من سکوت می خواهم.
در خود فرو می رود.
با حسی از ازار دیدن.
می رویم.

تا داستان بعدی.

این یک شعر نیست.


Monday, August 25, 2014

هر وقت .. هر وقت ... هر وقت یکی از این گردن-سرخ های امریکایی/ کانادایی/ایرانی بواسطه ی انتقاد تو از سیستم حکومتی کشوری که به ان مهاجرت کرده ای به تو ایراد می گیرد که:
"پس چرا به این کشور مهاجرت کردی؟ اگر به این سیستم ایرادی داری برگرد مملکت خودت!"
به او بگو که:
"نادانِ ابله! من کشور محل تولدم را ترک کردم به اینجا امدم نه برای اینکه سیستم این کشور را به عنوان اصلی مطلق و تغییر ناپذیر قبول داشتم ... اینجا را برای سکونت برگزیدم چون به من گفته شده بود که در این کشور <"می توانم به سیستم اعتقاد نداشته باشم، به آن انتقاد کنم ... و ان تغییراتی را که باور دارم مطالبه کنم و به نیروهای پیشرو این کشور بپیوندم بی اینکه تهدید و تبعید و زندانی شوم یا زندگی ام به خطر بیفتد">

در ذهنیت جامد یک مطلق گرا ... ما بردگان سیستم هستیم ... و این بردگی را با مهرهای گذرنامه هامان پذیرفته ایم.


Saturday, August 23, 2014

وقتی چیزی را که می دهم ... با خشکی رد میکنی ... فکر می کنم: «دوستم ندارد!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با روی باز می پذیری ... فکر می کنم: «برایم دام چیده بود!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با تردید آن را در گوشه ای می گذاری ... فکر می کنم: «حسابگر لعنتی!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با دادن چیزی جبران می کنی ... فکر می کنم: «من هرگز نخواستم با دادن به تو؛ تو را به اسارت خودم در بیاورم!»

وقتی دوستت دارم... علی رغم خودم ... علی رغم خودت؛ همه ی چیزها یک طوری معنا می شوند که می توانند رنجم دهند.. و هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز آرامم نمی کند ... وخنده هامان می شوند تلخ و کنایه آمیز ... و تلخی هامان می شوند کشنده و کینه توزانه ... و شادی هامان مثل حبابهای سبکی در مقابل این همه پلق پلق می ترکند ... زودگذر و میرا.

با این همه دوست داشتنت تنها چیزی است که طلب می کنم. علی رغم خودم ... علی رغم خودت.


Wednesday, August 20, 2014

دوستان .. برادران .. کامرَدها ... خواهران ... جیگر طلاها ...سبیل کلفتها ... یا از ته تراشیده ها ... "عقب مانده" با "محروم" تفاوت دارد ... فرهنگ سلطه به هر فرهنگ دیگری می گوید عقب مانده ... صدای فرهنگ غالب نباشیم.

از زنان بومی کانادا بپرسیم بد نیست.


Monday, August 18, 2014

هنوز مي شود از راه به در شد. از راهي كه نمي روم ... به راهي كه ندارم كه بروم.


Friday, August 15, 2014

يادداشت اول: براي رنگ ديوار دستشويي يك رنگ قرمز ملايم خريده ام. در خانه مي بينيم كه رنك تقريبا صورتي جيغ است به جاي قرمز روشن.
مي گويم: عيب ندارد ديوار اتاق ياشار را با ان رنگ مي زنم
دوستم وندي كه زني كانادايي است دادش در مي ايد: مي خواهي با اين رنگ اتاق پسر را رنگ كني؟ خل شدي؟!
مي ميرم از خنده: وندي رنگها و جنسيت هيچ نسبتي ندارند ... ياشار اضلا با صورتي مشكل ندارد!! نبايد هم داشته باشد ... در اين خانه "اين رنگ براي پسر خوب نيست نداريم!"
باباي ياشار گوشه ي اناق به طور محوي مي خندد. بارها شاهد اين صحنه بوده است و مي داند من پنجه بوكسهايم literally هميشه توي جيبم است.

