Wednesday, July 24, 2013

پاتزده سال گذشته است. و من هنوز تو را به ياد مي اورم. با وضوحي دردناك. و با هم بودنمان را. و اين وقتها از ديگران فقط فاصله نمي گيرم ... يا دوري نمي كنم ... فقط ... بيزار مي شوم.
من از همه چيز و همه كسِ اين زندگي بيزار مي شوم. از هر جيز كه تو نيست و فكر مي كند بخشي از من است. يا مي تواتد باشد.

و من مثل گربه اي مچاله مي خوابم و سرپنجه هاي زخمي ام را ليس مي زنم. تا بگذري. تا بگذرد. بيزاري.

و من بلند مي شوم و مي خندم و بالا و پايين مي پرم با شور و هيجان هميشگي ... تا حمله ي بعدي.

بيدليل نيست كه اينقدر خسته ام شايد ...
كه اينقدر سخت مي شود برايم گاهي ... وقتي چيزي ذره اي از حدش در مي گذرد. و من چنان نگاه سردي مي اندازم كه پشت خودم از سردي اش تير مي كشد.

مچاله خوابيده ام. و سر پنجه هايم 
برق  برق مي زنند.
Post a Comment