Monday, May 27, 2013

ای میل امروز از یک دوست عزیز مجازی:


««
گشتم دنبال آدرس ایمیلت. کلی احساساتی شده بودم و می خواستم چیزهایی در این مایه ها برات بنویسم که مثلاً اگر ما نزدیک تر بودیم قدری و دوست تر، شاید از تو چیزهای زیادی یاد می گرفتم از دل و از جان، شاید بهت دل می دادم... سراغ گوگل رفتم تا آدرس ایمیلت را پیدا کنم، من را هدایت کرد یه وبلاگت. جایی که قدیم ترها، پیش از سیطره فیس بوک هر روز می دیدمش، شروع کردم به خوندن اما انقدر از ریپابلیکن پارتی و کورپوریشن ها و نئوکلونایزیشن نوشتی که حسم از دست رفت! پنداری وسط میان جنگ پرت شده باشم بی هیچ وارنینگی! اما در نهایت ایمیلت را پیدا کردم اون پایین
»»

بامزه است زندگی من ... من ان سالهایی را که آنفدر به تو دل بسته بودم که هیچ چیز .. هیچ چیز .. هیچ چیز دیگر برایم مفهوم نبود را به عنوان بخشی از زندگی ام می پذیرم ... اما دوستش ندارم ... وبلاگ را نبسته ام ... حتی نوشته هایی را که اساسا دیگر دوست ندارم را بر نداشتم .. فکر کردم: این هم بخشی از این زندگی پر از خطا
توی همان وبلاگ برگشتم و خودم شدم. خود امروزم. خود پیش از تو. خود بعد از تو. (نمی نویسم: "خودِ بدون تو" چرا که سالهاست ماهیتم را بی واسطه ی وجود تو باز یافته ام)

اما بسیاری از دوستانی که خیلی هم دوستشان دارم ... یزدانه و بهاره و سام و بسیاری دیگر که غیر ممکن است بشود اسم شان را اینجا اورد من را به واسطه ی ان سالها دوست گرفته اند ... به واسطه ی سالهای دردناک و طولانی عاشقیت ... سالهای "من بدون تو"

و هرگز من را اینطور که هستم -وقتی که تو در میان نیستی- دوست نمی گرفتند .. یک انسان عاصی معترض خشمگین ... بی گذشت و بیهوده ... که حالش از همه ی مناسبات این جهان به هم می خورد ..... و با اینکه گوشه ای درغار خودش قایم شده است ... نمی تواند خفه خون بگیرد.
Post a Comment