Sunday, March 3, 2013


زن در آینه به چروکهای صورت و به اندامش که با شتابی آهسته و نامحسوس طرح شاداب دخترک جوان و شرور را از دست می دهد نگاه می کند. زن فکر می کند آیا همین کافی ست که کسی را دوست بداریم؟ ... «آیا همین کافی ست که کسی دوستمان بدارد؟» زن لباسهای گذشته را بیرون می آورد و بر تن می کند ... چیزهایی تغییر کرده اند. چیزهایی شکلشان را از دست داده اند و چیزهایی شکل گرفته اند. نگاه می کنم و می دانم

که تغییرات تنها از سطح شروع می شوند اما در آن انتها .... و می دانم که این کافی نیست و آن کافی نیست و هیچ چیز هیچوقت کافی نیست. لازم .... شاید. اما کافی ؟

می ایستم. پاهایم را باز می گذارم و پنجه های پایم را به سمت بیرون می چرخانم و زانوهایم را به آرامی و به سمت بیرون خم می کنم و دستهایم را باز می کنم و در امتداد شانه هایم و به موازات زمین نگاهشان می دارم آنطور که کفشان رو به آسمان باشد و من به اطراف می چرخم و دستهایم را می چرخانم تا آن دایره را که وجود مرا تشکیل می دهم در اطراف خودم ترسیم کنم.

هنوز کامل نیست ... شکل نمی گیرد ... مرا در خودش جا نمی دهد. قرار نمی دهد.
قرار نگرفته ام. هنوز.
می نشینم. رودرروی لحظه. نگاهش می کنم. منتظر
Post a Comment