Saturday, May 4, 2013

داستانهاي من و ياشار يوسف:

اول: در حمام مشغول بازي توي وان: "مامي من از اين دايناسورها مي خواهم"! و دايناسورهاي چسبيده روي كاشي را نشان مي دهد. مي گويم كه باشد كه از خاله ريحانه اش مي پرسم از كجا خريده است. گريه مي كند. خانه را تميز مي كنم. عصباني مي شوم: "ميداني كه الان نمي توانم كاري بكنم" گريه مي كند. مي گويد: "مي خواهم گريه نكنم اlما نمي توانم جلوي اشكم را بگيرم."
عصباني تر مي شوم "چيزي از چيزي كه وجود ندارد درست نكن! هيچ كس يك دراما كويين را دوست ندارد."*

Don't make something out of nothing. No one likes a drama queen.

به ارامي سعي مي كند گريه اش را فرو بخورد. مي گويد: " يو ميِك مي سَد!"

دوم: مي گويد كه تورتيلا و ماست مي خواهد و مي ايد توي آشپزخانه. مي گويم كه نمي شود كه يكربع ديگر غذا حاصر است. كه ماهي پخته ام با سيب زميني و سبزي پخته. بغض مي كند: "تو به من غذاي كافي نمي دهي" با كفگير مي زنم روی ماتحتش : "برو رد كارت وروجك!"

سوم: به زانويش مي گويد: "يو ار بد گاي!' مي پرسم كه چرا. مي گويد كه زانويش شوتينگ گان دارد و به مردم شليك مي كند. مي پرسم كه خيلي بايد مراقب زانويش باشد. زانويش ممكن است كسي را شوت كند كه مامي و ددي بيبي ديگري ست. مي پرسم: "مي خواهي به مامي شوت كنند؟!" مي گويد كه نه. مي پرسد كه انوقت چه مي شود. مي گويم كه مامي را مي گذارند در خاك. رويش نهالي مي كارند. مامي مي رود توي نهال و درختي مي شود. خاك مي شود و درخت. به فكر فرو مي رود. مي رود به اتاقش.

Post a Comment