Thursday, September 11, 2014

نميداني شايد ... كه "عشق سالهاي وبا" چقدر چقدر مرا به ياد ما مي اندازد ... در اين ١٦ سال جدايي كه ٢٣ سال پيش اغاز شد ...
فرمينا دل با فلورنتينو دارد اما تحت تعليمات و فشارهاي خانوادگي و عقلانيت بزرگسالان باور مي كند كه عشق براي انتخاب همراهش شرط لازم نيست. مي رود.
و فلورنتينو؟

من روزي را مي بينم كه مانند فلورنتينو در حال هماغوشي ام با يكي از اين همه دلبستگي ها كه دارم ... و شمارشان از دستم ديگر خارج است ... و مرا بيش از هر چيزي تنها نگاه مي دارند ... و از همين جا كه هستم صداي ناقوس را مي شنوم. و مي دانم كه تو را بازخواهم ديد.

مي داني ... عشق مي تواند معناي زندگي ات را از تو بگيرد ... همه چيزت را از تو بگيرد ... تو را از هر انچه كه داري عريان كند و شكسته و نابود يك جايي رهايت كند تا بپوسي. و در همان حال .. باز تنها چيزي است كه گاه به گاه كه با حضور نامحسوسش باز مي ايد و بر پيشاني خاطره ات دستي مي كشد، يكباره همه چيز باز دوباره معني مي شود.
با تو همه چيز بي تو معني مي شود.


Saturday, September 6, 2014

وقتي كسي را دوست داري ... اينكه تو را براي خودش مي خواهد ... اينكه تو را براي خواستن خودش مي خواهد ... براي دوست داشتن خودش دوست دارد ... اينكه در مدل حساب شده ي زندگي اش يك پرانتز باز كرده و تو را گذاشته تويش و هر جا مي خواهد پرانتز را باز مي كند و هر جا مي خواهد پرانتز را مي بندد ... بي اهميتند ... به حرفهاي عاقلانه ي دوستانت گوش نكن

وقتي يكي را دوست داري .. اينكه او را براي خودش دوست داري و او را دائم و هميشه و يكدست مي خواهي ... او را هر جا كه هست مي خواهي ... مهمترينها هستند ... به حرفهاي نگران دوستانت گوش نكن

وقتي يكي را دوست داري ... اينكه تو را انطور كه هستي نمي پذيرد اما قابل عبور نيست ... قابل گذشت نيست ... به حرفهاي تسلي بخش دوستانت گوش نكن.

يك چيزهايي براي گذشتن خلق شده اند و يك چيزهايي نه. با تو سالها بر من گذشتند ... تو بر من گذشتي ... تا من جاي اين همه را دانستم.


Wednesday, September 3, 2014

می گویم: "من بیشتر در گذشته زندگی می کنم."
می گوید: "می بینم. هنوز تو در گذشته ای." و ادامه میدهد: "و این را می پذیری؟"

***
فکر می کنم.
نمی دانم شاید من از گذشته تا حال انبساط پیدا کرده ام. کش آمده ام. هیچ فصلی بسته نیست. هیچ فصلی غیر مجاز نیست. هیچ فصلی تمام نیست. نیمه تمام نیست.
عجیب نیست که می توانم عمیقترین مکالمات را -علی رغم همه ی زنجها و خشمها و تندی ها و در وقت شان- امروز با انها که از اغاز جوانی دوست گرفته ام داشته باشیم .. بی خشم .. بی دغدغه ی پیروزی و شکست ... یا غرور و تعصب.

بخشی از این من که امروز هستم ... مادر یاشار ... همراه پدر یاشار در بزرگ کردنش ... این زن مهاجرِ مهجورِ تنها و حالا دیگر آرام ... از گذشته شروع می شود تا به امروز برسد.

انگار روی یک خط زمان سفر نکنی ... همین طور پاره پاره بریزی و بیایی ...
و همه ی این تکه پاره ها می شوند تو.


