Monday, July 22, 2013

نقش یک کتاب در زندگی ادم چقدر می تواند باشد .. باور می کنی ... یکی از چیزهایی که در آن سالها ذهنم همیشه چرخ می زد اسرنوشت "مده آ" بود .. من دلگیر بودم که "مده آ" باز می گشت که انتقام بگیرد ... دیگیر بودم که "جیسون" هرگز نمی توانست باز گردد .. که رفته بود .. و دلگیرتر که "مده آ" به خودش خاتمه می بخشید .. با رفتن جیسون

باور کردنش شاید سخت باشد که  یکی از چیزهایی که در ذهنم من را به این می خواند که: "لیلا تمام نشو! نباید تمام شوی!" همین داستان ساده ی "جان آنوی" بود. وبلاگم را با اسم "مده آ" شروع کردم ... اما می دانستم که داستان من تکرار داستان او نیست. تغییرش دادم. داستانم را.

جیسون: مده آ! من تو را دوست می داشتم. آن زندگی بی باکانه را که داشتیم دوست می داشتم. با تو به حنایت و حادثه جویی دلخوش بودم. هم آغوشی مان بعد از آن همه جنگ و جدال سخت، و آن نفاهم بعد از نزاعمان بر روی تشک کاهی گوشه ی ارابه را دوست می داشتم. من آن دنیای سیاه تو را و عصیان گستاخی ات را را با وجود وحشت مرگ دوست می داشتم.
حالا می خواهم مثل مردم بشوم. می خواهم این دنیای پر جنجال که تو مرا با خود به آن کشیدی شکلی به خود گیرد. بی شک تو حق داری بگویی که منطقی در این جهان نیست .. که نه نوری وجود دارد و نه آرامشی ... و همواره با دستانی خون آلود جان بکنی و هر چیزی را که به دستت می رسد خفه کنی و دور بیاندازی.
من اما می خواهم بس کنم. مردی شوم مانند مردان دیگر. مانند آنها که تحقیرشان می کردیم. همان کاری را بکنم که پدرم و پدرِ پدرم و تمام کسانی که پیش از ما بوده اند می خواستند بکنند. آنها که از ما زندگی ای آسوده تر داشتند. می خواهم در گوشه ی کوچک و تمیزی فراهم کنم تا در آن انسان از وحشت این وحشتناک پر آشوب مصون بماند.

مده آ: پس می توانی دنیایی را تجسم کنی که من در آن نباشم؟

جیسون: با تمام قوا سعی می کنم. من دیگر جوان نیستم و تجمل رنج کشیدن ندارم. در مقابل این تضادهای دهشت انگیز و جهنمی که ما در آنها فرو افتاده ایم، این زخمهای دردناک، عکس العمل من ساده ترین عکس العمل انسان است. من از آنها رومی گردانم.

مده آ: جیسون به نرمی سخن می گویی اما سخنانت هراس انگیزند. چه قدرتی در توهست.
ای بازمانده ی هابل! هابل ثروتمند! ای نسل برحق! با چه آرامشی سخن می گویی. البته حق با توست چرا که خدایان در آسمان و دولتها در زمین از توست که حمایت می کنند.
چقدر خوب است نه؟ چقدر خوب است که روزی فرا رسیده است که می توانی مثل پدر و اجداد خود که همه شان البته بر حق بوده اند فکر کنی. چقدر خوبست که انسان بتواند نجیب و شرافتمند و نیکو باشد. چقدر خوبست که با ظاهر شدن اولین علائم ضعف و چیری که بر روی چهره ات نقش می بندند، حاصل روهای پر سعادت عمرت در کنارت باشند.
آری جیسون! نقش خود را به خوبی بازی کن و بگو: "آری".
من نمی خواهم.

جیسون: این کاری بود که می خواستم در کنار تو بکنم. هر چه را داشتم می دادم تا پابه پای تو پیر شوم. تا با هم در دنیایی پرصفا پیرشویم. این تویی که از پذیرفتن چنین زندگی سر باز می زنی.

مده آ: من آنرا نمی خواهم.

جیسون: پس هر جا که می خواهی برو. بدور خودت بچرخ. خودت را بزن و پاره کن ... نفرت بورز ... توهین کن .. بکش ... و هر چه را چون تو نیست قبول نکن. من اینجا می مانم. من به این همه راضی هستم. همین ظواهر را با همان عزم راسخی می پذیرم که پیش از این به خاطر تو نپذیرفتم. در حالی که پشت به همین دیوار شکننده و ناپایدار دارم که به دست خودم میان خودم و این فنای بی مفهوم کشیده ام ... برای این همه خواهم جنگید.
بی شک مرد بودن اینست، و غیر از این نیست. در تحلیل نهایی.

Post a Comment