يادداشت دوم: به ياشار يوسف مي گويم "يوسف من!" مي پرسد كه چرا و "من كه ياشارم"
برايش مي گويم كه ياشار يوسف است. كه يوسف محبوب پدر بود و برادران به چاهش انداختند و پيراهن خون الودش را براي پدر اوردند كه "گرگ يوسف را خورده است" و يوسف را كارواني نجات مي دهد و به مصر مي برد و ساليان سال بعد باز مي گردد و پدر كه از گريه نابينا شده است به ديدن رويش بينا مي شود.
مي گويم: "تو يوسف جان من تو نور ديده ي مني!"
با دستهاي كوچكش دستهايم را مي گيرد و در بغلم خودش را جا مي دهد ... براي مدتي.
برايش شعر سايه را مي خوانم:

ان شقايق رسته در دامان دشت
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت
چشمه اي در كوه مي جوشد منم
كز درون سنگ بيرون مي زنم
از نگاه اب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوي مرغ حق

حالا صدايش مي كنم: "يوسف من!"
مي گويد: "نور ديدگان من" و ميدود.


Wednesday, August 13, 2014

به نوستالژیا نباید دل داد ... باید دیدش ...پذیرفتش ... و از ان گذشت ....

Nostalgia: a sentimental longing or wistful affection for the past, typically for a period or place with happy personal associations.

نوستالژیا همیشه به ما راست نمی گوید ... با ما بازی می کند .. و من حدس می زنم که گاه به گاه به ریشمان می خندد ...

باور کردنی هست که من با دیدن تاج روی تصویر سیگار زر هم دلتنگ شدم ؟ من کجا و تاج کجا؟

شاید این حس جاذبه ی عمیق و دردناکم به تو و گذشته مان هم مثل همین نوستالژی شاهنشاهی ... یک حس سانتیمانتالیستی بیهوده است جانِ من.


Monday, August 11, 2014

من خیلی با رضا پهلوی دشمنی ندارم (ینی خیلی نه) اما کلمه هایی مثل "شاهزاده" رضا پهلوی یا "ملکه" الیزابت یا "دوک و دوشس" باکینگهام باعث می شوند از خنده رو زمین پهن بشوم!!

اریستوکراسی انگلیسی .. یا الیگارشی امریکایی ...
خیلی خُب بابا نزنین ... به جدم پوتین هم مورد علاقه ی من نیست ...

"در حاشیه ی پیام نوروزی شاهزاده رضا پهلوی!!"


Sunday, August 10, 2014

يكجايي بود كه تو يك طور عجيبي مي خواستي به ان برسي .... يك چيزي بود كه من.
من كه از تو مي ماندم و نمي فهميدم كه از چه مانده ام.
سالها كشيد تا رسيدن براي هر دومان معنا شد.
.
.
.
رسيدن توهمي بيشتر نيست.
بايد رفت.


Friday, August 8, 2014

مامان شدن .. ینی اخر هفته به جای کوه رفتن و هایکنیگ رفتن و دوچرخه سواری رفتن و والیبال ساحلی رفتن .. و به جای بدوبدوهای صبح برای بستن کوله و رسیدن سر قرار ... به جای برداشتن این سر راه و گذاشتن آن سر راه؛ صبح زود با ماچمالی یک پسر کوچولو که می خواهد مطمئن شود تو هم بیداری پا شدن ... سفره ی خوشگل صبحانه چیدن ... و صبحانه را در ارامش و با جیک جیک شاد پسرک خوردن ... به هزار تا سوال راجع به اتشفشان تا ماهیگیری تا سفر به فضا جواب دادن ... خرید کردن برای مواد اولیه ی pancake و cupcake ... و در حیرت خودت برای بچه که با شادمانی بالا و پایین می پرد bake کردن ... مامان شدن ینی یک عالمه اولین بار ...

مامان شدن ینی ارام گرفتن ... ینی پابه پای یک موجود کوچولو آمدن ... و عشق.


Wednesday, August 6, 2014

استاد دراماتيزه كردن چيزهايي ست كه اصلا نبايد دراماتيك بشن ... اصلا نمي تونن دراماتيك بشن ...


Monday, August 4, 2014

وطن يني وقتي راجع به يك سرزمين ٨٠-٧٠ ميليوني مي نويسي هي بنويسي و هي تحليل كني و هي كشش بدهي و از تاريخش بنويسي از شاهان نالايقش از جنگهايش از زنان حرمسراهايش از قطعنامه هاي عير منصفانه اش از فرشش از كوه هايش از شيرينيهاي بي نظيرش از مهرباني مردمش از زندانهايش از الودگي هوايش ...و در همان مضمون وقتي از كشوري مثل چين يا با يك بيليون و ٢٥٠ ميليون نفرجمعیت حرف مي زني مثلا بگويي "اين چين كثافت" يا "ان هند بدبخت" ... و تكليفشان را با قاطعيت و با يك كلمه روشن كني
و تمام.

وطن جايي است كه شناسنامه ات يا پاسپورت اولت انرا تعيين كرده بود و عين يك بيماري مزمن كشنده تا مرگ با توست.