Monday, September 1, 2014

اين ديگري نيست كه دوست نمي داري
بازتاب تصوير خودت است در چشمان او كه ازارت مي دهد
ما كساني را ترك مي كنيم كه ان چيزي از ما را دوست مي گيرند كه ما در خودمان دوست نداريم


Thursday, August 28, 2014

مدیر ارشد پروژه ای که در ان کار می کنم ادم بسیار پرکار، جدی، صریح و در عین حال می شود گفت مهربانی است. جمعه بعد از ساعت می روم اتاقش تا راجع به اینده ی پروژه و خودم با او صحبت کنم. کار می کشد به نقشه هامان برای سال بعد و خوب کمی هم به موضوع خانه و خانواده. او دارد به کالگری مهاحرت می کند.
می گویم که من از شرکت موافقت گرفته بودم و قرار بود اکتبر سال قبل بروم ونکوور ... اما پدر پسرم قبول نکرد که مهاجرت کند و من نخواستم بچه را از پدرش جدا کنم.

می پرسد:
-مگر با هم زندگی نمی کنید؟
-نه!
-جدا شدید؟
-نه!
-می خواهید ازدواج کنید؟
-به ازدواج اعتقاد ندارم!
-بچه اما قانوناً مال توست؟
- نمی دانم. با هم بزرگش می کنیم.
-خوب اگر مشکلی پیش بیاید و کار به دادگاه بکشد چه؟
- ما هیچکدام به دادگاه اعتقاد نداریم.
-نمی شود State باید بداند کی حضانت بچه را دارد!
-"ما هیچکدام به State اعتقاد نداریم"
و دارم ادامه می دهم که "بالاخره زمان ان باید فرا رسد که دو نفر ادم باید بتوانند مسائلشان را بدون دخالت State حل کنند ... اگر این از من شروع نشود از ...."


Wednesday, August 27, 2014

من می بینمش.
در خود فرو رفته است.
خاموش. مهربان.
من سوال می کنم.
مقاومت می کند.
من با او حرف می زنم.
سکوت است از طرف مقابل.
من در می زنم.
چراغها را خاموش می کند. بی صدا. بی حرکت.
من مردد می شوم. پاپا می کنم.
من فکر می کنم: نمی شود.
کمی عقب می کشم.
و دیواره یکباره فرو می ریزد ...
و یکباره سیل سخن و اشک .. با نوعی تعلق و احساس که زهره ی من را می برد.
من عقب میکشم.
من پاپا می کنم.
سیل سخن. اشک. لبخند. شادمانی.
من عقب می کشم.
من درها را بسته می خواهم. چراغها را خاموش.
من سکوت می خواهم.
در خود فرو می رود.
با حسی از ازار دیدن.
می رویم.

تا داستان بعدی.

این یک شعر نیست.


Monday, August 25, 2014

هر وقت .. هر وقت ... هر وقت یکی از این گردن-سرخ های امریکایی/ کانادایی/ایرانی بواسطه ی انتقاد تو از سیستم حکومتی کشوری که به ان مهاجرت کرده ای به تو ایراد می گیرد که:
"پس چرا به این کشور مهاجرت کردی؟ اگر به این سیستم ایرادی داری برگرد مملکت خودت!"
به او بگو که:
"نادانِ ابله! من کشور محل تولدم را ترک کردم به اینجا امدم نه برای اینکه سیستم این کشور را به عنوان اصلی مطلق و تغییر ناپذیر قبول داشتم ... اینجا را برای سکونت برگزیدم چون به من گفته شده بود که در این کشور <"می توانم به سیستم اعتقاد نداشته باشم، به آن انتقاد کنم ... و ان تغییراتی را که باور دارم مطالبه کنم و به نیروهای پیشرو این کشور بپیوندم بی اینکه تهدید و تبعید و زندانی شوم یا زندگی ام به خطر بیفتد">

در ذهنیت جامد یک مطلق گرا ... ما بردگان سیستم هستیم ... و این بردگی را با مهرهای گذرنامه هامان پذیرفته ایم.


Saturday, August 23, 2014

وقتی چیزی را که می دهم ... با خشکی رد میکنی ... فکر می کنم: «دوستم ندارد!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با روی باز می پذیری ... فکر می کنم: «برایم دام چیده بود!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با تردید آن را در گوشه ای می گذاری ... فکر می کنم: «حسابگر لعنتی!»
وقتی چیزی را که می دهم ... با دادن چیزی جبران می کنی ... فکر می کنم: «من هرگز نخواستم با دادن به تو؛ تو را به اسارت خودم در بیاورم!»

وقتی دوستت دارم... علی رغم خودم ... علی رغم خودت؛ همه ی چیزها یک طوری معنا می شوند که می توانند رنجم دهند.. و هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز آرامم نمی کند ... وخنده هامان می شوند تلخ و کنایه آمیز ... و تلخی هامان می شوند کشنده و کینه توزانه ... و شادی هامان مثل حبابهای سبکی در مقابل این همه پلق پلق می ترکند ... زودگذر و میرا.

با این همه دوست داشتنت تنها چیزی است که طلب می کنم. علی رغم خودم ... علی رغم خودت.


Wednesday, August 20, 2014

دوستان .. برادران .. کامرَدها ... خواهران ... جیگر طلاها ...سبیل کلفتها ... یا از ته تراشیده ها ... "عقب مانده" با "محروم" تفاوت دارد ... فرهنگ سلطه به هر فرهنگ دیگری می گوید عقب مانده ... صدای فرهنگ غالب نباشیم.

از زنان بومی کانادا بپرسیم بد نیست.


Monday, August 18, 2014

هنوز مي شود از راه به در شد. از راهي كه نمي روم ... به راهي كه ندارم كه بروم.


Friday, August 15, 2014

يادداشت اول: براي رنگ ديوار دستشويي يك رنگ قرمز ملايم خريده ام. در خانه مي بينيم كه رنك تقريبا صورتي جيغ است به جاي قرمز روشن.
مي گويم: عيب ندارد ديوار اتاق ياشار را با ان رنگ مي زنم
دوستم وندي كه زني كانادايي است دادش در مي ايد: مي خواهي با اين رنگ اتاق پسر را رنگ كني؟ خل شدي؟!
مي ميرم از خنده: وندي رنگها و جنسيت هيچ نسبتي ندارند ... ياشار اضلا با صورتي مشكل ندارد!! نبايد هم داشته باشد ... در اين خانه "اين رنگ براي پسر خوب نيست نداريم!"
باباي ياشار گوشه ي اناق به طور محوي مي خندد. بارها شاهد اين صحنه بوده است و مي داند من پنجه بوكسهايم literally هميشه توي جيبم است.

يادداشت دوم: به ياشار يوسف مي گويم "يوسف من!" مي پرسد كه چرا و "من كه ياشارم"
برايش مي گويم كه ياشار يوسف است. كه يوسف محبوب پدر بود و برادران به چاهش انداختند و پيراهن خون الودش را براي پدر اوردند كه "گرگ يوسف را خورده است" و يوسف را كارواني نجات مي دهد و به مصر مي برد و ساليان سال بعد باز مي گردد و پدر كه از گريه نابينا شده است به ديدن رويش بينا مي شود.
مي گويم: "تو يوسف جان من تو نور ديده ي مني!"
با دستهاي كوچكش دستهايم را مي گيرد و در بغلم خودش را جا مي دهد ... براي مدتي.
برايش شعر سايه را مي خوانم:

ان شقايق رسته در دامان دشت
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت
چشمه اي در كوه مي جوشد منم
كز درون سنگ بيرون مي زنم
از نگاه اب تابيدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوي مرغ حق

حالا صدايش مي كنم: "يوسف من!"
مي گويد: "نور ديدگان من" و ميدود.


Wednesday, August 13, 2014

به نوستالژیا نباید دل داد ... باید دیدش ...پذیرفتش ... و از ان گذشت ....

Nostalgia: a sentimental longing or wistful affection for the past, typically for a period or place with happy personal associations.

نوستالژیا همیشه به ما راست نمی گوید ... با ما بازی می کند .. و من حدس می زنم که گاه به گاه به ریشمان می خندد ...

باور کردنی هست که من با دیدن تاج روی تصویر سیگار زر هم دلتنگ شدم ؟ من کجا و تاج کجا؟

شاید این حس جاذبه ی عمیق و دردناکم به تو و گذشته مان هم مثل همین نوستالژی شاهنشاهی ... یک حس سانتیمانتالیستی بیهوده است جانِ من.