Tuesday, May 4, 2010



دیگر هیچ ترفند و شعبده بلد نبودم که نگهت دارم . و تو تمام شدی . خیلی وقت بود که تمام شده بودی . من مثل شعبده بازی که خرگوشش از کلاه بیرون نیامده ، اندوهگین رفتنت را تماشا می کردم که خیلی غم انگیز بود .
هیچ کس برایم دست نزد و پرده ها فرو افتاد .

زن روزهاي ابري

2 comments:

Unknown said...

u write lovely, i like your weblog

Adi-venus said...

آمده ام بعد از سالها غیبت که تجدید خاطره کنم ... آمدم تا میهمان دوست، چه آشنا و چه غریب، دو دقیقه از ناخوشیهایم را شیرین کنم، چه بساخرگوشک شما هم سرکی از کلاه بیرون کشد جایی که چشم نا محرم نیست و خنده گناه...