Wednesday, November 25, 2009

جان دل من ... نازنین
پانویس: سرکار هستم و دلم برایت مرده است بسکه تنگ شده ...




Sunday, November 22, 2009



Friday, November 20, 2009

به ادریس یحیی ...
که ابر اسمان پر ستاره اش را پوشانده است ...
و خورشید را طلب می کند.



می دانی رفیق ... چیزها به دنیا می ایند، بزرگ می شوند، سرشان می شود و گرمشان می شود و تب می کنند و عرق می کنند و به سفر می روند و شاد می شوند و غمگین می شوند و دلزده می شوند و بیمار می شوند ... پیر می شوند و می میرند.
عشق هم.

حالا ما از سرماخوردگی اش ... از دل پیچه هایش ... از همه چیزش به تاب و تب می افتیم و رنج می کشیم و شب نخوابی می کشیم و بالای سرش می نشینیم و شقیقه هایش را با سرپنجه های مهر لمس می کنیم ... و به پای دیر و زود امدنش می نشینم ... و سبکسری هایش ...

پیر شدنش را ... سالخوردگی اش را هم بپذیریم ...
و مرگش را.
بعضی چیزها جوانمرگ می شوند ... بعضی دقمرگ می شوند ... هستند چیزهایی که عمر لاک پشت دارند ... اماخوب گمانم نه چیزهایی از قماش تو.

مرگ را بپذیریم.
در چشمان بی نورش که روزگاری درخشان ترین ستاره ها بودند نگاه کنیم ... در جای خوش اب و گلی در تابوتش بگذاریم ...
و گاهی گلاب روی ان بریزیم و خاکش را پاک کنیم و فاتحه ای بخوانیم و بگوییم: "این که می بینی ۷ سال عمر کرد ... عمر با عزت". و "مرد".

زنده نمی شود ... جوان نمی شود ... شاید دوباره در چهره ای دیکر متولد شود.
شاید هم نشود.
در خاکش کن.
گمان می کنم که مرده است.


Sunday, November 15, 2009





بعد از نزدیک به ۱۱ ماه برمیگردم سر کار ...
شرکت جدید ...
زندگی جدید.

دغدغه هایم اما، همانها هستند که بودند ....
نه.
همانست که بود ...
که تو نباشی.

که همه ی آنچه گذشته است،
به هر جان کندنی که گذشته است
گذشته باشد،
و تو نباشی.


Friday, November 13, 2009

اندر حکایت باز نگشتن

یکی در من ده سال است که اوغ می زند ...
اوغ غ غ غ
از هر آنچه که من در ده سال گذشته در تورنتو به خوردش داده ام ...
و این تهوع هست تا بماند ...
اوغ غ غ غ

می بینی ...
گاهی به دیگری نیازی نداری تا زندگی ات را تبدیل کنی به مرداب ...
این یک زندگی را ... من خودم به گنداب نشانده ام.
بی تو.


Wednesday, November 11, 2009

همزاد یکدیگر بودیم ...
در دلهره ... در هراس ... در آشوب.

همزاد در رنج.

همیشه یکی به سامان می رسد
و همیشه یکی تنها می ماند.

سامان ...هه!
این خود سر آغاز سرگشتگی هاست ...
اگر که نگاه کنی ...

نگاه کن.


Saturday, November 7, 2009

۷



ایا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد


Friday, November 6, 2009

۶



ای یار
ای یگانه ترین یار
آن شراب مگر چند ساله بود ؟

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد


Thursday, November 5, 2009

۵



خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد


Wednesday, November 4, 2009

۴



ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد


Tuesday, November 3, 2009

۳



ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد


Monday, November 2, 2009

۲


جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد


Sunday, November 1, 2009

جسته گریخته هایی عاشقانه ..
بر وزن تب و تاب سالهایی که گذشتند ...
بدون اتفاق حادثه ای مرگبار ... که رشته ها را به ناگاه و به توانمندی ببرد ...
و به ماحصلشان یکی برود و همه چیز را با خود ببرد ...
و یکی بماند و خودش.

نه.
من مانده ام ... و تو.
و این کلام ... که کهنه نمی شود

۱



پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخزاد