Tuesday, July 30, 2013

و تو به همان دلیلی که حس می کنی دیگر چیزی برایت باقی نمانده است .. که دیگر چیزی نیست که بخواهی برای خودت نگاه داری... و به همان دلیل ساده که همه را می خواهی بی آنکه بخواهی طلب کنی ...و غرورت که قبول نمیکند که طلب کنی ... یکباره دست دراز می کنی و تکه ای از خودت را پس می گیری. خیلی ساده. یک جمله ی ساده. یک قرار سبکسرانه. تو تکه ی کوچکی از خودت را پس می گیری بی انکه بخواهی اش. تو سوزش ضربه را احساس می کنی بر تن دیگری. و انگار از ان تسکین پیدا می کنی.

و بازی اغاز می شود. و تو می دانی که بازی است. و آن دیگری می داند که بازی است. و ضربه ها با همه ی سادگی شان درد آورند .. انقدر که در ناباوری خورت همین بازی ساده جدی می شود و جدی تر می شود. و دیگری تو را به تو پس می دهد .. بی آنکه از تو دست بکشد. و تو دیگری را کنار می زنی ... بی اینکه هیج چیز دیگری به جز موجودیت یکپارچه اش این کشش غیرقابل تحمل را که مثل پروانه توی دلت بال بال می زند آرام کند.

و بازی پیچیده می شود. و زخمها عمیق می شوند. و خون-چکان. و آن لحظات دیوانه وار با هم بودن. در هم پیچیدن. دادن و گرفتن سودایی. و زخمی که در ان میانه سرباز می کند.

تو بودی که شروع کردی. من بودم که ندانستم. و فراموش کردم. و به یاد آوردم. و رنج. و رنج.
سالها گذشتند تا بدانم که این همه بازی ای بیش نبود. هلاک از تب تن. که فرو نمی نشست
Post a Comment