Tuesday, January 22, 2013

در قلبمان خواستند که نفرت بکارند.
دانه به دانه
آن دختر جوان که بی نام عروس قاتلانش شد
و سحرگاه
مادرش بهای آن گلوله ها که در سینه اش نشستند را پرداخت

آن پسر جوان، که در کهریزک آنقدر کتک خورد
که چشمانش از دیدن سر باز زدند
و قلبش از درد و ناامیدی باز ایستاد
آن دانشجوی جوان که در سلول انفرادی اش پیر می شود

خواستند در قلبمان نفرت بکارند
من اشک می ریزم
اما نفرتی در قلبم ندارم
دوست می دارم آنچه را که می توانیم باشیم
که خواهیم بود
دورم اما نه دشمن
بیزارم اما نه کینه جو
دانه هایت در قلب من نمی رویند نادان.
در قلب من به جز عشق نیست.
Post a Comment