Thursday, July 26, 2012

ذهنم مثل یک صحنه ی تياتر می مونه.
این پرده تمام می شود و پرده ی بعدی
گاهی بین دو پرده هفته ها ... ماه ها فاصله ست
گاهی دو پرده همزمان شروع می شوند و شلوغ می شود و نمی شود فهمید و نمی شود دنبال کرد

در قلب من هر کسی نقشی دارد ... مثل بازیگران تیاتر
این می رود ... اواز خوانان... ان می اید .. گریه کنان ...
دوست .. عاشق .. معشوق .. انکه دیروز در اتوبوس پیش بازیگر نقش دیگری نشسته بود ...

در مدرسه .. در هواپیما .. در راهروی شرکت ...
در ذهن من هر ادمی که می بینم نه نامی ... که نقشی دارد.
نقش تو را نمی دانم که چیست ...
چی باید صدایت کنم؟
هی ی ی ی ی ... آنکه دل می بری و می روی ...   بی انکه بدانی ... بی انکه بخواهی.
Post a Comment